|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق97/1/29: ميراث زبان من از شاملوست
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3363
پنج شنبه 18 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 3126 29/1/97 > صفحه 8 (ادبيات) > متن
 
      


ميراث زبان من از شاملوست
گفت وگو با عبدالله كوثري، نقش سياسي نويسندگان و روشنفكران در روزگار ما

نويسنده: احمد غلامي


    
    عبدالله كوثري نه تنها براي مترجمان كه براي نويسندگان نيز رشك برانگيز است. او آثار بزرگي را ترجمه كرده كه صِرف خواندن شان تجربه اي خوشايند و بي نظير است، چه برسد به اينكه با زبان فارسي به مصاف اين آثار و نويسندگانش برويد. در هر يك از آثاري كه كوثري ترجمه كرده است، شاهد جنگ تن به تن مترجم با نويسنده هستيم و اغراق آميز نيست اگر بگوييم مترجم از اغلب اين جنگ ها سربلند بيرون آمده است. ما همواره بعد از خواندن ترجمه هاي عبدالله كوثري خاصه ترجمه هايش از رمان ها اين پرسش در ذهن مان نقش مي بندد كه اگر اين نويسندگان بزرگ همچون فوئنتس و يوسا با فارسي آشنا بودند، چه قضاوتي درباره ترجمه آثارشان داشتند. در حال حاضر اين داوري و ارزيابي اگر ممكن نباشد، بعيد و دور از انتظار هم نيست. خوانندگان هرگز نتوانسته اند قدرت جادوييِ قلم كوثري را ناديده بگيرند و اين پرسش براي برخي از آنان پيش آمده است كه اگر يوسا و فوئنتس قرار بود اين آثار را به فارسي بنويسند، قادر بودند چنين زباني را خلق كنند. در اين گفته مدحي شبيه به ذم وجود دارد. اما با اندك تامل درمي يابيم آن كه نويسندگان بزرگ آمريكاي لاتين را در حد و اندازه هاي جهاني به ايرانيان معرفي كرده است، كسي جز عبدالله كوثري نيست. با علم بر اين نكته است كه بايد با احتياط بسياري درباره كوثري قضاوت كرد. فارسي نويسي اين مترجم براي مترجمان ديگر معيار زيبايي و قابليت زبان فارسي است و براي داستان نويسان تذكر است. تذكر به درست نويسي و كشف و خلق واژه هاي بديع و زيباي فارسي. واژه هايي كه ميراث و آبروي زبان فارسي اند و در اين بازار مكاره ترجمه و بيهوده نويسي در شبكه هاي اجتماعي، عيارِ زبان فارسي را چنان رفيع كرده كه موافقان و مخالفان را ناچار به تمجيد واداشته است. بسيارند كساني كه عبدالله كوثري را صرفا با ترجمه هايش مي شناسند، نشاني اصيل از راهي اصيل. شناختي كه در اين روزگار كمياب است و بسيارند كساني كه در حوزه ترجمه در تلاش مستمر، به هر دري مي زنند تا در ذهن و ضمير مخاطبان خود حك شوند و شايد اين تلاش دست كم براي سرزبان انداختن اسم شان به كار بيايد، و به ثمر بنشيند اما يقينا كوتاه مدت خواهد بود و رمز ماندگاري با اين ترفندها گشوده نخواهد شد. آنچه عبدالله كوثري را با فاصله از مترجمان ديگر قرار مي دهد دستيابي به اين رمز و راز جاودانگي است. در اين گفت وگو عبدالله كوثري از ابتدا و از راهي كه با دشواري آغاز و پشت سر گذاشته سخن مي گويد.
    
     آقاي کوثري گويا شما دبيرستان البرز مي رفتيد، چه قدر اين فضا بر شما تاثير گذاشت و شما را به سمت کار فرهنگي سوق داد؟
     از ١٣٣٨ تا ١٣٤٤ در دبيرستان البرز درس خواندم، البرز هم مي دانيد که مدرسه ي سخت گيري بود. اما براستي «معلم» داشتيم؛ زين العابدين موتمن، دکتر بهزاد، مولفِ کتاب هاي معروف علوم طبيعي و دکتر گلشن که استاد دانشگاه بود، گويا خانلري هم آنجا درس داده بود. اغلب دبيرهاي ما مي توان گفت گزيده بودند و خيلي هاشان صاحب کتاب و اعتبار علمي. بارها گفته ام آنچه از دبيرستان البرز ياد گرفتم، هرگز در دانشگاه نياموختم. رابطه استاد و دانش آموز به واقع در سطح دانشگاه بود و جدا از سختگيري در درس، فضايي داشت که شخصيت دانش آموز را رشد مي داد. سطح معلومات دانش آموزان بالاتر از دبيرستان هاي ديگر بود و همين طور درک بسياري از آنها از مسائل ادبي و اجتماعي. به همين دليل مي توانستي دوستان خوبي پيدا کني و دوستي هاي پايداري در آن سال ها شکل گرفت که تا امروز برقرار است.
    
     از کودکي تان بگوييد، پدرتان چه کاره بود؟
     پدرم تاجر بود و در کاروانسراي شريفي همدان حجره داشت. در واقع پدرم از طبقه متوسط بود. من يکي، دوساله بودم که به تهران آمديم. تهران که آمديم بيست سال در محله اميريه نشستيم، در رده طبقه متوسط. از اميريه طرفِ گمرک شروع کرديم تا اميريه روبه روي منيريه. کودکي ام مثل همه بچه هاي اميريه بود جدا از فوتبال توي کوچه و سينما که هيچ وقت از دست نمي داديم، من عاشق کتاب هم بودم. درمجموع کودکي دوران خوبي بود، به قول اسماعيل خويي غم بود اما کم بود. تا اينکه سال چهل وهفت به خاطر بيماري قلبِي پدرم رفتيم شميران و در دربند، سر خيابان گلاب دره خانه اي گرفتيم، ساختماني با آجرهاي بهمني که هنوز هم هست و مالِ يکي از زرتشيان بود به نامِ ارباب جمشيد و دو سال بعد هم پدرم به علتِ نارسايي قلبي فوت کرد و اين درست سال هايي بود که من رفتم خدمت نظام وظيفه در بيست وسه سالگي بعد از تمام کردنِ دانشگاه ملي در رشته اقتصاد. چهار ماه فرح آباد بوديم و بعد رفتيم شيراز براي دوره تخصصي زرهي. خرداد سال چهل ونُه بود که آمدم تهران مرخصي و در اين فاصله پدرم فوت کرد.
    
     آقاي کوثري شما از چه دوره اي با جريان هاي روشنفکري در ارتباط بوديد؟
     من قبل از دانشگاه با جريان هاي روشنفکري آشنا شدم، کتاب زياد مي خواندم و خيلي از نويسندگان و شاعران و مترجمان را به اسم مي شناختم. هفده ساله بودم که رفتم پيش «سايه». يکي از اقوامِ نازنين ما که توده اي بود، با سايه دوستي صميمانه داشت و اين مرد از بچگي مرا خيلي دوست داشت. شعرهايم را مي بردم پيشش. هفده ساله که شدم گفت: فلاني شعرهاي تو را ديگر بايد يک شاعر ببيند.گفتم: آقا من کسي را از شاعران نمي شناسم، رويم نمي شود پيش کسي بروم. گفت: من مي شناسم. هوشنگ ابتهاج رفيق من است. دفتروکالتش درخيابان بهار، کمي بالاتر از خيابان شاه رضا بود. زنگ زد که ابتهاج روز دوشنبه مي آيد اينجا، دفتر تو را هم دادم بهش. ابتهاج آن روزها حدود چهل سال داشت. آمد، خوش تيپ و شيک. خيلي هم به من اظهار لطف کرد. قرار شد هر دو هفته دوشنبه ها بروم خانه ابتهاج در خيابان حقوقي، همان جا که بعدها دفتر زهرايي نشر کارنامه شد. بار اول که رفتم دفتر زهرايي مات مانده بودم، گفت: چه ت شد؟ گفتم: خاطره ابتهاج. من هفده ساله بودم که مي نشستم آن گوشه، روبه روي ابتهاج و خانم ابتهاج براي من قهوه مي آورد. اولين بار من قهوه را خانه ابتهاج خورده بودم. من دو سال مي رفتم خانه ابتهاج. دوره بسيار خوبي هم بود. هجده، نوزده ساله بودم که شعر شاملو مثل صاعقه بر من فرود آمد. کم کم فُرم شعرم عوض شد. تا سال چهل وشش که شاملو «خوشه» را داير کرد.
    
