|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق96/11/21: گفت و گويي با وندي براون درباره نوليبراليسم عليه ارزش هاي نوليبرالي
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3335
يك شنبه 16 دي 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 3083 21/11/96 > صفحه 8 (انديشه) > متن
 
      


گفت و گويي با وندي براون درباره نوليبراليسم عليه ارزش هاي نوليبرالي


مترجم: رحمان بوذري
برگرفته از: www.prodigallitmag.com


    
    طي يک دهه اخير نوليبراليسم به يکي از اصصلاحات پرکاربرد در ادبيات سياسي ايران بدل شده و به خط مشي ها و سياست هاي متنوعي اطلاق مي شود. وجه اشتراک و افتراق اين سياست ها کدام است و مقصود از نوليبراليسم دقيقا چيست؟ گرچه لزوما نمي توان به اين سوال پاسخ واحدي داد و متفکران مختلف هر يک وجهي از نوليبراليسم را برجسته مي کنند، با اين حال مي توان به تعريفي حداقلي از آن و تعيين حدودوثغور و ويژگي هاي آن رسيد. مشهورترين تقريرها طبيعتا از آنِ ديويد هاروي است. در گفت وگوي زير، وندي براون، از مشهورترين متفکران و نظريه پردازان سياست معاصر، معتقد است وجه خاص و نوي نوليبراليسم اقتصادي کردن همه شئون حيات انساني است. در ضمن او نوليبراليسم را فرم متمايزي از «حکمراني» مي داند که از خرد اقتصادي اشباع شده است. موضع براون در حد فاصل مارکس و فوکو است: «ترکيبي از اين دو به شيوه هايي که خودشان اگر بودند تاب نمي آوردند». براون، استاد علوم سياسي در دانشگاه کاليفرنيا (برکلي)، در کتاب خود با عنوان «از کارانداختن دموس: انقلاب بي سروصداي نوليبراليسم» (٢٠١٥) به بررسي نوليبراليسم در مقام فرمي از حکومت مندي مي پردازد که تاثير عميقا فرساينده و مخربي بر آرمان هاي دموکراتيک ما دارد.
    
    

    
     امروزه از نوليبراليسم بسيار بحث شده، هم در ميان چپ گرايان و هم طيف گسترده تري از افراد، ولي اغلب آن را نوعي پسرفت تاريخي به شمار آورده اند، انگار ما به فرم سرمايه داري آزاد بازگشته ايم که پيش از دولت رفاه پرور وجود داشت. چه چيزي در نوليبراليسم نو است؟ چه چيزي آن را از اشکال قبلي ليبراليسم اقتصادي متمايز مي کند؟
    سوال خوبي است و جواب دادن به آن بايد خيلي راحت باشد ولي اين طور نيست. بخشي از مشکل به اين بر مي گردد که نوليبراليسم را چطور تعريف کنيد؛ جرح و تعديلي در ليبراليسم اقتصادي و چيزي که شما سرمايه داري بازار آزاد مي ناميد، يا جرح و تعديلي در حکمراني ليبرال يا آنچه فوکو حکومت مندي مي نامد که بيشتر ناظر است به نحوه قوام و اداره جوامع، جوامع و اتباع، به مدد شکل خاصي از خرد سياسي. پس ما همين الان در يک قلمرو پيچيده به سر مي بريم چون نمي توان چنين پنداشت که ليبراليسم اقتصادي به معناي اقتصاد مطلقا آزاد - البته چنين اقتصادي اصلا وجود خارجي ندارد ولي اگر داشت ليبراليسم اقتصادي مطلق بود - ليبراليسم سياسي باشد؛ ليبراليسم سياسي به معناي تاسيس حيات سياسي و جامعه که در آن فرد اصل است و حقوق معيني براي محدودکردن دولت و ديگران دارد و در حاکميت عمومي ايفاي نقش مي کند و نظاير آن.
    دليل اينکه من با تمايز ميان اين دو شروع کردم اين است که اغلب مارکسيست ها نوليبراليسم را بسط ليبراليسم اقتصادي، جرح و تعديلي در سرمايه داري و نوع خاصي از صورت بندي سرمايه داري مي دانند، حال آنکه فوکو نوعي تبارشناسي سياسي-فکري از نوليبراليسم به دست مي دهد که آن را جرح و تعديلي در ليبراليسم سياسي به شمار مي آورد. بنابراين شما زود رفتيد سر اصل مطلب و مسئله پيچيده اي را پيش کشيديد. من در کتابم هم از مارکس کمک مي گيرم و هم از فوکو. موضع من از اين قرار است: بين مارکس و فوکو و ترکيبي از اين دو به شيوه هايي که خودشان اگر بودند تاب نمي آوردند.
    در نظر من - در اينجا عمدتا از نظرات فوکو استفاده مي کنم- وجه نو در نوليبراليسم اين است که فيلسوفان و اقتصاددانان نوليبرال کلاسيک - متفکران مکتب شيکاگو مثل ميلتون فريدمن، متفکران اردوليبرال [نسخه آلماني ليبراليسم اجتماعي] مثل هايک - خرد بازاري را تنها نوع مناسب خرد مي دانستند ولي باز هم سرمايه داري و رقابت را طبيعي قلمداد نمي کردند. هر دوي اين نوآوري ها در فهم اينکه سازماندهي درخور جامعه بشري کدام است نياز به توضيح دارند.
    نخستين نوآوري اين است که به جاي محدودکردن خرد و روال هاي اقتصادي به حوزه بازار و حوزه توليد نيازهاي بشري، درک به خصوص اردوليبرال ها از خرد اقتصادي اين بود که همه شئون زندگي را سامان دهد. يعني برداشت آنها از خرد اقتصادي چيزي است که بايد حکومت، حيات اجتماعي و سوبژکتيويته را سامان دهد - و اين چيزي است که فوکو را هيجان زده مي کند. بنابراين آنها ما را به اين ايده مي رسانند: اقتصادي کردن همه شئون زندگي، از جمله شئوني فراتر از آنچه معمولا ما اقتصاد يا بازار مي ناميم. ما امروزه اين جنبه از نوليبراليسم را در برداشتي مي بينيم که از خودمان، روال هاي اجتماعي مان، نحوه نگرشمان به آموزش يا قرار دوستي يا بازنشستگي داريم؛ همه اينها را بر حسب سرمايه گذاري کردن مي بينيم، بر حسب اينکه اينها به چه شيوه هايي مي توانند ارزش سرمايه انساني ما را بالاتر ببرند. در همه اين حيطه ها مثل کارگزاران بازار مي انديشيم، و نوليبراليسم تا اين حد به نحوه زندگي ما بدل شده. اين صورت بندي از نوليبراليسم زمين تا آسمان فرق دارد با اينکه نوليبراليسم را سرمايه داري مبتني بر اقتصاد آزاد و رها از قيد مقررات بدانيم که موانع انباشت و تصاحب سرمايه را از ميان بر مي دارد.
    وجه مميزه دوم نوليبراليسم اين باور است که بازارها چيز خوبي اند ولي لزوما طبيعي نيستند. البته اينجا دارم خيلي کلي بحث مي کنم ولي اقتضاي مصاحبه همين است ديگر. پس چون بازارها طبيعي قلمداد نمي شوند بايد ساخت شان، کمک شان کرد، به کمک قانون، مشوق ها و ديگر شيوه هاي ترويج و اشاعه راه آنها را هموار کرد. اين گونه هموارسازي و حمايت از بازارها بايد بدون دخالت مستقيم در آنها رخ دهد – در غير اين صورت بخش «خوب و مفيد» بازارها که بر رقابت متکي است از دست مي رود. پس نوليبراليسم يک بخش ليبرال دارد: پرهيز از درگيرشدن در فرايند بازتوزيع بازارها، پرهيز از درگير شدن در دستکاري بازارها. ولي دقيقا از آنجا که بازارها را بايد «از بيرون» ساخت در نتيجه مستلزم دولت و حمايت هاي زياد آنند. بازارها يکهو پديد نمي آيند، لزوما خودشان را «متعادل» نمي کنند، و مهم تر از همه، رقابت طبيعت هر حيطه اي نيست. پس نوليبرال ها در اين زمينه عجيب اند؛ همه فکر مي کنند آنها ليبرال هاي قديمي از جنس آدام اسميت اند که معتقدند طبيعت انسان معامله، مبادله و دادو ستد است. ولي راستش نوليبرال ها استدلال ديگري مي آورند که عبارت است از اينکه گرچه بازارها بهترين راه سازماندهي همه جنبه هاي زندگي اند ولي بايد با قوانين و ديگر انواع قدرت از بازارها حمايت و پشتيباني کرد. اين هم يکي ديگر از تمايزها ميان چيزي است که شما سرمايه داري مبتني بر اقتصاد آزاد و رها از قيد مقررات مي ناميد و نوليبراليسم.
    البته بسياري جنبه هاي ديگر هم هست ولي دو جنبه اي که به طور خلاصه بر آن تاکيد کردم عبارت است از: برخلاف ليبرال هاي اقتصادي کلاسيک، نوليبرال ها از يک سو بازارها را مناسب همه شئون زندگي مي دانند و همه شئون زندگي را مناسب اقتصادي شدن؛ از سوي ديگر، نوليبرال ها ظهور بازارها يا رقابت را طبيعي قلمداد نمي کنند بلکه چيزي مي دانند که بايد انگيخته و تشويق شود، تسهيل شود، حمايت شود، و گاه حتي کمک مالي شود، از اين جهت است که نوليبرال ها اصلا تناقضي در اين نمي بينند که بازارها گاه و بيگاه ما را به لبه پرتگاه فروپاشي مي کشانند، و دولت ها يا موجوديت ها و منظومه هاي پساملي بايد سر برسند و کمک کنند بازارها به جاي اول شان برگردند.
    
