|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 96/6/25: پدرم ابراهيم
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 2988
سه شنبه بيست و پنجم مهرماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2963 25/6/96 > صفحه 6 (سياست) > متن
 
      


پدرم ابراهيم
روايت يوسف يزدي از زندگي و مرگ وزير خارجه دولت موقت

نويسنده: مرجان توحيدي . علي شاملو

«اين اواخر دستش را در دستم مي گرفتم و با هم قرآن مي خوانديم. با اينکه حالش خوب نبود؛ اما باز هم اگر در تلفظ من غلطي بود، دستم را مي فشرد؛ يعني اشتباه خواندم و بعد اصلاح مي کرد. يک بار سوره يوسف مي خوانديم، رسيديم به اين بخش آيه ١٨ «.. فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَيٰ مَا تَصِفُونَ»؛ بعد مدام تکرار کرد «فصبر جميل»، انگار در آيه گير کرده بود. شبي که فوت کرد، بالاي سرش الرحمان مي خواندم، به خودم آمدم؛ براي لحظه اي ديدم ديگر زنده نيست تا دستم را بفشارد». اين را که مي گويد، مکثي مي کند. همه ما سکوت مي کنيم، بغضش را مي خورد و مي خواهد تا فاتحه اي بخوانيم. فردا روزي قرار است مراسم هفتم دکتر يزدي برگزار شود. ميهمان ها پرتعداد نيستند؛ اما رفت وآمد برقرار است؛ براي همين به اتاق کار دکتر مي رويم و روبه روي يوسف يزدي مي نشينيم تا از روزگارش با پدر براي ما بگويد. يک طرف اتاق، تخت دکتر قرار دارد و روبه رو هم کتابخانه و ميزهايي که با عکس هاي يادگاري زينت شده اند. اتاق، نزديک ورودي خانه است که از درِ حياط تا سالن، با دسته گل هاي سفيدرنگ مزين به روبان مشکي، پر شده است؛ گويي در و ديوار آن خانه عزادار است. مصاحبه که تمام مي شود، وارد سالن مي شوم. سوران خانم، همسر و ايمان، دختر دکتر يزدي، ميزبان گروهي ميهمان هستند. سوران خانم سرش را پايين انداخته، دست روي دست مي گذارد، به نقل از دکتر مي گويد: «مدام مي گفت مبادا درِ اين خانه بسته بماند سوري، درِ اين خانه را باز نگه دار!». زندگي يوسف و خواهر و برادرهايش به زبان خودش که نزديک به ادبيات زمان انقلاب است، «خلقي» است و رنگ آقازادگي نداشته؛ هرچند متولد و بزرگ شده آمريکاست. فارسي محاوره را تقريبا خوب صحبت مي کند؛ اما هنوز برخي کلمات را انگليسي به زبان مي آورد. با او از روزگار کودکي اش آغاز کرديم تا رسيديم به درگذشت پدر.
    
    
     شما چند خواهر و برادر بوديد و الان به چه کاري مشغول هستيد؟
     خليل، سارا، ليلا، يوسف، مريم و ايمان، شش فرزند مرحوم يزدي هستند. خليل، دکتراي اقتصاد دارد و رئيس يک شرکت مشاوره اي تي در آمريکاست. فرزند دوم سارا است که پزشکي خوانده و متخصص سالمندان و مدير يک بخش در بيمارستاني در ايالت پنسيلوانيا است. سومين فرزند، ليلا است که روان شناسي خوانده و مدتي تدريس مي کرد و درحال حاضر در ترکيه زندگي مي کند. اين سه نفر در ايران به دنيا آمدند. سپس پدر و مادر به آمريکا رفتند. من در آمريکا متولد شدم و دکتراي مهندسي پزشکي خواندم. درحال حاضر استاد دانشکده پزشکي دانشگاه جان هاپکينز هستم. فرزندان ديگر هم به ترتيب مريم پزشک و ايمان مهندس مواد است.
     بعد از انقلاب، قصد داشتم در ايران ادامه تحصيل بدهم؛ حدود يک سال و نيم در ايران بودم؛ اما پدر گفت چون بيشتر از يک سال در ايران درس نخوانده ام، نمي توانم کنکور قبول شوم. بااين حال خيلي از هم سن و سال هاي من زماني که مانند من با پدرشان به ايران بازگشتند، با نفوذ پدران خود توانستند وارد دانشگاه شوند. پدر از اين موضوع، خيلي ناراحت شد؛ چون نسبت به اين ماجرا خيلي حساس بود و اعتقاد داشت کوچک ترين تبعيضي نبايد رخ دهد. معتقد بود درست نيست شاگردي لايق تر جاي خود را در دانشگاه از دست بدهد. به پدر گفتم معني حرف شما اين است که من نمي توانم اينجا ادامه تحصيل بدهم و بايد بازگردم به آمريکا. با اينکه ايران را دوست داشتم؛ اما وقتي پدرم کاري انجام نداد، بازگشتم. چهلم شهيد مطهري بود که به ايران آمدم و بعد هم براي ادامه تحصيل دوباره از کشور خارج شدم.
     زماني که پدر وزير خارجه بود، يک سوئيت پشت دفتر وزير وجود داشت که پدر آنجا زندگي مي کرد و من نيز به همراه او در آنجا زندگي مي کردم. دفتري نيز به نام «خبر و نظر» در وزارت خارجه وجود داشت و نشريه اي را منتشر مي کرد که من براي چند ماهي در بخش انگليسي آن کمک مي کردم. در ضمن يک دوره تمرين نظامي هم ديدم تا بتوانم اسلحه داشته باشم و وقتي با پدر به مسافرت مي رفتم يا در شهر بوديم، با اسلحه از ايشان محافظت کنم.
    
     در ايران آموزش نظامي ديديد؟
     بله در پادگان باغشاه تمرين نظامي ديدم و بعد از آن، يکي از محافظ هاي پدرم بودم؛ هرجا مي رفت به صورت محافظ، همراه او حاضر مي شدم. يک يوزي داشتيم و يک کلت ٤٥.
    
