|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران96/6/23: پلي براي پيوند قلب ها
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6649
چهارشنبه يكم آذر ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6594 23/6/96 > صفحه 18 (حوادث) > متن
 
      


خا طره 
پلي براي پيوند قلب ها


نويسنده: محمد بلوري

گروه حوادث/هر گاه نام صفحه حوادث به ميان مي آيد بسياري تصور مي کنند اين صفحه ويژه انعکاس خبرها و گزارش هاي مربوط به قتل و جنايت و ديگر بزهکاري هاست. اما من طي 62 سال روزنامه نگاري اين صفحه را به خاطر جاذبه اي که براي اقشار جامعه دارد جلوه گاه باشکوه ترين عواطف انساني ديده ام. از صفحه حوادث مي توان پلي براي پيوند قلب ها و اشاعه زيبايي ها و مهرباني ها ساخت. سال 72 در صفحه حوادث روزنامه ايران براي آزادي زندانيان بدهکار دست نياز بسوي مردم مهربان دراز کرديم و در آستانه نوروز توانستيم با ياري نيکوکاران صدها زنداني را که به خاطر بدهکاري اندک، ماه ها يا سال ها در بند بوده اند به خانواده هايشان برگردانيم و پس از آن اين رسم خوشايند انساني با استقبال برنامه سازان صداو سيما هم روبه رو شد که هر سال به مناسبت هاي مختلف به آزاد کردن زندانيان بدهکار با کمک هاي مردمي همت مي کنند. يا دراقدامي ديگر با راه اندازي ستون جويندگان عاطفه، خبرنگاران گروه حوادث طي سال ها توانسته اند صدها گمشده را به خانواده هايشان برسانند. يا به ياد دارم همزمان با انعکاس آرزوي پسربچه اي از يک خانواده فقير که با نوشتن نامه اي به خدا براي شب عيدش درخواست يک جفت کفش قرمز کرده بود، ده ها مادر مهربان شهر در آستانه نوروز با خودرويي پر از کفش و لباس نو براي بچه ها و مادر بي سرپرست اين خانواده به در خانه شان رفتند.
    من پنجاه سال پيش براي نخستين بار معجزه قلب هاي مهربان را با گزارشي که در صفحه حوادث کيهان چاپ شده بود درک کرده ام.
    در آن سال پروفسور «کريستيان بارنارد»- جراح قلب- اهل کيپ تاون در آفريقاي جنوبي براي نخستين بار در جهان قلب زن بيست ساله اي را که در يک حادثه رانندگي کشته شده بود به بدن مرد 35 ساله اي پيوند زد و جهانيان را با شگفتي وصف ناپذيري روبه رو کرد.
    بعد ازآن بود که جراحان اروپايي حيرت زده از اين پيوند از دکتر بارنارد دعوت کردند در سفر به اروپا در يک همايش بزرگ پزشکي نحوه وجزئيات علم پيوند بي نظيرش را تشريح کند.يک روز صبح که در تحريريه روزنامه کيهان سرگرم نوشتن بودم حسين عدل سردبير روزنامه مرا خواست و گفت قرار است تا 10 روز ديگر دکتر بارنارد در راه سفر به اروپا دو روزي را در تهران توقف کند. از اين جراح که همه شبکه هاي خبري با شگفتي درباره عمل جراحي اش هر روز عکس ها و گزارش هايي منتشر مي کنند دعوت کرده ايم به روزنامه کيهان بيايد و در مراسمي که برايش تدارک ديده ايم شرکت کند.
    سردبير با اين توضيح از من خواست برنامه اي براي جذابيت مراسم طراحي کنم تا در آن روز اجرا شود.
