|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 97/1/27: در سيزدهمين سالمرگِ شاهرخ مسكوب در آينه خطير خود
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3158
يكشنبه ششم خرداد ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 3124 27/1/97 > صفحه 8 (ادبيات) > متن
 
      


در سيزدهمين سالمرگِ شاهرخ مسكوب در آينه خطير خود
بازخواني «داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع» و وضعيت ادبيات ما

نويسنده: شيما بهره مند

«داستانِ ادبيات و سرگذشت اجتماع»١ از معدود آثاري است که در سنتِ نقد و تاريخ نگاري ادبيات ما جانبِ تتبع و تنقيب خلاق را گرفته است. شاهرخ مسکوب، اديب و انديشمندِ معاصر در اين اثر با «ايده»اي سياسي- تاريخي سراغ تکه اي از ادبيات ما مي رود و بازه زماني ١٣٠٠ تا ١٣١٥ را برمي رسد تا به تعبير خودش «نشاني از خاستگاه اجتماعي ادبيات» به دست دهد. نامِ مسکوب در فرهنگ ما شايد بيش از هر چيز با اساطير و تفحص او در شاهنامه و آثار کلاسيکي چون تراژدي هاي يونان؛ اشيل گره خورده باشد، اما اين کتاب و نيز خاطراتِ او؛ «روزها در راه» ازجمله آثاري اند که ماحصلِ مواجهه او با مسائل روز و معاصر است، گرچه مسکوب همواره در پرداخت به اساطير و کلاسيک ها نيز رويکردي مدرن داشت و ازهمين رو نخستين کسي است که با خوانشِ يکه اش از تراژدي هاي يونان و از فردوسي و شاهنامه اش، بر وجهِ معاصرشان دست گذاشت و آن را شناساند. مسکوب در «داستانِ ادبيات و سرگذشت اجتماع» ردِ ادبيات مدرن را از انقلاب مشروطه پي مي گيرد. او معتقد است انديشه تجدد و اميد به دگرگوني اجتماعي که پيامدِ آن انقلاب مشروطه بود، پس از جنگ جهاني و در چند سال کوتاهِ غروب قاجاريه و ظهور پهلوي در فرهنگ ما نيز مانند سياست، يکباره تحولي ژرف پديد آورد. مسکوب تغييرِ جدي نقش اجتماعي شاعر و نويسنده و نيز تفوق کاربردِ نثر بر شعر، تغيير محتوا و شکل و ديدِ آثار ادبي و سياسي شدنِ ادبيات و موسيقي و پيدايش تئاتر و نقد ادبي، همه را در اين زمينه معنا مي کند. او هم چنين به نقشِ تازه مطبوعات و روزنامه هاي اَدواري اشاره مي کند که از چندي پيش تر از انقلاب مشروطه سر برآورده بودند و اينک بارِ سياسي بي سابقه اي را بر دوش مي کشيدند. مسکوب براي ترسيمِ ادبيات اجتماعي آن دوران و رد زدنِ تاريخ اجتماعي ملتي در ادبياتش، سراغ آثاري مي رود که در اين دوره پانزده ساله به عنوان آثاري نوآور پديدار شدند و در ادب فارسي طرحي تازه درانداختند يا دست کم از درکي تازه در فرهنگ ما خبر دادند و ازقضا غالب اين آثار به معناي دقيق کلمه سزاوار عنوانِ «هنر» نبودند، چه آنکه انديشه و صورت در بيشترشان ناتمام بود و به لحاظ زيباشناختي در ادبيات مدرن ما چندان رد