     که جز شاعران بِنام، شاعران زيادِ جواني هم در آنجا شعر چاپ کردند.
     بله، اصولا شاملو سعي داشت شاعران جوان را آنجا معرفي کند. من هم تقريبا هر هفته در «خوشه» شعر داشتم. يادم هست مهرماه بود که دوستي، به نام عباس صدرايي مرا کم وبيش به زور برد دفتر خوشه. خودم هنوز ترديد داشتم که شعرم را پيش شاملو ببرم يا نبرم. شاملو نشسته بود آنجا و آن روزها شاملو بِراستي مرد باشکوهي بود. دو تا شعر برده بودم. گفتم: من اين ها را آورده ام که فقط ببينيد. گفت: دوشنبه ديگر بيا! هفته بعد که «خوشه» درآمد ديدم درست گذاشته بود وسطِ مجله، يعني بهترين جا. ديگر تا سال چهل وهشت مدام مي رفتم خوشه و شعرهايم چاپ مي شد. انگار از آن موقع به بعد من رسماً صاحب قلم شدم.
    
     آقاي کوثري فضاي «خوشه» چطور بود؟ چه کساني آنجا رفت وآمد داشتند، شما آنجا با چه کساني مواجه شديد؟
     البته من هروقت شعري داشتم مي رفتم. دائما آنجا نبودم. اما خيلي ها را ديدم. برخي از کساني که بعدها از شاعران و نويسندگان مشهور شدند. هم چنين اميرپرويز پويان که به خوشه مقاله مي داد. بچه مشهد بود، آمده بود تهران و در موسسه تحقيقات علوم اجتماعي کار مي کرد که سرپرست آن احسان نراقي بود. گلسرخي هم براي خوشه شعر مي آورد يا مي فرستاد. البته شاملو خيلي با شعرهاي او موافق نبود. يادم نيست از گلسرخي چيزي در خوشه چاپ شده باشد. گلسرخي بيشتر آدم سياسي بود. شعرش هم بيشتر جنبه سياسي يا حتا شعاري داشت.
    
     اميرپرويز پويان را چه طور آدمي ديديد، چه روحيه اي داشت؟
     باور مي کنيد پسري مودب، از من محجوب تر و خجالتي تر بود. کسي باور نمي کرد درون او چه خبر است. خيلي هم طول نکشيد. سال چهل ونُه بود که يکباره رفتند!
    
     گويا آن دوران سختگيري زيادي براي چاپ مطالب وجود داشته است و اين طور نبوده که هر کس از راه برسد بتواند شعري چاپ کند؟
     بله همين طور بود. اسمِ شاملو روي آن مجله بود. البته مي دانيد که بخش ادبي «خوشه» دست شاملو بود، دکتر عسگري سردبير مجله بود. اما نصفِ «خوشه» را شاملو مي گرداند و براي همين هر چيزي را چاپ نمي کرد. خيلي ها آنجا شعرهاشان را چاپ مي کردند، هوشنگ چالنگي و الهياري، سادات اشکوري و خويي و عمران صلاحي و خيلي هاي ديگر که متاسفانه الان به خاطر نمي آورم. البته من جز با شاملو و بعدها اسماعيل خويي چندان ارتباطي با ديگران نداشتم و در مجامع روشنفکري نبودم. زياد اهلِ محافل و مهماني ها نبودم اما گاه کافه هاي روشنفکري مثل مرمر و کافه فيروز در نادري مي رفتم.
    
     آقاي کوثري شاملو چقدر روي شما اثر داشت؟
     خيلي زياد. ببينيد تا قبل از ديدار شاملو، از رودکي تا خودِ شاملو را خوانده بودم. شاملو مي گفت پسر شاعري نيست که تو نخوانده باشي! اصلاً تمامِ زندگي ام شعر بود. اما يک روز شاملو گفت: عبدالله تو نثر چه خوانده اي؟ زبانِ شعر تو شعر جوانِ بيست ويک ساله نيست. گفتم: گلستان سعدي و اين جور کتاب ها را خوانده ام در حد کتاب هاي دبيرستان، اما هيچ کدام حافظ و سعدي و مولوي نمي شود! گفت: اشتباه مي کني، بخش بزرگي از شعر ما در نثر ماست. همين امروز برو «تاريخ بيهقي» را بخر! و واقعا همان شد که نثر را کشف کردم. اما مي توانم بگويم ميراثِ زبان من از شاملوست. شاملو بُعدي از زبان را به من شناساند که تا به امروز هم آن را دنبال کردم. ريشه اين زبان را بايد در همان سال ها جُست. خب البته من به شاملو قناعت نکردم، نشستم بسياري از نثرها را خواندم. اما همواره گفته ام که بيشترين تاثير را شاملو خودش و شعرش بر زبان من گذاشت.
    
     مي خواهم بياييم جلوتر تا ببينيم چطور شما به سمتِ ترجمه گرايش پيدا کرديد؟ شايد ترجمه به اندازه شعر نتواند آدم را اقناع کند.
     اصلا قرار نبود اين جور بشود! من در دانشگاه ليسانسِ اقتصاد گرفتم. معدل ام هم بالا بود. مي توانستم بروم در سازمان برنامه يا شرکت نفت. هم آشنا داشتم، هم انگليسي بلد بودم و واقعيت اين است که کم وبيش باسواد و کتابخوان هم بودم. اما نمي خواستم بروم توي کار دولتي، مي خواستم بنشينم کارِ قلم بکنم و تنها امکانم در آن زمان ترجمه بود و بدون اين که بخواهم در طول زمان، جذب ترجمه شدم. يعني ترجمه، برايم يک جهان شد و در دوره اي ديدم آن استقلال ذهني براي نوشتن شعر کمرنگ شده است و البته يک جور کشمکش در وجودم سال ها ادامه داشت. بنابراين ترجمه تصميمي خودآگاه نبود، اما از زماني که ترجمه ادبيات امريکاي لاتين را شروع کردم، ديگر مصمم شدم که بنشينم ترجمه بکنم.
    
     چرا در آن دوران از شعر سرخورده شديد؟ از نظر شما شعرِ معاصر ما به کدام سمت مي رفت که شما از آن فاصله گرفتيد؟
     از شعر سرخورده نشدم. شعر انگار از من قهر کرد. کم کم حس کردم از دنياي شعر دور شده ام اما ترجمه مي توانست خواسته هاي مرا برآورده کند و راستش آن اعتماد را هم به خودم داشتم که از پسِ اين کار بربيايم. همان وقت ها، در سال هاي ٥٤، ٥٥ در انتشارات دانشگاه صنعتي، از مهم ترين سازمان هاي نشر در آن دوران ويراستار بودم. آن زمان احمد بيرشک، محمدعلي موحد، سروش حبيبي و محمد قاضي آنجا بودند و من که هنوز سي سال هم نداشتم پيش آنها مي نشستم و ويرايش مي کردم، همين ها نشان مي داد که از عهده اين کار برمي آيم.
    