     چه کسي به شما آموزش داد؟
     گروه خيلي جالبي بودند؛ تيپ کلاه سبزهاي زمان شاه بودند به نام تيپ نوهد. برخي از آنها نگران بودند و مي گفتند ما به انقلاب پيوستيم و دوست داريم انقلابي باشيم؛ ولي مرتب به ما اهانت شده و اتهام زده مي شود. از نظر من واقعا انسان هاي ملي گرايي بودند. فداکاري کردند و با روش هايي خيلي سخت، به ما و ديگران آموزش دادند. حتي برخي از آنها هم در جنگ شهيد شدند.
    
     کودکي شما با فعاليت هاي سياسي پدرتان گره خورده، از اين وضع رضايت داشتيد؟
     به خاطر مي آورم در ايام کودکي، در پيشاهنگي آموزش مي ديدم. در هيوستون مسابقه اي بود که پدر و پسر بايد ماشيني از چوب مي ساختند، همه هم دوره هاي من با پدران خود براي مسابقه آمده بودند و من تنها کسي بودم که چون پدرم نبود، يکي از همسايه ها به جاي او همراهم آمده بود. بااين حال، پدر هروقت که فرصت مي شد، ما را سوار ماشين استيشن مي کرد و به مسافرت مي برد. مثلا سه روز در راه بوديم، هر شب جايي چادر مي زديم و صبح مادر صبحانه درست مي کرد. پدر به ما شنا ياد مي داد.
     قايق سواري مي رفتيم. واقعا دوره خوشي بود. هر وقت که فرصت داشت، براي خانواده وقت مي گذاشت، طوري نبود که هيچ وقت حضور نداشته باشد. اگرچه در برخي مقاطع اصلاحضور نداشت، مثل زماني که به عراق رفت يا هنگام حضورش در نوفل لوشاتو. يادم هست همان شب مسابقه به مادرم گفتم که اي کاش بابا هم در کنارم بود. مادر من را متوجه کرد که پدرت براي تو کار مي کند و روشي که مي خواهد به تو کمک کند اين است که اجتماع را اصلاح کند تا تو در شرايط بهتري بزرگ شوي. البته فعلا دارم نکات منفي را مي گويم. يک بار آقاجان (پدر پدرم) همراه مادربزرگم براي عروسي خليل به آمريکا آمدند. آقاجان من را صدا کرد و گفت دو رکعت نماز بخوان ببينم بلدي! من هم خواندم و ايشان هم ايراداتي گرفتند که مثلا مهر را کمي جلوتر بگذار يا دست هايت را به شکل خاصي قرار بده. سپس پدر را صدا کرد و گفت ابراهيم وظيفه اول تو اين است که به آنها دين را بياموزي، اين کار اول است و کار دوم اين است که به مسائل سياسي بپردازي. بااين حال نمي توان به پدر ايراد گرفت، زيرا هم دوره اي هاي آنها مانند دکتر چمران هم فداکاري بزرگي کردند. او در لبنان، بين جوان و يتيمان لبناني که سرپرست نداشتند و هرکسي به آنها حمله مي کرد يا بايد آنها را رها مي کرد يا خانواده خود را.
    
     چرا دکتر چمران خانواده خود را رها کرد؟
     من و شما نمي توانيم قضاوت کنيم، چون يک تصميم خيلي خصوصي است، فقط مي توان اين را گفت که هم دوره اي هاي پدرم که با او هم سنگر بودند- چه چپي ها، چه مسلمان ها - همگي فداکاري کردند و براي آنها غيرعادي نبود که يک انسان از همه چيز بگذرد. فقط پدرم نبود، مادرم نيز همين طور بود. يا آقاي قطب زاده که هيچ گاه ازدواج نکرد. .
    
     شما با بچه هاي دکتر چمران بعد از جدايي يا قبل از آن ارتباط داشتيد؟
     خير، زمان من رابطه خانوادگي ديگر وجود نداشت، اما خواهر و برادرهاي بزرگ تر من با بچه هاي شهيد چمران دوست نزديک بودند و با هم در يک خانه زندگي مي کردند. مادر هم خيلي با خانم ايشان آشنايي داشتند.
    
     بعد از آن هم ديگر خبري نداشتيد؟
     يک سال يا دو سال بعد از انقلاب و بعد از شهادت دکتر چمران، پدرم که به آمريکا آمد مي گفت بايد هر طور شده آنها را پيدا کنيم و به آنها رسيدگي کنيم. سعي هم کرد، اما نمي دانم موفق شد يا خير.
    
     ارتباط شما با پدر در چه حد بود و چقدر او را مي ديديد؟ به خاطر رفت وآمد پدر، شما نيز مجبور به نقل مکان مي شديد؟
     زندگي پدرم متفاوت بود. او همواره در سفر بود، مدتي در ايران بود و بعد هم مجبور شد به آمريکا برود و پس از آن هم مدتي را در لبنان و مصر سپري کرد که دوره هاي خيلي سختي بود. تا زماني که من به ٣٠ سالگي رسيدم، مدام در رفت وآمد بود. بعد از آن تقريبا دوره ثبات زندگي پدر شروع شده بود و واقعا دوره شيريني بود. خواهر و برادرهايم گاهي مي گويند شما سختي هايي را که ما در يک پادگان در مصر تحمل کرديم و گرسنگي کشيديم؛ نديده ايد!
    
     در آمريکا زندگي راحتي داشتيد؟
     پولدار نبوديم، اما راحت بوديم؛ مثلا زماني مي خواستم در تيم فوتبال آمريکايي مدرسه بازي کنم و هرکسي بايد ٤٥ دلار براي ورود هزينه پرداخت مي کرد. مادرم گفت ما چنين پولي نداريم. من مجبور شدم کار کنم تا بتوانم پول لازم را بدست بياورم، ولي هيچ وقت کمبود را احساس نکردم.
    