    آن شب تا سحر بيدار مانده بودم تا به ياد نامه اي از يک دختر بيمار افتادم که در کشوي ميزم نگه داشته بودم تا در فرصت مناسبي در صفحه حوادث چاپش کنم. هنگام صبح با ورود به تحريريه به ديدن سردبير رفتم و گفتم: مي خواهم براي روز مراسم ديدار دکتر بارنارد از کيهان دختري را انتخاب کنم که در آسايشگاه دختران مسلول بستري است و به تشخيص پزشکان چند ماهي بيشتر زنده نمي ماند. اين دختر نامه اي به گروه حوادث روزنامه نوشته که حاضر است پيش از مردن، قلبش را به دکتر بارنارد ببخشد تا به جاي قلب از کارافتاده يک دختر ايراني به سينه اش پيوند بزند. من تصميم دارم پيش از سفر دکتر بارنارد به ايران نامه تکان دهنده اين دختر مسلول را همراه با عکس و شرح زندگي اش در صفحه حوادث منتشر کنم و روزي هم که دکتر به روزنامه کيهان مي آيد آن دختر را به اين جراح معرفي کنيم تا خود تصميمش را اعلام کند.
    سردبير که از شنيدن اين پيشنهاد به هيجان آمده بود گفت: همين امروز همراه با يکي از عکاسان روزنامه به آسايشگاه مسلولان برويد و از اين دختر عکس ها و گزارش هاي مفصلي تهيه کنيد که هر روز تا رسيدن دکتر بارنارد به تهران در صفحه حوادث چاپ شود.عصر همان روز همراه با مرحوم حسين پرتوي، عکاس جوان و پرشور کيهان سوار جيپ روزنامه شديم و براي ديدن دختر مسلول که مريم نام داشت به آسايشگاه دختران مسلول رفتيم.
    با عبورازمحله اي قديمي از يک جاده مارپيچ خاکي گذشتيم و بر فراز تپه اي وارد باغ بزرگ پردرختي شديم. بعد هم در ميانه باغ پاي پله هاي يک قصر سفيد به جا مانده از عصر قاجار که آسايشگاه دختران مسلول بود از جيپ پياده شديم.هنگامي که از پله هاي اين عمارت قديمي بالا مي رفتيم کنار پلکان در زير شاخه هاي يک درخت کهنسال اقاقيا چشم مان به دختر بيماري افتاد که روي يک تخت بيمارستاني خوابانده بودند و با ماسکي که بر چهره داشت از يک کپسول اکسيژن کنار تختش بسختي نفس مي کشيد. در چشم هاي نگران کم فروغش سايه مرگ نشسته بود.
    از پرستاري پرسيدم چرا تخت اين بيمار را بيرون از سالن آسايشگاه گذاشته اند؟
    گفت به تشخيص پزشکان هر بيماري را پيش از مردن، با تختش از آسايشگاه بيرون مي آوريم و زير اين درخت مي گذاريم تا مرگش باعث ترس و نگراني بيماران ديگر نشود. بعد هم با لبخند محزوني ادامه داد: سرنوشت همه زن ها و دخترهايي که در اين آسايشگاه بستري هستند در زير اين درخت چنار به آخر خواهد رسيد.
    وقتي وارد سالن آسايشگاه شديم يکي از پزشکان براي ما توضيح داد: در اين آسايشگاه حدود 30 زن و دختر مسلول بستري هستند که به علت پيشرفت سل معالجه شان در ايران ممکن نيست خانواده هاي کم درآمد اين دختران را از شهرها و روستاهاي دور و نزديک به اين آسايشگاه سپرده اند تا زمان مرگ شان برسد. همه اين بيماران طبق تشخيص دکترها تا چند ماه و حداکثر تا يک سال زنده مي مانند تا روزي عمرشان در زير آن درخت اقاقيا به آخر برسد. چاره اي هم جز اين نداريم. از رئيس آسايشگاه خواستيم ترتيبي بدهد تا با دختري به نام مريم 18 ساله در ايوان ملاقات کنيم.چند دقيقه بعد مريم همراه با چند دختر بيمار که از دوستانش بودند از راه رسيدند که چراغ زندگي آنها نيز به تشخيص پزشکان 6 ماه و حداکثر تا يک سال ديگر خاموش مي شد.
