|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق96/12/14: حرف زدن مكافات دارد
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3459
سه شنبه 4 تير 1398


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 3101 14/12/96 > صفحه 8 (ادبيات) > متن
 
      


حرف زدن مكافات دارد
گفت و گو با ابراهيم گلستان

نويسنده: احمد غلامي


    ابراهيم گلستان با کسي تعارف ندارد، حتي با خودش. با تملق ها و تعارف هاي مرسوم ايرانيان نمي توان دلش را به دست آورد. همين نکته است که انتقادات گزنده اش را ارزشمند مي کند. حرف ها، نقدها و نظراتش بيانگر ديدگاهش به هستي است، از رعونت و خودشيفتگي و توهمي که اغلب اين روزها به آن گرفتاريم، بَري است. موضع گيري هاي بِجاي او به قول خودش تنها براي اين است که خشتي روي ديواري به خطا گذاشته نشود! ابراهيم گلستان در جامعه کنوني ما آدمي تند و بي رحم به نظر مي رسد، که هست. به راستي کسي دوست ندارد حماقت هايي برملا شود که سالياني است در فرهنگ ما رسوب کرده و به آن خو کرده ايم، يا از آن ارتزاق مي کنيم. حال آن که وظيفه و رسالت روشنفکر برملاکردنِ حماقت هاي آدمي ست، چه فرقي دارد اين حماقت ها از آنِ چه کساني يا چه دارودسته اي باشد. ابراهيم گلستان سالياني است که دست به اين کار مي زند و حتي خودش نيز از مکافاتِ آن در امان نيست. او معتقد است هرکس که فکر مي کند بايد بگويد، يا شايسته است که بگويد و هرکس در کار قدرت و اعمال قدرت است بايد گوش شنوا داشته باشد و بشنود، حتي اگر نشنود اين گفته سعدي را بايد در خاطر داشت که «گر بشنوي نصيحت وگر نشنوي، به صدق/ گفتيم و بر رسول نباشد به جز بلاغ».سخن گفتن از جايگاه ابراهيم گلستان در ادبيات داستاني و جريان روشنفکري ما از آن دست افاضاتِ کليشه اي است که بي درنگ او را به خشم خواهد آورد. بهتر آن است که براي در امان ماندن از ابراهيمي که گلستاني ندارد، به همين بسنده کنيم که ابراهيم گلستان بي شک خود از نويسندگان روشنفکر ما است که در حضوري پررنگ در سياست، در حزب توده و نيز در روزنامه هاي اين حزب و انتقاداتش از وابستگان به آن، کار خود را کرده است. گيرم خودش به وجودِ روشنفکر در ايران اعتقادي نداشته باشد! در اين گفت وگو که چندي پيش براي کنکاش در نقش نويسندگانِ روشنفکر مستقل با ابراهيم گلستان انجام شده است، از فضاي سوت وکوري مي گويد که امکانِ پاگرفتنِ جرياني موسوم به روشنفکري را در ايران ايجاد نکرد، به جز بعضي نفرات که يکباره بدرخشيدند و محو شدند.
    