و خطي از خود به جا نگذاشته اند، جز آنکه «اين ادبيات فرهنگي کم مايه» محملي مناسب بود براي شناخت دوره اي از تاريخ ملتي. سال هايي که يکي از چرخش هاي دوران ساز تاريخ معاصر ايران رخ داد و به قول مسکوب، دنيايي فروريخت و دنيايي سر برکشيد. ادبيات اين دوران با «يکي بود و يکي نبود» جمال زاده، «جعفرخان ازفرنگ آمده»ي حسن مقدم، «شرح حال عارف» به قلم خودش، هر سه طبعِ سال ١٣٠٠ آغاز شد و بعدتر «افسانه»ي نيما يوشيج و «تهران مخوفِ» مشفق کاظمي در ١٣٠١ و «ايده آل پيرمرد دهگاني» عشقي، ١٣٠٢ و ترجمه گات ها به فارسي از پورداوود، ١٣٠٥ و «ايران باستاني» مشيرالدوله پيرنيا، ١٣٠٦ و سرانجام «زيبا»ي حجازي در ١٣١٢. چنان که مسکوب مي نويسد بخشِ ادبي اين آثار جز «يکي بود و يکي نبود» و «افسانه» کمتر مورد اعتناي سخن سنجان و منتقدان بوده است، چون در محتوا و در فُرم و نيز در زبان چندان مايه دار و ورزيده نبودند و ارزش آنها بيش از آن که هنري باشد، تاريخي فرهنگي است. زيرا توانِ برگذشتن از زمانه خود را نداشته اند و نتوانسته اند «معاصر» شوند و به قول مسکوب يونيورسال و کلي نيستند، پس تنها معرف زمان و مکان و فضاي دوران خودند. با اين وصف اين آثار به لحاظ جامعه شناسي تاريخي سزاوار واکاوي و مطالعه اند. مسکوب در پرداختن به چند اثر ادبي چنان بر سر ايده خود و چارچوب تعريف کرده اش پابرجاست که از مواجهه با مهم ترين فيگور ادبيات مدرن ما، يعني صادق هدايت طفره مي رود و با اشاره به اينکه هدايت و جمال زاده از برجسته ترين نويسندگان اين دوره اند مي نويسد، اگر قرار بود تاريخ يا دست کم چشم اندازي از ادبيات اين دوره داده شود، آن گاه ناگزير مي بايست اشاره اي به پيشينيان مي شد و نام کسان بيشتري به ميان مي آمد. اما او چنان که بايد از جمال زاده و هدايت سخني نمي گويد، زيرا هدايت، گذشته از ارزش اجتماعي و فرهنگي خود سخت به «ادبيات» محض مربوط است و بررسي و کاوش در آثار او کاري است جدا. مسکوب حتا در پرداخت به نيما نيز دايره نقد را تنگ مي کند و تنها به دريافت خاص اين شاعر نوپرداز از «طبيعت» در «افسانه»اش بسنده مي کند و اينکه اين درک و دريافت حامل چه گسستي از سنت و گذشته خود است و چه نسبتي با روزگار شاعر دارد و ماحصلِ آن چه معناي تاريخي- سياسي تازه اي مطرح مي کند.
    دو داستانِ پرت افتاده از محمد حجازي؛ «شيرين کلا» و «صبح و شب» نيز ازجمله محمل هاي مسکوب براي بازشناسي تاريخ ملتي در يک بازه زماني است. با اين اوصاف و به رغمِ تاکيد مسکوب بر جداسري از تبار و گذشته اين ادبيات و نيز از شاخص ترين هاي ادبيات مدرن در جاي جاي تحليل خود اشاره اي بس موجز و تعيين کننده به قابوس نامه و سياست نامه و تاريخ بيهقي و متون قديم تر، و نيز صادق هدايت دارد.