    در ميان جمع دختران چشمم به مريم افتاد که زيبايي و معصوميت در چهره اش پيدا بود. 18 سال داشت و دختر يک ماهيگير گيلاني بود که به گفته پزشک همراه اگر به بيمارستاني در اروپا منتقل مي شد احتمال معالجه اش وجود داشت و گرنه با بستري بودن در اين آسايشگاه چند ماهي بيشتر زنده نخواهد ماند.مريم گفت تا يک سال پيش با پدرش در يک کلبه ساحلي زندگي مي کرد. سال سوم دبيرستان بود که به بيماري سل مبتلا شد. به ياد مي آورد وقتي بيماري سل او را از پا انداخت هفته اي يک بار پدر تهيدستش او را بر پشتش مي گرفت و با پاي پياده به کنار جاده اي در دو کيلومتري ساحل مي برد که با يک خودروي گذري او را براي معالجه به شهر رشت برساند. تا اينکه پزشک معالجش گفت ديگر از دستش کاري براي درمان دخترش برنمي آيد و بايد او را براي معالجه به تهران ببرد.مريم گفت: پدرم من را به تهران آورد اما پس از يک ماه معالجه، ديگر پولي نداشت که براي ادامه درمانم در يک بيمارستان بستري ام کند و به ناچار شش ماه پيش مرا به اين آسايشگاه سپرد و رفت.
    پرسيدم به روزنامه کيهان نامه نوشته اي و داوطلب شده اي قلبت را پيش از مردن به دکتر بارنارد هديه کني تا به جاي قلب بيمار دختري پيوند بزند؟
    با شنيدن اين حرف گفت: بله درست است.چراکه به تشخيص دکترها اگر براي معالجه به خارج مي رفتم اميدي به نجاتم بود. اما جز پدر فقير ماهيگيرم کسي را ندارم که خرج اين سفر را بدهد. فکر کردم حالا که مي دانم چند ماه بيشتر زنده نمي مانم پس خوب است با اهداي قلبم انسان ديگري را نجات بدهم و...
    درحالي که با شنيدن اين حرف هاي پراحساس دختر جوان بغضي عميق گلويم را مي فشرد، گفتم من مي توانم با انعکاس سرگذشت غم انگيزت در صفحه حوادث با کمک پدران، مادران و دختران پولي براي سفر تو به اروپا و معالجه ات در يک بيمارستان مجهز جمع آوري کنم.
    بعد با دخترک، خداحافظي کردم وهنگام خروج از آسايشگاه ديدم تخت زير درخت اقاقيا خالي است. چرا که دختر بيمار نگون بخت مرده بود و...
    در بازگشت به روزنامه وقتي ماجراي زندگي مريم و شرح حال دختران ساکن آسايشگاه مسلولان را براي سردبير تعريف کردم با هيجان خاصي گفت: همين حالا بشين گزارش ات را مفصل بنويس که بايد از فردا چاپش کنيم.
    عصر روز بعد روزنامه کيهان با عکس بزرگي از مريم در صفحه اول منتشر شد و درشت ترين تيتر صفحه اين بود: «قلبم را به دکتر بارنارد مي بخشم.»
    تمامي صفحه حوادث روزنامه به گزارش احساسي من اختصاص داشت که درباره مريم و ديگر دختران ساکن آسايشگاه مسلولان نوشته بودم.
    انتشار اين گزارش بازتاب هاي گسترده و کم سابقه اي در جامعه به وجود آورد و چنان عواطف خانواده ها را بر انگيخت که پس از انتشار روزنامه طنين زنگ تلفن هاي تحريريه کيهان بي آنکه لحظه اي قطع شود در فضاي سالن پيچيد. درميان انبوه تماس گيرندگان، مادران پير و جواني بودند که گاه با بغض و گريه مي گفتند: اين دختر نبايد بميرد. حاضريم هزينه سفرش را به خارج تامين کنيم تا نجات پيدا کند.
    و بسياري هم از وزارت بهداري و دولت مي خواستند با تغيير قانون به همه بيماران ساکن آسايشگاه مسلولان اجازه داده شود با کمک مالي مردم نيکوکار براي معالجه به کشورهاي اروپايي سفر کنند تا در گوشه آسايشگاه در انتظار مرگ نمانند.