    اگر روشنفکران را به نوعي حد واسط بين مردم و حکومت ها بدانيم، اکنون در جامعه ما از اين منظر خلايي احساس مي شود. به تعبيري گروه هايي که صلاحيت اين کار را ندارند، سعي دارند به طرزي کاذب اين حفره را پُر کنند که طبعا تاثير جريان روشنفکري را ندارند. اگر بخواهيم جريان روشنفکري اصيل را بررسي کنيم، شايد بايد به گذشته بازگرديم تا از خلالِ نوعي رجعت به تاريخِ معاصرمان وضعيت امروز و اين خلا را درک کنيم.
     شما از جريان روشنفكري حرف مي زنيد، اگر من از شما بپرسم که چه کساني در اين جريان روشنفکر بوده اند، به ناچار نامِ كساني را خواهيد آورد كه من مطلقا به روشنفکربودنِ اينها اعتقاد ندارم. من اصلا فکر روشن از اينها نديدم. آدم اول بايد فکر بکند، در زمينه هاي روشني فکر کند و به روشني فکر کند و بعد به آن جهت دهد. آدم هايي بودند مثل حاج سيدجوادي كه در روزنامه کيهان مي نوشت و نمي دانست چپ چيست. آنها که در حزب توده بودند، دنبال فکرکردن نمي رفتند، البته من خودم هم يك موقعي در حزب توده بوده ام اما غالبِ آنها اين طور بودند. فرض کنيد توده اي ها سر کار آمده بودند، شك نكنيد عين همين افرادي عمل مي كردند كه شما معتقديد عليه روشنفکران هستند و عين همين کارها را مي کردند. من در حال نوشتنِ مطلبي هستم راجع به مقاله اي كه آقاي طبري حدودِ سال هاي ١٣٢٦ نوشته بود. اين آدم واقعا نمي دانست چه مي نويسد و فقط دنباله حرف کسي ديگر را گرفته بود و وقتي هم که به او توضيح دادم، آن را چاپ نکرد. مسئله اين است که جريان روشنفكري بيشتر فكرشان را از جاهاي ديگر گرفته بودند و آدم هايي که درست فکر مي کردند، خيلي کم بودند. خليل ملکي درست فکر مي کرد اما او هم چنان با غيظ فکر مي کرد که با تمام روشنفکري اش رفت دنبال مظفر بقايي و اين وحشتناک است. مظفر بقايي درس خوانده بود اما پر از جاه طلبي هاي خودش بود. خوب يادم مي آيد، وقتي که ما در کافه مي نشستيم و مظفر بقايي مي آمد، صادق هدايت بلند مي شد مي رفت و اصلا نمي خواست با او حرف بزند، گرچه هدايت هم شايد آدم روشنفکري به معناي دقيق كلمه نبود، اما به هر حال حس پاکي داشت و مي دانست که آقاي مظفر بقايي حقه باز است. مظفر بقايي درس خوانده بود و مي توانست فکر کند و اين امکان را داشت که در سخنراني هايش خودش اشاره اي كند به متن هايي که از حفظ داشت. روشنفکر كسي است که واقعا فکر کند، نه اينکه فکرهاي روشن را حفظ کرده باشد. خب، اشکال اساسي اين است. البته وضعِ اخيري كه براي روشنفكري در ايران پيش آوردند، هيچ درست نيست. همان وضعي است که الان در آمريکا پيش آورده اند، يا قبلا مک کارتي در آمريکا پيش آورد و اين به صداقت مربوط نيست، به حرصِ جاه مربوط است. من پنجاه، شصت سال پيش گفت وگوي خودم را با آقاي بازرگان نوشته ام ولي چاپ نکرده ام. من صريحا و رو در رو به آقاي بازرگان گفتم: تو مي گويي سنگيني آب ميكروب را زير خودش مي کشد و لِه مي کند! کسي که ترموديناميک خوانده، آخر اين چه جور فکرکردن است! گفت: خب، مي کشد. اما به همين سادگي، به اين چيزها فکر نکرده بود. استاد دانشگاه هم بود، آزادي خواه هم بود، ولي ديديد که چه کارهايي هم کردند و چه شد... مسئله ما عدم صلاحيت و عدم توانايي است. اشكال بر سر تقسيم بندي ها و صف هايي است كه درست مي کنيم و اشخاص را در اين صف ها جا مي دهيم. اينها ربطي به واقعيت ندارد، ربطي به پيشبرد انديشه ندارد. شما فکر مي كنيد آدمي كه اسمش را روشنفكر مي گذاريد، بايد آن طور كه شما مي خواهيد رفتار كند، ولي نخواهد كرد و اين، از وظيفه شما چيزي كم نمي كند. در شوروي كسي حرف درستي مي گفت اما استالين از حرف هاي او خوشش نمي آمد و آزارش مي داد. مگر پيغمبر اسلام نبود كه دست علي را بلند کرد و گفت اين بعد از من جانشين من است، قبول کردند؟ به قولِ سعدي «گفتيم و بر رسول نباشد به جز بلاغ...»، ولي مگر تا پيغمبر فوت كرد، ابوبکر را نگذاشتند. ابوبکر هم که مُرد باز علي را نگذاشتند، عمر را گذاشتند. عمر هم که مرد، کار به پَشک افتاد و عثمان درآمد. اين واقعيت روزگارِ هزاروچهارصدساله است.
    
