|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران96/8/11: من در آينده ام زندگي مي كنم
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6926
يك شنبه 27 آبان 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6634 11/8/96 > صفحه 12 (فرهنگي) > متن
 
      


من در آينده ام زندگي مي كنم
گفت و گو با آيدين آغداشلو به بهانه زادروزش

نويسنده: عسل عباسيان

آيدين آغداشلو، سيماي يک روشنفکر را دارد؛ اين نقاش ايراني مهاجر قفقاز، در ساليان عمر هفتاد و چند ساله اش اهل يکجا نشيني نبوده و مدام ساحت هاي مختلف کار خلاقانه را تجربه کرده است؛ گاهي نوشته، گاهي پوستر طراحي کرده، گاهي هم سخنراني داشته و خودش را بيش از هرچيز سخنران خوبي مي داند. جمعه گذشته وقتي از مجسمه دست هاي او ساخته رامين اعتمادي بزرگ رونمايي شد، با شعفي کودکانه گفت خوشحال است از اينکه بالاخره چيزي از او جاودانه شده، گويي جاودانگي مشغوليت ذهني هميشگي نقاش «خاطرات انهدام» است. با اين نقاش و روشنفکر به بهانه سالگرد تولدش، از زندگي گفتيم و از مسير پرتلاطمي که طي کرده و به امروز رسيده؛ روزي که تنها خواسته اش اين است که دست از سرش بردارند و آرزويش خوشبختي جوانان وطنش است.
    
    امروز در هفتاد و چندسالگي وقتي به عقب برمي گرديد و به مسيري که طي کرديد نگاه مي کنيد، چقدر از اين مسير راضي هستيد؟ چه چيز شما را از خودتان راضي يا ناراضي مي کند؟
     زندگي درست و معقول در ايجاد توازن واعتدال ميان تقدير و اراده است. در جاهاي زيادي به خاطر سعي و اراده توانستم بر تقدير بازدارنده و درهم کوبنده ام غلبه کنم… در جاهايي هم نتوانستم. نشد. دير شد.
    
    هنوز آرزويي مانده که به آن دست نيافته باشيد؟ اساساً از کودکي چقدر اهل آرزو و رويا بوديد و روياهاي کودکي تان چه بود؟
     تنها آرزويم اين است که خانه اي داشته باشم با ديوار هاي زياد و بلند... طوري که بتوانم همه کتاب هايم را به رديف و در دسترس و درکنار هم بچينم... و خط هاي قديمي ومينياتورهايم را بياويزم. آرزوي ديگري براي خودم ندارم. اما درباره تارا و تکين، فرزندانم، وهزاران هزار جوان برومند ديگر آرزو دارم خوشبخت شوند؛ خوشبخت به هر تعبير شريفي که در دل دارند.
    
    شما تک فرزند بوديد، هرگز از حجم تنهايي اي که با تک فرزندي به آدميزاد تحميل مي شود نترسيديد؟
     نه واقعاً… تنهايي نقلي نيست. ترسي ندارد. هر توليد عمده هنري - حتي فيلمسازي - در تنهايي صورت مي گيرد. اين اجراست که در جمع حاصل مي شود. آدم در تنهايي مي تواند معنايش را جست و جو کند واگر چيزي بيابد به جمع تحويل دهد. آدم اغلب در جمع به دنيا مي آيد و در جمع از دنيا مي رود. باقي اش را تنهاست و بسياري وقت ها در اين ميانه، حتي در ميان جمع، تنهاست…
    
    آيا خودتان را روشنفکر مي دانيد؟ شما نقاشيد و حساس به تصوير. اساساً چقدر آنچه از بيرون به نظر مي رسيد برايتان مهم است و تا چه اندازه طي ساليان تلاش کرده ايد تصويرتان را تغيير دهيد يا تثبيت کنيد؟
     معلوم است که خودم را روشنفکر مي دانم! پس تاريک فکر بدانم؟! همه عمرم را گذاشته ام تا بدانم وبشناسم و به استقلال فکر کنم و بتوانم فاصله بگيرم واز فاصله چشم انداز را تماشا کنم.… وشک کنم و دوباره و صدباره بررسي کنم. تلاش کرده ام نه به خاطر تثبيت يا تغيير صرف… تلاش کرده ام تا به معنا و باطن دست پيدا کنم:
    دونده رفت، ندانم رسيد يا نرسيد / بر اين قياس که آينده دير مي آيد
    نمي دانم. تلاطم داشتم لابد… هيچ وقت به بايدها ونبايدها و اولويت ها فکر نکردم. وقت هايي فکر کردم باري روي زمين مانده… برداشتم.
    