    با چنين جنبش عاطفي که از ميان خانواده ها برخاسته بود تصميم گرفته شد با ياري هموطنان مهربان و خيرخواه حسابي بانکي باز شود تا مريم و ديگر دختران مسلول ساکن آسايشگاه بتوانند براي معالجه به کشورهاي اروپايي فرستاده شوند. در اين ميان براي رسيدن به اين هدف شش روز تا آمدن پروفسور بارنارد به ايران مهلت داشتم.
    در شماره روز بعد با تيتر درشت درکيهان خواسته خانواده ها را منعکس کرديم: «مريم نبايد بميرد.»
    پس ازآن روزانه گروه هايي از مردم و دختران مدارس تهران همراه با معلمان شان و کارکنان سازمان ها و موسسات مختلف در صف هاي بلندي وارد باغ آسايشگاه مي شدند و با سخنراني ها، قرائت بيانيه و سر دادن شعارهايي از مقامات دولتي مي خواستند با لغو ممنوعيت قانوني اجازه سفر براي معالجه به همه بيماران از جمله دختران ساکن آسايشگاه داده شود.سپس به پيشنهاد نيکوکاران به خاطر جمع آوري کمک هاي مردمي براي تامين مخارج سفر مريم به بيمارستاني در آلمان، حسابي را در بانک افتتاح کرديم که با گشايش اين حساب گروه هاي مردمي به شعبه هاي بانک هجوم آوردند تا کمک هاي خود را براي نجات دختر مسلول گيلاني به اين حساب واريز کنند.خبرنگاراني که براي تهيه گزارش هايي از واکنش خيرخواهانه مردم به بانک ها سر زده بودند هنگام صبح در ميان صف مخصوص کمک هاي مردمي دختران نوجواني را با قلک هايشان ديده بودند که مي خواستند با پول هاي جمع آوري شده شان به سفر مريم کمک کنند.
    و من هر روز به وزارت بهداري مي رفتم و اتاق به اتاق به مسئولان اين وزارتخانه سر مي زدم و به اصرار و حتي خواهش والتماس از آنها مي خواستم با سفر مريم به خارج براي معالجه در آلمان موافقت کنند اما هر روز با وعده هايي من را سر مي دواندند.
    سرانجام دکتر بارنارد در سر راهش به اروپا به ايران آمد و براي 48 ساعت در تهران ماندگار شد. با آمدنش به روزنامه کيهان مريم با پاهايي لرزان وارد تالار شد و ضمن خوشامد به جراح پرآوازه جهاني گفت: «مي دانم تا چند ماه ديگر تسليم مرگ خواهم شد. اما حاضرم قبل از مردنم قلبم را به شما هديه کنم تا به سينه يک بيمار پيوند بزنيد.»
    در اين هنگام چشم هاي حاضران به اشک نشست و دکتر بارنارد ضمن قدرداني از اين بخشش انساندوستانه مريم گفت: اميدوارم راه نجاتي براي شما پيدا شود و اين قلب در سينه خودتان سالياني دراز به تپش ادامه دهد.
    سرانجام اين مراسم شورانگيز به پايان رسيد. دکتر بارنارد به سفرش ادامه داد و من همچنان در راهروهاي وزارت بهداري اتاق به اتاق مي رفتم تا بتوانم اجازه سفر مريم را به اروپا بگيرم. در حالي که روز به روز اين دختر مسلول نحيف تر مي شد و روي تختش در آسايشگاه مسلولان چشم به در داشت تا من از راه برسم و مژده سفر را به او برسانم. در همين مدت چند ميليون تومان در حساب بانکي اش پول جمع آوري شده بود که مي توانست هزينه سفر پزشکي و مخارج جراحي اش را در آلمان تامين کند.