     خب اين از بخش فوکويي قضيه: نوليبراليسم در مقام يک شيوه «حکومت مندي»، يعني نحوه اي از فکرکردن به نقش دولت در نسبت با بازارها. جنبه مارکسيستي چه مي شود؟
    بيشتر مارکسيست ها نوليبراليسم را به طرزي اغراق شده يک جور سرمايه داري غول پيکر و شتاب گرفته مي دانند. همان سرمايه داري منهاي دولت رفاه پرور، سرمايه داري بدون خدمات عمومي، بدون هرگونه مقرراتي، بدون هرگونه بازتوزيعي، نوعي سرمايه داري که رابطه دولت و انباشت سرمايه را مستحکم تر کرده. مارکسيست ها با نوليبراليسم در مقام فرم متمايزي از حکمراني برخورد نمي کنند، در مقام وجهي از خرد يا شيوه اي از انسان بودن. بيشتر مارکسيست ها همچنان از مقولات وجه توليد، کالايي سازي، کار، استثمار، استثمار بيش از حد و نظاير آن استفاده مي کنند. البته استثناهايي داريم: مارکسيست هايي هستند که روي ماليه گرايي يا فرهنگ نوليبرال تحقيق مي کنند و جهت گيري متفاوتي دارند. ولي براي اينکه بفهميم چه چيزي در نوليبراليسم نو است بايد فراتر برويم از تمرکز بر عناصري از نوليبراليسم که صرفا بيانگر افزايش نابرابري ها، کاهش خدمات عمومي، مشروعيت بخشي به هم پوشاني روزافزون سرمايه و دولت اند. همه اينها اثرات مهم ترويج خرد نوليبرال است ولي نشان نمي دهند چگونه خرد نوليبرال توانست دولت، جامعه، سوژه، و همه فعاليت ها و اغراض انساني را از نو بسازد. مارکسيست ها به ما کمک مي کنند بفهميم چرا نابرابري ريشه اي، ازبين رفتن نهادهاي عمومي، خدمات عمومي، فضاهاي عمومي و نظاير آن وجود دارد ولي کمک نمي کنند دريابيم چرا و چگونه ما با همه جنبه هاي هستي و حيات خويش به منزله افراد، يا گروه هاي اجتماعي، يا کنشگران سياسي، يا ذرات سرمايه مالي برخورد مي کنيم. رهيافت و دستگاه مفهومي مارکسيستي نمي تواند اقتصادي شدن همه شئون زندگي را در نوليبراليسم توضيح دهد.
     بله، در اينجا بحث درباره مدارس مستقل١ و نمونه٢ به ذهن متبادر مي شود: برخي چپ گرايان معتقدند مدافعان مدارس مستقل با تبديل مدارس دولتي به نوعي کاسبي فقط مي خواهند پول در بياورند، و حتما هم درست است که فرصت هايي براي کسب سود در اين نوع مدارس هست ولي اصل قضيه اين نيست: قضيه اين است که نه فقط مدافعان مدارس مستقل بلکه بخش عمده اي از عموم مردم از ته دل گمان مي کنند مشکل آموزش عمومي اين است که هنوز بازاري نشده و ساختار آموزش بايد تابع ساختار اقتصاد باشد.
    قطعا. هم اين جنبه هست و هم پذيرش عمومي نسبت به نه فقط مزاياي بازارها بلکه رهيافت خاصي به آموزش. در اين رهيافت خود آموزش يک جور سرمايه گذاري فردي در افراد قلمداد مي شود در تقابل با چيزي که جزو خدمات عمومي است و يکي از کارهايش ايجاد نوعي فضاي عمومي و شهروندي است. از نظر يک نوليبرال معنا ندارد به آموزش در مقام توليد نوعي شهروندي بنگريم. آموزش يعني آموزش کميت هاي کوچکي از سرمايه انساني، نه شهروندان، اشخاص يا روح و جان آنها. نتيجه اش توليد فرصت هاي فزاينده براي افراد است تا بر سرمايه انساني و جريان درآمد و شانس هاي زندگي خويش بيفزايند، نه ايجاد مردمي تحصيل کرده که تا سال هاي سال هدف آموزش عمومي بود، از جمله آموزش در مدارس ابتدايي.
    خب، رهيافت مارکسيستي همان طور که گفتيد بر کسب سود در مدارس مستقل تاکيد مي کند ولي اگر رهيافت فوکويي را به اين قضيه بيفزاييم به ما اجازه مي دهد شيوه هايي را نظاره کنيم که به موجب آنها خود مفهوم آموزش فقط ذيل سود نمي گنجد بلکه به يک کالاي فردي تعبير مي شود که شخصا بايد دنبال آن رفت، چون تعبيرشان از فرد کميت کوچکي از يک سرمايه انساني است. حاصل اين نگاه نه فقط فردي کردن آموزش بلکه اقتصادي کردن خود فرد است.
     به نظرم شما به خوبي اين تضاد را در آورده ايد و در کتاب نشان داده ايد، آنجا که آدام اسميت درباره آموزش حرف مي زند و مي گويد چگونه سرمايه داري (با اينکه از نظر او در مقام يک نظام واقعا بسيار خوب است) بدبختانه شمول افراد زير بال وپر اخلاق خود را کاهش مي دهد – همان عبارت مشهور درباره «جامعه رعايا نه آدميان». او پيشنهاد مي کند به آموزش همچون مکمل غيرسرمايه سالار سرمايه داري بنگريم تا تاثيرات اخلاقي سرمايه داري را محدود کنيم. باور به اين قضيه که حيطه هايي هست که نه تنها ذيل سرمايه داري نيستند بلکه کارکردشان محدودکردن گستره سرمايه داري است - و آدام اسميت دربست اين نکته را قبول داشت - در گفتار نوليبرال به کل فراموش شده است.
    اسميت به دلايل عديده شخصيت جذابي است. يکي به اين دليل که به نظر من در خرد نوليبرال ما واقعا سوژه اقتصادي اسميتي نداريم. سيمايي که اسميت به ما عرضه مي کند دلال است، موجودي که براي انجام مبادله به بازار مي رود. اين سيمايي نيست که نوليبرال ها به ما عرضه مي کنند، سيمايي که آنها عرضه مي کنند کارآفرين است. نه کسي که در فرايند معامله، دادو ستد و مبادله دخالت مي کند بلکه کسي که در حوزه دارايي ها کارآفريني مي کند. و البته ماليه گرايي سيماي کارآفرين را کنار گذاشته و سراغ سيماي سرمايه انساني رفته که خودش سرمايه گذاري مي کند و به دنبال جذب سرمايه گذاران ديگر است. ماليه گرايي سرمايه انساني را به محمل قماربازي و سفته بازي بدل کرده، چيزي که بيشتر متکي است به کسب اعتبار براي آينده تا کسب سود نقدي يا «جريان درآمد». سرمايه انساني که صبغه مالي پيدا کرده به معناي دقيق کلمه وسواس اعتبار دارد و نگران درجه و رتبه خود در هر حيطه اي از حيات خويش است: مدرسه، ورزش، سلامتي، هيکل و قيافه، لايک هاي فيس بوک، فالوئرهاي توييتر و امثال آن. پديده فراگير و متداول «کارآموزي و کارورزي» به بهترين شکل اين قضيه را نشان مي دهد، به مراتب بهتر از کار استثمار شده، در کارورزي مسئله بر سر توليد اعتبار و قابليت اعتبار است.
    پس يکي از چيزهايي که بايد به ياد داشته باشيم اين است که نوليبراليسم بي وقفه و مرتب تمامي رنگ و بوي اقتصادي بر آدم ها مي زند ولي اين کار را به نحوي خاص انجام مي دهد، به نحوي که بازتاب مالي کردن فزاينده همه چيز است – توليد ارزش آتي از طريق اعتبار، قرض و سفته بازي. اين اقتصاد خيلي فرق دارد با اقتصادي که مارکس به تصوير مي کشيد و ريشه داشت در استخراج ارزش اضافي از نيروي کاري که در نظام سرمايه داري کالا توليد مي کند. البته اين استخراج همچنان برقرار است ولي هسته اصلي اقتصادي شدن نوليبرالي دولت ها، اتباع، جوامع، مدارس، ان جي او ها يا موسيقيدانان و ورزشکاران جوياي نام نيست.
    