    نقاشي به تنهايي مي توانست نياز شما را به انجام يک کار خلاقه تامين کند اما شما علاوه بر نقاشي، جستارهاي بسياري هم طي ساليان عمرتان نوشته ايد. چه نيازي در شما باعث شد نويسندگي را همپاي نقاشي جدي بگيريد؟ اين از علاقه شما به ادبيات مي آيد يا نوشتن را ضرورتي براي فعاليت روشنفکرانه مي دانيد؟
    شايد در جاي ديگري بشود علت تمايلم به نوشتن را جست وجو کرد. بيش از ششصد مقاله از من در 8 جلد کتاب منتشر شده و به همين تعداد هم مقالاتي دارم که در آن کتاب ها منتشر نشده اند. در نتيجه شايد بتوانم تعداد مقالاتي را که تا امروز نوشته ام بيش از هزارتا تخمين بزنم. براي يک روشنفکر اصلاً الزامي وجود ندارد که بنويسد. يک روشنفکر مي تواند شفاهي باشد. در ايران روشنفکر شفاهي زياد داشته ايم؛ کساني مثل علي شريعتي و فرديد. اين ها کمتر نوشته اند و هميشه سخنران بوده اند.البته در اين سي وچندسال من هم سخنراني هاي بسيار داشته ام. اما امروز که به چرايي نويسنده شدنم فکر مي کنم، مي بينم اين به جوهر و طبيعت آدم برمي گردد. هيچ تکليفي براي يک نقاش نيست که نويسندگي کند و هيچ تکليفي براي يک روشنفکر نيست که حتماً سخنراني کند! خيلي از روشنفکران ما، يا بسياري از فيلسوف ها، هرگز سخنران هاي خوبي نبوده اند. سخنراني يک فيض و فضيلت است که بعضي دارند و بعضي ندارند. درواقع بين نقاش بودن و نويسنده يا سخنران شدن لزوماً نسبتي برقرار نيست. اما گمان مي کنم من بيشتر به اين خاطر نوشتم که ميان دو وجه مخاطبه مستقيم و غيرمستقيم تعادل برقرار کنم. هميشه فکر مي کردم مخاطبه غيرمستقيم من با جهان از طريق نقاشي صورت مي گيرد چون نقاشي بنا بر مستقيم بود.
    نقاشي هنري لايه لايه است و مستقيم نيست. اما هيچ سخنراني و مقاله اي لايه لايه نيست. اصلي ترين انگيزه ام براي مقاله نويسي مخاطبه مستقيم بوده. هميشه نوشتن به مثابه مخاطبه مستقيم داشتن را خيلي دوست داشتم. شايد چون مردم را خيلي دوست داشتم و جامعه اي را که در آن زندگي مي کنم خيلي دوست داشتم، بيخود و بي جهت برخودم فرض کرده بودم که اگر مي توانم، قدمي در راه تصحيحش بردارم. (با خنده) حالا هيچ کسي هم اين قرار را با من نگذاشته و چنين چيزي را تکليف نکرده بود ولي خب، آدم بعضي وقت ها خواب نما مي شود و يک کارهايي مي کند!
    