     چطور ادبيات امريکاي لاتين را کشف کرديد و به آن علاقه مند شديد؟
     آن وقت که من شروع کردم، از ادبيات امريکاي لاتين دو سه تا رمان ترجمه شده بود. «انفجار در کليساي جامع» ترجمه شده بود، بورخس را تا حدي مي شناختيم، شعرهاي نرودا ترجمه شده بود. ولي اصلِ ماجرا اين بود که دوستِ ناشري داشتم به نام رضا بني صدر که وکيل بود و از ناشرانِ کتاب خوانده، دفترش در خيابان فروردين بود. يک روز پا شدم رفتم آنجا، ديدم چهار پنج تا کتاب جلويش گذاشته . يادش به خير، آن روز مهدي سحابي هم آنجا بود. بني صدر گفت: اين چند کتاب امريکاي لاتين را ببين، هر کدام را مي خواهي بردار، ترجمه کن. من «آئورا» و «گفتگو در کاتدرال» و «پوست انداختن» را برداشتم. زمان بمباران تهران بود، سال شصت وسه. رفتم نشستم به خواندنِ «آئورا». تا صبح نگذاشت بخوابم، کتاب کوچکي هم بود. فردا رفتم گفتم: رضا اين را ترجمه مي کنم. دو ماهه کتاب را ترجمه کردم و دادم به نشر تندر، اما زمان جنگ بود و چند سالي طول کشيد تا چاپ شد. بعد «گفتگو در کاتدرال» را خواندم و ديدم نمي توانم رهايش کنم. از آن وقت مصمم شدم که اين خط را دنبال کنم. چون دو تا غول، يکي يوسا و ديگري فوئنتس را شناختم و ديدم به قول معروف اين ريشه به آب است. اين را هم بگويم من براي شناختِ ادبيات اين ها فقط ننشستم کتاب هاشان را بخوانم،چندين کتاب نقد درباره اين ها خواندم.
    
     آقاي کوثري اين انتخابِ شما براي من عجيب است. ببينيد اگر در حال حاضر، همين امسال مترجمي «آئورا» را بخواند، بعيد است آن را براي ترجمه انتخاب کند. نه به اين دليل که کتابِ مهمي نيست، شايد فهمِ اهميت آن دشوار باشد. شما در سال شصت وسه،در ميانه بحرانِ جنگ و بمباران و آن فضاي انقلابي فضايي نبود که با اين کتاب جور دربيايد، چطور به چنين انتخابي رسيديد؟
     بي تعارف بگويم، سليقه ادبي من خوب بود. «ادبيات» را خوب مي شناختم. آن سال ها من تنها پناهم «ادبيات» بود. آنچه اتفاق مي افتاد با تصور ما که رسيدن به فضايي ليبرال و معتدل، يعني آرمان هايي مثل آزادي و عدالت بود، تناسبي نداشت، ما فکر مي کرديم پتانسيل اين جامعه هم همين چيزهاست؛ شايد ترکيبي از جبهه ملي و نهضت آزادي و اين ها... اما من اصولا فعال سياسي نبودم به کار فرهنگي علاقه داشتم. بديهي است که در آن فضا چندان جايي نداشتم. از لحاظ روحي مرا «ادبيات» نجات داد. و طبعا آدمي که از هفت سالگي با ادبيات سروکار داشت، حالا با يک دانش زباني بيشتر توانايي بيشتري پيدا کرده بود. اين بود که ارتباطم را با ادبيات تشديد کردم و کشفِ ادبيات امريکاي لاتين بود که مرا مطمئن و مصمم کرد. در مورد «آئورا» بايد بگويم بيش از هر چيز زبان و فضاي شعرگونش مرا جلب کرد. تا آن وقت چنين چيزي نخوانده بودم.
    
     ترجمه تراژدي هاي يونان چطور نظر شما را جلب کرد، کسي به شما پيشنهاد داد يا خودتان علاقه مند شديد؟
     نخير، ترجمه تراژدي هاي يونان از همان سال هاي چهل که ترجمه هاي قبلي آن ها به خصوص ترجمه مسکوب را خوانده بودم، در ذهنم بود و خوشبختانه سَر وقت به آنها رسيدم. ترجمه تراژدي هاي يونان از آرزوهايم بود. دهه پنجاه که من ديگر انگليسي ام خوب شده بود، اغلب تراژدي ها را به انگليسي خواندم. البته ترجمه مسکوب از چند کارِ سوفوکلس جهانِ تازه و غريبي را به روي من باز کرد، به خصوص مقدمه اي که مسکوب بر آن نوشته بود. آن مقدمه تراژدي ها را براي ما تحليل کرد.
    
     شما با شاهرخ مسکوب ارتباطي داشتيد؟
     هيچ وقت نديدمش، در حالي که شيفته اش بودم و در سازمان برنامه همکارِ خواهرم بود. وقتي «اورستيا» را ترجمه کردم، فرستادم براي شاهرخ مسکوب در پاريس. نامه اي برايم نوشت و فرستاد. خلاصه اش اين بود که تو زبانِ تراژدي ها را پيدا کرده اي، بنابراين مثل ما اينها را نيمه کاره رها نکن، بنشين و تمامِ آن ها را ترجمه کن!
    
     پيداکردنِ زبان تراژدي ها شايد به تسلط شما بر ادبيات کهن مان برمي گردد.
     من فکر مي کنم اگر کسي بخواهد تراژدي ها و آثار شکسپير و امثال آن را ترجمه کند، با يک لايه ي زبانِ امروز هيچ کاري نمي تواند بکند. اين زبان جوابگوي اين ها نيست. نه انسان هاشان، نه رويدادهاشان، هيچ چيزشان به اين زبان نمي خورد. بنابراين ما بايد از آن گنجينه ي ادبيات کهن استفاده کنيم. منتها، آن زبان يک الگو ندارد که بگوييم بيهقي است يا عطار يا مثلا شاهنامه است يا ديگري. اين زباني است که بنابر چگونگي متن در ذهن من ساخته مي شود. شما زبانِ تراژدي ها را با «ريچارد سوم» مقايسه کنيد، کاملا با هم فرق دارند، در حالي که هر دو طنيني غير امروزي دارند. زبانِ هر کدام چيزي است که آن متن از من مي طلبد. ترجمه، به نوعي مصافِ دو زبان است، گرچه خوشبختانه خونريزي در کار نيست اما او لشکرش را مي آورد تو هم بايد بياوري. اين ذوقِ مترجم است که بايد جايگزين درست را پيدا کند. چنين است که زبانِ متني ساخته مي شود. من زبان امروز را نفي نمي کنم، اما حرف بعضي ها را هم نمي پذيرم که نبايد چندان از زبان امروز دور شد؛ زبانِ امروز که وحي منزل نيست. علاوه بر اين، زبان امروز هم يک لايه مشخص ندارد. در زبان امروز هم هدايت حرف زده هم جلال آل احمد، هم شاملو حرف زده، هم فروغ، هم تقي مدرسي با «يکليا»يش حرف زده، هم اخوان با شعرهايش. پس اهل اين زمانه در درک لايه هاي ديگر اين زبان ناتوان نيستند. بديهي است که «گفتگو در کاتدرال» را بايد با زبان امروز ترجمه کرد، آن هم با زبانِ گفتگو. اما نمي توان شکسپير را با زبان امروز ساخت؛ شکسپير زباني مي خواهد که آدم را تکان بدهد و به حال وهواي کاملا متفاوت ببرد. من سعي مي کنم اين فضا را فراهم کنم و فکر مي کنم تا حدي موفق شده ام. بنابراين حتما آن ميراث مهم است اما در عين حال ذوق مترجم هم هست که تشخيص بدهد از کدام امکانات زبان بهره بگيرد.
    