     بحث هاي چپ گرايان درباره نوليبراليسم نوستالژيک به نظر مي رسد؛ انگار دولت رفاه پرور در اواسط قرن بيستم يک جور دوره طلايي بوده. شما در کتابتان تصويري آرماني از گذشته نمي دهيد ولي ظاهرا چيزي را در اشکال قديمي تر دموکراسي ليبرال مي يابيد که ارزش احياکردن دارد: نه آنچه در واقعيت بودند بلکه بيش از آن تنش بين آرمان ها و واقعيت شان، بين دعوي کلي دموکراسي ليبرال و طرد و حذف گروه هايي از مردم، بين حقوق صوري و برابري بنيادين، و نظاير آن، تنشي که با تعقيب سياست ترقي خواه مي توان آن را فعال کرد. اين تنش چه شکل هايي به خود گرفت و آيا ما اين شکل ها را از دست داده ايم؟ آيا نظم نوليبرال هم پر از تنش هاي مشابه است، يا با آرمان هايش مي خواند؟
    سوال معرکه اي است. بگذاريد دو قسمت آن را با هم جواب بدهم.
    نوستالژي يا سانتيمانتاليسم نسبت به جهاني که از دست داده ايم موضع سياسي يا تحليلي مثمر ثمري نيست ولي سخت بتوان از آن اجتناب کرد. شما به يکي از دلايل آن با اسم اشاره کرديد. البته ممکن است کسي اشتياق خاصي به آرمان دموکراسي ليبرال آميخته با سرمايه داري داشته باشد، در تقابل با دموکراسي سرتاپا بازاري که در آن حيات سياسي، مدني و اقتصادي تکه تکه شده و به درون هم غلتيده اند. ولي همان طور که شما اشاره کرديد، آنچه به واقع از دست رفته جهان سابق نيست، بلکه تناقضي است که چپ از آن استفاده کرد، تناقض بين وعده ها و وعيدهاي رژيم هاي ليبرال دموکراتيک و واقعيت شان که چيزي نبود جز از کار انداختن مدام دموکراسي به وسيله سرمايه داري. از انقلاب فرانسه به بعد آرمان دموکراسي هاي مبتني بر قانون اساسي برابري و آزادي همگان بوده، ولي واقعيت همواره عقب تر از آرمان بوده چون سرمايه داري تقسيم ها، طردها، و ناآزادي هاي طبقاتي را بازتوليد کرده. شکاف بين آرمان و واقعيت اغلب محيط مساعدي براي پاگرفتن و رشد سياست ترقي خواه، مقاوم و انتقادي به نظر مي رسيد. شما مي توانستيد به آن آرمان توسل بجوييد و بگوييد «قرار بود برابر باشيم، پس چرا اقليت ها، زنان و فقرا از برابري برخوردار نيستند؟ قرار بود کاملا آزاد باشيم، ولي نگاهي بيندازيم به نيروهاي سلطه گر يا سرکوبگري که با تفکيک اقشار جامعه اجازه نمي دهند اين آزادي به واقعيت بپيوندد».
    پس با نوليبراليسم چه اتفاقي مي افتد؟ وقتي حيطه سياست صبغه اقتصادي به خود گرفته، يعني وقتي خود سياست بيش از پيش در حکم نوعي بازار قلمداد مي شود و وقتي حقوق ما بيش از پيش در چارچوب بازار به عنوان حقوق افراد متعلق به سرمايه، حقوق سرمايه انساني، قلمداد مي شود آنگاه شکاف بين آرمان و واقعيت از بين مي رود. ما وعده هاي شاخص دموکراسي ليبرال را از دست داده ايم، و نيز مقابله با اين قضيه را که چطور جامعه طبقاتي و سرمايه داري اين وعده ها را تضعيف يا از محتوا خالي کرده. همان وقتي که خود وعده ها صبغه اقتصادي پيدا کردند و ما چيزي نبوديم مگر مشتي سرمايه هاي رقيب براي غنابخشيدن به ارزش هاي فردي مان، همان موقع ما يک خط مشي سياسي بنيادين و مجموعه اي از تنش هاي سياسي بنيادين را از دست داديم. اينها خط مشي ها و تنش هايي بودند که طي دو قرن و نيم گروه هايي طالب تحقق برابري، طالب تحقق آزادي همگان، طالب غنابخشي و تقويت معناي همبستگي عمومي و حکومت مردم ازشان استفاده کردند
    خب اين چيزي است که از دست رفته و جايي است که چه بسا آدم ذره اي نوستالژي داشته باشد. ما ديگر نمي توانيم از شکاف بين آرمان و واقعيت بهره بگيريم. ولي الان مي توانيم سوالات ديگري بپرسيم که جنبش هاي سياسي سرتاسر جهان مي پرسند: آيا اين همان جهاني است که ما مي خواهيم؟ آيا ما چيزي نيستيم به جز سرمايه انساني؟ آيا دنياي نوليبرال همان دنيايي است که ما مي خواهيم در آن زندگي کنيم؟ دنيايي پايدار يا دوست داشتني؟ عادلانه يا زيبا؟ به جاي ايستادن در حدفاصل بين سرمايه داري و دموکراسي بايد بيرون از اصل واقعيت نوليبراليسم بايستيم و کار کنيم.
    اينجا سوال دومي پيش مي آيد که من پاسخ کامل به آن نمي دهم ولي فقط مي خواهم به کسي اشاره کنم که پاسخ آن را مي دهد. آيا نظم نوليبرال پر از تنش هاي مشابه است؟ آيا با آرمان هايش مي خواند؟ در اين زمينه فکر مي کنم روزبه روز آدم هاي بيشتري تشخيص مي دهند که چيزي که نوليبراليسم قرار بود به بار بياورد با آنچه به واقع از کار درآمد کمي فرق دارد. ميشل فِر، فيلسوف و نظريه پرداز فرانسوي، شکاف ميان آرمان هاي نوليبرال و «نوليبراليسم واقعا موجود» را چرخش طنزآميز تنش قديمي ميان آرمان هاي کمونيستي يا سوسياليستي و سوسياليسم واقعا موجود مي نامد. يکي از دلايل اصلي جدايي آرمان از واقعيت نوليبراليسم اين است که ماليه گرايي در ذهن نوليبرال هاي اوليه نبود. آنها روياي مردمي را در سر مي پرواندند که کارآفرين شده باشند نه مالي. اينجا به همه جزئيات نمي پردازم، ولي ماليه گرايي مجموعه معضلات و تنش هايي درون نوليبراليسم ايجاد کرده که در بطن برخي بحران هاي آن است، از جمله سقوط مالي ۲۰۰۸ و بحران کنوني اتحاديه اروپا و چين، ولي در ضمن به پديده هاي امروزي شکل و ساختار مي دهد، پديده هايي مثل موسسات آموزشي عالي که سياست شان دنبال کردن رتبه بندي هاي رايج است ولي همه مي دانيم اين رتبه ها در تضاد است با تامين آموزش باکيفيت با هزينه اي متناسب و معقول. پس به هم رسيدن تصادفي ماليه گرايي (و ارزش هاي ناشي از آن) و نوليبراليسم تنش ها و بحران هايي توليد کرده که شايد بشود از آنها استفاده کرد. ولي من همين جا جوابم را تمام مي کنم و اين بحث را مثل يک جور انگيزه تحريک آميز يا امکان گشوده مي بندم بدون اينکه توضيح بيشتري بدهم.
    
