|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 96/12/23: گفت و گو با ناصر تكميل همايون، تاريخ نگار و جامعه شناس ايراني: آيت الله منتظري حكم اعدام مرا لغو كرد
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3133
پنجشنبه ششم ارديبهشت ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 3109 23/12/96 > صفحه 6 (سياست) > متن
 
      


گفت و گو با ناصر تكميل همايون، تاريخ نگار و جامعه شناس ايراني: آيت الله منتظري حكم اعدام مرا لغو كرد


نويسنده: صادق رضازاده


    
    متولد ۱۳۱۵ در قزوين است. جامعه شناس و تاريخ نگار ايراني و استاد پژوهشکده تاريخ پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي؛ چندين بار گفت وگويم با او به تعويق افتاد تا اينکه سرانجام توانستم يک روز ظهر در پاييزِ گرمِ تهران با او ملاقات کنم. از دغدغه هاي ٨٠سالگي اش گفت و اتفاقات پيش از انقلاب و بعد از انقلاب را با او مختصرا مرور کرديم. او بيش از اينکه يک فعال سياسي باشد، يک آکادميسين است. در سال هاي ۱۳۳۳–۱۳۳۷ دوره کارشناسي فلسفه و علوم تربيتي و کارشناسي ارشد علوم اجتماعي را در دانشگاه تهران گذراند و دوره دکتراي تاريخ و دکتراي جامعه شناسي را به ترتيب در سال هاي ۱۳۵۱ و ۱۳۵۶ در دانشگاه پاريس به پايان برد. آنچه مي خوانيد، گفت وگو با ناصر تکميل همايون از روزهاي رفته و حالِ امروزش است.
    
     آقاي دکتر تکميل همايون! شما سال ١٣٢٢ به مدرسه «بدر» که آن زمان جزء مدارس مدرن به حساب مي آمد، رفتيد و مشغول تحصيل شديد، قبل از آن نيز به مکتب خانه مي رفتيد؛ اين ذهنيت وجود داشت که در آن زمان چون مدارس مدرن به علوم غيرديني بيشتر مي پردازند، بچه ها نيز گرايش هاي غيرديني پيدا مي کنند؛ خانواده شما مذهبي بودند؟
    قزوين و مذهب گره خورده به يکديگرند. البته اين سوال شما درباره من چندان صادق نيست. من در پنج، شش سالگي به مکتب خانه مي رفتم و بعد از اينکه مقداري آموزش هاي اوليه به ما داده مي شد و مدرسه هاي مدرن مي توانستند ما را نام نويسي کنند، ما را مي بردند و ثبت ناممان مي کردند. فقط حُسنش براي من اين بود که بچه هايي که تازه آمده بودند ، مثلا «بابا آب داد» و اين چيزها را مي خواندند و تازه ياد مي گرفتند، من به دليل اينکه الفبا را در مکتب خانه ياد گرفته بودم مقداري از آنها جلوتر بودم. آن جنبه هاي غيرديني که شما فکر مي کنيد به آن شدت نبود.
    
     ماجراي آذربايجان و فرقه دموکرات تا چه اندازه در شکل گيري تفکرات و هيجانات در شما تاثير گذاشت؟
    در همان سال ها من کلاس دوم، سوم ابتدايي بودم که مسئله آذربايجان اتفاق افتاده بود و اين مسئله براي قزوين بسيار مهم بود. در آنجا يک جريان حزب توده و وابستگان آن بودند و يکي هم فرقه دموکرات که مي گفتند آذربايجان آزاد شد و... در همان زمان يکي از معلم هايمان در قالب سرود به ما شعرهايي ياد مي داد و مي گفت «اي خطه آذر آبادگان» يعني آذربايجان براي ايران است ولي طرفداران حزب توده مي گفتند: «کشور آذر بادگان». ما کشور را مي فهميديم اما خطه را نه. بعدها کم کم به ما حالي مي کردند که توده اي ها مي خواهند آذربايجان از ايران جدا شود. يعني بخشي از ايران را بگيرند. ازآنجايي که پدربزرگ من مشروطه خواه بود و دايي ام نيز در اين ماجراها شرکت داشت، حساسيت داشتيم و دل مان نمي خواست که چنين اتفاقي بيفتد. اين براي دوراني بود که درک ما از مسائل کودکانه بود و بعد به مرور زمان که سنم بالاتر رفت و ماجراي آذربايجان و نقش استالين و جنگ جهاني دوم و اثرات آن دستم آمد، فهميدم که چه احساس زيبايي آن موقع درست [به درستي] پيدا کرده بودم.
    