     من فکر مي کنم شعر هم تاثير بسزايي داشته است. چون شما شاعر بوديد و بخش مهمي از شعر هم با الهام و خلاقيت سروکار دارد. ترجمه هم فقط پيداکردنِ واژه هاي معادل که نيست، نوعي درآوردنِ حس اثر و خلاقيت در ساختِ زبان هم نياز دارد. «آئورا» هم به نوعي يک شعر بلند است.
     ترجمه، درواقع نوعي آفرينش است. ذوقِ شعري هم حتما اثر داشته و اين البته توضيح بردار نيست، اين نوع زبان با خواندن چندباره متن تراژدي ها به ذهن من آمده ، همان طور که گفتم خود متن مترجم را راهنمايي مي کند به سوي اين يا آن زبان. هر مترجمي با تربيت ذهني خود و با گنجينه واژگاني که دارد و با عواطف خود با متن برخورد مي کند. بعد که مي نويسي و منتشر مي شود مي بيني کساني پسنديده اند و کساني هم خوش شان نيامده. اما اگر از طرف مخاطبان لطفي به ترجمه هاي من شده، لابد نشانه اين است که هم زبانا ن من اين زبان را با اين متن ها متناسب مي دانند.
    
     گويا سال شصت وسه ترجمه را با «آئورا» آغاز کرديد...
     پيش از آن در سال پنجاه و دو يک کتابِ سياسي ترجمه کرده بودم در زمانِ جنگ ويتنام به نامِ «دکترين کيسينجر نيکسون در آسيا» که با دوستم مهدي تقوي ترجمه کرديم. مدتي هم چند کتابِ اقتصادي ترجمه کردم. بعد، کتاب بسيار خوبي از اريک هابسبام ترجمه کردم يا قبل از آن، «محاکمه ژاندارک» برشت را ترجمه کرده بودم که انتشارات طوس درآورد. سال پنجاه وپنج چاپِ دومش که درآمد، يادش به خير رکن الدين خسروي آمد، گفت من مي خواهم اين کار را اجرا کنم، من هم او را به اسم مي شناختم، آن زمان «آنتيگونه» و چند کار ديگر را روي صحنه برده بود و من ديده بودم. طبيعي است که خوشحال شدم و قبول کردم. قرار بود در ژاله، آب سردار اجرا شود، اما شبِ اول پليس ريخت و جلويش را گرفت. بعد از «محاکمه ژاندارک» چند کارِ اقتصادي ديگر با مهدي تقوي ترجمه کرديم، ازجمله دوهزار صفحه کتاب هاي «اقتصاد کلان و اقتصاد خُرد» که در انتشارات پيشبرد متعلق به دوست مان، دکتر حسين عبده چاپ شد که فکر کنم حدود ده بار تجديد چاپ شد و دوره اي هم کتاب درسي بود. بعد از آن ديگر چسبيدم به ادبيات.
    
     از دهه شصت تا هفتاد به لحاظ سياسي و اجتماعي جامعه ما دوران پُرتلاطمي را از سر گذراند. شما آن دوران را چطور به ياد مي آوريد و توصيف مي کنيد؟
     مي توانم بگويم دهه شصت تلخ ترين سال هاي عمر من و شايد نسل من بود. مصائب جنگ و آن همه جواناني که جان باختند از يک طرف و حوادث داخلي و پراکندگي ها و فضاي پرتشنج از طرف ديگر. من سال هاي شصت وچهار، شصت وپنج رفتم مشهد و مشهد فضاي بسيار بسته اي داشت، به خصوص براي کسي که اهلِ مشهد نبود. بنابراين از نظر اجتماعي ديگر هيچ فعاليتي نداشتم. همان طور که قبلا اشاره کردم فضايي که پديد آمده بود با تصورات من تفاوت بسيار داشت. به راستي نمي دانم اگر نمي نوشتم کارم به کجا مي کشيد. به قول صائب تبريزي: اگر عاشق نمي بوديم صائب/ چه مي کرديم با اين زندگاني.
    
     دهه شصت چه کتاب هايي از شما درآمد، اوجِ کار شما يا شناخته شدن تان به عنوان مترجم چه زماني بود؟
     من از شصت وسه که «آئورا» را درآوردم تا اکنون مدام کار کرده ام. مشهد که رفتم يک سالي در موسسه آستان قدس ويراستاري کردم و بعد از آنجا بيرون آمدم، و با يک ناشر خصوصي مدتي همکاري کردم براي ويرايش کتاب هايش. براي امرارمعاش بعضي کارهاي تحقيقي هم در زمينه اقتصاد براي بعضي سازمان هاي دولتي ترجمه مي کردم. سال هاي شصت وشش، هفت «گفتگو در کاتدرال» را ترجمه کردم و چند سال بعد «پوست انداختنِ» فوئنتس و همين طور پشت سرهم کارهاي ديگر را تا امروز. مي توانم بگويم شهرت من به مترجمي با ترجمه «آئورا» شروع شد، هرچند همان طور که گفتم چند کتاب اقتصادي و يک رمان و نمايش نامه ترجمه کرده بودم.
    
     زماني که «پوست انداختن» را ترجمه کرديد، نظرتان درباره اين رمان چه بود؟
     به نظرم يکي از مهم ترين آثار امريکاي لاتين است و البته بسيار رمان دشواري است. وقتي اين رمان را ترجمه مي کردم با خودم گفتم، فقط يک چاپ درمي آيد اما ترجمه اش لازم است. در اين رمان آدم ها هريک بار تجربه هاي تلخ و ويران کننده اي را به دوش مي کشند که از آن رهايي ندارند، فضا و زمان و مکان هم يک سر ديگرگون مي شود. از مکزيک تا يونان و از امريکا تا اردوگاه هاي مرگ در آلمان نازي، آن چرخشي که در هويت آدم ها روي مي دهد در کنار روايت ها و تصاوير گوناگون از رويدادهاي تاريخي که مي توان گفت طرحي پُرمعني از سيماي تمدن غرب ترسيم مي کند، همه اينها با زباني به راستي گيرا، اين کتاب را با همه دشواري هاش به اثري بي بديل بدل کرده است. ترجمه «پوست انداختن»گاهي مثل تلاش براي حل کردن مسئله مي شد. اما از همين کتاب ديگر عاشقِ فوئنتس شدم و مي بينيد که رفتم دنبال ترجمه ديگر آثارش. به نظرم يوسا نويسنده مطلقا بزرگي است، اما فوئنتس فقط نويسنده بزرگي نيست، بلکه متفکر بزرگي هم هست.
    
     آقاي کوثري با رضا سيدحسيني چقدر ارتباط داشتيد، درباره ترجمه، با ايشان تبادل نظري داشتيد؟
     بله، بگذاريد ماجراي آشنايي مان را تعريف کنم. در همان دهه شصت رماني ترجمه کردم از پل نيزان، نويسنده فرانسوي، که از انتشارات «مانتلي ريويو» امريکا بود و دوستان برايم فرستاده بودند، که مي دانيد از ناشران چپ بود. چون من سارتر را زياد خوانده بود، نيزان را از آنجا مي شناختم. پل نيزان، دوست نزديک سارتر بود، نيزان عضو حزب کمونيست مي شود اما سارتر به عضويت حزب درنمي آيد. نيزان مثل خيلي از روشنفکران زماني که پيمانِ عدم تعرض بين استالين و هيتلر بسته مي شود، به اعتراض از حزب بيرون مي آيد و آن زمان در سي وچندسالگي داوطلبانه مي رود در نبرد دنکرک شرکت مي کند، و در اين نبرد کشته مي شود. سارتر مي گويد، او نويسنده بهتري از من بود. چند کتاب دارد که يکي شان به دست من رسيد و ترجمه اش کردم به نامِ «آنتوان بلوايه» که رماني مارکسيستي است و مسئله «ازخودبيگانگي» در جامعه سرمايه داري را به خوبي مطرح مي کند. يک بار سيدحسيني اين رمان را مي بَرَد پيش کاظم کردواني، دوستِ من از دبيرستان البرز، (کردواني با ايشان در طرح «فرهنگ آثار» همکار بود) مي گويد ببين چه ترجمه اي است! کردواني مي گويد، اين که رفيق من است، الان زنگ مي زنم بيايد، از همان جا من خدمت ايشان رسيدم و دوستي ما آغاز شد. البته من رضا سيدحسيني را از «سخن» مي شناختم اما نديده بودمش. پانزده ساله بودم که «مکتب هاي ادبي» را خواندم، اولين بار با «ايسم «ها آشنا شدم. سيدحسيني انسان بسيار سليم و نازنيني بود. اما به سبب تفاوت زبان، با ايشان همکاري و نظرخواهي نداشتم. فقط يک بار که کتاب «مکتب هاي ادبي» را براي چاپ جديد آماده مي کردند، مقاله اي از من خواستند که تقديم شان کردم.
    