    يک ماه از دوندگي هايم براي گرفتن اجازه سفر مريم گذشت و پزشکان هشدار دادند اين دختر مسلول چنان ناتوان شده است که اگر اجازه سفر هم بگيرد نمي تواند روي صندلي هواپيما بنشيند. بايد در اين سفر او را روي يک تخت بيمارستاني خواباند.دراين ميان من هر روز با وجدانم درگير بودم که در خواب و بيداري سرزنشم مي کرد: تو خبرنگار مبادا گمان کني از وجود نحيف يک دختر بيمار با نوشتن گزارش هايي سرشار از احساس سود برده اي و نامي و شهرتي اندک براي خود فراهم آورده اي. اما با مرگ او به خاطر کوتاهي در تلاش براي نجاتش چگونه با وجدانت کنار خواهي آمد؟اما من دست از تلاش برنداشتم و سعي مي کردم بتوانم مسئولان وزارت بهداري را وادار کنم طبق روال قانوني دستور دهند يک کميسيون پزشکي تشکيل شود تا اعضاي اين کميسيون نظر بدهند اين دختر مسلول در ايران قابل معالجه نيست و بايد به خارج از کشور اعزام شود. اما چنين دستوري را نمي دادند. يکي از معاونان وزارت بهداري درباره علت اين مخالفت به من گفت: با اعزام اين دختر به آلمان مقامات پزشکي اروپايي خواهند گفت پزشکان ايراني بي بهره از تخصص و علم پزشکي هستند و به اين ترتيب اعتبار پزشکي مان از بين مي رود .
    با نااميدي به روزنامه برگشتم و وقتي وارد تحريريه شدم يکي از همکارانم گوشي تلفن را به دستم داد و گفت: خانمي از کارخانه معروف آزمايش مي خواهد با شما صحبت کند.
    خانم آزمايش همسر صاحب کارخانه آزمايش بود گفت: اولاً من حاضرم تمامي هزينه سفر اين دختر بيمار از بليت هواپيما تا مخارج پزشکي در آلمان را تامين کنم. در ضمن شنيده ام قادر به نشستن روي صندلي هواپيما نخواهد بود. من مي توانم سه بليت برايش رزرو کنم که يک تخت بيمارستاني را به جاي صندلي ها کار بگذارند تا دختر بيمار در طول سفر به آلمان روي اين تخت بخوابد و يک پرستار مخصوص هم براي مراقبت از او در هواپيما تعيين مي کنم. در ضمن پولي را هم که توسط مردم خيرخواه در حساب بانکي اش جمع شده به پدر ماهيگير اين دختر بدهيد تا غم نان نداشته باشد. ولي شرطم اين است که نامي از من درباره اين کمک ها در روزنامه برده نشود چون نمي خواهم اين تصميم نوعي شهرت طلبي تلقي شود.
    سرانجام پس از يک ماه تلاش و رفت و آمد به وزارت بهداري و گاه با خشم و فرياد توانستم پزشکان عضو کميسيون پزشکي را وا دارکنم گواهي سفر مريم به آلمان را صادر کنند.آن روز عصر گواهي کميسيون پزشکي را گرفتم و با خوشحالي راهي آسايشگاه مسلولان شدم تا خبر سفر مريم را به او بدهم اما وقتي به پاي پله هاي عمارت قديمي رسيدم در زير سايه سار درخت پير اقاقي، مريم را ديدم که روي تختخواب مرگ خوابيده بود و با کپسول اکسيژن کنار تختش نفس مي کشيد و پرستارها منتظر بودند که تمام کند. پيش از آنکه ملحفه سفيد را به روي صورتش بکشند چشم هايش را ديدم که دردمندانه نگاهم مي کند نگاهي که هرگز فراموش نخواهم کرد. پاي پله ها نشستم و اشک امانم را بريد.اکنون سالياني است که مريم در خاک خفته، خانم آزمايش اگر زنده است عمرش طولاني تر باشد و کارخانه بزرگ صنعتي آزمايش با همه وسعت و يکتايي در خاورميانه دير زماني است که به تعطيلي کشانده شده است. اما تنها چشم هاي مريم است که هنوز در تاريکي شب ها در برابرم ظاهر مي شود و نگاهش تا اعماق وجودم نفوذ مي کند و...
    
    خـا طره: پلي براي پيوند قلب ها
    


 روزنامه ايران، شماره 6594 به تاريخ 23/6/96، صفحه 18 (حوادث)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 24 بار
    



آثار ديگري از "محمد بلوري"
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
International Journal of Cardiovascular Practice
متن مطالب شماره 4 (پياپي 204)، 2017را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است