     نحوه به کاربردن اصطلاح «سرمايه انساني» نزد شما برايم خيلي جذاب است، به يک معنا هسته اصلي استدلال شما در همين واژه خلاصه مي شود... مقصودم تناقض خود اين اصطلاح است، چون چارچوب تحليلي اقتصاددانان سنتي هميشه اين بوده که ما از يک طرف نيروي کار داريم و از طرف ديگر سرمايه، ولي با اين اصطلاح ما نوع خاصي از سرمايه را بين همه کارگران بازتوزيع مي کنيم، طوري که حالا ديگر همه ما در قبال نوعي سرمايه گذاري مسئوليم ولي اين از آن نوع سرمايه ها نيست که به شما امکان دهد کار نکنيد؛ بلکه شما هنوز همچون نيروي کار در وضعيت متزلزلي به سر مي بريد.
    راستش من قضيه را کمي متفاوت مي بينم. نوليبراليسم فهمي به ما عرضه کرده که کل جهان را فقط به صورت سرمايه اي ببينيم در رقابت با سرمايه هاي ديگر، پس سرمايه هاي انساني هم مثل سرمايه هاي شرکتي به انحاي گوناگون در تقابل با يکديگر رقابت مي کنند و دنبال جايگاه هاي رقابتي مي گردند. همان طور که گفتيد به اين ترتيب نه از کار نشاني خواهد ماند و نه از نيروي کار، مقوله کار از صحنه روزگار حذف مي شود. ولي از نظر گري بکر - نظريه پرداز کلاسيک نوليبرال آمريکايي و اقتصاددان مکتب شيکاگو که نخستين بار نظريه سرمايه انساني را پروراند - اين ترکيب چارچوبي عرضه مي کند براي فهم وجود و کار انسان ها. همه ما مي توانيم سرمايه انساني مان را زياد کنيم، خواه از طريق آموزش، کار، کارآفريني براي دارايي هامان، يا شيوه هاي ديگر جذب سرمايه گذاران به سوي خويش. ممکن است فرد سرمايه انساني خويش را براي ثبت نام کردن در يک کالج نه فقط با گرفتن نمرات عالي در آزمون هاي اس اي تي٣ بلکه با کارهاي داوطلبانه در سازمان هاي محلي يا خيريه ها بالا ببرد، با انجام کارهاي خوب براي بدبخت ها و بيچاره ها – همه اينها راه هاي بالابردن ارزش سرمايه براي کالج هايي است که مدعي اند براي چنين چيزهايي ارزش قائلند، درست همان طور که توييت ها و ريتوييت هاي لايک خور و يا تعداد «لايک هاي» فيس بوک ارزش سرمايه يک نفر را در يک فضاي اجتماعي زياد مي کنند.
    پس ايده سرمايه انساني ابتدا با يک اصطلاح کاملا اقتصادي براي محاسبه ارزش ما به راه افتاد، ولي باز هم به واسطه اقتصادي شدن و مالي شدن همه چيز، اين اصطلاح مبنايي شد که به موجب آن ما درصدد بالابردن اعتبارمان در همه حيطه ها برآمديم – کار، قرار عاشقانه، آموزش، خانواده، حضور در فضاي مجازي. فرد در همه جا دنبال بالابردن ارزش خود از طريق سرمايه گذاري هاي شخصي و جذب سرمايه گذاران است
    
