|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 97/2/26: نقاشي بر بومِ مرگ
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3244
شنبه بيست و چهارم شهريور ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 3149 26/2/97 > صفحه 8 (ادبيات) > متن
 
      


نقاشي بر بومِ مرگ
گفت و گو با محمد حامد درباره لارش نورن، به مناسبت انتشار ترجمه هايش از نمايشنامه هاي او

نويسنده: علي شروقي


    
    محمد حامد را بيشتر با ترجمه هايش از نمايشنامه هاي يون فوسه مي شناسيم. چندي پيش نمايشنامه هايي از لارش نورن، نمايشنامه نويس سوئدي، با ترجمه او در پنج کتاب از طرف انتشارات روزنه به چاپ رسيد. «آهنگ بي صدا و سه نمايشنامه ي ديگر»، «از عشق و سه نمايشنامه ي ديگر»، «قطعه هاي زمستاني و چهار نمايشنامه ي ديگر»، «همه ي آن چه که بود و سه نمايشنامه ي ديگر» و «اينجا و سه نمايشنامه ي ديگر» عنوان هاي اين پنج کتاب است. اين نمايشنامه ها چنان که فتانه تمبرچي در مقدمه اولين کتاب اين مجموعه اشاره کرده است، از جلد اول مجموعه نمايشنامه هاي نورن با عنوان «ترمينال» انتخاب و ترجمه شده اند. مرگ قوي ترين عنصر نمايشنامه هاي لارش نورن در اين پنج کتاب، و خاکستري چشم گيرترين رنگ آن هاست. محمد حامد در گفت وگويي که مي خوانيد اين نمايشنامه ها را به نقاشي بر بومِ مرگ تشبيه مي کند و معتقد است در اين مجموعه «مرگ نخ گردن بند مرواريدي است که اينجا هر کدام از دانه هاي مرواريد يک نمايش است.» علاوه بر نمايشنامه هاي لارش نورن، اخيرا نمايشنامه هايي هم از هنينگ مانکل که او هم نمايشنامه نويسي سوئدي است، در کتابي با عنوان «ديدار در بعد از ظهر و سه نمايشنامه ديگر» با ترجمه محمد منتشر شد که ناشرِ آن نشر شباهنگ بود. گفت وگو با محمد حامد درباره نمايشنامه هاي لارش نورن را مي خوانيد.
    
     لارش نورن ظاهرا پيش از اين مجموعه نمايشنامه هايي که اخيرا با ترجمه شما منتشر شده، در ايران نمايشنامه نويس شناخته شده اي نبوده است. بنابراين ترجمه هاي شما از نمايشنامه هاي او حکم معرفي او به مخاطبان فارسي زبان را هم دارد. براي شروع مي خواستم اگر ممکن است از دليل اين که نمايشنامه هاي او را براي ترجمه انتخاب کرديد بگوييد و اين که آيا قصدتان صرفا آشنا کردن مخاطبان فارسي زبان با آثار او بود يا دلايل ديگري هم براي اين انتخاب داشتيد. چه ويژگي اي در اين آثار چشم تان را گرفت و ترغيب تان کرد به ترجمه؟
     اين که مي گوييد لارش نورن در ايران نمايشنامه نويس شناخته شده اي نيست تا حدودي درست است، اما در ايران تا آنجا که من مي دانم يک نمايشنامه از او ترجمه و نمايش ديگري اجرا شده است و آنها که در دل دغدغه نمايش دارند و به دنبال صداهاي تازه هستند کم و بيش او را مي شناسند. معرفي نمايشنامه نويسان برجسته­ ي کشورهاي اسکانديناوي به علاقه مندان ايراني پروژه اي است که من از حدود بيست سال پيش آغاز کرده ام. اولين نويسنده اي که آثار او را به فارسي برگرداندم يون فوسه رمان نويس، شاعر و نمايشنامه نويس نروژي بوده است که بيست نمايشنامه از او در انتشارات نيلا منتشر شده است. از کشور سوئد لارش نورن و هنينگ مانکل را انتخاب کردم. با آثار لارش نورن از طريق ديدن اجراهاي نمايشنامه هايش آشنا شدم. من خودم از کودکي و نوجواني تا همين امروز که شصت و سه ساله ام با تئاتر همخانه بوده ام. در سوئد نيز کم و بيش در گروه ­هاي آزاد تئاتر فعاليت کرده ام. اما بيشتر از آن تلاش کرده ام که نمايشنامه بخوانم و ببينم. سال ها پيش چند اجرا از لارش نورن با کارگرداني خود او درصحنه ديدم. آنچه که مي ديدم با آثار ديگران تفاوت داشت. صداي ديگري بود. و در پاسخ به قسمت دوم سوال شما که چرا لارش نورن را انتخاب کردم بايد بگويم که همين صداي تازه بود که من را به ترجمه اين آثار ترغيب کرد. رنگ ديگري بود، اگر چه گيرم تاريک تر، بسيار تاريک تر. شاعرانگي اين آثار مرا درگير خودش کرد. بيشتر مترصد شدم تا اجراهاي نمايشنامه هاي او را ببينم. تا جايي که ممکن بود مي رفتم و تماشا مي کردم. متن هاي نمايش هايش را مي خواندم. ديگر درگيرش شده بودم. در آثارش نهفته هاي بسياري بود که مرا ترغيب مي کرد که نزديک تر بروم و بعد ديدم که نشسته ام سر کار ترجمه. سر آثار يون فوسه نيز به همين صورت درگير شدم. براي ديدن اجراهايش برنامه ريزي مي کردم. چند بار به اسلو، استکهلم و برلين سفر کردم که فقط اجراها را ببينم.
    