     درآمد پدرتان در آمريکا از کجا بود؟
     پدرم در دانشگاه کار مي کرد. سطح درآمد او متناسب با يک زندگي متوسط رو به پايين بود، چراکه استادان دانشگاه در ابتداي کار دستمزد بالايي ندارند. بگذاريد اين طور بگويم که وقتي بعد از انقلاب به ايران برگشتيم و سطح زندگي بقيه و هيئت دولت و دوستان و خانواده را ديديم، براي ما شوک آور بود؛ براي نمونه، دايي که پزشک جراح بود، اولين نفر در خانواده بود که ماشين نو خريد. او مجبور شد به ما توضيح دهد که چرا اين کار «طاغوتي» (از نظر ما تجملات، فرهنگ طاغوتي محسوب مي شد) را انجام مي دهد. با خجالت گفته بود من همه شهر را بايد اين طرف و آن طرف بروم، بايد ماشين نو داشته باشم که اگر بيماري همراهم بود، نميرد! اين در حالي بود که جو ما در خارج از کشور، يک جو انقلابي و خلقي بود. اين واژه خلقي بودن و طاغوتي بودن براي ما مفهوم عميقي داشت. اگر کسي کمي اسراف مي کرد، مادر تذکر مي داد. بااين حال به اندازه کافي همه چيز داشتي مثلا اگر کت و شلوار عروسي مي خواستم بپوشم، دست دوم بود يا کراوات هاي پدر در واقع همان هايي بود که مادرم از دست دوم فروشي خريده بود. مادرم الان هم همين طور است، حتي براي مراسم هفتم پدرم تاکيد کرد هزينه مراسم را به جايي بدهيم که از يتيمان ايدزي نگهداري مي کنند.
    
     شما و اعضاي خانواده چقدر اين سبک زندگي را مي پسنديد يا چقدر به آن اعتراض داشتيد؟
     خب ناراحتي ايجاد مي شد؛ مثلا خليل دانشگاه هاروارد قبول شد و به پدر گفت بابا براي ورود من به دانشگاه بايد يک چک به مبلغ چندهزار دلار به دانشگاه بفرستي و پدر گفت من چنين پولي ندارم، بنابراين نتوانست به هاروارد برود و مجبور شد در دانشگاه تگزاس ادامه تحصيل بدهد. زماني که من به ديدن خليل رفتم، او تا ساعت دو نيمه شب کار مي کرد تا هزينه خوابگاه را فراهم کند. وقتي که من ٤٥ سالم شد نامه اي از دانشگاه دوره ليسانس در آمريکا دريافت کردم که آخرين قسط شهريه ام تمام شده است. يک نفر در ميان ما نبود که توان دادن شهريه را داشته باشد. ولي پدرم به ما ياد داد از بچگي کار کنيم. من از ١٣سالگي کار مي کردم.
    
     مرحوم پدرتان از شما مي خواست يا شرايط زندگي شما را به اين سمت سوق مي داد که از نوجواني کار کنيد؟
     پدر مي گفت بايد کار کنيد.
     زماني که دفتر نشر را در ايران بستند، در آمريکا يک دفتر نشر افتتاح شد که در حقيقت يک چاپخانه مخفيانه بود و در يک منطقه فقيرانه در هيوستون قرار داشت، بااين حال مجهز به دستگاه هاي چاپ کتاب بود و برش ورق و منگنه هم همان جا انجام مي شد. مثلا کتاب حج شريعتي به انگليسي و فارسي را در آنجا چاپ کرديم. به خاطر کار در چاپخانه ساعتي ٢٥ سنت به من دستمزد پرداخت مي کردند. تابستان سختي بود. از ساعت هشت صبح تا هشت شب کار مي کردم. تا آخر تابستان کل دستمزد من حدود ٢٠٠ دلار شد، زماني که مي خواستم دستمزدم را بگيرم، يکي از برادران انقلابي انجمن گفت: «يوسف تو بچه اي اين دويست دلار را مي خواهي چه کار کني؟ مي روي آن را اسراف مي کني پول مال انقلاب و بيت المال است اين پولي است که ما مي خواهيم با آن انقلاب کنيم». اما من گفتم که بايد اين پول را به من بدهي ! دستمزدم را گرفتم و با آن يک دوچرخه خريدم! درمجموع مي توانم بگويم کمبود نداشتيم و گرسنگي نکشيديم اما بايد کار مي کرديم. خواهرها نيز در جايي کار مي کردند. زمان دانشگاه هم که رسيد، هم کار مي کردم و هم درس مي خواندم.
    
     نوجواني دکتر يزدي هم همين طور بوده؟
     پدرم تعريف مي کرد وقتي خودش دانشجوي دانشگاه تهران بود از پدرش اجازه گرفت که به دانشگاه برود. پدر دکتر يزدي گفته بود به شرطي که کارهاي من را در مغازه انجام دهي و به من کمک کني، مي تواني به دانشگاه بروي، به همين دليل براي پدرم مورد عجيب وغريبي نبود که ما کار کنيم.
    
     دوست نداشتيد شرايط کمي بهتر باشد؟
     خير، هرچند آشناهايي داشتيم که پول دار بودند و گاهي اوقات به آنها غبطه مي خورديم. ماشين ما ماشين خوبي نبود ولي آنها ماشين شيک و خوبي داشتند و در موقعيت اجتماعي شان موثر بود. بااين حال ارزش هايي که در زندگي به ما آموخته بودند ارزش هاي خوبي بود. طوري در ذهن ما جا افتاده بود که اين سبک زندگي را، سبک بدي نمي دانستيم. اتفاقا طاغوتي بودن و اسراف از نظر ما بد بود. اگر مي ديديم کسي با ماشين شيک رفت وآمد مي کرد، از نظر ما زشت بود.
    
     اين تاثير القائات پدر بود يا خود شما هم به اين باور رسيده بوديد؟
     به هرحال بيشتر اکتسابي و از طريق پدر و مادر به ما رسيده بود. البته فقط پدر ما هم به اين سبک زندگي نمي کردند. بلکه دوستان ديگري مثل آقاي کمال خرازي و دانشجوهاي مسلمان و انقلابي ديگر هم، هم فکر و هم سبک ما بودند. خانواده ها دسته جمعي به جايي شبيه ميدان مي رفتند، ميوه زياد و ارزان مي خريدند و سپس به خانه مي آوردند و تقسيم مي کردند. به اين ترتيب قيمت نصف مي شد. يا وقتي مادرم مي خواست خريد کند به جاهايي مي رفت که حراج زده بودند.
    
     از دانشجوهايي که در آنجا بودند با چه خانواده هايي در ارتباط بوديد؟
     ما با هرکسي که مسلمان بود و فعاليت اجتماعي مي کرد در تماس بوديم. مثلا خانواده هاي [محمدتقي] بانکي [وزير نيرو در دولت مهندس موسوي]، کمال خرازي [وزير امور خارجه در دولت اصلاحات]، محمد هاشمي [رئيس سابق صداوسيما و برادر مرحوم آيت الله هاشمي] که به محمد، پدر هم مي گفتند يا مثلا يکي را به نام امام جمعه يا ديگري را «محمد ريش» صدا مي زدند! (با خنده) هرکسي يک اسم مستعار داشت.
    