    آقاي گلستان شايد بايد به يک تقسيم بندي برسيم. درواقع نظر من بيشتر معطوف به روشنفکرانِ مولف است که آثاري توليد کرده اند و از طريق آثار در جامعه تاثيراتي گذاشته اند، شخصيت هايي هم چون احمد محمود، محمود دولت آبادي و...
     من اعتقاد ندارم که آثار محمود دولت آبادي در جامعه اثري داشته، بلكه اعتقاد دارم آثارِ آقاي قاضي با اينکه به من فحش هم داده، بيشتر اثر داشته و حرف درست تر هم زده است. اتفاقا الان مي خواستم راجع به محمود دولت آبادي بگويم. همين دو سه روز پيش يک چيز فوق العاده خواندم؛ محمود دولت آبادي تعريف كرده بود که با شاملو رفتند فيلمي ديدند و گفتند چه فيلم بدي است، در حالي که فيلم خوبي بوده. شاملو درکِ سينما نداشت و سناريوي چندين فيلم قزميت را نوشت، بدون اينكه اسمش روي كار بيايد. مي خواهند در سينما قصه بگويند، سينما قصه گفتن كه نيست! اين است که مي گويم در بيان اينکه چه کسي روشنفکر هست، بايد خِسَت به خرج داد. البته آقاي دولت آبادي، پسر خوبي است و من واقعا دوستش دارم. چندين مرتبه به خانه من آمده. وقتي مسعود كيميايي قصه «خاک»اش را بد فيلمي کرد، من در کتابي که سي، چهل سال پيش چاپ شد، ضد دستبرد ناجور کيميايي در قصه دولت آبادي نوشتم. من از دولت آبادي خوشم مي آيد، ولي نه در حدي كه او را روشنفكر بدانم. هر کسي مي تواند اظهار عقيده کند ولي در جامعه اي كه بيشتر اظهانظرها قزميت باشد، وقتي آدم هايي بالاتر اظهارنظر كنند، كسي نمي گويد غلط است. البته در تاريخِ ما كساني بودند كه مي توانستند اين كار را بكنند؛ مثل محمدحسين تمدن جهرمي که از متوسطه با هم همکلاسي بوديم، يا حسين ملک که برادر ملکي بود و خود خليل ملکي. عده اي هم بودند در همان بحبوحه كه نمي توانستند مثلِ آقاي داوود نوروزي يا طبري كه نتوانست بکند...
    
    يعني شما به عنوان کسي که داستان نويس هستيد و فيلم هم ساخته ايد، به چيزي با عنوانِ سنت روشنفکري در ايران باور نداريد؟
     ببينيد هر چيزي تقسيم بندي و تعريفي دارد. هر كسي كارگر نباشد، روشنفکر است، نه! آخر اينكه درست نيست.
    