    مسکوب پيش از پرداختن به تک تک اين آثار مقدمه اي درباره «ملي گرايي، تمرکز و فرهنگ در غروب قاجاريه و طلوع پهلوي» مي نويسد و در آن ايده کتاب خود را شرح مي دهد. ماجرا از اين قرار است که «در دوره جنگ جهاني اول يک روز وزيران مختار روس و انگليس با تهديد و ترساندن، فرمان رياست وزرايي کسي را از احمدشاه مي گيرند و فرداي همان روز وزير مختار آلمان و سفير کبير عثماني شاه را مجبور به عزل همان رئيس الوزرا مي کنند.» شرحِ اين خفت همين طور ادامه مي يابد تا عهدنامه هاي گلستان و ترکمانچاي و جنگ هرات و قراردادهاي ١٩٠٧ و ١٩١٩ و پليس جنوب و کاپيتولاسيون و داستان هاي ديگر از اين دست که به قولِ مسکوب کسي نيست که نداند. «بيش از صدسالي وطن ما مردمِ غافل، چون پيکر بي توش وتواني بر سر راه روندگان افتاده بود، چون که از شاه و گدا، دولت و ملت، همه نادان و ستمکار در سراشيب انحطاط روزگاري به غفلت سپري مي کرديم.» تا آن روز که به بيانِ مسکوب خودمان را در آينه خطير خودمان ديديم و ترسيده و شگفت زده به خود آمديم، و «انديشه آزادي و حکومت قانون در آگاهي کساني از ما جايگزين شد، مشروطيت را از روي نمونه هاي اروپايي وام گرفتيم و در طلب پيامدهاي گسترده و سلامت بخش فرهنگي و اجتماعي آن برآمديم» و دانستيم در کار کشورداري و سياست راهي جز آيين «خاقان گيتي ستان» هم هست. روايت مسکوب چنين است که پس از صدسال غفلت و تحقير هيچ چيز به خوبي ناسيوناليسم پاسخگوي نياز ملت نبود و اين مفهوم خود را از طريق جست وجوي هويت ايراني، ساخت تاريخ يک ملت و نيز تاثير بر زبان گستراند. در نظر مسکوب، در اين راه ملي گرايان از سردار سپه کم سواد تا سياستمداري دانا چون مشيرالدوله پيرنيا و پورداوودِ دانشمند هريک بي خبر از ديگري و هم زمان به تاريخِ گذشته دور روي آوردند، يکي در عالم عمل و دو تن ديگر در عالم علم تاريخ نگاري و اسطوره شناسي. در آغاز قرن تازه تاريخ نگاري با متد غربي باب شد و اين واکنش فرهنگي ملتي بود به آنچه در صدسال اخير از سر گذرانده بود. جز تاريخ، «زبان» نيز به رويکرد ملي گرايانه باب روز تن داد، زيرا «فارسي کشتزار بابرکتي بود که بذر ملي گرايي مي توانست در آن ببالد و بارور شود.» در اين دوره زبان فارسي از يک طرف در سير تاريخي ديده شد و از طرف ديگر در ارتباط با نيازهاي روز، زباني که قانون و مفاهيم نو و مظاهر مدرنيته طلب مي کرد. در اين رويکرد، زبان در تاريخ معنا پيدا مي کند، مفهومي تاريخي است و روندي همپاي تاريخ دارد. به تعبير محمدعلي فروغي، براي زنده ماندن بايد زبان را به مثابه آينه فرهنگ دريابيم. مسکوب مي نويسد فروغي، اين نخستين مترجم افلاطون در رساله مشهور خود، زبان را آينه فرهنگ يک قوم و فرهنگ را مايه ارجمندي مليت دانست و نوشت هر قومي که فرهنگي شايسته اعتنا داشته باشد باقي است و اگر نداشته باشد نه سزاوار زندگاني و نه بقاست. کسروي نيز خواستار استقلال زبان فارسي است و او براي ممکن شدن اين استقلال زبان راه هايي بيشتر زبان شناختي پيشنهاد مي دهد که نخستين آنها راهي تاريخي و بازگشت به گذشته است. از اينها گذشته، مسکوب تمام روشنفکرانِ آن دوره را فهرست مي کند؛ از دکتر افشار و دکتر سياسي و سعيد نفيسي و فروغي و تقي زاده و انتظام و ديگران که همه ذيل مفهوم ناسيوناليسم بر تاريخ و زبان تاکيد مي گذاشتند. و اما مسکوب مي رسد به دوره تجدد، که از «عيد خونِ» عشقي تا «حکومت مشت و عدالتِ» بهار، هرکس از ظن خود راهي به اصلاح و تجدد مي جست. و سرانجامِ اين