     شما گفتيد که خانواده تان مشروطه خواه بودند. در آن زمان عضو جرياني به صورت رسمي بودند؟
    نه! آن موقع جزء طرفداران آقا سيدجمال مجتهد قزويني بودند که ايشان در وهله اول مشروطه خواه بودند و با بازارياني بودند که طرفدار مشروطه بودند. اما پس از مدتي تغيير موضع داد و رفت سمت شيخ فضل الله، پدربزرگ من ديگر اين قضايا را رها کرد و از ايران رفت به سمت دمشق و عتبات و همان جا هم درگذشت. ولي هسته هاي مشروطه طلبي و قانون خواهي در خانواده ما پراکنده شده بود.
    
     چه سالي به تهران آمديد؟
    من کلاس پنجم دبستان وارد تهران شدم، مي شود حدودا ١٣٢٦، ۱۳٢٧.
    
    هم دوره اي هايتان را به خاطر داريد؟
     در دوره دبستان که کسي يادم نمي آيد، اما در دبيرستان آقاي دکتر ابوالقاسمي زبان شناس، آقاي محمود کيانوش شاعر، چند نفر از خانواده عمويي بودند که چپ بودند، از جريانات ملي آقاي خسرو سيف بود، آقاي کشاني که توده اي بود، آقاي پرويز دوايي بود، پسرخاله اش بهرام ري پور نيز بود که وقتي براي حزب ملت ايران مقاله مي نوشتند، دوايي امضا مي کرد «پرتو» و ري پور به اسم «شراره» امضا مي کرد.
    
     کدام دبيرستان بوديد؟
    من اول، دبيرستان «علامه» بودم که چون در جنوب تهران در محلِ خيلي پرتي بود، معروف بود به «علامه گدا»؛ يعني تمام شاگردان آنجا از طبقه پايين جامعه بودند.
    
     خانواده متمولي نبوديد؟
    نه اصلا! ما از تهيدستان جامعه بوديم.
    
     شما در همان دوران دبيرستان به حزب «ملت ايران» ايران پيوستيد. از چه طريق با حزب آشنا شديد؟
    من کلاس هشتم بودم. دور اول زمامداري دکتر مصدق بود و من هم شديدا مصدقي بودم. از طرفي چون جنبه هاي ديني نيز در من وجود داشت، آيت الله کاشاني هم براي من مهم بود. بنابراين حزب ملت ايران از دو جنبه ملي و مذهبي براي من اهميت داشت و به اين ترتيب من وارد حزب شدم. کلاس دهم نيز بودم که به زندان افتادم.
    
     ماجراي زندان رفتنتان در ١٦ سالگي چه بود؟
    وقتي شيلات ملي شد، ما همه جوان بوديم و رهبرانمان مانند آقاي داريوش فروهر و ديگران نيز جوان بودند. مي گفتيم چرا وقتي نفت ملي مي شود، ما بايد شادمان و خوشحال باشيم و تظاهرات بکنيم و... اما سر ماجراي شيلات بايد سکوت کنيم؟ اين شد که ما تظاهرات کرديم و همان موقع هم ما را گرفتند و انداختند زندان.
    
     چند وقت زندان بوديد؟
    ١٦ روز. در همان ١٦سالگي يک قصيده هم گفته بودم که اين گونه شروع مي شد: «١٦روزي به زندان بلا بودم، مکان...»
    
     شما آقاي داريوش فروهر را ديده بوديد؟
    بله. آقاي فروهر بسيار انسان پاک دامن، بااخلاق و براي ما جواني کاريزماتيک و وطن دوست بود و بسيار مصدقي که اين مورد براي ما خيلي مهم بود.
    
     شما بعد از کودتاي ٢٨ مرداد از حزب جدا شديد؟
    نه به آن معنا جدا نشدم اما به علت اينکه دانشجو شدم و مشغول درس بودم و دانشگاه مي رفتم در خط ديگري قرار گرفتم اما ارتباطاتم را حفظ کردم تا زماني که جبهه ملي دوم شروع شد، دوباره با آقاي فروهر تماس گرفتيم و فعاليت هايي را شروع کرديم تا اينکه من بعد از دوره فوق ليسانس از ايران رفتم و در خارج جبهه ملي سوم را تشکيل داديم.
    