    رفت وآمد خانوادگي داشتيد؟
     بله همه با هم در يک جرياني بوديم که جريان انقلابي بود و جرياني بود که بعضي از آنها حتي با هم ازدواج مي کردند. مانند باقر و زري که براي آنها عروسي گرفتيم. در دوره اي خانواده و منزل ما در هيوستون تنها خانواده ايراني مسلمان و انقلابي بود که محل تجمع و رفت وآمد بود، مثل همين فضايي که اينجا (در ايران) مي بينيد. ميز پذيرايي مادرم هميشه آماده است، آنجا هم اين طور بود. وقتي از مدرسه به خانه مي آمدم، مي ديدم يک عده سر ميز در آشپزخانه نشسته اند و مشغول صحبت هستند.
    
     شده بود به شما در مورد فرايض ديني مانند نماز اجبار کنند؟
     به ياد ندارم که پدر ما را تنبيه کرده باشد يا هرگونه فشاري بر ما گذاشته باشد که نماز بخوانيم يا مسائل شرعي خود را حفظ کنيم. به ما آموزش مي داد و مي گفت اگر مي خواهي اسم خود را مسلمان بگذاري، حداقل بايد نمازت را بخواني. اگر نمي خواهي، مسلمان نباش! اما اگر قبول کردي که مسلماني، بايد همه ملزومات آن را بپذيري. او هميشه ما را تشويق مي کرد که درباره اديان مختلف مطالعه کنيم. ما دوستان مسيحي زيادي داشتيم. پدرم جلسه اي ماهانه با يک کشيش کاتوليک، يک خاخام کليمي و يک کشيش بابتيست داشت. با آنها درباره آخرت و معاد بحث مي کردند و خيلي جالب بود. پدرم صد درصد يقين داشت که اسلام يک دين منطقي است و هر وقت انساني فرصت پيدا کند که با آرامش و بدون زور به اين دين فکر کند، منطقي و زيبابودن آن را متوجه مي شود.
    
     کلاس هاي قرآن خانوادگي هم داشتيد؟
     خير. هيچ جلسه اي به صورت خانوادگي وجود نداشت. يعني جلسه اي نبود که ديگران را دعوت نکنند.
    
     چه کسي درس مي داد؟
     مشخص نمي شد چه کسي درس مي دهد. چون پدرم جلسات را مديريت مي کرد و مي گفت مثلا هفته ديگر اين آيات خوانده شود و همه بايد آن آيات را مي خواندند.
     در جلسه، قرآن دست به دست مي شد و همه بايد روخواني مي کردند. اگر هم غلط خوانده مي شد، اصلاح مي کردند. دو هفته پيش که هنوز در قيد حيات بود، مشغول خواندن سوره يوسف بودم. پدر خواب آلود بود، فکر کردم خوابيده؛ با وجودي که خواب آلود بود جايي را که اشتباه مي خواندم در همان خواب آلودگي بلند مي شد و تصحيح شده آن را مي گفت.
     در اتاق اورژانس وقتي فوت شد، بالاي سر ايشان ايستاده بودم و مشغول خواندن قرآن بودم، بعد متوجه شدم که ديگر کسي نيست تا اشتباهات من را اصلاح کند. قرآن براي او يک مفهوم عميق بود، مانند دريا.
     در جلسات بعد از روخواني، سوال مي کرد که مثلا از اين آيه چه چيزي متوجه شديد؟ سپس درباره معني آيات سخن مي گفت که چطور آن را در زندگي خود پياده کنيم. شيرين ترين لحظات عمر من اين بود. تا اينکه حدود هشت سال پيش، من کاري دانشگاهي را در واشنگتن شروع کردم و به دلايل مختلفي، هيچ جلسه قراني نداشتم. الان بعد از هشت سال، خلا عظيمي در زندگي من وجود دارد؛ گويي قسمتي از وجودم همراهم نيست.
    
    کاش نمي گذاشتيم آن جلسات از دست برود. (به شما بگويم) جلسه سياسي را رها کنيد، مطلب اصلي قرآن است، اگر قرآن را درست نفهميد، کار سياسي هم بکنيد، به سرنوشت بقيه دچار مي شويد و همان خطاها را انجام مي دهيد. اساس کار سياسي شما هم بايد قرآن باشد. هدف اصلي پدر، ساختن نسلي بود که بتوانند با اخلاق کشور را اداره کنند. دردناک ترين حرفي که اين هفته شنيدم، اين بود که هيچ کسي نمي تواند جانشين اين بزرگ مرد شود. اگر پدر اين حرف را مي شنيد، براي او شکست محسوب مي شد؛ آن هم کسي که عمر خود را صرف تربيت نسلي کرد که روش فکرکردن را ياد بگيرند. پدر را که به خاک سپرديم، وقتي از داخل قبر بيرون آمدم، اطرافم را نگاه کردم، برايم يقين شد که اين پدر نمرده است؛ در چهره هاي جوان هايي که آنجا بودند، پدرم را ديدم.
    
     شما هم همراه پدر از آمريکا به پاريس رفتيد؟
     خير؛ چند نفر از ما باقي مانديم که بايد کارهاي خانه را انجام مي داديم و وسايل را مي فروختيم. البته وقتي مشخص شد به ايران مي رويم، کارها سرعت گرفت. بعد هم آنها به ايران برگشتند و من نيز در اولين فرصت به ايران بازگشتم.
    