     اتفاقا در کتابِ اخيرتان، مجموعه مقالات «دعوت به تماشاي دوزخ»، به ترجمه «ضدخاطراتِ» سيدحسيني اشاره کرده ايد و در مقدمه مقاله يوسا درباره «سرنوشت بشرِ» مالرو به درستي نوشته ايد که آندره مالرو چنان که بايد در ايران شناخته نشده يا قدرش دانسته نشده است. ازقضا مالرو مترجمان صاحب نام و قدري داشته، ازجمله رضا سيدحسيني و ابوالحسن نجفي.
     بله، يک کارش را هم آقاي قاسم صنعوي ترجمه کرده است و ترجمه خوبي هم سيروس ذکاء دارد. اما متاسفانه آندره مالرو هرگز قدرش شناخته نشد، چون او نه با چپ ميانه داشت و نه با راست. دست کم يکي از دلايلش همين است وگرنه هيچ يک از چپ ها و راست ها به لحاظِ حضور موثر در جهاني که در آن زيستند، به پاي مالرو نمي رسند. اصلا اين انسان شگفت است، دريايي است. بعضي انسان ها هستند که مايه حيرت تو مي شوند از اين که چه وسعتي داشته زندگي شان و اصلا چه نگاهي به زندگي داشته اند که اين گونه در کام خطر زيسته اند.
    
     انگار چندبار زندگي کرده؛ در انقلاب چين بوده، در ويتنام بوده...
     بله، در انقلاب چين، ويتنامِ آن دوره، بعد به هند مي رود، به ايران هم مي آيد و دو سالي گويا در اصفهان زندگي مي کند. جهان را مي شناخته. تا دَم مرگ مي رود، خوانديد که، در جنگ دوم در مقام افسر نهضت مقاومت اسير مي شود و قرار بوده صبح اعدام شود که امريکايي ها از راه مي رسند... اين ها انسان هاي استثنائي بودند، اما شايد چون چپ نبود اينجا مورد عنايت قرار نگرفت.
    
     فکر مي کنم «سرنوشت بشر» مالرو اوايل دهه شصت منتشر شد، شما هم در همين دهه «آئورا» را ترجمه کرديد، شايد يکي از دلايلي که به اصطلاح نگرفت، همان فضاي آرماني آن روزها بوده که آرمان گرايي و تخيلي افسارگسيخته بر آن حاکم بود و چندان نسبتِ روشن و مستقيمي با کتاب نداشت...
     «سرنوشت بشر» پيش از انقلاب ترجمه شد. «ضد خاطرات» اما بعدها در ميانه دهه شصت يا حتا اوايل هفتاد منتشر شد. اما فکر نمي کنم چندان به فضاي آن روزها مربوط باشد، چون «آئورا» همان روزها خوب گرفت. از بار اول که درآمد تا امروز حدود پانزده بار چاپ شده است. «گفتگو در کاتدرال» هم تا درآمد جاي خود را باز کرد. اما مسئله مالرو به نظرم چيز ديگري است. درک آندره مالرو، تفکر جديدي مي طلبيد، در حالي که خواننده ما اغلب با يک نُرم تفکر بزرگ شده بود. حالا امريکاي لاتين به کنار، که چيز جديدي بود در نسبت با غرب. اما مالرو را بايد در متنِ ادبيات اروپا نگاه کنيد. اين آدم فکر مستقلي از خودش آورد که سراسر متفاوت بود. نگاهِ مستقلي به انقلاب چين و ديگر پديده ها داشت. ما قبل از اين ها چند تا کتاب درباره انقلاب چين خوانده بوديم: «زردهاي سرخ» با ترجمه هوشنگ منتظري و کتاب ادگار اسنو که عنوانش يادم نيست. يعني بي خبر نبوديم از آنچه در انقلاب چين گذشت، اما نگاهِ مالرو متفاوت و مستقل بود، مال خودش بود. حتا سارتر که متفکري بزرگ و متفاوت بود، و ما او را با ترجمه هاي جلال آل احمد و ديگران خوانديم و شناختيم، ذيل تفکر چپ جا مي گرفت. اما مالرو چيز ديگر بود. من «سرنوشت بشر» او را دو بار خواندم چون فکر مي کردم نتوانسته ام اصل مطلب را بگيرم. فضاهاي اين کتاب، آدم هاي کتاب، آن فرد انقلابي و شيوه مرگش، همه تيپ ديگري بودند، هيچ يک قهرمان نبودند چنان که در آثار آن زمان مي ديديم. ببينيد آقاي غلامي، بهترين رمان ها به فارسي ترجمه شده اند، اما واقعا چند مقاله درباره اين ها نوشته شده؟ يک نقد درست و خوب درباره مالرو پيدا نمي کنيد، نيست!
    
     کتاب هاي نقد و تفسير خوبِ بسياري درباره آثار ادبي مهم هست، چرا اين ها ترجمه نمي شوند؟
     اين نقص بزرگي است، اين کار يک مقدار سخت است و البته رمان هميشه بازار گرم تري نسبت به نقد رمان دارد. اما ما بايد يک وقتي به اين برسيم.
    
     اساسا ترجمه اين دست رمان ها نيازمند شناخت دقيق اثر و خواندن تفاسير و نقدهايي درباره رمان است و مترجم بدون تسلط کافي بر مفاهيم و مضامين رمان نمي تواند آن را به درستي ترجمه کند.
     باور کنيد در ادبيات امريکاي لاتين و در آثار کساني چون فوئنتس و يوسا، شخصيت ها و اشاراتي هست که اگر تاريخ امريکاي لاتين را ندانيد اصلا نمي فهميد نويسنده چه مي گويد. تاريخ امريکاي لاتين پُر است از اصطلاح ها و مکان ها و نام هاي خاص. اگر بخواهي از فرانسه هم ترجمه کني بايد تاريخ فرانسه و انقلاب فرانسه را بداني. همه اين ها دانش مي خواهد. ببينيد مشکل امروزي ما، ترجمه را ساده گرفتن است، شعر را ساده گرفتن است، همه چيز را ساده گرفتن است. بدون اين که زمينه کار را بداني نمي تواني ترجمه کني. اين ترجمه ها، سال ها زحمت و کار برده است. رضا سيدحسيني را ببينيد، جواني بوده از اردبيل پا شده آمده تهران، زحمت و مرارت کشيده تا آن ترجمه ها و آن شناخت را به دست آورده. کدام يک از مترجمان امروز ما سوادِ او را دارند! ما به اين ها، به نسلِ پيش از خود نگاه کرديم و اميدوارم شاگرد خوبي براي اين گونه آدم ها بوده باشيم.
    