    نقاشي هايتان را هم به منظور برقراري مخاطبه غيرمستقيم کشيده ايد؟
    حتماً، ولي حالا که با شما صحبت مي کنم، مي بينم بخش زيادي از مخاطبه غيرمستقيم من هم مستقيم بوده! درست است که نقاشي هايم را چندلايه مي دانم اما آنها مستقيم تر از منظره اي که سزان ترسيم کرده، عمل مي کنند. از اين نظر نقاشي هايم با هنر پست مدرن شباهت هايي دارد. هنرمندان «کيچ آرت» هم اينگونه اند؛ مثلاً جف کونز مستقيم ترين نحوه مواجهه با مخاطبش را دارد.از طريق گرافيک هم البته اين مخاطبه مستقيم برايم اتفاق مي افتاد. بنابراين مشغله و تعهد من را در هر عرصه بايد در همين برقراري مخاطبه جست وجو کرد.
    شما مهاجر قفقاز هستيد و زبان مادري تان ترکي ا ست. وقتي به ايران آمديد در قلمرو زبان فارسي ساکن شديد، نوشتيد و سخنراني کرديد و... پروسه تغيير زبان اصلي تان از ترکي به فارسي چطور طي شد؟ زبان فارسي را چطور آموختيد؟
     مسلماً با خواندن بسيار. از کودکي کتابخوان بودم. آن سال ها - مثل همه همسن و سال هايمان - مي رفتيم شبي ده شاهي کتاب کرايه مي کرديم و مي خوانديم و بعد پس مي داديم. من تندخواني را هم به خاطر همين کتاب اجاره کردن ها آموختم. براي اينکه پول کمتري بدهم، سعي مي کردم کتاب را در عرض يکي ، دوشب فوراً تمام کنم. امروز طوري به تندخواني مسلطم که مي توانم همه صفحه را با يک نگاه در حافظه ام ثبت کنم، به همين خاطر است که مي توانم زياد کتاب بخوانم. آموختن فارسي، آن هم طوري که اين زبان به زبان اصلي زندگي ام تبديل شد، به دو زمينه برمي گردد؛ يکي اينکه با مطالعه متون فارسي اين آموزش را شروع کردم و شوق ديوانه وارم به کتاب خواندن زمينه ساز شد براي علاقه ام به ادبيات. دومين زمينه هم - همان طور که اشاره کردم - با فوت مادرم شکل گرفت. پس از فوت مادر، ديگر با او و خانواده مادري ام در تماس نبودم که ترکي در من زنده بماند. خانواده پدرم هم که کلاً در قفقاز زندگي مي کردند. البته چندي پيش با تلويزيون باکو مصاحبه اي به زبان ترکي کردم و (با خنده) خيلي هم آبروريزي نشد. متوجه شدم اشکالم در ترکيب جملات نيست، لغات را کم مي آورم و وسط اداي جملات ترکي، لغات فارسي به ذهنم مي آيد.
    
    از هفت سالگي خواندن و نوشتن آموختيد يا زودتر؟
    نه، يک سال زودتر مدرسه رفتم چون پدرم اصرار داشت. وقتي هم به مدرسه رفتم، باز بيشتر از شش ساله ها اطلاعات داشتم چون پدرم از همان پنج سالگي با هوشياري زيادي با من کار کرد. از همان سنين مطالعه را با مجله خواندن شروع کردم. پدرم مشترک مجلات مهم آن سال ها بود و وقتي شروع کردم به خواندن، مدام مجلات دم دستم بود. شايد مهر روزنامه نگاري همان جا به دلم افتاد! از هفت، هشت سالگي هم پدرم برايم کتاب مي خريد. براي او مهم بود من تاريخ بدانم چون ما مهاجر بوديم و مي خواست احاطه و تسلطم به فرهنگ و تاريخ ايران بالا باشد.شوق ديوانه وارم به تاريخ از همان جا شروع شد. به يمن تمهيد هوشمندانه پدرم بود که مطالعه تاريخ برايم امري هميشگي شد.
    