     شما سال ١٣٣٣ وارد دانشگاه شديد. از دانشگاه پس از کودتا بگوييد.
    دانشگاه مقداري در خفقان بود و حالت سابق را نداشت. ما نيز بيشتر دنبال درس بوديم و استاد ما آقاي دکتر صديقي بود. مي خواستيم از محضر ايشان استفاده کنيم و به نوعي خودسازي کنيم. تا اينکه دانشجويان براي مراسم ١٦ آذر تظاهرات کردند و من دوباره کشيده شدم به آن سمت. آن روز با پروانه فروهر رفتم که او و آقاي بني صدر سخنراني داشتند. از آنجا به بعد ديگر کم کم وارد جبهه ملي شديم با تمايلات حزب ملت ايران.
    
     از چه زماني وارد جبهه ملي دوم شديد؟
    هم زمان با تشکيل جبهه ملي دوم. بعد از کودتا ما مقداري تمايلات نهضت مقاومت ملي داشتيم و بعد همان جريان تبديل شد به جبهه ملي دوم. البته ما مي گفتيم جبهه ملي و بعدها براي اينکه با جبهه ملي اول و اصلي اشتباه نشود، مي گفتيم جبهه ملي دوم.
    
     شما در دانشگاه فعاليت سياسي مي کرديد؟
    در اين مورد من با نظر دکتر صديقي موافق بودم؛ يعني در دانشگاه بيشتر برويم سراغ مسائل علمي و بيرون از دانشگاه نيز فعاليت هاي سياسي. من همان دوراني که دستيار (assistant) جامعه شناسي در دانشسراي عالي شدم، هيچ وقت سر کلاس هيچ دانشجويي را به سياست دعوت نمي کردم. فقط کار علمي ام را مي کردم اما اگر از دانشگاه مي رفتيم بيرون و کسي مي آمد نزد من، مي گفتم که طرفدار جبهه ملي هستم.
    
     از آشنايي تان با احسان نراقي بگوييد.
    تزم [ليسانس] را با دکتر صديقي، استاد جامعه شناسي و به زباني بنيان گذار جامعه شناسي در ايران نوشتم. بعد از نوشتن تز، صديقي با لحن رسمي خاص خودش به من گفت که نمره شما را دادم، فردا ساعت چهار بعدازظهر بياييد در موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي بگيريد. وقتي مي گفت ساعت فلان، بايد ساعت فلان مي رسيديم. من روز بعد ساعت چهار به موسسه رفتم اما ديدم که سيدحسين، مستخدم اتاقشان مي گويد آقا با شوراي موسسه جلسه دارد. من به صرافت افتادم که اگر بروم در بزنم و وارد شوم، دکتر صديقي مي گويد «آقاجانم شما ليسانسيه هستيد، متوجه نمي شويد که ما جلسه داريم!» و اگر نروم، مي گويد «مگر من خود نمي دانستم جلسه دارم». خلاصه در وضعيت سختي قرارگرفته بودم، چون صديقي خيلي مقرراتي بود. ديدم سيدحسين دارد يک سيني چاي مي برد. گفتم سيد صبر کن. من روي يک کاغذ کوچک براي دکتر صديقي نوشتم «استاد محترم، جناب آقاي دکتر صديقي، بعد از سلام، حسب الامر شرفياب شدم و چون جلسه داشتيد، من بيرون منتظر خواهم بود. ارادتمند». اين را برد و به دکتر صديقي داد. سيدحسين آمد گفت آقا مي گويند بيا تو. گفتم واي بر احوال ما. آقا احضار فرمودند. رفتم ديدم استادها در جلسه نشسته اند. دکتر صديقي گفت بياييد اينجا بنشينيد روي اين صندلي. گفت «رساله شما را دو بار خواندم. ادبيت و عربيت رساله شما و دقت شما از برخي استادان ما هم قوي تر است. نمره شما را هم به دانشگاه دادم». همين که مي خواستم بيرون بروم، يکي از استادان بلند شد و گفت آقاي تکميل همايون، مي توانم خواهش کنم که بمانيد، با شما کار دارم. اين آقا دکتر احسان نراقي بود. وقتي که آقاي دکتر نراقي جلسه شان تمام شد، آمد به من گفت من مي خواهم شما در بخش جامعه شناسي دانشسراي عالي با ما کار کنيد.
    من گفتم اتفاقا در دانشسراي عالي کتابدارم. دکتر نراقي گفت که من نامه مي نويسم که از کتابخانه به بخش جامعه شناسي دانشسراي عالي منتقل شويد تا بياييد با ما کار کنيد، من هم از خدا مي خواستم. بعد هم من همکاري ام را با ايشان شروع کردم و بعدش هم که سال هاي سال در پاريس و جاهاي ديگر نيز با ايشان همکاري هاي علمي مي کردم و حتي در زندان نيز با او بودم.
    