مسير در نظر مسکوب همان کسي است که او در اين جستار خود از مواجهه با او طفره مي رود، صادق هدايت. اما نه از سر کم اهميتي او در اين بافتار تاريخي که برعکس، به اين دليل که هدايت «با آن حساسيت دردمند و آزادگي سرکش»، با ديگران يکسر متفاوت بود، چنان که مي توان او را «مظهر و تجسم شکست آزادي جويي انقلاب مشروطه» دانست. مسکوب خطِ سيري را نشان مي دهد که ملتي در جست وجوي آزادي و استقلال و ورود به دنياي مدرن پيمود و در ميانه راه از آن بازماند. او اين مسير را از طريق «ادبيات» دوراني رديابي مي کند. بازخواني جستار او در اين مسير، جدا از آشنايي با اين مسير پرنشيب وفراز، سخت به کار ادبيات امروز ما مي آيد. پرسش اينجاست که آيا ادبيات چند دهه اخير ما توانِ ارائه شِمايي حداقلي از دوراني را دارد که در آن خلق شده است، و اگر چنين تواني در ادبيات ما هست تصويري که از جامعه ما در دو سه دهه اخير به دست مي دهد، تا چه حد با واقعيات موجود ما نسبت دارد؟
    مسکوب، هدايت را مظهر نويسنده-روشنفکري مي داند که در پي پيوستن به مدرنيته از ادبياتِ غرب وام گرفت. نوجويي يا مدرنيسم هدايت، به زعمِ مسکوب پس از چند سالي همراهي با موج همه گير ميهن پرستي در آثاري چون پروين دختر ساسان و مازيار، بيشتر به روشنفکران اروپايي بين دو جنگ شباهت داشت که نوانديشي شان از سويي به نيچه مي رسيد و از سويي در ادبيات جانبِ فلوبر و آلن پو را مي گرفت و با کافکا و ريلکه قوام مي يافت. اين نوجويي غريب که در ذهن و ضمير هدايت هستي خلاقي داشت، در عالم واقع، در محيطي که او در آن مي زيست، به نوزادي نورس مي مانست که نيامده محکوم به مرگ بود. مسکوب «وغ وغ ساهابِ» هدايت را مصداقِ روشن شکستِ آرمان هاي ميهني مي داند که در نوگرايي شتابان رضاشاهي پيش از آن که در سوم شهريور هزاروسيصدوبيست در دنياي بيرون از پا درآيد، در روانِ آزاده هدايت فرو ريخته بود.
    ادبياتِ بي بنيه سال هاي اخير اما در وجه غالبش، نجنگيده تن به شکست داده است. اين ادبيات پيش از هرگونه مواجهه با واقعيات و سياست روز و نيز آنچه بر اجتماع رفته است و مي رود، و نيز در برهوتي پرت افتاده از تجربه هاي ادبيات در جهان، بر ايدئولوژي ضدسياسي خود پافشاري مي کند و با رد ميراث و ماترک ادبي، و ادعاي سررسيدن دوران اين ادبيات، از ادبياتي مي گويد که نوپاست اما از پس دست کم يک دهه و اندي نتوانسته روي پاي خود بايستد و هرازگاهي با سيستم شوک درماني سعي کرده است نوساناتي در بازار نشر ايجاد کند. آخرين اين تحرکات انبوه سازي ادبيات تاريخي و ژانردرماني است بدون آن که هيچ ارتباط وثيقي بين ادبيات کارگاهي، سياه يا فانتزي، با واقعيت و وضعيت موجود جامعه ما وجود داشته باشد. حال آن که ناگفته پيداست که هر ژانر ادبي از پسِ گذراندن تاريخي در جامعه اي پا گرفته، وگرنه هر جامعه اي مي توانست با رونويسي از روي دست ديگران آثاري شبيه به آن را توليد کند، با همان فروش و اقبال. از اين رو بازخواني آثاري هم چون «داستانِ ادبيات و سرگذشت اجتماع» از اين نظر ضرورت پيدا مي کند که نشان مي دهد هر اتفاق ادبي، پيشينه و بستري تاريخي دارد و اساسا اين تاريخ است که ادبيات را مي سازد. نسخه و تجويزِ اين نشر و کارشناسِ ذي نفع، و آن مدرسِ کارگاه داستان و کتاب سازي، راه به جايي نمي برد مگر اينکه به کارِ شوک بازار نشر بيايد و چرخه پول و سرمايه را در نشرها به راه اندازد، دکانِ کتابفروشي را گرم کند، که اين يکي از رسالت و بضاعت منتقد و روزنامه نويس خارج است.