     چند سال داشتيد که به ايران آمديد؟
     سال آخر دبيرستان بودم که آمدم. حدود ١٦ يا ١٧سالم بود. به خاطر دارم، وقتي شاه به آمريکا آمد، تظاهرات عظيمي عليه او به راه انداختيم. اگر کتاب هاي طاغوتي ها را بخوانيد، نوشته اند براي تظاهرکنندگان بليت گرفته شد و آنها را با هواپيما به واشنگتن رساندند؛ درحالي که واقعيت اين طور نبود. کاري که ما کرديم، اين بود که هر گروه پنج نفره دانشجويي، پول جمع کرديم و با خودرو راهي واشنگتن شديم. سه روز تا واشنگتن رانندگي کرديم. آنجا فردي بود به نام علي آگاه که به اتفاق همسرش، منزل بزرگي داشتند و سالن آن را به خوابگاهي براي دانشجويان مسافر تبديل کرده بودند؛ مثل سربازخانه شده بود! بعد پلاکارد درست کرديم. البته گروه هاي چپ در آن منزل نبودند و فقط گروه هاي اسلامي در آن تظاهرات همراهي کردند.
    
     پس شما هم در جريان فعاليت سياسي قرار گرفته بوديد؟
     بله.
    
    پدر هم بودند؟
     بله ايشان هم بودند و همه چيز را مديريت مي کردند. خيلي جالب بود، دانشجو ها روي پله هاي کنگره کنار پدرم عکس يادگاري مي گرفتند؛ درحالي که همه به جز پدرم، صورت هاي خود را با ماسک پوشانده بودند، بااين حال عکس هم مي گرفتند. (مي خندد)
    
     شاه را از نزديک ديديد؟
     خير شاه را مستقيم نديديم. اين را که به شاه تخم مرغ و گوجه فرنگي پرتاپ کرده بودند، روز بعد در تلويزيون ديديم. من در هر جلسه اي که پدر اجازه مي داد، شرکت مي کردم؛ حتي جلساتي که تا حدودي مخفي بود. گاهي اوقات پدر مي گفت بايد به مسافرت مثلا به شيکاگو بروم يا جلسه اي دارم؛ من با اصرار با ايشان همراه مي شدم. يک بار براي شرکت در يکي از اين جلسه ها، به من گفت هزينه بليت پروازت ٢٥٠ دلار مي شود؛ اما مادر واسطه شد و گفت ارزش دارد، بگذار اين بچه همراهت بيايد! برخي از جلسه ها را هم با خودروي شخصي پدر مي رفتيم. پدر يک فولکس سال ١٩٦٩ داشت. مثلا به اطراف تگزاس مي رفتيم، در جاده هايي که مردم مست مي کردند و رانندگي در آنها خطرناک بود. به عنوان نمونه، يادم هست به شهر آرلينگتون رفتيم و متوجه مي شديم، فقط ١٠ نفر دانشجو از پدر دعوت کرده اند؛ بااين حال پدر براي آنها سخنراني کرد. اين گونه بود که متوجه مي شديم، انسان ها ارزش دارند و تعداد آنها مهم نيست. او هيچ وقت از تعداد کم جمعيت، ناراحت نمي شد و حتي اگر يک نفر هم بود، با او صحبت مي کرد. چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، هرجا پدر مي رفت من سعي مي کردم به زور با او بروم! حتي بعد از انقلاب هم امام براي حل مسئله شيعه و سني به پدرم ماموريت داده بود به زاهدان برود، من هم براي رفتن سماجت کردم، اما بعد از آن، ماجراي بندرلنگه پيش آمد. مادرم خيلي نگران بود و در نهايت نشد که پدر را همراهي کنم.
    
     هاوانا چطور؟
     خير؛ هاوانا را نرفتم. خليل رفت؛ چون در هيوستون آمريکا بود. پدر هم اصرار داشت خليل به خرج خود برود. گفته بود نمي تواند از پول وزارت خارجه هزينه او را بدهد.
     برادران و خواهران شما هم به اندازه شما به کارهاي سياسي علاقه مند بودند؟
     خير؛ کمتر به اين موضوع علاقه نشان دادند. هرکسي، يک خصوصيت از پدر و مادر را به ارث مي برد. مثلا خواهرم که پزشک است، بيشتر به جنبه علمي شخصيت پدر توجه داشت و زماني که پدر در تگزاس مشغول بود، او را در فعاليت هاي پزشکي همراهي مي کرد. پدر درباره سرطان تحقيقات خوبي انجام داده بود. جالب است بدانيد که اولين بار که اسم پدرم در آرشيو نيويورک تايمز پيدا مي شود، مقاله اي است که درباره ارتباط و تاثير ويتامين آ و سرطان به سال ١٩٦٩ منتشر کرده است. دو محقق در دانشگاه نيوجرسي به اين موضوع پرداختند که پدر يکي از آنها بود. من چند وقت پيش به پدر گفتم شما با حکومت شاه و چند ابرقدرت جهاني جنگيدي، با سرطان هم جنگيدي و توانستي به نوعي با آن حکومت ها مقابله کني، ولي سرطان هنوز حل نشده است.
    
     شما تا چه سالي در ايران بوديد؟
     تا يک ماه قبل از شروع جنگ ايران و عراق، ايران بودم؛ يعني مرداد ١٣٥٩.
    
     پس شما ايام پاريس را با پدر نبوديد؟
     بله. زماني که ايران بودم، با پدر تمام نماز جمعه هاي آقاي طالقاني و منتظري را شرکت کردم. حدود يک سال اينجا بودم و در مدرسه ايران زمين شهرک غرب درس مي خواندم که چون به زبان انگليسي بود، به مشکل نخوردم، غير از کلاس فارسي!
    
     در محيط خانه فارسي صحبت مي کرديد يا انگليسي؟
     با مادر و پدر و دانشجوها فارسي صحبت مي کرديم، اما با دوستان و دانشجوهاي هم کلاسي، انگليسي صحبت مي کرديم. واژه هاي سياسي را خوب مي توانستم بفهمم، ولي مثلا در محاوره يا اسامي و واژه هاي عاميانه به مشکل مي خوردم.
    
     خاطراتي از زماني که پدر با امام خميني يا آيت الله طالقاني و مهندس بازرگان بودند، داريد؟
     تقريبا. يادم هست که بعضي از جلسات هيئت دولت را با هليکوپتر نزد آيت الله خميني مي رفتيم. چهار بار نزد آيت الله خميني رفتيم. يک بار در ماجراي ماموريت زاهدان بود که خدمت ايشان رفتيم و يک بار هم در ماجراي واگذاري سرپرستي کيهان بود.
    