    شخصيت هايي مانند احمد شاملو، محمود دولت آبادي، احمد محمود، غلامحسين ساعدي و ديگراني که آثارِ درخوري خلق کرده اند، هيچ تاثيري در جامعه نداشته اند؟
     حتما نداشته اند! علاوه بر اين در جامعه امثالِ خودشان عده فراواني هستند که آنها هم اگر همين طور بار بيايند، مثل اينها مي شوند. باور کنيد که من کوچک ترين اعتقادي به «شاملوي بزرگ» که مي گويند، ندارم.
     آقاي دولت آبادي به جان عزيز خودم، زحمت مي کشد، خيلي مي نويسد كه به قولي ارزش دارد، ولي اينها در حد درک شرايط اجتماعي نيستند جز درك اينکه فلان کار بد و فلان کار خوب است. به هرحال عقيده من اين است. واقعا گفتن مشکل است. شما آثار آدمي مثل زکرياي رازي مربوط به هزاروصد سال پيش را مطالعه کنيد. ببينيد ذره اي، از حرف هاي او در امروزي ها نيست! او خودش مي دانسته که چه مي کند، حتي جايي گفته من ديگر حرف نمي زنم براي اينکه حرف مرا نمي فهمند. يا ابن سينا كه تا اول قرن نوزدهم در مدرسه ها درس مي داده، حرف هاي او را كسي امروز مي داند؟ من در مدرسه متوسطه معلمي داشتم؛ آقاي صدربلاغي که در سال ١٣١٨ چيزهايي مي گفت كه الان کسي نمي گويد، طلبه هم بود و از طلبگي خودش را به آنجا رسانده بود!
     ما بايد براساس استدلالي اين جريان را نفي کنيم. مثلا وقتي شعرِ احمد شاملو در جامعه ما خوانده مي شود و صدايش شنيده مي شود و آدم ها را متاثر مي کند، چطور مي توانيم بگوييم شعر شاملو، يا قصه هاي غلامحسين ساعدي و صادق چوبک نتوانسته اند مردمي را خلق کنند!
     آن وقت ها که اينها مي نوشتند، جمعيتِ ايران سي، چهل ميليون بود و حالا هشتاد ميليون هست. همان وقت هم عده کتاب هايي که چاپ مي شد، چندان نبود و سواد هم براي خواندن گسترده و همه گير نبود. وقتي حزب توده ميتينگ مي داد، صدهزارتا آدم مي ريختند در خيابان ها، ولي اين صدهزارتا به اندازه ملکي يا تمدن جهرمي شعور نداشتند، نخوانده بودند، خودِ طبري هم که هنوز درباره او حرف مي زنند، نخوانده بود. شانزده سالگي رفته بود زندان و در زندان هم كه نمي گذاشتند کتاب هايي را که مي خواست، بخواند. بعد هم که از زندان بيرون آمد به خاطر سابقه زندان، تئوريسينِ حزب توده شد، خب طفلک چيز چنداني نمي دانست. من شش ماه در مازندران با او کار کردم و شش ماه هم در تهران كه عضوِ کميته مرکزيِ روزنامه «رهبر» و «مردم» بود که من اداره شان مي كردم. من آدم باسواد و باشعوري نبودم، ولي از كتاب هايي كه من خوانده بودم و خيلي هم نبود، مثلا از بيست تا کتابي که من خوانده بودم، دهَ تايش را خوانده بود. وقتي هم طبري آن مقاله پَرت را نوشت، جوابيه اي نوشتم كه چاپ نکرد و اگر هم چاپ مي کرد، فرقي نمي کرد ديگر. من براي آل احمد کتاب ترجمه کردم که بخواند ولي نمي خواند، آخرسر چه مي گفت! هيچ وقت فراموش نمي کنم دوراني كه كنگو مي خواست مستقل شود و داستان لومومبا بود، مشاور بزرگِ سازمان ملل متحد فيلمي فرستاده بود که وضع اقتصادي کنگو را نگاه کنيد. بعد هم كه گزارشش را نوشت، از او خواستند کَم کند، گفت گزارش من اين است، نمي توانم کَم کنم! در نتيجه از سازمان ملل متحد آمد بيرون و آني در آکسفورد، استاد دانشگاه شد، بعد هم كه آمد ايران. يا مهدي سميعي، كه او هم خوب مي فهميد. وقتي شاه گفت نخست وزير شود، او مشورت کرد و گفت به شاه بگوييد اگر من نخست وزير شدم و پيشنهادي آوردم که مطابق ميل تو نباشد، تو قبول مي کني؟ نمي کني، پس چرا نخست وزير شوم. با تمام قدرت قبول نکرد و کنار رفت و براي همين از بانک مرکزي کنار گذاشتندش و گفتند بنشين در بانک کشاورزي، که او هم قبول کرد. اينها شرايط را مي فهميدند. اصلا قصد توهين ندارم ولي فكر مي كنم مسئله سر فهم است. بعد از فهم، سَر شخصيت؛ اينکه شخصيت جوري باشد که پاي اين فهم بماند و اين فهم را بخواهد. من اعتقاد ندارم آدم هايي که مي نوشتند مثل آقاي حاج سيدجوادي روشنفكر بودند، يا حتي داريوش همايون که يک مقداري مي فهميد، نشد کار کند و رفت. وليکن هيچ کدام از اين حرف ها مانع از اين نيست که شما طرفدار وجود يک دسته اي باشيد که فکر مي کنند. اين تئوري درستي است. در روسيه وقتي مي خواست انقلاب اکتبر شود، پرولتر به عنوانِ شرط اول تغييرِ سيستم سرمايه داري به کمونيسم، وجود نداشت و خيلي کم بود. ولي لنين از وضع مملکت استفاده کرد و اين کار را کرد، رژيم کمونيست هم هفتاد سال طول کشيد و آخرش رسيد به يلتسين و اين حشره ها كه آمدند و آخرين چيزهايي را كه مانده بود، از بين بردند. بنابراين اگر شما اعتماد و اعتقاد به روشنفکران ايراني داشته باشيد، از خودتان کسر مي کنيد. در عين حال هيچ دليلي ندارد که شما اين شعار يا مفهوم را به کار ببريد تا عده اي باشند كه درباره امور حاکم حرف هايي بزنند و مبادله اين فکرها براي روشن کردن امور حتما لازم است و حتما درست است ولي کليد نجات و رهايي نخواهد بود، طول مي کشد، خيلي طول مي کشد. آخر قصه «اسرار گنج دره جني»، آن يارويي که کار مي کرد، نگاه کرد و ديد که همه رهايش كرده اند و مي روند. از دور ديد که آفتاب افتاده روي تيغه هاي بولدوزر و برق مي زند اما مي دانست اين تيغه هاي بولدوزر از نزديک خرده شيشه و ترک خوردگي دارند و با کثافت و لجن آغشته هستند؛ گرچه از دور برق مي زد. اين طبقه روشنفکر که در ذهن داريد از دور برق مي زند، از نزديک تکه پاره شده است. ولي شما بايستي از اين طبقه بگوييد، به اين دليل كه به وجود اينها و حرف زدن اينها احتياج داريد، ولي اعتقاد نه.
    