    نخستين باري را که دست به قلم برديد و نوشتيد، يادتان هست؟
    بله. اتفاقاً کتاب خاطرات محمدعلي سپانلو را مي خواندم و به اواسط آن که رسيدم، ديدم اسم ها را اگر جابه جا کنيم، عيناً زندگي من است! انگار مشترکات خيلي زيادي داشتم با همه آنها که بعدها شناختم. همه ما تقريباً از يک جا شروع کرده بوديم؛ از کلاس انشا. سپانلو هم مثل من پدري اهل فرهنگ داشت که تشويقش مي کرد. ما در مدرسه نوشتن را کشف کرديم، در کلاس هاي انشا و اگر يک معلم خاص به ما بها مي داد، آن وقت زندگي مان متحول مي شد و تغيير مي کرد که کرد! من به ميزان زيادي علاقه ام به نويسندگي را مديون معلمان مدرسه جم قلهک هستم. علاقه ام به نوشتن به زبان انگليسي را مديون معلم زبانم، آقاي آگاه، هستم. او بسيار سختگير بود ولي وقتي تشويقم کرد، چون اين تشويق از سوي آن مرد سختگير بسيار قيمت داشت، مسير زندگي ام عوض شد. نخستين بار که بابت نوشتن تحسين شدم سر کلاس انشا بود. همان طور که قبلاً هم گفته ام نوشتن نامه هاي عاشقانه مرا نويسنده کرد.
    
     دفتر انشاي آن دوران را نگه داشته ايد؟ نامه هاي عاشقانه را چطور؟
    نه متاسفانه، ولي دفتري که شعرهايم را در آن نوشته بودم، دارم. در واقع کتابي است که با خط خودم آن را نوشته ام و در اختيار عباس کيارستمي بود. بناشد برايم نگه دارد و امروز نمي دانم آن کتاب کجاست. نامه هاي عاشقانه هم لابد دست معشوقه هاي دوران نوجواني اند.
    
    معاشران و اطرافيان شما در سال هاي دبيرستان و پس از آن، مثلاً همکلاسي هايتان نظير عباس کيارستمي، علي گلستانه و علي اکبر صادقي، در شکل گيري هويت چندوجهي شما چه نقشي داشتند؟
    بي شک اطرافيان و دوستان من تاثيري انکارناشدني در شکل گيري هويتم داشتند. در همان سال هاي دبيرستان، دوستان اهل قلمي داشتم که تاثير زيادي بر من گذاشتند. سال آخر دبيرستان با شميم بهار آشنا شدم که نويسنده اي حرفه اي بود و حضور جذابش و اعتبار عظيمي که برايم داشت، نويسندگي را برايم خيلي جدي کرد. نخستين مقاله هايم را به يمن وجود شميم بهار نوشتم. حضور او در زندگي من زمينه هايي ايجاد کرد که من به طور جدي نوشتن را شروع کردم. در همان جواني او بخش فرهنگي-ادبي مجله «انديشه هنر» را راه انداخت و از من براي همکاري دعوت کرد. من هم نقد نوشتم و نويسندگي را به عنوان کاري اساسي شروع کردم.
    
    مطالعه ادبيات را در دوران نوجواني با خواندن چه آثاري آغاز کرديد؟
    خيلي ها در پاسخ اين سوال ممکن است بگويند ما انس با ادبيات را از آندره ژيد شروع کرديم يا از تذکرةالاوليا، آن هم در دوازده سالگي! البته من نمي گويم آنها دروغ مي گويند ولي من اين طور نبودم. ادبيات براي من جدي و مهم شد و ماند و هنوز هم هست و بايد هم باشد؛ از کتاب هاي الکساندر دوما؛ از «سه تفنگ دار»، از «کنت دومونت کريستو» و از «غرش طوفان». من با دوما قصه نويسي و قصه گويي را کشف کردم و ديوانه وار مريد او شدم و هنوز هم فکر مي کنم يکي از بزرگ ترين قصه گوهاي تاريخ ادبيات دنياست. البته بعدتر همه «بايد»ي ها را هم خواندم، آن هم با سعي بسيار. مثلاً ايلياد و اوديسه هومر را خواندم. البته اول از همه ترجمه فارسي قرآن را با دقت از اول تا آخر خواندم. بعد شاهنامه را و يکي يکي جلو آمدم. وقتي فهميدم رمان نويسي با «دن کيشوت» معنا يافته است، آن را خواندم و بعد هم کتاب هاي ديگر. خيلي وقت ها هم مطالعه اين «بايد»ي ها کسالت بار بود. به مرور همه کتاب هاي مهم را خواندم و هر کدام در ساخت و ساز من بسيار نقش داشتند اما نقش دوما از همه پررنگ تر بود. بعد تولستوي، فلوبر، پروست و ديگران بر من تاثيري پررنگ گذاشتند.
    