     آقاي کوثري برگرديم به بحثِ ادبيات امريکاي لاتين. يک جايي از نسبت تنگاتنگ ادبيات امريکاي لاتين با سياست و تاريخ گفته بوديد و اين که ادبيات امريکاي لاتين ناگزير اين وظيفه را به دوش کشيده است و از اين نظر وضعيت آنها شبيه به ماست...
     من اتفاقا از اين قياس راضي نيستم. ممکن است وظيفه اي که بر عهده ادبيات امريکاي لاتين گذاشته شده در برهه اي از تاريخِ ما، يعني دوره مشروطه و دوره مصدق، به نوعي بر ادبيات ما نيز بار شده باشد، اما اساسا فرهنگِ امريکاي لاتين فرهنگِ غرب است. در حالي که به نظرم ما خيلي ديرتر از آنها به اين وادي رسيديم. بنابراين بحث من اين بود که ايجاد دولت هاي امريکاي لاتين قراردادي بود. امريکاي لاتين که از ابتدا به اين شکل نبود. وقتي اسپانيا آن را گرفت متشکل از سه امپراتوري بود که از هم پاشيد. بعد از جنگ هاي استقلال و رهايي از استعمار اسپانيا آن دو سردار فاتح يعني خوسه سن مارتين و سيمون بوليوار اين منطقه را تقسيم بندي کردند، اين ملت هاي جديد ابتدا فقط اسماً «ملت» بودند اما در هرحال وارد جهان جديد شده بودند. حتا سرود يا حماسه ملي نداشتند. در اين مقطع، ادبيات امريکاي لاتين از حدود١٨٤٠ به اين طرف به صورت يک فعاليت ملي خودآگاه بروز مي کند و نويسندگان راه مي افتند تا اين خطه را بشناسند. ادبيات منطقه گرا که بيشتر تحقيق است مربوط به اين دوران است. در کنار اين، توجه به همه جنبه هاي بومي و مردم شناختي و بوم شناختي و غيره افزايش مي يابد و اين نوشته ها منبع معتبر و سرشاري مي شود براي نسل هاي بعدي؛ مانندِ ادبيات گاچويي که بورخس از آن بسيار استفاده مي کند.
    
     درواقع شما معتقديد پشت اين ادبيات يک سنتي هست که ما نداشته ايم؟
     دقيقا. اين ادبيات، ملت خود را تعريف مي کند. مسئله فقط داستان نيست، اين ادبيات ملت و اقليم خود را به جهان مي شناساند؛ يعني مثلا جنگل فقط به صورت مکاني براي رويدادها نيست اين جنگل انگار خود شخصيتي مي يابد. پديده اي مي شود که انسان با آن روبه رو مي شود با آن درمي افتد. اما آن سنت که مي گوييد اين ها از اسپانيا مي گيرند. بسياري از آنچه در ادبيات اسپانيا بوده نمونه اي مي شود براي تقليد، از همان قرن هفدهم. از همه مهم تر «دن کيشوت» است که راهي جديد مي گشايد براي همه. به خصوص براي اين ها که زبان شان حالا اسپانيايي شده بود.
     در جنبش مشروطه ما هم ادبيات تا حدي اين وظيفه را بر عهده مي گيرد. در غيابِ احزاب و نهادهاي مدني و در نبود تحليل و درک درست از سياست و تاريخ و در هنگامه غليان ناسيوناليسمي داغ اما ناپخته، ما به شعر استناد مي کنيم. مي گوييم عشقي درباره وثوق الدوله چنين وچنان گفته. ما در دهه چهل، وثوق الدوله را بنابر شعر عشقي داوري مي کرديم. تحليل درستي از تاريخ هم در اختيارمان نبود... ادبياتي که در آن دوره شکل مي گيرد، ناپخته است. بيش از هر چيز جوشش هيجان و عاطفه است. در حالي که مي دانيم رمان را نمي شود تنها با تکيه بر عواطف نوشت. اما آنجا فرهنگ اروپايي حاکم است، آنها در قرن هفدهم «دن کيشوت» خوانده اند، پس ادبياتش بي گدار به آب نمي زند. نويسنده اي هم چون کارپانتيه در عين حال که تمام ويژگي هاي سورئاليسمِ فرانسه را مي گيرد، مي برد در دستگاه ذهني خودش و آن وقت «گام هاي گمشده» را مي نويسد.
     اينها با ما قابل قياس نيستند، چون با اروپا ميراثِ مشترک دارند، بند ناف شان به آنجا بسته است. از قرن نوزده، نخبگانِ امريکاي لاتين به جاي اين که بروند مادريد، مي روند به پاريس. به تعبيري ميراثِ انقلاب فرانسه است که مي شود انقلاب آزادي بخشِ امريکاي لاتين. بنابراين اينها از ما خيلي جلوتر هستند. دانش و بينش نويسنده امريکاي لاتين با ما قابل قياس نيست. اين را جدا از رمان هاشان، از مقالاتي که نوشته اند مي توان دريافت.
    
     درواقع مي خواستم بگويم شايد يکي از دلايلي که رمان امريکاي لاتين در ايران مخاطب بسياري پيدا مي کند، ماحصلِ همين فقدان در ادبيات ما باشد که نتوانست مانندِ ادبيات امريکاي لاتين در پيوند با تجربه هاي جهاني ادبياتي بسازد معرفِ يک فرهنگ و ملت. گويا نيازي در ايران هست که با نيازهاي امريکاي لاتين در دوراني شباهت بسيار دارد. در همين کتابِ «دعوت به تماشاي دوزخ» مي بينيم که مهم ترين مقالات اجتماعي و سياسي از آنِ نويسندگان امريکاي لاتين ازجمله يوسا است که در بزنگاه هاي سياسي تحليل و موضع گيري داشته اند. درواقع اين سنت امريکاي لاتين را شما همزمان با ترجمه رمان ها با ترجمه اين مقالات در مطبوعات نشان داده ايد.
     بله، اما متاسفانه کافي نبوده است. مثلا بي تعارف، فوئنتس آن طور که مي بايست شناخته نشد. من مجموعه مقالات فوئنتس را ترجمه کردم و درآوردم. يا آريل دورفمان که شخصيتي بين المللي است اما ما خيلي نمي شناسيمش. ازقضا ترجمه اين کتاب ها بسيار ضروري است، چون فکر مي کنم براي شناختِ اين که نويسنده بودن چه سطحي از فرهنگ را دربرمي گيرد، بايد ببينيم چه خوانده اند، چه ديده اند، چه معنايي پشت هر تصويرشان هست.. در ادبيات داستاني ما ديگر بلديم داستان بگوييم و مي گوييم اما در خيلي از آن داستان ها معنايي عميق يا جست وجويي عميق در پي معنايي نو نمي بينيم؛ يعني خيلي از نويسندگان ما هنوز فکر مي کنند با روايت جذابي از يک واقعيت و چند شخصيت مي توان داستان نوشت. ديگر اين که اين نوشته چه چيز تازه اي درباره زندگي و درباره انسان به خواننده مي دهد، مورد توجه نيست. جدا از اين، بي خبري و بي توجهي به سنت هاي خودمان و به تاريخ خودمان سبب فقر ادبيات مان شده. البته استثنائات مهمي داريم که بايد قدرشان را بدانيم.
    
     در همين کتاب مقاله اي هست درباره ديدار آيزيا برلين و آنا اخماتوا. برلين چنان از اين ديدار به عنوان يک اتفاق و تحقق رويا ياد مي کند، که اگر کسي نداند برلين کيست فکر مي کند دانشجويي ساده با آخماتوا مواجه شده است. مي خواهم بگويم اين تواضع در برابر تفکر و تواني است که ادبيات در دوراني دارا بود.
     همين طور است. شاعر در آن دوران معنايي داشته. گفتم در ادبيات معاصر ما جز در يکي دو دهه اول، يک مقدار ساده انگاري باب شد. حتا فکر مي کنم از نسل ما شروع شد. انکار ضرورت زبان، که يک اصل است. برخي با زدنِ «زبان»ريشه ادبيات و شعر را نفي کردند؛ زباني که سالياني دراز از جنبش مشروطه يعني حتا قبل از نيما و از نيما تا شاملو و فروغ و گلشيري و بيضايي و ديگران روي آن کار شده بود، پس زدند و جاي آن هيچ نياوردند! من نمي گويم ما بايد اين شاعران يا نويسندگان را تکرار کنيم، به هيچ وجه چنين حرفي نمي زنم، اما چرا ميراثِ زبان را رها کرديم. اين است که امروز لااقل براي من و بسياري از نسل من شعر امروز جذابيتي ندارد؛ يعني هنري است که لذت نمي بخشد. هنر شعر که هنر کلام است نه کلامي دارد نه قالبي. در گذشته هر شاعري را از روي زبانش مي شناختيم، مثل شاملو يا اخوان. البته از برخي استثناها مي گذرم. در ادبيات داستاني البته، هوشياري بيشتر بود. گلشيري، زبان فارسي مي دانست و به هر سبک زبان فارسي مي توانست بنويسد. يا دولت آبادي در سبک خودش بسيار توانا بوده و هست. نويسندگان ديگر هم همين طور. در نسل جوان تر کساني مثل جولايي يا خسروي يا سناپور در داستان نويسي خوش درخشيده اند. البته ديگران هم هستند که فعلا به ياد نمي آورم.
    