     بله، و خيلي چيزهاي ديگر هم که ضعف هاي اخلاقي هزاره خوانده مي شوند نوعي واکنش مستقيم و ناگزير به اين قبيل چيزهاست، مثلا اين نکته که «چرا عکس غذايتان را در اينستاگرام مي گذاريد؟ چرا فقط از خوردن آن لذت نمي بريد؟».
    همين طور است! آدم ها اغلب فکر مي کنند خودشان واکنش مستقيم و ناگزير به تکنولوژي اند، و تکنولوژي کاربردها يا معناهاي خاص خود را درون خود حمل نمي کند. شما مثال قشنگي زديد از اينکه چطور آدم ها محصولاتي متاثر از مالي شدن نوليبرالي زندگي هرروزه اند. «ببين چه کار مي کنم، ببين چه غذاي خوش رنگ و لعابي دارم»، اينها در حالت خوش بينانه جايگاه اجتماعي فرد را بالا مي برند، درست همان طور انتشار نظرات فرد يا توييت کردن پست وبلاگي همين کار را به نحوي ديگر مي کند. همه چيز بر حسب تعداد بازديدها و ريتوييت هايي سنجيده و محاسبه مي شود که خود مي تواند از طريق کيک استارتر٤ به قالب پول درآيد. شنيدم مجله شما هم کارزار کيک استارتر دارد!
    
     اوه، بله
    گريزي از آن نيست.
    
     درست است، مثلا من هم مي خواهم اين مصاحبه را توييت کنم و در وبلاگم راجع بهش بنويسم.
    درست است. و من شماره جديد مجله شما را توييت مي کنم و سرمايه ام را به آتيه اين مجله مي بخشم و يقين حاصل مي کنم بالارفتن ستاره هاي اين مجله بالارفتن مخاطبان من هم هست...
    