    چند ساعت در روز به خواندن و نوشتن مي پردازيد؟
    نوشتنم که مستمر نيست ولي درمورد خواندن هم بستگي دارد به تعهدات ديگرم؛ مثلاً به اين که در زمينه نقاشي چه تعهداتي دارم. اگر اين تعهدات سنگين باشند از وقت مطالعه يا فيلم ديدنم کاسته مي شود چون همان قدر که مي خوانم، همان قدر هم فيلم مي بينم. حتماً هرشب قبل از خواب يک فيلم تماشا مي کنم. بنابراين ميزان مطالعه ام در هر زماني فرق مي کند. اما هر روز حداقل يک تا سه ساعت را مي خوانم يا مي نويسم.
    
    آثار هنري اي اعم از فيلم، تئاتر، نقاشي، موسيقي، رمان، شعر و... که در طول زندگي تان شما را متحول کرد و تبديل به همراه باليني تان شد، کدام آثارند؟
    دشوار است همه آثار تاثير گذار و سرنوشت ساز را ذکر وطبقه بندي کنم. اما ولع پايان ناپذيري داشتم تا هر چيزي را ببينم و بخوانم. هر چيزي را …
     مثلاً روزنامه اي را که گوشت در آن پيچيده بودند و داشتم در کوچه براي منزل خاله ام مي بردم! سواد ذره ذره فراهم مي آيد… آدم را يک باره در آب رودخانه استيکس فرو نمي کنند تا رويين تن شود!
    
    آنچه امروز و اکنون از زندگي مي خواهيد چيست؟
    آنچه امروز درزندگي ام مي خواهم اين است که رهايم کنند تا در آرامش، اين يکي دوسال مانده اش را سپري کنم.
    چقدر به آينده و سال هاي پيش رو فکر مي کنيد و وقتي به آن مي انديشيد چه تصويري به ذهنتان مي آيد؟
     کدام آينده؟ کدام سال هاي در پيش رو؟! فقط سال هاي در پسِ پشت را دارم! سال هاي کم وکم باري هم نبوده اند اصلاً… اما حالا دارم در آينده ام زندگي مي کنم وهمين را عشق است!
    
    
    يادداشت
    
    همه وجودم با اوست
    مسعود کيميايي
    نويسنده و کارگردان

    سلام به آيدين هميشه عزيزم، تولدش مبارک. عمرش دراز. يک تعريفاتي هست که در خود تعريفات جا نمي گيرد و در قلب و روح آدمي است. با آيدين من حال عجيبي دارم، انگار همه وجودم با اوست. او نقاش بسيار چيره دست و بزرگي است، آدم بزرگي است و همه اينها به کنار، من به او عشق مي ورزم، دوستش دارم. از هيچ جاي خودم هم سوال نمي کنم چرا؟ چون همه خودم مي گويد درست مي گويي. هميشه پايدار و مانا باشي آيدين هميشه عزيزم.
    
    
    يادگار سال هاي جوانيکامبيز درمبخش
    کاريکاتوريست

    دوستي من با آيدين آغداشلو يادگار جواني من است، سال ها در مطبوعات و شرکت هاي تبليغاتي با هم کار کرديم و دوست هم بوده ايم. امروز لازم نيست کسي درباره جايگاه آيدين آغداشلو در فرهنگ و هنر ايران صحبت کند. نقاشي او ماناست و جنبه ادبي و فرهنگي شخصيت او براي من بسيار ارزشمند است. من به کارهاي ادبي او ارادت دارم، به نقاشي هايش علاقه دارم. نقدهايش را سال ها دنبال کرده ام، همه نوشته هايش فرهنگ ساز بوده است. تولد او بر پهنه فرهنگ و هنر اين سرزمين مبارک است.
    