     شما بعد از تراژدي ها سراغ شکسپير رفتيد. گويا اين انتخاب به نوعي امتداد اين تجربه است. چرا براي آغاز سراغ متنِ «ريچارد سوم» رفتيد که گويا بعد از «هملت» طولاني ترين اثر شکسپير است و همان طور که در مقدمه اشاره کرديد، دو ترجمه نسبتا قابل قبول از اديب سلطاني و براهني از آن در دست بود.
     اولا اين را بگويم که من خودم را شکسپيرشناس نمي دانم. من چندي پيش براساس نياز دروني خودم شروع کردم به خواندن شکسپير به زبان انگليسي. در ترجمه شکسپير، ما ترجمه هاي خوب يا دست کم درستي داريم؛ کارهاي خانم فرنگيس شادمان، مسعود فرزاد، و کتاب هاي ديگري که بنگاه ترجمه و نشر کتاب منتشر کرد يا مثلا «اتللو»ي ناصرالملک قراگوزلو هنوز شاهکار است. اما به نظرم خانم شادمان با تمام حقي که بر گردن ما دارد، نتوانسته زبانِ شاعرانه درخور شکسپير را درآورد و اين زبان بسيار جاي ارتقا دارد و فکر مي کنم کاري که داريوش آشوري روي «مکبث» کرد، براساس همين نياز بود. اما اين که چرا اين کار را انتخاب کردم، به اين دليل بود «ريچارد سوم» از کارهاي «سنکا»يي شکسپير است و در اين گونه کارها زبان نقش بزرگي دارد. در اين نمايش نامه به خصوص زبانِ تک گويي ها بود که مرا شيفته کرد ديدم مي توانم زباني به کار برم که تا حدي شکوه و زيبايي بي بديل اين زبان را نشان بدهد. در مورد تراژدي ها هم انگيزه ام اين بود که اين نوشته هاي به راستي جاودان را به زباني برگردانم که تا آن وقت به کار نرفته بود. ترجمه آقاي اديب سلطاني براي خواننده بسيار دشوار است و اصولا نمي تواند درست بخواندش تا چه رسد به لذت بردن از زبان. ترجمه دکتر براهني هم متاسفانه زباني درخور شکسپير ندارد. به همين دليل فکر کردم مي توان زبانِ مناسب «ريچارد» را ساخت و تا حدي هم به نظرم موفق بودم.
    
    
    يوسا، مقاله «آيا روياپردازان و اهل ادبيات بايد آموزگاران واقعيت باشند؟» و ادبيات ما
     فراخوانِ يك جسد
     شيما بهره مند