     بخشي از تحليل شما که براي من کاملا تازگي داشت بحث از «حکمراني» به منزله يک گفتار و وجه حکومت است، يعني آنگونه که چيزهايي نظير «انتخاب بهترين کردوکارها»، «معيارها»، و اولويت دادن به اجماع در ميان «سهامداران» در نهادهاي خصوصي و عمومي ما که روز به روز تشخيص شان از هم سخت تر مي شود فراگير شده است. چرا حکمراني به اين سرعت همه جا شيوع پيدا کرده؟ نفعش به چه کسي مي رسد؟
    خب راستش حکمراني در مقام يک پديده نوليبرال بروز نيافت. بلکه به عنوان مجموعه اي از کردوکارها بروز يافت، رهيافتي جديد به دم و دستگاه دولت که بر اشاعه و گسترانيدن قدرت تاکيد کرد، تمرکز زدايي از آن، پايان نزاع ايدئولوژيک، دست يافتن به اجماع، ولي در ضمن قبول مسئوليت و راه هاي پاسخگويي به مشتريان – مثلا در خدمات اجتماعي.
    ولي اين ظهور و بروز ناخواسته و تصادفي هم زمان شد با ظهور نوليبراليسم، و حکمراني يکي از وجوه موثر و «پديداري» اشاعه خرد نوليبرال شد. چرا؟ چون روال هاي حکمراني مدعي استقلال از نوع خاصي از اهداف يا نهادهاي خاص اند، مدعي ايدئولوژيک نبودن. اين چيزي نيست که مختص قدرت سياسي يا مرتبط با دولت ها باشد؛ بلکه شکل کارآمد و موثري از مديريت قلمداد مي شود بين دولت ها، محل هاي کار، دانشگاه ها، استارتاپ ها، شرکت ها، ان جي او ها، يا هر چيز ديگري. هدف از حکمراني برداشتن سلسله مراتب از بالا به پايين، نظارت پليس و قانون است و به جاي آن دست يافتن به اجماع، «کار گروهي» در محل کار، معيارها، انتخاب بهترين کردوکارها و راهنماها. حکمراني از بيخ و بن سياست زدايي مي کند ولي در عين حال دقيقا راه اقتصادي کردن همه چيز را که درباره اش حرف زديم هموار مي کند چون جوري فضاها را سامان مي دهد و بين حيطه هاي مختلف عمل مي کند که انگار مي توان جاي اين حيطه ها را با هم عوض کرد. اين به معناي واقعي گرده اي است که در زمين نوليبراليسم پخش مي شود؛ حکمراني قطعا نيمي از فرايند اقتصادي کردن را از طريق يکدست ساختن فعاليت ها و رهاکردن همه حوزه ها از يوغ منافع و قدرت هاي مرئي به انجام مي رساند. مثلا فروشگاه هاي تارگت٥ را در نظر بگيريد که در آن صدايي پشت بلندگو درخواست مي کند: «کسي از همکارهاي تارگت (يا اعضاي آن) هست که به مهمان ما در دفتر خدمات مشتريان کمک کند؟». همين مزخرفات را در دانشگاه ها و هر جاي ديگري هم مي شنويم.
    پس يکي از دلايل به قول شما شيوع سريع حکمراني دقيقا اين است که حکمراني خيلي راحت از مرزهاي خصوصي و عمومي مي گذرد و هر جا برود ارزش هاي اقتصادي را با خود به همراه مي آورد. حکمراني به جهت تغيير آهنگ نوليبرالي اش به شيوه اي بدل شده که با آن خرد نوليبرال، اقتصادي کردن همه حوزه ها، به نهادهاي سابقا عمومي اشاعه يافت. در دانشگاه ها معمولا مديريت را تقبيح مي کنند چون حيات آموزشي را دو دستي تقديم زبان شرکتي کرده ولي چيزي که ما واقعا با آن مواجهيم زبان حکمراني است. ايده انتخاب بهترين کردوکارها اين است که اينها منحصر به يک صنعت نيستند، منحصر به يک نوع کار نيستند، و سياسي يا حتي حاوي ارزش نيستند. مثلا انتخاب بهترين روال براي کاهش درگيري ها ميان اعضاي يک سازمان: بهترين روال را از قرار معلوم مي توان از يک سازمان به سازمان ديگر وارد کرد. ايده سهامداران مثال ديگري است - به جاي صحبت از سرمايه و کار، يا مديريت و کارگران، يا در مورد دانشگاه ها به جاي صحبت از دانشکده، کارمندان، دانشجويان، مسئولان، دستياران و دربانان - ما درباره سهامداران صحبت مي کنيم و همه تفاوت هاي مربوط به قدرت و منافع را مي شوييم و با خود مي بريم.
    و سرانجام، حکمراني شيوه اي از سازماندهي آدميان است که صريحا ضدسياسي است. حکمراني با سياست در حکم دشمن برخورد مي کند. منظور از سياست گردآمدن مردم با هويت ها و سرمايه گذاري ها و تخاصم ها و موضع هاي گوناگون است؛ مردمي که در يک «کار گروهي يا تيم» نيستند. حکمراني درصدد خنثي کردن همه اينها و به جايش توليد سازمان ها و مديريتي است که به موجب آن ما همه با هم کار مي کنيم، جزو يک بنگاهيم، دنبال يک چيز مشابهيم.
    ما دنبال چه هستيم؟ خب وقتي حکمراني پيوند مي خورد به خرد اقتصادي و ماليه گرايي، همه دنبال بالابردن رتبه، درجه، جايگاه رقابتي سازماني هستيم که به آن تعلق داريم. در وال مارت معلوم است چطور اين کار را مي کنيد - با کاهش نرخ قيمت ها و خدمات عالي به مشتريان - ولي در دانشگاه چطور اين کار را مي کنيد؟ خب مي کوشيد رتبه يا درجه کل دانشگاه را بالا ببريد، ولي درون يک دپارتمان خاص، يک مقطع تحصيلي خاص يا بخش خاص... و نهايتا رتبه خودتان را بالا مي بريد. حتي ممکن است بکوشيد رتبه يا درجه يک شيوه خاص از تحقيق، يک خط تحقيقي خاص را بالا ببريد. پس حکمراني نوليبرال مستلزم نوعي مرکززدايي، نامرئي کردن قدرت و فردي کردن مسئوليت است. حکمراني نوليبرال با ترکيب مديريت و حکومت عملا خرد نوليبرال و اهداف نوليبرال را به طرزي باورنکردني اشاعه داده است.
    ولي کسي اين کارها را از روي قصد و نيت نکرده. يک جادوگر شهر از نداريم که بخواهيم همه چيز را گردن او بيندازيم. ظهور حکمراني و اشباع بيش از حد آن با خرد اقتصادي تصادف تاريخ بوده، و همين تصادف راه را براي اشاعه نوليبراليسم باز کرده طوري که در مخيله فوکو يا مارکس هم نمي گنجيد. پس نيازمند شيوه هاي جديدي از نظريه پردازي و مقولات نظري جديديم تا بفهميم نوليبراليسم چطور پديدار مي شود، بسط مي يابد، پيش مي رود، و در همه خلل و فرج حيات ما نفوذ مي کند.
    به نظر خيلي ها، احتمالا کسل کننده ترين فصل کتاب من فصل حکمراني است، چون هيچ چپي نمي خواهد درباره حکمراني، سهامداران، انتخاب بهترين کردوکارها و معيارها بخواند؛ از صبح تا شب دارند با اين بحث ها بمباران مان مي کنند و ما هم از آن متنفريم. ولي فکر کنم از جهاتي اين مهم ترين فصل کتاب من است، چون به اين سوال پاسخ مي دهد: «عقلانيت نوليبرال چطور اشاعه يافت، چطور به همه درزها و ترَک هاي همه نهادهاي ما، اهداف ما، اغراض ما، جان هاي ما رخنه کرد، چطور به اينجا رسيد؟» و لااقل يکي از پاسخ ها اين است: «از طريق حکمراني نوليبرال».
    
     به نظرم فصل جذابي بود و برايم کاملا تازگي داشت. روي ديگر سکه حکمراني اين است که لازمه آن رتبه بندي است، چون بدون تعريفي از بهترين نمي شود بهترين روال ها را داشت، بايد به بهترين نمره داد. البته در اينجا رتبه بندي هاي مدرسه به ذهنم مي آيد، و درجه بندي بخش هاي حکومتي، پليس و غيره، ولي در ضمن گيوول٦ هم هست، يک برنامه گردآوري داده هاي خوشايند براي ارزيابي عيني بشردوستان – اين اتفاقي است که همه جا شاهديم. پس بيرون از نهادها رتبه ها و معيارهايي هست که براي پياده کردن حکمراني درون نهادها لازم است.
    دقيقا. بله، وقتي زبان و واژگان بهترين روال ها و کردوکارها را اختيار مي کنيد اولين چيزي که يک متفکر انتقادي مي گويد اين است که «بهترين روال ها براي چه کاري؟ چه کسي تصميم مي گيرد بهترين کدام است؟» ولي درون زبان و واژگان حکمراني، بهترين روال ها مدعي است هيچ هنجاري ندارد مگر صرف توليد، از يک طرف، چيزي اخلاقي و قانوني و، از طرف ديگر، چيزي که در توليد يک هدف خاص حداکثر کارايي را دارد. هرچه عميق تر موضوع بهترين روال ها را بررسي کنيد، بيشتر در مي يابيد چطور بهترين روال ها همواره در راستاي جايگاه هاي رقابتي تراز مي شوند. اصلا بهترين روال ها براي اين منظور اشاعه يافتند (گيرم هستند آدم هايي که از بهترين روال ها حرف مي زنند تا همان طور که گفتم تنوع بيشتري به کارکنان و چيزهايي از اين قبيل بدهند... گرچه همين هم به نوبه خود اغلب به رقابت جويي گره خورده). ولي چارچوب گسترده تر و محتواي آنها از اين قرار است: يک هنجار هست و نوعي سنجش که آن هنجار را ايجاد مي کند، حتي وقتي عاملان به اين هنجار زير بارش نروند.
    
     و به گمانم اين خيلي کمک مي کند که دريابيم چطور به نوليبرال سازي نهادها حمله کنيم، چون مي فهميم حواس مان بايد به چه چيزي باشد، معيار ها چگونه توليد مي شوند و بهترين ها کدام اند.
    درست است، چون خيلي ها فکر مي کنند «اه، اين درست زبان شرکت هاست و من ازش متنفرم»، ولي بايد در ضمن بدانيم چطور اين واژگان اهداف و اغراض ما را دگرگون مي کنند.
    