    يادداشت
    
    هماني شد که نياز بود
    سعيد رفيعي منفرد نقاش و منتقد
    نوشتن از آيدين آغداشلو در چند جمله و چند خط کار دشواري است و اين به گوناگوني توليدات فرهنگي و شخصيت چند بعدي ايشان مربوط مي شود. به آن چه که در ابتداي اين متن، به نقل از سايت ويکي پديا آمد، مي توان معلم هنر، کارشناس هنرهاي سنتي، ايده پرداز و سازنده موزه و عناوين بسيار ديگري افزود که نشان مي دهد او از مهم ترين کنشگران هنر و فرهنگ ايران در دهه هاي اخير است و تنوع عرصه هايي که آزموده، آن قدر گسترده است که در هر بخش بايد مطالعه و پژوهش کافي انجام شود تا کار به انجام برسد. ايشان در متن بسياري از رخدادهاي هنر ايران در شش دهه اخير بوده و با نگاهي دقيق و موشکافانه آنها را تحليل و در ذهن خود ضبط کرده است و خوشبختانه از معدود هنرمندان ماست که بخش هايي از اين تاريخ شفاهي را مکتوب کرده که بي شک هر چه زمان بگذرد، قدر و قيمت اين نوشته ها بيشتر دانسته خواهد شد. آيدين آغداشلو قلمي دلنشين و محبوب دارد که در نوشته هايش و در نقاشي هايش جلوه گري مي کند و همين امر در کنار وجوه ديگر شخصيتي، او را به يکي از دوست داشتني ترين و البته شناخته شده ترين هنرمندان تجسمي در عرصه جامعه تبديل کرده است، تا جايي که افتتاح نمايشگاه اخيرش با چنان استقبالي مواجه شد که نيروهاي انتظامي براي سامان دادن به وضعيتي که نتيجه حضور گسترده مردم بود، مجبور به دخالت شدند و اين البته اتفاقي نادر در فرهنگ ما است که فرهيختگي و سليقه عمومي به نقطه اي مشترک مي رسند و نمايانگر جايگاه اجتماعي هنرمندي است که در هر عرصه اي وارد شده تمام تلاش خود را به کار بسته است تا بهترين کيفيت را بروز دهد. روابط گسترده و دوستي هاي عميق آيدين آغداشلو با بزرگان هنر و فرهنگ در رشته هاي مختلف و معاشرت طولاني مدت با اين بزرگان، هم خود ايشان را تبديل به گنجينه اي زنده کرده و هم به وي جايگاهي ويژه در فضاي روشنفکري معاصر ما داده است. اگرچه خودش معتقد است که «هماني نشديم که مي خواستيم»، اما به گمانم هماني شدند که هنر ايران و جامعه ايران به آن نياز داشت. آيدين آغداشلو جزو نسلي است که در ابتداي ظهور ايران مدرن قد برافراشتند و عمر خود را وقف پر کردن فضاهاي خالي فرهنگ ايران کردند و هر جا نياز به کار بود، شانه خالي نکردند و مسئوليت پذيرفتند و نقش خود را در برخاستن و قد کشيدن سرزمين مان بخوبي ايفا کردند و البته اين فداکاري باعث شد از بسياري از دل خواسته هايشان دور بمانند. بدون شک او خود گنجينه است و آنچه از پي سال هاي رفته خلق کرده نيز گنج است. سايه ات بر سر فرهنگ و هنر ايران مستدام باد جناب آيدين آغداشلوي عزيز.
    