    مسکوب در تحليل وضعيت مردمِ به تنگ آمده در آستانه مشروطه از مردمي وازده مي گويد، گرفتار رنج هاي حقير و شادي هاي مسکين. به اين قياس، آيا وجه غالب فضاي ادبي ما که گرفتار رنج هاي حقير و شادي هاي مسکين است، سرنوشتي بهتر از اين مي تواند داشت! با نگاهي سرسري به وضعيت آثار داستاني و نيز گوش خواباندن به مباحث مطروحه در فضاي ادبي اخير، بعيد است سرنوشتي جز شکست تمام عيار ادبياتِ اخير بتوان ترسيم کرد. مگر آن که بپذيريم ميراثِ ادبي ما ازجمله همين رويکرد شاهرخ مسکوب ها به ادبيات، منسوخ شده و ادبيات ديگر امکاني سياسي نيست و کتاب، کالايي است تزييني براي قشري که چندان تفاوتي با ديگر اقشار مردم ندارند. مگر نه آن که از کوزه همان برون تراود که در اوست. با اين همه در اين حال واوضاع گويا ما را گريزي نيست جز آن که به بهانه اي چون سالمرگِ مسکوب ها سراغ ميراثِ ادبيات و نقد ادبي مان برويم، گيرم اين ميراث به کار پراندنِ فضاي ادبي اخير از خوابي باشد که مي رود تا به کابوسي تاريخي بدل شود. شاهرخ مسکوب در روزنوشتِ اسفند هفتادوسه در «روزها در راه» از نسبت ادبيات با واقعيت مي نويسد اينکه «هنر در پيوند هماهنگ و اندام وار آرمان است با واقعيت. اين يکي تعالي مي يابد، خود را برمي کشد تا به مرتبه آرمان برسد.» پس هنر فراتر از واقعيت نيست، غايت آن است و هنر نيز بيگانه از ارزش زيباشناختي نيست. از نظر مسکوب هنر در ابتدايي ترين مرحله گريز است از واقعيت به آرمان. «از سويي آزمون واقعيت و آرمان همزمان است و از سوي ديگر اين آزمون توامان در حسيات و انديشه رخ مي دهد، نه تنها در يکي از آن دو. زيرا انديشه تنها کارِ فلسفه است و در حسيات تنها قلمروِ حال شخصي و حداکثر حديث نفس، بي آنکه به ديگران راه يابد، حال آنکه خويشکاري هنر در سرايت به ديگران است در همگاني شدن.» آيا خويشکاري هنر و ادبيات اخير ما هيچ نسبتي با ديگري دارد يا دست آخر به حديث نفسي کم مايه بسنده کرده است؟ گرچه به نظر مسکوب، شکستْ سرشتِ هنر است و نمونه وطني آن هم تجربه هدايت. اما شکستن مرزهاي تنگ و حقير واقعيت کار همگان نيست و هر کوششي - تازه اگر در اين زمينه کوششي در کار باشد- به سرمنزل مقصود نمي رسد.