    پس هيچ اعتقاد نداريد که آثاري که توليد شده است، در خلقِ جريان هاي اجتماعي و سياسي ما نقشي تعيين کننده داشته و موجب تحرک طبقات اجتماعي شده، يا دست کم موثر بوده است؟
     سوت و کور است. وقتي حزب توده حوالي سال هاي بيست درست شد و راه افتاد، لغت براي بيان حرف وجود نداشت. کار به جايي کشيد که حرف ها بايد نوشته مي شد. بچه که راه مي افتد تاتي تاتي مي کند و به قول شيرازي ها گاگيلي مي کند ولي بالاخره مي تواند قهرمانِ دو صدمتر هم بشود اما در اولش كه نمي تواند درست راه برود، خودش را نگه بدارد و بدود. گفت وگو ندارد كه بايد اين راه يك وقتي شروع بشود، مگر اينكه شما اعتقادي به نجات و تغييرگرفتن قضيه نداشته باشيد! اين کشتي که آتش گرفته مگر غير از يك ضربه چيز ديگري بوده، اما سوخت، سوخت، سوخت و چندين نفر رفتند زير دريا. شايد موفق مي شدند خاموشش کنند، بالاخره بايد کوشش را کرد. چند تا از روشنفكران ما قرآن يا آثار ديگري مثل ابن خلدون را خوانده اند؟ ببينيد ابن خلدون سيصدسال پيش از انگلس حرف هايي زده است که انگلس بعدها مي زند. آدمِ فهميده وجود داشته. اصل کار اين است که مغز مي تواند کار کند يا نه!
    