    
    يادداشت
    ذات نقاشانه يک نويسنده
    سينا جعفريه
    مدير گالري ثالث
    آيدين آغداشلو خاطره زنده يک نسل از نقاشان ايران است. خاطره اي تاثير گذار که رد آن بر تارک هنرهاي تجسمي ايران باقي مانده است.آغداشلو از همان ابتدا که وارد عرصه هنر شد در همه جا حضور پيدا کرد تا در حد وسع و توانش گوشه اي از کار را به دست بگيرد و کمي آن را پيش ببرد. آغداشلو اگرچه با وجود اينکه در طول ساليان فعاليتش تنها دو نمايشگاه گذاشته است، يکي در سال هاي قبل از انقلاب و ديگري در سال93 اما چنان تاثير بر نقاشي و جريان هاي نقاشي در ايران گذاشته است که نمي توان رد آن را از محيط تجسمي ايران پاک کرد يا ناديده گرفت.
    آغداشلو اگرچه کار اندکي در حوزه نقاشي کشيدن انجام داده است اما به بازشدن فضاهاي جديد تجربه گرايي در نقاشي ايران کمک شايسته اي کرده است.او هنر تجسمي ايران و نگاه فعالان در اين عرصه را با همان کار محدود اما با کيفيت خود به سمت نوعي بازبيني در فضاي نقاشانه برد و تاثير اين نگاه او آن قدرعميق بود که بتوان آن را مردي راهگشا، پيش قراول يا پيشرو ناميد.
    اگر نام آغداشلو باقي مانده است به دليل آن است که او توان خود را از تمرکز بر نقاشي کشيدن به تمرکز بر پرورش دادن هنرمند تغيير داد. نسل فراواني از نقاش هاي جوان يا ميانسال امروز که هر کدام براي خود نامي دست و پا کرده اند همگي دست پرورده آيدين آغداشلو هستند و آن قدر اين اسامي فراوان است که نام بردن از آنها خود نوشته اي جدا مي طلبد.
    آيدين آغداشلو در واقع يک مدير فرهنگي با ذاتي نقاشانه است.اما نبوغ او در نقاشي باعث شده مدير بودن او کمتر مورد توجه قرار بگيرد.او در سال هاي مختلف کار در فضاهاي مختلف هنر تجسمي جداي از تزريق نگاه هنري نو، نگاه مديريتي نويني هم درانداخته است که بسياري از فضاهاي تجسمي به وجود آمده در قبل از انقلاب که تا امروز ادامه دار است همه مرهون و دستپخت اين نقاش مدير است. در حقيقت هنر و هنرمندان مدرن ايران بواسطه حضور فردي چون آيدين آغداشلو امکانات و درايتي که او در سال هاي قبل از انقلاب داشت بخوبي ديده شدند و بواسطه همان ديده شدن امروز به اسامي مهمي تبديل شده اند. هر چند بلندآوازه شدن آن نام ها هم موجب بالا رفتن اسم آغداشلو شده باشد.
    آغداشلو به دليل اين روحيه متفاوت خود با اقشار متفاوت هنرمندان از حوزه ها و طبقات مختلف در ارتباط بود. نمونه بارز آن آشنايي او با عباس کيارستمي است. به همين دليل حتي مي توان گفت که نگاه او به هنر و روش برخوردش موجب گسترش اين نگاه در ديگر فضاهاي هنري و از سويي کل فضاي هنري کشور شده باشد.آيدين آغداشلو رکن مهمي از تاريخ هنر اين کشور است.رکني که نبايد به سادگي او را فراموش کرد، کنار گذاشت يا مورد هجوم قرار داد.آيدين آغداشلو تاريخ زنده و حافظه هنر مدرن ايران است.تولدش مبارک و سايه اش مستدام.
    من در آينده ام زندگي مي کنم / گفت و گو با آيدين آغداشلو به بهانه زادروزش
    


 روزنامه ايران، شماره 6634 به تاريخ 11/8/96، صفحه 12 (فرهنگي)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 140 بار
    



آثار ديگري از "عسل عباسيان"

  در پي مشق هاي تازه ام / گفت و گو با مرتضي ميرمنتظمي به مناسبت اجراي مالي سوييني
عسل عباسيان، شرق 19/4/97
مشاهده متن    
  جار مي زنيم صدايي شنيده نشود / گفت و گو با بهرام بيضايي به مناسبت اجراي «چهارراه» در دانشگاه استنفورد
عسل عباسيان، شرق 29/3/97
مشاهده متن    
  آنتيگون در حال باز توليد در جهان امروز است / گفت و گو با علي راضي، كارگردان «آنتيگون»
عسل عباسيان، شرق 9/3/97
مشاهده متن    
  به خودت بيا تنبل / گفت و گو با سياوش بهادري راد، كارگردان «ابلوموف»
عسل عباسيان، شرق 8/3/97
مشاهده متن    
  تمريناتي در غياب كارگردان / گفت و گو با ايلناز شعباني، كارگردان «تئاتربازي»
عسل عباسيان، شرق 1/3/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه زيست شناسي سلولي و ملكولي گياهي
متن مطالب شماره 1 (پياپي 1301)، بهار 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است