     تخيل دموکراتيکي که نوليبراليسم تلاش زيادي کرده آن را توخالي و بي محتوا کند همواره يک تخيل ملي هم بوده. خاستگاه دولت هاي رفاه پرور غربي، همان طور که توماس پيکتي يادآور مي شود، همبستگي ملي بود که جنگ هاي جهاني اول و دوم تحميل کردند. دموکراتيک کردن تحصيلات عالي در ايالات متحده از طريق لايحه اصلاح مجدد نظاميان در سال ١٩٤٤ و چيزهاي ديگر اتفاق افتاد. آيا مي توان سياستي دموکراتيک ساخت و پرداخت که چارچوب ملت-دولت به خود نگيرد؟ آيا حتي انديشيدن به چنين چيزي اتوپيايي است؟
    پاسخ هاي متعددي به اين سوال هست. اولين جواب ساده اينکه باور قاطع دارم لازمه سياست دموکراتيک همواره نوعي مرز است. بايد يک «ما»يي داشته باشيد تا بدانيد اين «ما» که مي خواهد بر خود حکومت کند کيست. اگر ذات دموکراسي حکومت مردم است، بايد بدانيد مردم کيستند. بنابراين دموکراسي در کل کره زمين چندان معنا ندارد، و دموکراسي بي شکل بي حدومرز هم معنايي ندارد. با اين حال، لزومي ندارد اين حدومرز ملت- دولت باشد. البته بخشي از تقلا و پيکار درون اتحاديه اروپا - کل تاريخ اتحاديه اروپا، سواي اين حقيقت که اين اتحاديه متاسفانه در مقام يک پروژه نوليبرال زاده شد - تاکنون بر سر اين بوده که در يک منظومه پساملي دموکراسي بنا شود، نه اينکه اتحاديه اي داشته باشيم که به طرز غيردموکراتيک در دموکراسي هايي که گرد هم آورده خلل بيفکند. اگر تاکنون چنين پروژه اي شکست خورده ولي در ذات خود شکست نخورده. يعني، مسلما مي توان يک سياست دموکراتيک بنا کرد که چارچوب ملت- دولت به خود نگيرد.
    ولي به جاي فکرکردن به دموکراسي در وراي ملت- دولت، راه ديگري هم مي توان در پيش گرفت، راه توکويلي و فکرکردن به لحظه هاي دموکراتيکي که کوچک تر از واحد ملي و ذيل آن مي گنجند. يکي از چيزهاي واقعا هيجان انگيزي که از دل جنبش تسخير وال استريت بيرون آمد جنبشي است که خواهان حداقل دستمزد ساعتي ١٥ دلار است. جنبش تسخير امکان صحبت کردن درباره نابرابري (سياسي، اقتصادي و اجتماعي) را به شيوه هايي گشود که در سرتاسر اجماع مستحکم نوليبرالي بين دموکرات ها و جمهوري خواهان در ده پانزده سال گذشته ناممکن بود. بنابراين شاهد نوعي احيا و جان بخشيدن دوباره به پروژه هاي برابري طلبانه اجتماعي و اقتصادي بوديم – شاهد طيف وسيعي از اين پروژه ها، از جمله جنبش هايي که بلافاصله از دل جنبش تسخير در نيامدند، مثل جنبش «جان سياهان مهم است»، و حتي کارزار عليه آزار جنسي در پرديس دانشگاه ها، و نيز جنبش ساعتي ١٥ دلار دستمزد.
    دليل آنکه در اينجا به جنبش ١٥ دلار دستمزد اشاره مي کنم اين است که حالا تقريبا پنج شش شهر بزرگ در ايالات متحده،از جمله لس آنجلس اين متروپوليس بي سروته، قوانيني به تصويب رسانده اند که حداقل دستمزد را ساعتي ١٥ دلار تعيين مي کند. اينکه حداقل دستمزد را به طور قانوني در عصر نوليبرال ٤٠ درصد افزايش دهيد اصلا کار کوچکي نيست. مشت محکمي است بر دهان نوليبراليسم، جواب تندو تيزي است به اين ايده که بازار بايد دستمزدها را تعيين کند، به اين ايده که بايد نظارت دولت را از نيروي کار بازارها برداشت و همبستگي کارگري را از ريشه قطع کرد، به اين ايده که کسب وکار حکم مي راند. پس اينجا با بناکردن نوعي سياست دموکراتيک در سطح محلي و ناحيه اي سر و کار داريم که کوچک تر از واحد ملي است و چارچوب ملت- دولت به خود نمي گيرد. به گمانم در سطح ملي در آينده نزديک دشوار بتوان به حداقل دستمزد ساعتي ١٥ دلار رسيد، ولي به لحاظ سياسي مهم است که اين اتفاق به شيوه هاي درهم برهم ناحيه اي و ايالتي مي افتد.
    