     سال ١٣٥٥ براي ديدن مادرتان به ايران برمي گرديد اما دراين بين با مهندس بازرگان، آقاي فروهر، آقاي دکتر سحابي و ديگران ديدار کرديد؛ محوريت ديدارها در باب چه موضوعي بود؟
    بله، صحبت هايي که مطرح مي شد، اين بود که در اين زمان چه بايد کرد؟ به هرحال ما طرفدار انقلاب بوديم اما يک عده در جبهه ملي بودند که هنوز متعادل بودند و دربند قانون مشروطيت و... اما ما مي گفتيم که آن دوران تمام شد، بايد به سمت انقلاب رفت و اگر هم در مقابل انقلاب بايستيم، انقلاب ما را نابود مي کند.
    
     زماني که در خارج کشور بوديد، فعاليت سياسي به صورت رسمي داشتيد؟
    بله، من جبهه ملي سوم بودم. در خارج از کشور ما نشريه اي داشتيم به نام خبرنامه جبهه ملي که تمام اخبار سياسي روز را منعکس مي کرديم و مقالات سياسي در آن مي نوشتيم. بيشترين فعاليت را در اين زمينه آقاي بني صدر انجام مي داد. من هم البته در اين نشريه مقاله داشتم و کارهاي ديگري هم مي کرديم.
    مثلا از ايران براي ما کتاب مي آمد و زير بعضي از حروف نقطه گذاشته مي شد و ما مجبور بوديم آنها را به اصطلاح رمزگشايي کنيم و اين نقطه ها را به هم وصل مي کرديم تا بدانيم چه بايد بکنيم. من مسافرت نيز مي رفتم به آمريکا و در آنجا چند سخنراني کردم. از ايران نيز گاهي اوقات کساني مي آمدند؛ مثلا عبدالرحمن برومند و بختيار مي آمدند. ما با بختيار آن زمان هم مخالف بوديم.
    
     مگر نظر بختيار چه بود؟
    او مي گفت که آيت الله خميني (ره) را رها کنيد، عليه آمريکا نيز شعار ندهيد، ما در آمريکا گروه هايي داريم که طرفدار ايران هستند و شما آنها را مي رنجانيد. بالاخره ما آن زمان جوان بوديم و در جواب مي گفتيم که امپرياليست خوب و بد ندارد، همه شان يکي هستند. ما نمي توانيم آمريکا را فراموش کنيم که آن کودتاي وحشتناک را براي ما رقم زد. در ضمن آيت الله خميني(ره) حرف هايي مي زند که مورد قبول ماست. حرف هايي راجع به استقلال ايران و آزادي و دموکراسي و عدالت و صحبت هايي که ايشان تابه حال کرده اند، صحبت هاي خوبي است و از طرفي مردم نيز به ايشان اقبال خوبي دارند. ما هم کم وبيش بايد سعي کنيم در خط مردم باشيم.
    
     شما سال ١٣٦٠ به زندان رفتيد. به چه جرمي؟
    به جرم اختفا و فراري دادن بني صدر.
    
     شما بني صدر را فراري داديد؟
    نه! من بني صدر را به مجاهدين تحويل دادم و او يکي، دو هفته با مجاهدين بود و بعد آنها او را از ايران خارج کردند.
    