     خوسه ماريا آرگداس، رمان نويس پرويي روز دومِ دسامبر ١٩٦٩، در دانشكده كشاورزي لامونيا در ليما تپانچه را چكاند و به زندگي خود خاتمه داد. كنارِ جسدش نامه اي پيدا كردند كه در آن تشريفات تدفين خود را با جزئيات شرح داده بود؛ از مكانِ مراسم و دفن تا اينكه چه كسي در گورستان در رثايش حرف بزند و ترانه هاي دلخواهش، كه سفارش كرده بود دوستي سرخ پوست بر سر گورش بنوازد. بدين ترتيب آرگداس كه در زمانِ حيات فردي متواضع و بي سروصدا بود، صاحب مراسم تدفين سياسي پُرآب و تاب شد. ماريو بارگاس يوسا، در مقاله اي با عنوانِ «نامه اي كنار جسد» ١ با روايت مرگ خودخواسته آرگداس، اين واقعه را نمادي از شكستِ گونه اي از ادبيات در آمريكاي لاتين مي داند كه از مواجهه با سياست سر باز مي زد و ميلي به درافتادن با مصائب روزگارش نداشت. يوسا با اشاره به تبارِ ادبيات آمريكاي لاتين و بستري كه در آن شكل گرفت، از وظيفه ادبيات و هنر مي گويد. از اينكه «خويشكاري هنر» در جامعه اي كه گرفتار مشكلاتي عديده و نيز سانسور شديد بود ناگزير معناي ديگري يافت. ازاين رو به تعبير يوسا «در سراسر آمريكاي لاتين رمان، شعر و نمايش نامه بدل به چيزي شد كه استاندال از رمان انتظار داشت؛ يعني آينه اي كه مردم آمريكاي لاتين مي توانستند خود را در آن تماشا كنند و رنج ها و مصائب شان را تمام وكمال پيش چشم ببينند. همه چيزهايي كه به دلايل سياسي در مطبوعات و در مدارس و دانشگاه ها سركوب مي شد يا به گونه اي مخدوش درمي آمد - همه مفاسد و مشكلاتي كه از چشم مردم پنهان مي شد، همه تباهي هايي كه هرگز در تالارهاي دانشگاه ها به زبان نمي آمد و هرگز در كنگره ها به نقد كشيده نمي شد و در مجلات موضوع بحث و جدل نمي بود - در ادبيات به بيان درآمد.» ادبيات، چنين بود كه به تعبير ژيل دلوز به «امكاني سياسي يا شيوه اي براي مبارزه» بدل شد و در مقام جبرانِِ اين كمبود هولناك برآمد. قلمرو تخيل در آمريكاي لاتين از نظر يوسا به جلوه گاه بي معارض واقعيت عيني تبديل شد و داستان و روياپردازانِ جامعه، همان نويسندگان و اهلِ ادبيات بارِ بازتاب واقعيت را به دوش كشيدند. در نظر يوسا هيچ نويسنده آمريكاي لاتيني نبود كه از نيرويي كه او را به سمت تعهد اجتماعي مي كشاند، بي خبر باشد. پيش تر از يوسا البته، ديگراني هم چون آلخو كارپنتيه، نويسنده كوبايي به صراحت بر نقشِ اجتماعي نويسنده اين خطه تاكيد گذاشته بود. «من بر اين اعتقادم که رمان نوين آمريکاي لاتين عميقا به زمانه خويش متعهد است و اين، لحظه اي حياتي در تاريخ عصر ماست. همان گونه که برتون مي گفت، زيبايي بايد برآشوبد، وگرنه زيبا نيست؛ مي توانيم بگوييم که رمان آمريکاي لاتين بايد متعهد باشد، وگرنه نمي تواند وجود داشته باشد.»٢ کارپنتيه با تاكيد بر پيوند تنگاتنگ زندگاني مردمان آمريكاي لاتين با سياست، معتقد است كه در بعضي کشورهاي اروپايي، ادبيات مي تواند خارج از زمينه هاي سياسي هم وجود داشته باشد اما در آمريکاي لاتين اين امر مطلقا ناممکن است. ازاين رو تكليفِ نويسندگاني كه بخواهند خارج از الزامِ تاريخي گام بردارند، روشن است. يوسا سرنوشتِ غم انگيزِ آرگداس را نتيجه سردرگميِ او در ايفاكردنِ نقشي مي داند كه جامعه و جبر تاريخ براي او شناخته بود. نقشي كه برخي از نويسندگان پذيرا شدند چراكه فشار بيروني با احساسات و اعتقادات شخصيِ آنان همخواني داشت. اما نويسندگاني بودند كه به راستي تمايلي به مواجهه با مصائب جامعه نداشتند و بداقبالي شان زيستن در اين دوران بود. اگر بخت يارشان بود، نويسندگاني بي مسئوليت و خودخواه تلقي مي شدند و اگرنه، جامعه آنان را شريك و همدستِ خاموش حاكمان و وضعيت حاكم به شمار مي آورد. به گمان يوسا، ماريا آرگداس با همين سردرگمي دست به گريبان بود و آثارش نشان از اين روحيه دارد. گرچه او در رمانِ بلندپروازانه اش؛ «همه نژادها» تلاش كرد از خود بگريزد و به مشكلات وطنش بپردازد اما اين رمان چنان كه يوسا مي نويسد «شكست محض» است زيرا «نگاه نويسنده بسيار ساده انگارانه و حتي كاريكاتوروار» از كار درآمده و نشاني از آن استعدادِ هنري هم نيست كه كارهاي ديگرش را به اثر هنري اصيل بدل مي كرد. يوسا اين رمان و خودكشيِ آرگداس را مصداقِ شكست استعدادِ هنري مي داند كه باوري به تعهد اجتماعي نداشته و آن را بر خود تحميل كرده است. يوسا در آخر اشاره مي كند كه در سراسر مقاله اش، فعلِ گذشته به كار برده است چون فكر مي كند اوضاع سياسي در كشورهاي آمريكاي لاتين در حالِ تغيير و بهبودي است، دست كم از اين منظر كه «در سال هاي اخير كم وبيش همه كشورهاي آمريكاي لاتين حكومت هاي منتخب را جانشين رژيم هاي توتاليتر كرده اند. غير از پرو و هاييتي، ساير كشورهاي منطقه را مي توان دموكراتيك ناميد، هرچند در اين حكومت هاي جديد ميزان تعهد به آزادي و مشاركت در حيات سياسي جامعه متفاوت است.» يوسا گمان مي كند اگر اين فرايند ادامه پيدا كند، حتما بر ادبيات هم تاثير خواهد گذاشت و نويسندگان رفته رفته از اجبارِ تن دادن به آرمان هاي سياسي و نوشتن از دردِ اجتماع يا هرگونه ديگر مواجهه با سياست معاف مي شوند. يوسا درست در همين لحظه، آن پرسش اساسي را پيش مي كشد كه طنينِ پرسش هولدرلين از «شعر» دوران خويش را دارد: «در روزگاري چنين بي روح، اصلا چرا بايد شاعر بود!» پرسشِ تراژيک هولدرلين، ماهيت تاريخي «شعر» را نشان مي دهد. «بي روحي روزگار» آن وجه تاريخي شعر را افشا مي کند كه شاعرانِ مدرن را به ترديد انداخت و به جست وجو در معنا و طرز تازه شعر فراخواند. «شک هولدرلين مقدمه ترديدها و کنکاش هاي بي انتهاي بودلر و يقين شاعرانه مالارمه در مورد ناممکن بودن شعر بود.» پرسش يوسا از ماهيت رمان و وظيفه تازه ادبيات، همان پرسشي است كه ادبيات جهان، و ما نيز دير يا زود با آن مواجه مي شويم. «رهايي ادبيات از اجبار تعهد به آرمان هاي سياسي و اجتماعي» گرچه از نوعي «رهايي» از «اجبار» خبر مي دهد و بشارتي است به سوي خودآييني ادبيات، اما در باطن از گسستِ ادبيات از اجتماع و نوشتن در خلاء پرده برمي دارد و ادبياتي چنين جز پژواك فريادي در ميان صخره هايي پرت و بدون مردم، حاصلي دربر ندارد. يوسا در عينِ بشارتِ روندي دموكراتيك در خطه اي از جهان، در قبال اين رهايي ادبيات، ترديد مي كند و بلافاصله مي پرسد: «آيا چنين چشم اندازي مايه شادماني بايد باشد يا اسباب تاسف؟» و به تعريض مي گويد، من خودم احساسي دوگانه دراين باره دارم.
     برمبناي مقاله يوسا مي توان مواجهه اي سه گانه با ادبيات را فرض كرد. نويسندگاني كه به قولِ يوسا ضرورت تاريخيِ ناگزير يعني تعهد به اجتماع و نسبتِ تنگاتنگ ادبيات و سياست را پذيرفته اند. نويسندگاني كه به ضرورتِ زمانه تن دادند اما باوري اصيل به چنين رويكردي ندارند و نه ميلي به ادبيات سياسي. و دسته آخر، نويسندگاني كه بر طبل جداسري ادبيات و سياست مي كوبند و حتي داعيه ادبياتِ ضدسياسي دارند. نويسندگانِ دسته سوم در اين مقاله جايي ندارند. يوسا تنها نويسندگان دسته دوم را نشانه مي رود و بر شكستِ نويسندگاني از سنخِ آرگداس دست مي گذارد كه خواستند در جريان مسير درستِ تعهد اجتماعي گام بردارند اما رويكردي اصيل نداشتند. او با مشيِ راديكال، نويسندگاني را خطاب مي كند كه در كار خود اصيل نيستند. به اين قياس مي توان گفت انتقادات و تعريضاتي كه در يكي دو دهه اخير نسبت به ادبيات اخير ما وارد است، خطابش حتي نويسندگان دسته دوم و سوم نيز نيستند. نسل اول نويسندگانِ باورمند به ادبيات به مثابه امكاني سياسي نيز گويا برافتاده است. پس خطاب نقد ما، تنها ادبياتِ ناموجودي است كه مي تواند خلق شود. اين نقدها، كه به ظاهر درافتادن با اشباح يا تيرانداختن در تاريكي اند، در كارِ پافشاري بر امكان پذيري «ادبيات» هستند. ادبياتي كه بتواند «توان» خود را در جامعه بازيابد، وگرنه نوشتن از انبوه كتاب هاي چاپ شده و عباراتي نخ نما چون «رشد كتابخواني»، در چنين فضاي مه آلودي، مصداقِ آب در هاون كوبيدن است. چرخش يكباره نويسندگان جريان غالبِ ادبي ما، جست وجوي باسمه اي تاريخ و سياست و شهر در رمان هاشان، و نيز ژانردرماني و سري دوزيِ ادبيات كارآگاهي در همين رويكردِ جريان دوم معنا مي شود، نويسندگاني كه مي خواهند با جريان ها و نيازهاي روز منطبق باشند، اما به دليل منفعت و عافيت طلبي، آثارشان بيش از آن كه پاسخگوي فقداني در جامعه خود باشد، به كارِ بازار كتاب و نشر مي آيد، آن هم با هزار ترفند و تنها در معدلِ پانصد نسخه.
     با اين اوصاف، نامه كنار جسد در حكمِ فراخواني است كه يوسا به ميانجيِ آن نويسندگان آمريكاي لاتين و ديگر جاها را به بازنگري در مفهوم «ادبيات» دعوت مي كند، گيرم اين طلب، دعوتي باشد به تماشاي دوزخ.
     ١. «دعوت به تماشاي دوزخ»، عبدالله كوثري، نشر فرهنگ جاويد
     ٢. «رمان آمريکاي لاتين»، ترجمه كاظم فرهادي، نشر ني
    
    ميراث زبان من از شاملوست / گفت وگو با عبدالله كوثري، نقش سياسي نويسندگان و روشنفكران در روزگار ما
    


 روزنامه شرق، شماره 3126 به تاريخ 29/1/97، صفحه 8 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 101 بار
    



آثار ديگري از "احمد غلامي"

  سياست درهاي كشويي
احمد غلامي، شرق 17/6/97
مشاهده متن    
  با اجازه شميم بهار! / گفت و گو با آيدين آغداشلو و حميد شاهرخ به مناسبت انتشار كتابِ «ديروز»
احمد غلامي، شيما بهره مند، شرق 14/6/97
مشاهده متن    
  زلزله اي كه حق انتخاب نمي گذارد
احمد غلامي، شرق 12/6/97
مشاهده متن    
  كيفر و پاداش روحاني
احمد غلامي *، شرق 10/6/97
مشاهده متن    
  بدا به حال مسببان!
احمد غلامي *، شرق 3/6/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه مشاوره شغلي و سازماني
متن مطالب شماره 34، بهار 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است