     شما کتاب تان را با شرح جذابي از لفاظي ها نوليبرالي درباره «ازخودگذشتگي و قرباني کردن» به پايان مي بريد. به گفته شما، نظام حکمراني ما وعده هاي کمي به اتباعش مي دهد: همه پذيرفته اند که حتي مسئول ترين سوژه سرمايه انساني و سرمايه گذار هم ممکن است از نوسانات پيش بيني ناپذير بازار متضرر شود، و هرچه مي گذرد بيشتر به اين توجيه بر مي خوريم که چنين ضرري نه نتيجه ناکامي فردي بلکه ماحصل ازخودگذشتگي جمعي ضروري است. به اين ترتيب، از همه کشورهايي که دورنماي چند دهه رکود اقتصادي را پيش روي خود مي بينند مي خواهند که فضيلت «رياضت اقتصادي» را بپذيرند. اين گواه بارزي است بر آنچه شما بدبيني عميق و کلبي مسلکي جامعه مدرن مي خوانيد، همين که يک ايدئولوژي حاکم قادر است به اتباعش هيچ وعده اي ندهد و همچنان به خود مشروعيت ببخشد. سرچشمه هاي اين بدبيني کدام اند؟ آيا نوليبراليسم واکنشي به اين بدبيني است يا علت آن است؟
    وقتي همه حوزه ها را اقتصادي مي کنيد - از حيات سياسي و اجتماعي تا حيات انساني و فعاليت هاي آدمي - و اين را ترکيب مي کنيد با پذيرش همگاني فرمانروايي بازارها، پذيرفتن اينکه بازارها به بهترين شکل فرمانروايي مي کنند و نبايد در کارشان دخالت کرد؛ وقتي آشفتگي ها، تخريب ها، و قرباني هاي مختلفي هست که شما به آن اشاره کرديد (يونان امروز مثال بارز آنست که به ذهن همه مي آيد ولي مثال هاي ديگري هم هست)، و نيز کاهش هرروزه مستمري هاي بازنشستگي، مزايا و شغل هايي که کفاف زندگي يک آدم يا يک خانوار را بدهد؛ وقتي شاهد پذيرش گسترده اختلال ها و قلع و قمع هاي بازاريد، يا سقوط يک عمر پس اندازهاي مردم در بحران مالي ٢٠٠٨؛ آن وقت است که بايد بپرسيد: «چرا بايد آدم ها را به نام آزادي ذبح کرد و اسمش را گذاشت ازخودگذشتگي؟ اگر نوليبراليسم به ما وعده آزادي مي دهد ولي در واقعيت افراطي ترين شکل تقليل شان انسان، اختلال، قلع و قمع، و قرباني گرفتن توليد مي کند، پس چه چيز آن را مقبول مي کند؟»
    نوليبراليسم وقتي مقبول واقع مي شود که بازار به آنچه فوکو حقيقت کل جامعه ناميد بدل مي شود. آن وقت است که اگر شغل کسي را از او بگيرند يا مستمري بازنشستگي و مزاياي او را قطع کنند، اگر پس اندازهاي کسي در نتيجه فروپاشي بازار سهام دود شود و به هوا رود، چه پاسخي مي دهند؟ «خب، اينها بالاو پايين رفتن ها و نوسانات بازار است، بازارها خود را تصحيح مي کنند». يا پاسخ شان اين است: «بازاري کردن شايسته و بايسته آنچه تاکنون دولتي بوده يا هنوز بازاري نشده». حال وقتي اين را با فرايند مالي کردن جمع مي کنيد، فرايندي که ذات آن توليد بازارهايي است که نوسان دارند و بالا و پايين مي روند، قرباني گرفتن بازارها حتي گسترده تر از اين است. ذات يک جهان مالي شده اين است که بازارها بالا و پايين دارند و سفته بازي (شريان اصلي ماليه گرايي) پيش برنده اين بي ثباتي است، سفته بازي بدون بالا و پايين کردن بازارها کاري از پيش نمي برد.
    حالا به همه اينها فرايند جهاني شدن را هم بيفزاييد، با حرکت هاي سريع و بي سابقه سرمايه که در جستجوي نيروي کار حتي ارزان تر، شيوه هاي حتي ارزان تر استخراج منابع و مواد معدني و نظاير آن است. همه اينها با هم يعني تمامي انواع برون سپاري و بستن کارخانه ها و جابجايي مکان هاي توليد. پس ما چندين و چند بازار داريم، بازارها به منزله حقيقت، بازارها به منزله چيزي وحشي، و بازارها در مقام چيزي جهاني و وابسته به يکديگر – خرمحشري است. زير سلطه چيزي هستيم که قدرت بي سابقه و مهارناپذير دارد...
    اميد ما براي تغييرشکل يک جهان نوليبرالي و ايجاد بديل پايدار و انساني به بسط و گسترش اعتراض همگاني عليه «ارزش هاي» نوليبرالي است، نه فقط اعتراض به اثرات و نتايج نوليبراليسم. سيريزا اين کار را کرد [اين مصاحبه در اواخر ژوئيه ٢٠١٥ انجام شده]، جنبش تسخير اين کار را کرد، پودموس اين کار را کرد، و طغيان هاي مردمي ديگري اين کار را مي کنند. هر کدام به جاي خود مهم اند، ولي هر کدام فقط يک انفجار ناگهاني و مقطعي است. کي قرار است نارضايتي در آستانه غليان از يک عالَم کاملا بازاري و اقتصادي، از جانب مردمي که خود را چپ گرا يا راديکال نمي نامند، به قالب يک مخالفت تمام عيارتر و پايدارتر با اين نظم درآيد؟
    در اينجا بايد با جذابيت عاطفي نوليبراليسم و ماليه گرايي روبه رو شويم. برخي بنا به تجربه زيسته شان مسئوليت ريشه اي فرد را در قبال خود و نيز گرايش به ارزش سرمايه انساني را مايه اضطراب، باري بر دوش، يا حتي بدتر نفرت انگيز مي دانند. ولي برخي آن را خوشايند، لذت بخش، خلاق و هيجان انگيز تجربه مي کنند. اينجا مي رسيم به معضل قديمي در قاموس مارکوزه: وقتي روايتي از سرمايه داري يا وجه مسلط خرد بهره اي از اغواگري و جذابيت داشته باشد چه مي کنيد؟ اخيرا کتابي منتشر شده از مارتين کونينگز با عنوان «منطق هيجاني سرمايه داري» که درصدد نشان دادن اين نکته است که منتقدان چپ تا چه اندازه اغواگري ها و جذابيت عاطفي نوليبراليسم را دست کم گرفته اند. اگر حق با کونينگز باشد که نه فقط ثروتمندان بلکه بسياري از مردم نوليبرال هاي شادان شده اند، و انگيزه ها و مشوق هاي نوليبرالي شايد حتي جنبه اي وجدآميز داشته باشد و افراد احساس خوبي از خودشان داشته باشند، آن وقت مقابله با اين نظم ارزش ها راستش خيلي دشوار مي شود. شرمنده که بحث را تيره و تار تمام کردم.
    
    پي نوشت ها:
    ١- مدارس مستقل (Charter schools) در آمريکا و کانادا مدارس دولتي اند که گرچه بودجه دولت را دريافت مي کنند مستقل از نظام مدارس دولتي عمل مي کنند.
    ٢- مدارس نمونه (School choice) اصطلاحي است براي مجموعه گسترده اي از برنامه هاي آموزشي که به عنوان بديلي براي مدارس دولتي به دانش آموزان و خانواده هايشان بسته به منطقه اي که در آن سکونت دارند عرضه مي شود.
    ٣- SAT يکي از دو آزمون استاندارد براي ورود به دانشگاه در آمريکاست که شرکت کالج برد، شرکتي غيردولتي، برگزارش مي کند.
    ٤- Kickstarter يک شرکت عام المنفعه و وب سايت آمريکايي است براي کمک به پروژه هاي خلاق که از استارتاپ هايي با ايده هاي نوين و خلاقانه استقبال مي کند.
    ٥- فروشگاه هاي زنجيره اي تارگت بعد از وال مارت دومين فروشگاه خرده فروشي بزرگ و تخفيف محور در آمريکاست.
    ٦- گيوول (GiveWell) يک سازمان غيرانتفاعي آمريکايي است براي ارزيابي خيريه ها و موسسات نوع دوستانه.
    گفت و گويي با وندي براون درباره نوليبراليسم عليه ارزش هاي نوليبرالي
    


 روزنامه شرق، شماره 3083 به تاريخ 21/11/96، صفحه 8 (انديشه)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 97 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه اخلاق
متن مطالب شماره 2 (پياپي 802)، تابستان 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است