    به طور خصوصي هم با امام خميني ديدار کرديد؟
     بله. اما هميشه يکي، دو نفر ديگر هم حضور داشتند. يک بار وزير خارجه سوريه، عبدالحليم خدام به تهران آمده بود که تا قم، محل اقامت آيت الله خميني با هليکوپتر رفتيم. در اتاق چهار نفر بوديم. به ياد دارم که آيت الله خميني خيلي تند با ايشان صحبت کرد و گفت اگر شماها هر کدام يک ليوان آب ريخته بوديد تا الان اسرائيل را آب برده بود. همگي روي پتوهايي که هر کدام براي يک نفر بود و روي زمين پهن شده بود، نشسته بوديم. به ياد دارم که يک بار حدودا ١٠ نفر در اتاق بودند. آيت الله خميني روي مبل نشسته و بقيه روي زمين بودند. آقاي بني صدر که رسيد رفت کنار ايشان روي صندلي نشست که براي همه شوک آور بود. من در چهره هاي ديگران مي ديدم که انگار پيش خودشان مي گفتند خيلي پررويي مي خواهد که يک نفر برود و آنجا بنشيند! قبل از اين که سرپرستي کيهان را به پدر من پيشنهاد بدهند، جرياني در دانشگاه اتفاق افتاده بود و منجر به زدوخورد شده بود. پدرم در ماجراي کيهان به آيت الله خميني گفت که اگر بخواهم به کيهان بروم آنجا بايد با بوروکراسي خيلي بزرگي دست وپنجه نرم کنم. خيلي ها کار نمي کنند و حقوق مي گيرند، بنابراين بايد تغييرات اساسي در کيهان انجام بدهم؛ اگر مي خواهيم کيهان به عنوان يک موسسه مستقل روي پاي خود بايستد. آيت الله خميني نگران بودند و گفتند (اين تغييرات) منجر به ماجرايي مثل دانشگاه نشود. يک بارهم عيد نوروز سال ٥٨ بود که به ديدن آيت الله خميني رفتيم. به خاطر دارم به هرکسي يک اسکناس دوتوماني به عنوان عيدي داد که تازه چاپ شده بود، همان روز هم به ديدن آيت الله شريعتمداري رفتيم که به هرکسي يک اسکناس درشت تر هزارريالي به عنوان عيدي داد. اما ارزش آن دوتوماني خيلي براي من بيشتر بود چراکه در ذهن خودم آن را از کسي که انقلابي و خلقي است، گرفته بودم و عدد آن از اين منظر براي من سمبوليک بود.
    
     زمان تسخير سفارت آمريکا شما ايران بوديد؟
     بله. تهران بودم، به ياد ندارم پدر در آن ماجرا به ديدار آيت الله خميني رفته باشند.
    
    در مورد دولت موقت و مسئوليت پدر، چه احساسي داشتيد؟ آيا خوشحال بوديد از اينکه پدر مسئوليت گرفته است؟
     خير. از نظر ما وزارت يک تلاش تازه بود. اين طور نبود که قبلا دراين باره فکر کرده يا پيش بيني کرده باشيم که روزي پدر وزير شود و بعد خوشحال شويم! هيچ وقت اين طور نبود.
    
     زماني که ايران بوديد رفت وآمدهاي شما با مسئولان چقدر بود؟
     يک بار با هيئت دولت به قم رفتيم؛ جلسه اي بود که در آن بحث بر سر قانون اساسي بود. دو موضوع در آنجا بحث شده بود که يکي از موضوعات بحث بر سر حق راي زنان بود. چند نفر از آقايان هم در جلسه بودند، اسامي آنها را درست به ياد ندارم ولي مثلا يکي از آنها گفته بود من که تمام عمرم در کارهاي اجتماعي و سياسي بوده، يک راي داشته باشم و همسر من که تمام عمرش را در آشپزخانه سپري کرده، يک راي داشته باشد، اصلا اين عدالت است؟!
    
    نقطه عطف زندگي دکتر يزدي بحث تسخيز سفارت آمريکاست. شما ايران بوديد. مي خواهيم بدانيم به ياد داريد چه اتفاقي افتاد و با پدر راجع به آن صحبت کرديد و نظر دکتر راجع به اين اتفاق چه بود؟
     من بهترين فردي نيستم که بخواهم در اين مورد پاسخ گو باشم، چون با ديگران بيشتر دراين باره بحث داشته است. در رابطه با مسئله تسخير سفارت آمريکا تا جايي که به ياد دارم، اين است که در يک مصاحبه، براي برون رفت از اين مسئله راه حل پيشنهاد داد. گفتم که آدم پرکتيکالي بود. اتفاقا همان مصاحبه برايش هزينه داشت.
     بعدها که مي خواست به آمريکا بيايد، وقتي به کنسولگري آمريکا در آنکارا گفتم چرا به ايشان ويزا نمي دهند، گفتند سندي از پدرت داريم که گفته بايد گروگان ها را محاکمه کنيم. من يادم آمد که پدر براي حل اين مسئله پيشنهاد کرده بود جلسه محاکمه اي ترتيب دهند و آنها را به جرم جاسوسي محکوم کنند و بعد هم آيت الله خميني همه را عفو کند و از ايران بيرون کند.
    
     رفت وآمدتان بين ايران و آمريکا چطور بود؟
     من سعي مي کردم هر تابستان به ايران سفر کنم؛ اما بعضي وقت ها هم پيش مي آمد که دو سال يک بار سفر مي کردم. سال ٨٨، قرار بود طبق روال تابستان همان سال به کشور برگردم که پدر گفتند صبر کن، بعد از انتخابات فضا مقداري آرام تر مي شود که نشد و اين جريان هشت سال به طول انجاميد.
    
     از چه زماني دکتر يزدي ممنوع الخروج شد؟
     تاريخ آن را درست به ياد ندارم. وقتي پدر بار اول به سرطان مبتلا شد، از آنجا که فکر مي کرديم براي درمان او نياز به رفت وآمد پيدا مي کنيم، اقدام کردم و براي او گرين کارت گرفتم. پدر يک بار با گرين کارت به آمريکا آمد؛ اما زماني که به ايران برگشت تا هفت سال نمي توانست از ايران خارج شود؛ به اين ترتيب گرين کارت نيز باطل شد. ما دوباره مجبور شديم براي ويزا اقدام کنيم که اين بار با سختي زيادي مواجه شديم. ژانويه، پدر را همراه خليل به استانبول برديم تا بتوانيم ويزاي پزشکي بگيريم. وقتي با بابا براي مصاحبه رفتيم، مصاحبه کننده پرسيد دکتر يزدي چرا مي خواهي به آمريکا بروي؟ بابا گفت من نمي خواهم به آمريکا بروم، گفت من خسته ام و روي مبل دراز کشيد. به من گفت يوسف خودت هرچه مي خواهي بگو. من گفتم پدر خسته است؛ ولي واقعا قصد سفر دارد. موضوع گرفتن ويزا تا زمان روي کارآمدن ترامپ يعني ٢٠ ژانويه به طول انجاميد و بعد ما مسير ديگر و بهتري را براي درمان ايشان دنبال کرديم.
    