    ابراهيم گلستان با آثارش در نوع فکر و بينش من اثر داشته است. غلامحسين ساعدي هم در زندگي من اثري بسزا داشته. از جامعه فاصله بگيريم و از تجربه شخصي ام به عنوان يک فرد بگويم؛ بخشي از وجودم ابراهيم گلستان است، بخشي، ساعدي يا چوبک و هدايت. درواقع من منشوري از آثاري هستم که اينها نوشته اند و من خوانده ام و اين آثار از من آدمي ساخته اند که اکنون هستم. شما منکر اين روند هستيد؟ اينکه قصه هاي شما يا فيلمِ «خشت و آينه» تاثيري آشکار در جامعه ما داشته است؟
     يك نكته در «خشت و آينه» هست كه فقط يک نفر فهميد که مطلقا هم به سينما کاري نداشت. اگر به شما بگويم کله تان دود مي کند، آن يك نفر آقاي کُربن بود. آقاي هويدا، كربن را آورده بود فيلم ببيند و آن يك جمله مهم را فقط او فهميد. از اينكه خيلي ها فيلم را نفهميدند و فحش هم دادند بگذريم، ولي در بين روشنفکران ايراني هيچ کس آن نکته را نفهميد و آقاي کربن که به زحمت فارسي را مي خواند، فهميده بود. به هر حال بايد فيلم ساخته شود و حتما تاثير هم مي گذارد. فكر مي كنيد گردن کلفت ترين آدم هاي ادبيات ما -سعدي و مولوي- كه فوق العاده و بي نظيرند، فهميده شده اند! سعدي در همان غزل معروفش مي گويد: «نه بيان فضل کردم که نصيحت تو گفتم/ هم از آدمي شنيديم بيان آدميت». سعدي هم از آدمي شنيده است بيان آدميت را. اين بيان آدميت را بايد بشنوند و اگر نفهمند هم خب، نفهمند و در هوا که هست. هيچ گفت وگو ندارد. حافظ هم مي فهميد، دلش خوش بود كه چهارده روايت از قرآن را مي داند اما او سعدي يا مولوي نبود. در حقيقت اين جور آدم ها؛ سعدي، مولوي، زکرياي رازي، ابن سينا، براي آدم فکر مي کنند. ممکن است مغزِ من و شما براي من و شما فکر بکند، اما آنها براي ما فکر مي کنند و آن قدر از عوام جلوتر هستند كه مسائل ما را بفهمند و روايت كنند.
    
    از ديدگاه شما در ميان نويسندگان مدرنِ ادبيات ما از نظر آگاهي بخشي و روشنگري، کدام يک موثرتر از ديگران بودند؟
     هرکس به اندازه وجود حرف هاي دريابنده. سعدي و مولوي. من برخورد نکردم با کسي ديگر. ما هشتصدسال وقت داشتيم كه اينها را ببينيم. خيلي ها اينها را خوانده اند، خيلي ها اينها را تفسير مي کنند. ولي بيشتر آنهايي که مولوي را مي خوانند، بنگ مي کشند، چرس مي كشند، دور خودشان مي چرخند و مي چرخند تا سرشان گيج برود تا بفهمند که حالت هاي فلان دارند. من نمي توانم آمار بگيرم، ولي اعتقاد دارم كه مولوي و سعدي خيلي اثر گذاشته اند. مولوي كه حتما اثر گذاشته، اما اثرش برحسب نوع قبول کننده لوح خواننده و شنونده بوده. اين لوح ها فراوان نبوده اند، رشد نکرده بودند، از مولوي فقط همان درويش بودن را گرفته اند. ولي از سعدي شايد دنياگردي را ياد گرفته باشند و ديدن آفاق و آنفس را؛ ولي نمي توانيد آمار بگيريد.
     نمي توانيم آمار دقيقي بگيريم، اما شايد بتوانيم به سليقه و انتخابِ آدم هايي اتکا کنيم که قادرند بهتر از ما فکر کنند. تلقي من اين است که شما سال ها بهتر از ما فکر کرده ايد.
    