    ١. داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع، شاهرخ مسکوب، نشر فرزان روز
    
    سفر در سرگذشت خويش
     از شاهرخ مسكوب در سال هاي اخير چندين كتاب در نشر انتشارات فرهنگ جاويد منتشر شده است. ازجمله «گفت وگو در باغ»، «درآمدي به اساطير ايران»، «سفر در خواب» و ترجمه «پرومته در زنجير» اشيل، كه برخي از اين آثار پيش تر در نشرهاي ديگر درآمده و قريب به دو دهه ناياب بود. تراژدي اخير روايتِ رهايي آدمي از اسارت است. انسان اساطيري يونان باستان در جهاني به سر مي بَرَد سرشار از ايزدان گوناگون و انسان سرگردان ميان آنان. تراژدي پرومته همين نبرد است. «گفت وگو در باغ»، سياحت ذهني دو ايراني (شاهرخ و فرهاد) است رودرروي هم و در فضايي بدون مرز درباره مفهوم «باغ» در فرهنگ ايراني. در اين گفت وگوها اين دو از قديم به جديد و از آرمان به واقعيت مي گويند. مسکوب اين كتاب را در سال نود تمام کرده است. روزهايي که در فکر فُرم بوده؛ اينكه حس و انديشه را به چه صورتي دربياورد. فرمي که با دريافت از واقعيت و طبيعت و آدم ها و چيزها و درآميختگي و درهم جوشي آن ها با هم، مبهم و آشفته نباشد و صورتي پريشان نداشته باشد. «سفر در خواب» متني چندوجهي است، در ميانه زندگينامه اي واقعي، متني تاريخي و روايتي داستاني. مسكوب در اين كتاب «با سير و سفر در سرگذشت خويش و بازگشت به گذشته هاي دور و نزديک، از خودش دور مي شود تا بتواند در آيينه ي روزگار، آن خودِ تاريخي و خويشتنِ جمعي اش را بازيابد» و روشن است که «دور شدن از خود و نگاه کردن آن به منِ ديگر، به گونه اي که سرگذشت جمعي و ريشه هاي تاريخي که من را ما مي کند، بي اينکه به عام شدن بينجامد، کار هرکسي نيست و هنرمندي ژرف نگر را مي طلبد.» «درآمدي به اساطير ايران» از رابطه اساطير با نيروهاي مابعدالطبيعي مي گويد كه تعيين کننده ارتباط انسان با ادبيات، موسيقي، نقاشي، قصه ها و باورهاي عاميانه، هنر و معرفت غيرعلمي است. جاي هيچ ترديدي نيست که براي شناخت عميق فرهنگ يک ملت نمي توان از اساطير آن بي خبر بود، و اين كتابي جامع دراين باره است.
    
    در سيزدهمين سالمرگِ شاهرخ مسكوب در آينه خطير خود / بازخواني «داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع» و وضعيت ادبيات ما
    


 روزنامه شرق ، شماره 3124 به تاريخ 27/1/97، صفحه 8 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 21 بار
    



آثار ديگري از "شيما بهره مند"

  فرمان آرا؛ روايت هم صحبتي با جنون
شيما بهره مند *، شرق 24/2/97
مشاهده متن    
  در ميان جماعت بي چهره / ساعدي به روايتِ كورش اسدي
شيما بهره مند، شرق 17/2/97
مشاهده متن    
  در خدمت و خيانت موميايي
شيما بهره مند *، شرق 15/2/97
مشاهده متن    
  در حاشيه نمايشگاه كتاب فراخواني براي ناپديدشدگان
شيما بهره مند *، شرق 11/2/97
مشاهده متن    
  در حاشيه تواريخ
شيما بهره مند، شرق 10/2/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه نيازمنديهاي ساختمان
متن مطالب شماره 18، ارديبهشت 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است