|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران96/10/23: روزگار سخت كودكي
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6830
پنجشنبه بيست و هشتم تير ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6691 23/10/96 > صفحه 14 (پايداري) > متن
 
      


يادمان 
روزگار سخت كودكي
در اسارت رنج،زندگينامه آزاده سرافراز مصطفي ارديبهشت (2)

نويسنده: رضا احمدي

مادرم هرگز به من نگفته براي به دنيا آوردن من چقدر درد کشيده است اما مي توانم حدس بزنم که در بلندترين شب سال، با اوضاع به هم ريخته خانواده ما، چقدر انتظار پايان شب و در آمدن صبح برايش طولاني بوده است. من در شب يلداي سال 1343 در محله دروازه غار تهران به دنيا آمدم. فکر نمي کنم لزومي داشته باشد درباره دروازه غار توضيح بدهم. وارد دنيايي شدم که از همان اول جز سختي و رنج و ناکامي چيزي برايم نداشت. پدرم روزگار خوبي نداشت. معتاد و فقط به فکر خودش بود. يا خمار بود يا نشئه و البته هيچ کاري هم به بچه ها و خانواده نداشت. اصلاً نه مي دانست خرج خانواده از کجا مي آيد و بچه ها چگونه بزرگ مي شوند و نه برايش اهميتي داشت. مادرم همه مسئوليت را به دوش داشت. پدرش از دنيا رفته بود و تا جايي که مي دانم فقط مادرش را داشت که او هم کاري به کار ما نداشت.
    ما پنج بچه بوديم، دو پسر و سه دختر که در يکي از خانه هاي قديمي دروازه غار زندگي مي کرديم. اين خانه چند اتاق داشت و در هر اتاق آن يک خانواده روزگار مي گذراندند، درست مثل خانه قمر خانم. صاحب خانه پيرزن مهربان و مومني بود که براي همه مستاجرها حکم مادر را هم داشت و درست به همين خاطر همه او را مادر صدا مي کردند.
    همسايه ها همه تنگدست بودند و با سختي روزشان را به شب مي رساندند اما در عين حال دوست و غمخوار يکديگر هم بودند. يادم مي آيد که مادر خيلي هواي مادر مرا داشت. محل زندگي ما يک اتاق دوازده متري بود با يک صندوقخانه کوچک و تاريک که تا دلتان بخواهد پر از ساس و حشرات ديگر بود. کار هر شب مادرم بود که تا ديروقت بالاي سر ما بيدار بماند و مراقبت کند تا مبادا ساس ها ما را بگزند و بي خوابمان کنند.
    صبح هم خسته و کوفته سرکار مي رفت و روز از نو روزي از نو. روزها خواهر بزرگترم که دوسه سالي زودتر از من به دنيا آمده بود از ما نگهداري مي کرد. نپرسيد پدرم کجا بود و چه مي کرد. تا ساعت دو و سه بعد ازظهر خواب بود و بعد هم که بيدار مي شد ما بايد به او خدمت مي کرديم. زندگي بدي داشتيم. پنج بچه قد و نيم قد که جز مادر هيچ کس ديگري را نداشتيم.
    در همان خانه کساني بودند که صبح علي الطلوع سرکار مي رفتند و آخر شب برمي گشتند، اما شب دور هم جمع مي شدند و بر سر يک سفره مي نشستند و انگار زندگي راحت تري داشتند. به حال شان غبطه مي خوردم که هميشه با هم هستند و بچه ها با پدر و مادرشان بازي مي کردند و مي گفتند و مي خنديدند.
    در اتاق ما از اين خبرها نبود.
    مدرسه ابتدايي را در مدرسه جعفري در خيابان تختي شروع کردم. حاج غلامرضا جعفري تهراني اين مدرسه را ساخته بود و حمايت و اداره اش مي کرد. خداوند رحمتش کند، مرد نيکوکار و نيک سيرتي بود. هميشه به نظرم خوش قيافه و خوش لباس مي آمد. کلاه پوستي بر سر مي گذاشت و معمولاً کت بلندي مي پوشيد. تيپ دوست داشتني و مهربان بازاري ها را داشت. هنوز پس از گذر سال هاي طولاني به ياد آن بزرگوار هستم و هميشه دعايش مي کنم.
    صبح ساعت هفت به مدرسه مي رفتيم تا ساعت چهار عصر که تعطيل مي شديم. ناهار هم به بچه ها مي دادند. غذا بيشتر از تعداد بچه ها درست مي کردند. بچه ها که ناهارشان تمام مي شد و سير مي شدند مابقي را همان جلو در مدرسه به فقرا و نيازمندان که کم هم نبودند مي دادند.
    نمي دانم آن زمان پودر ظرفشويي و لباسشويي بود يا من نديده بودم. مي دانم که مردم لباس هاي شان را با چوبک و ظرف هاي شان را با چيز ديگري مي شستند. خانه ها هم حمام نداشتند. يعني پاکيزگي و نظافت در حد خيلي پاييني بود. شپش لابه لاي موهاي بچه ها زياد بود. مرحوم جعفري خانه اي را در کنار مدرسه خريده بود و آن را به حمام تبديل کرده بود.
     بچه هاي مدرسه هفته اي يک بار براي نظافت و استحمام به آنجا مي رفتند. چند نفر کيسه کش و حمامي بودند که بچه ها را شست و شو مي دادند و تميزشان مي کردند. زمستان ها يک جفت چکمه و يک کت پشمي (از آنها که در فيلم هاي جنگي مي ديديم) به بچه ها مي دادند و تابستان ها هم يک دست پيراهن و شلوار سهم هر دانش آموزي بود. نمي دانم اين ها همه را از جيب خودش مي پرداخت يا کسان ديگري هم کمک مي کردند. هر چه بود او باعث و باني خير بود ، خدا رحمتش کند.
    
    يادمان: روزگار سخت کودکي / در اسارت رنج،زندگينامه آزاده سرافراز مصطفي ارديبهشت (2)
    


 روزنامه ايران، شماره 6691 به تاريخ 23/10/96، صفحه 14 (پايداري)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 8 بار
    



آثار ديگري از "رضا احمدي"

  طعم فقر در بيغوله زندگي / زندگينامه آزاده سرافراز مصطفي ارديبهشت
رضا احمدي، ايران 16/4/97
مشاهده متن    
  فرار به شوق آزادي / زندگينامه آزاده سرافراز مصطفي ارديبهشت (12)
رضا احمدي، ايران 6/4/97
مشاهده متن    
  پختن حلوا در اسارت / زندگينامه آزاده سرافراز مصطفي ارديبهشت
رضا احمدي، ايران 23/3/97
مشاهده متن    
  روزهاي سختي كه در ايلام شروع شد / زندگينامه آزاده سرافراز مصطفي ارديبهشت (10)
رضا احمدي، ايران 26/2/97
مشاهده متن    
  تهران خسته است، كمكش كنيد
رضا احمديان *، شرق 13/2/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه مطالعات آموزشي نما
متن مطالب شماره 11، نیمسال اول 1396-1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است