    من هيچ کاري نکرده ام، من اگر فكر كرده بودم مكافاتي نداشتم. من حتي در مورد افراد خانواده خودم که آن قدر دقت داشتم رشد کنند، موفق نشدم. تمام زحمت خودم را کشيده ام اما نشده. خب، چه کارش کنم؟
     به هرحال قدم اول بايد برداشته شود. حرف شما درست است، بايد روشنفكراني حدِ واسط مردم و حاكميت باشند. اين کار بايد بشود. همان طور كه سعدي گفته است: «گفتيم و بر رسول نباشد به جز بلاغ». جز اين وظيفه ديگري نداريد. نمي توانيد ترتيبي دهيد که نسلي اين طور يا آن طور بار بيايد. نمي شود و هيچ کس نمي تواند! تصادفات و اتفاقاتي که پيش مي آيد، مدرسه هايي که باز مي شود و روزنامه هايي که خوانده مي شود، اينها خرده خرده و قطره قطره بچکاند و رسوب کند تا آدم را آدم کند. ممکن نيست شما بتوانيد کاري کنيد که کسي آدم از آب دربيايد، ولي بايد به اين فکر کنيد که آدم را بايد آدم کنيد. درواقع شما بايد کار خودتان را بکنيد و تا جان داريد بايد به اين كار ادامه بدهيد، در همين حد؛ راه ديگري نداريد. اگر فکري در مغز شما پرورش پيدا كرده است، بايد آن را بگوييد. خِست احمقانه اي است اگر بخواهيد اين افكار را براي خودتان نگه داريد. بايد بگوييد، حالا ممکن است اين فكر به هيچ کس نرسد يا کسي اين حرف را برندارد، که اين حرف عليحده است!
    
    با اين حال ناگفته نماند که شرايط براي کارکردن و نوشتن سخت است.
    مي دانم! الان سه ماه است كه كتابي را زيرچاپ دارم، دو نوشته در آن هست كه مي خواهم دربيايد، اما مي دانم بايد مثل کرم لول بخورم و از اين سدها رد شوم. حرف زدن مکافات دارد، مي دانم!
    
    آقاي گلستان، اگر اجازه بدهيد اين مکالمات را در روزنامه چاپ كنم.
     هرکاري مي خواهيد بکنيد. من ابلاغ کردم. اتفاقا امروز داشتم به كسي مي گفتم چرا آدم هايي كه اظهار عقيده مي كنند يا انتقاداتي دارند، اسمِ خودشان را پنهان مي كنند! كسي جرئت ندارد بگويد فلاني خوب گفته يا پرت گفته است.
    
    از اينکه وقت تان را به من داديد، ممنونم.
     موفق باشيد و سلام مرا به همه خوانندگان خوبِ خودتان برسانيد!
    حرف زدن مکافات دارد / گفت و گو با ابراهيم گلستان
    


 روزنامه شرق، شماره 3101 به تاريخ 14/12/96، صفحه 8 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 194 بار
    



آثار ديگري از "احمد غلامي"

  سياست درهاي كشويي
احمد غلامي، شرق 17/6/97
مشاهده متن    
  با اجازه شميم بهار! / گفت و گو با آيدين آغداشلو و حميد شاهرخ به مناسبت انتشار كتابِ «ديروز»
احمد غلامي، شيما بهره مند، شرق 14/6/97
مشاهده متن    
  زلزله اي كه حق انتخاب نمي گذارد
احمد غلامي، شرق 12/6/97
مشاهده متن    
  كيفر و پاداش روحاني
احمد غلامي *، شرق 10/6/97
مشاهده متن    
  بدا به حال مسببان!
احمد غلامي *، شرق 3/6/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه نخبگان علوم و مهندسي
متن مطالب شماره 2 (پياپي 402)، خرداد 1398را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است