    اين چند ماه را که خارج از کشور بودند، راجع به موضوعات سياسي صحبت مي کردند؟
     خير. در اين موارد صحبتي نمي کردند. فقط وقتي آيه قران مي خوانديم، درباره مفهوم آيه با هم صحبت مي کرديم.
    
     نسبت به اتهاماتي که درباره اعدام ها به دکتر يزدي چه در گذشته و چه بعد از فوت ايشان مي زدند، شما چه احساسي داشتيد؟
     چند بار پيش آمد. يک موردي که در ذهنم است، اوايل انقلاب بود و به شمال رفتيم. با پدر مشغول قدم زدن بوديم، يک خانم با دوچرخه از مقابل ما عبور کرد. پدر را نگاه کرد. بعد جلو آمد و گفت من از تو متنفرم. تو برادر نازنين من را کشتي. پدر پرسيد ببخشيد خانم شما که هستيد؟ که آن خانم تعريف کرد برادر من يکي از روساي ساواک بود و اول انقلاب اعدام شد. تو او را اعدام کردي. يک نيمکت آنجا بود. پدر روي آن نشست و حدود يک ساعت با اين خانم با آرامش صحبت کرد. او در ابتدا ناسزا مي گفت، بعد از يک ساعت خانم با آرامش رفت. پدرم تمام جريان کشته شدن برادرش را توضيح داد. بالاخره يک نفر داغدار بود و درست نبود به جاي پاسخ بدتر به او حمله شود. من اين احساس را نسبت به اين افراد دارم. بالاخره اگر در ساواک بودند و کار اشتباهي انجام داده بودند، بايد به طور قانوني با آنها برخورد مي شد. افرادي اندک اين تبليغات را قبول و ظلمي به پدر کردند. واقعيت اين موضوعات مشخص است. در خاطرات خلخالي هم آمده که پدر با روند دادگاه ها مخالف بوده است.
    
    چند ماه آخر عمر پدر چگونه گذشت؟
     دوره شيريني بود. واقعا نعمت الهي بود. انگار همه چيز از قبل حساب شده بود. منزل خواهرم کنار دريا بود. ويلاي همسايه آنها هم خالي شد و ما توانستيم آنجا را براي تابستان کرايه کنيم و همه خانواده دور هم جمع بشويم. هوا خوب و تميز بود. سوار قايق با هم به اين طرف و آن طرف مي رفتيم. با پدر شب ها کنار دريا مي نشستيم، گپ مي زديم و چاي مي خورديم. پدر البته بابت ناراحتي اش جراحي شده بود و ما فکر مي کرديم جراحي با موفقيت مسئله سرطان را حل کرده.
    
     سرطان چه بود؟
     سرطان پانکراس بود؛ ولي بعد غده ديگر سرطاني در کبد رشد کرد؛ بااين حال درد زيادي از اين مسئله داشتند و ماه آخر هر روز بايد داروي مسکن مي خورد که متاسفانه بدتر و بدتر مي شد.
    
    بيهوش مي شدند؟
     بيهوش نه؛ ولي داروي مسکن استفاده مي کرد. در طول روز، فقط نيم يا يک ساعت، دکتر يزدي قبلي بود. بقيه روز با مسائل پزشکي مواجه بود؛ ولي در آن مدت کوتاه، لحظات لذت بخشي داشتيم. نوه ها و نتيجه هايش را مي توانست ببيند؛ اما اين اواخر ديگر توانايي قدم زدن نداشت و بيشتر از ١٠ قدم نمي توانست راه برود. بليت خريده بوديم که برگرديم. البته مي خواستيم بازگشت را به آخر اکتبر يعني سه هفته ديگر موکول کنيم؛ اما مادر اصرار مي کرد که زودتر بازگرديم. بليت را براي چنين روزي (تلاقي با هفتمين روز درگذشت دکتر يزدي) رزرو کرده بوديم.
    
    تمام زماني که ترکيه بوديد، منتظر ويزا بوديد؟
     خير. از ويزا صرف نظر کرده بوديم. با توجه به مصوبه ترامپ، دنبال ماجراي ويزا را نگرفتيم؛ چون پدر هم اصلا مايل نبود. از طرفي هر کاري را که لازم بود، انجام داده بوديم. بابا روزهاي آخر درد زيادي داشت و با خواندن قران آرام مي شد.
    
    شما براي ايشان مي خوانديد؟
     خير. با هم مي خوانديم. گاهي اوقات دست همديگر را مي گرفتيم، گاهي اوقات از درد مي لرزيد و وقتي دستش را مي گرفتيم، به او آرامش مي داد.
    
    چه سوره اي مي خوانديد؟
     هرچه که براي ما آشنا بود. سوره «الم نشرح» را خيلي دوست داشتند. يک بار، مشغول قرائت سوره يوسف بوديم، رسيديم به آيه« فصبر جميل و الله المستعان و علي ما تصفون» که از زبان حضرت يعقوب است. من آيه را مي خواندم و پدر مرتب آن را تکرار مي کرد «فصبر جميل» انگار سر آن آيه گير کرده بود و مرتب با خود اين آيه را تکرار مي کرد.
     يک بار در بيمارستان بوديم و پرسيدم تا چه حدي مي خواهيم اين روش هاي پزشکي را امتحان کنيم و کي انسان بايد رها کند. (فايل صوتي دکتر يزدي را پخش مي کند) اين صدا مربوط به دو روز قبل از فوت ايشان است که مي گويد اين چيزي که الان دارم امانت الهي است و مال خودم نيست. حرفي که پدر مي زد خيلي جالب بود؛ يعني ما همه وظيفه داريم که امانتداري کنيم و اين براي ما حجت بود؛ يعني تا آنجايي که راه دارد بايد از جان مراقبت کرد.
    