     خانه بني صدر مگر در محاصره نبود؟
    بله! ولي قبل از اينها ما اول بني صدر را از خانه اش فراري داديم و بعد او را برديم سه خانه ديگر. خانه سوم که ما رفتيم، خانواده بني صدر با من تماس گرفتند که شما آدم خوبي هستيد و... ولي گروه و دسته نيرومندي نداريد؛ اما مجاهدين مي گويند ما همه کار مي توانيم بکنيم. اين قدر گفتند که من گفتم بيايند و با هم صحبت کنيم. با هم قرار گذاشتيم و يکي از آنها آمد که اسمش حسين نواب صفوي بود که بعدا اعدام شد. با او صحبت کرديم و بعد هم بني صدر گفت بيايند با من صحبت کنند. اما آن زمان همان خانه سومي که بوديم، ديگر لو رفته بود و اگر ما با مجاهدين کنار نمي آمديم، ممکن بود آنها ما را لو بدهند. سه، چهار روزي صحبت کرديم و من مدام به بني صدر اشاره مي کردم که بگويد نمي آيم؛ چراکه ما منتظر بوديم آقاي فروهر را پيدا کنيم، بني صدر را ببريم پيش آقاي پسنديده و از پيش ايشان برويم خدمت امام خميني (ره) و قضيه را به صورت مسالمت آميز تمام کنيم؛ اما متاسفانه آقاي فروهر را پيدا نمي کرديم. بالاخره يک روز آمدند و ماشين آوردند که برويم. يک ماشينِ قراضه زرد تاکسي، يک خانم چادري جلو نشسته بود و يک بچه هم بغلش بود که او هم صددرصد مجاهد بود. او عينک زده بود؛ اما چشم او را از پشت عينک بسته بودند. صندلي عقب هم عباس داوري، نماينده مجاهدين، نشسته بود. بني صدر هم عقب سوار شد. بچه را هم دادند به بني صدر. به اين صورت رفتند. وقتي آن ماشين حرکت کرد، يک ماشين آخرين سيستم، جلو و ماشين ديگري در عقب، تاکسي را همراهي مي کردند.
    
     سر اين ماجرا به شما حکم اعدام دادند؟
    نه فقط به خاطر اين موضوع. بابت چيزهاي ديگر هم بود. آن زمان حکم هاي بالاي ١٥ سال را بايد آقاي منتظري ملاحظه مي کرد و نظر مي داد. حکم من رفت قم و تخفيف خورد، شد حبس ابد. دو سالي که زندان بودم، يک عفو ديگر خوردم و شد ١٠ سال.
     باز يک قانون تصويب کردند که کساني که در زندان باشند و يک سوم زندان شان را سپري کرده باشند و ثابت شده باشد که اهل اسلحه نبودند، بقيه زندان شان را مي توانند به صورت تعليقي در بيرون از زندان بگذرانند و به اين ترتيب حکم من ١٠ سال هم تعليق خورد. سال ١٣٦٥ نيز بيرون آمدم و آقاي بروجردي من را به پژوهشگاه علوم انساني آوردند و بعد از چند سال من به استخدام پژوهشگاه درآمدم.
    
     در ٨١ سالگي دغدغه ناصر تکميل همايون چيست؟
    وحشت من از اين است که توطئه هاي بزرگي پديد آيد که وحدت و يگانگي ايران به هم بخورد؛ چراکه من شديدا به استقلال ايران اعتقاد دارم؛ يعني بدون نفوذ هيچ قدرت خارجي. چه روس باشد و چه آمريکايي. ايران بايد مستقل باشد و خودِ مردم ايران تصميم بگيرند.
     البته لازمه اين استقلال دموکراسي است. از لحاظ علمي نيز متاسفانه مي بينم که علم به ويژه علوم انساني به صورت ابزار درآمده است که اين باز به دموکراسي برمي گردد؛ مثلا تاريخ مملکت مان را سانسور مي کنيم، همه حرف ها گفته نمي شود. البته هرچه بکنند، تاريخ واقعي سرانجام مشهود مي شود؛ ولي اين باعث مي شود که يکي، دو نسل گمراه شوند.
    مي خواهم که تاريخ ايران در ابهام نماند و کشور در همه احوال استقلال خود را از دست ندهد. براي من به عنوان يک مبارز پير و شايد با اندک تجربه، ايران و پايندگي آن آرزوي هميشگي است و به زبان لسان الغيب: «من و دل گر فدا شديم چه باک/ غرض اندر ميان سلامت اوست».
    
    
    گفت و گو با ناصر تکميل همايون، تاريخ نگار و جامعه شناس ايراني: آيت الله منتظري حکم اعدام مرا لغو کرد
    


 روزنامه شرق ، شماره 3109 به تاريخ 23/12/96، صفحه 6 (سياست)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 108 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله پژوهش نفت
متن مطالب شماره 97، بهمن و اسفند 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است