     يک تصوير ديدم در بيمارستان که دکتر ايستاده به نماز هستند، اين مربوط به همين اواخر است؟ آيا تا اين اواخر مي توانستند واجبات خود را انجام دهند؟
     به سختي مي توانست. قرار شد به نوبت آنچه را از واجبات پدر از دست رفته، به جاي پدر انجام دهيم، ولي اين اواخر برايش خيلي سخت بود. آن شب که حال پدر بد شد، ما فورا به اورژانس زنگ زديم. پدر را با آمبولانس به بيمارستان بردند. يک پزشک متخصص قلب ايراني هم با تلفن، دستورات لازم را داد. ابتدا اجازه ندادند که ما وارد اتاق شويم. اصرار کرديم و گفتيم که خواهرم پزشک است تا بالاخره رضايت دادند. پزشکان مشغول انجام عمليات احيا بودند. من بالاي سر پدر ايستادم و برايش قرآن مي خواندم تا آرامش داشته باشد. در نهايت گفتند ما هر کاري که مي توانستيم انجام داديم، پدر رفت. پتويي آنجا بود. مانند کفن به ايشان بستيم. يک نفر را به سختي پيدا کردم که بگويد قبله کدام طرف است. تخت را رو به قبله گذاشتيم. من و يحيي- پسر خواهرم - شروع کرديم به قرآن خواندن. بقيه اعضاي خانواده آمدند. خيلي دردناک بود. فرداي روزي که پدر فوت کرد، کنسولگري ايران و سفير ايران؛ يعني آقاي طاهريان، چندبار تماس گرفتند و خيلي کمک کردند که مدارک لازم آماده شود. من به اين منظور به استانبول رفتم و خليل هم به ما ملحق شد و تا عصر برگشتيم ازمير. مسجدي را در ازمير پيدا كرديم به نام مسجد اهل البيت، اين مسجد يک امام داشت به نام آقاي شباهت که به معناي واقعي کلمه روحاني بود. ٣٠ سال در قم درس خوانده بود. به عربي، فارسي، ترکي و کمي هم انگليسي مسلط بود. پيکر پدر را به مسجد منتقل کرديم. قبلا از اينکه به ترکيه بروم نگران بودم که چون ترکيه کشور لائيکي است، اگر پدر از دنيا برود من چه کار بايد بکنم. در اين فاصله توضيح المسائل آيت الله سيستاني را خواندم و همه را نوشتم. حتي به مهندس عبدالعلي بازرگان زنگ زدم و از ايشان پرسيدم چه کارهايي واجب است و چه کارهايي واجب نيست. ايشان نيز تازه خواهرشان از دنيا رفته بود و به خوبي من را راهنمايي کرد. ذهن خودم را آماده کرده بودم. در اين افکار بودم که آن مسجد پيدا شد و همه امکانات لازم را داشتند. من و برادرم با راهنمايي اين معمم با دو نفر که معلوم بود در مسجد اين کار را خيلي انجام داده اند به همان ترتيب سنت شيعي، دکتر را غسل کرديم. از آنجايي که خيلي نگران اين مسئله بودم، بعضي وقت ها آن روحاني مي گفت يک بخشي را دوباره انجام دهيد تا همه چيز با دقت تمام انجام شد. بعد کفن را آوردند که کفن ساده و مرتبي بود. يحيي، پسر خواهرم، پشت در ايستاده بود و قرآن مي خواند. بعد مادر آمدند و آخرين خداحافظي را انجام دادند. سپس پيکر پدر را در تابوت گذاشتيم و به حياط مسجد برديم. امام مسجد، جناب آقاي شباهت، از برادرم، خليل که بزرگ تر است اجازه گرفت که نماز ميت را بخواند. ما به صف ايستاديم. اهالي مسجد هم آمدند و نماز را خوانديم.
    
     يعني دو نماز ميت براي ايشان خوانده شد؛ يکي در ترکيه و يکي در اينجا؟
     بله و آن نماز خيلي شيرين بود. بعد به زبان ترکي به مادرم دلداري داد. سپس تابوت را در سردخانه مسجد گذاشتيم تا فرداي آن روز پيکر را با هواپيما به استانبول منتقل کنيم. صبح که رفتيم تابوت پدر را در ماشين شهرداري بگذاريم و به ايرلاين ترکيه برسانيم، آقاي شباهت ما را در حياط ديد و گفت چون شب اول بود، من شب پشت درِ سردخانه ايستادم و براي او نماز و دعا خواندم. از اين پس براي من واجب است هروقت که به ترکيه رفتم به ديدار آن روحاني هم بروم. در آن روز پر از غم، آن امام و اهالي آن مسجد مثل فرشته نجات بودند. اين افراد که فرشته وار به کمک ما در ترکيه و ايران آمدند. ما براي هميشه از آنها و خدا سپاسگزار هستيم.
    
    هواپيمايي ماهان هم با شما همکاري کرد؟
     بله. مسئول ماهان نيز آمد. با هم؛ با يحيي و خليل تابوت را گرفتيم و به کاميون منتقل کرديم. در هر قدمش هم لا اله الا الله مي گفتند. مي خواهم بگويم تابوت ١٠ بار به اين شکل تشييع شد تا به بهشت زهرا(س) و خاک پاک وطن برسد.
    
    مي توانيد در يک جمله دکتر يزدي را در مقام پدر تعريف کنيد؟
     پدرم از امانت الهي که خداوند به او داد به خوبي استفاده و امانتداري کرد. هر دهه عمرش به اندازه يک عمر آدم معمولي زندگي کرد. روحش در کنار هم رزمانش و همه انسان هايي که براي پيشرفت بشريت فداکاري کردند، شاد باشد!
    
    پدرم ابراهيم / روايت يوسف يزدي از زندگي و مرگ وزير خارجه دولت موقت
    


 روزنامه شرق ، شماره 2963 به تاريخ 25/6/96، صفحه 6 (سياست)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 73 بار
    



آثار ديگري از "مرجان توحيدي . علي شاملو"
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
صنايع تبريد و تهويه مطبوع
متن مطالب شماره 19، شهريور 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است