     در آغاز مقدمه اي که خانم فتانه تمبرچي بر «آهنگ بي صدا و سه نمايشنامه ي ديگر» يعني جلد اول ترجمه هاي شما از نمايشنامه هاي لارش نورن، نوشته اند اشاره شده است به اين که وقتي نام لارش نورن براي نخستين بار در ادبيات نمايشي سوئد بر سر زبان ها افتاد او را «نويسنده اي با صداي تازه، همطراز آگوست استريندبرگ» دانستند. اين مقايسه آيا صرفا به لحاظ تاکيد گذاشتن بر مقام و جايگاه لارش نورن در ادبيات نمايشي سوئد است يا شباهت هايي هم بين جهان و سبک اين دو نمايشنامه نويس مي توان يافت؟
     آنچه فتانه در مقدمه نوشته است جايگاه دراماتيک نورن در ادبيات نمايشي سوئد است و مقايسه اين دو نمايشنامه نويس نبوده است. به نظر من نيز اساسا مقايسه دو نويسنده کار درستي نيست. نويسندگان از يکديگر تاثير مي گيرند و در جريان خلق و پردازش کاراکترها خودشان هم متحول مي­ شوند. نه استريندبرگ و نه لارش نورن از ابتدا با يک سبک و سياق نمي ­نوشته­ اند و شيوه هاي مختلفي را براي آثار خود تجربه کرده ­اند و به تدريج تحول يافته اند.
    
     جهان نمايشنامه هاي لارش نورن، جهان تلخي است. در اين مورد دوست دارم صحبت کنيم، اما قبلش مي خواستم بدانم به طور کلي به نظرتان لارش نورن را در چه سنتي از نمايشنامه نويسي جهان مي توان جا داد؟ چه در خود ادبيات نمايشي سوئد و چه ادبيات نمايشي جهان، او به چه جرياني از نمايشنامه نويسي تعلق دارد و به لحاظ سبک و مضمون و جهان بيني و تکنيک و زبان با کدام نمايشنامه نويس ها مي توان مقايسه اش کرد؟
     پاسخ دادن به اين سوال کار راحتي نيست. دست کم براي من راحت نيست. توي يک قاب گذاشتن نويسنده و هنرمند خلاصه کردن اوست. اما شايد بتوان خيلي کلي دراماتيک نورن را با ابزورديسم و رئاليسم مدرن توصيف کرد. رئاليسمي که براي کاراکترهاي خود از فرم هاي خاص خود استفاده مي کند تا پيچيدگي آنها را توصيف کند. آگوست استريندبرگ در مقدمه A dream play مي نويسد، ديگر زمان و مکاني در کار نيست، بر روي واقعيت کم اهميت و پيش پا افتاده اي تخيل نقش تازه اي مي بافد، نقشي مخلوط از خاطره ها، تجربه ها، دريافت هاي آزاد. انسان ها پاره پاره مي شوند، رها مي شوند، محو مي شوند، دوباره متراکم مي شوند، باز تکه تکه مي شوند و دوباره به هم مي پيوندند. اما بينش و نگاهي هست که بر همه اينها سوار است و آن نگاه مال تخيل نويسنده است. شايد بتوان اين دريافت را در اين هر دو نويسنده مشترک دانست.
    بيشتر مي توان، باز هم خيلي کلي، گفت که مثلا لارش نورن بکت را مي ستايد و يون فوسه را تحسين مي کند، و به پينتر به شدت گرايش دارد. در کتاب هاي خاطرات نمايشنامه نويس که از او منتشر شده است وصف و ستايش پينتر و فوسه و بکت بارها تکرار شده است. خب اين حرف ها هم متاسفانه همچنان که مي بينيد خيلي کلي است. اما ادبيات نورن صاحب يک صداست که فقط مال اوست و مثل صداي هيچ کس نيست و فقط از توي همين آثار به قول شما تلخ بيرون مي آيد. همچنان که بکت صاحب صداست و فوسه و پينتر هم صاحب صداي خاص خودشان اند. از همين روست که شايد وقتي در جهان ادبيات دراماتيک حرف آثار نورن به ميان مي آيد بيشتر نام اين نويسندگان مطرح مي شود.
    
     يکي از موضوعات تکرارشونده در نمايشنامه هاي نورن، همان طور که در مقدمه ترجمه فارسي «آهنگ بي صدا و سه نمايشنامه ي ديگر» هم آمده مقوله «مرگ» است. «مرگ» معمولا در نمايشنامه هاي او به نحوي حضور دارد. نمايشنامه هاي «آهنگ بي صدا...» و «نگه داشت زمستانه» هر دو با صحبت از مراسم تشييع جنازه و سوگواري براي مرده آغاز مي شوند و شخصيت هاي نمايشنامه از کساني سخن مي گويند که مرده اند و ديگر ميان شان نيستند. مضمون «مرگ» به شکل هاي مختلف در نمايشنامه هاي ديگر او هم هست. اين مرگ انديشي آيا به تجربه اي شخصي در زندگي او نيز بازمي گردد يا ريشه اش جاي ديگري است؟
     بله، مضمون مرگ در تمام نمايشنامه هاي اين مجموعه يعني در ۲۳ نمايشنامه هست و خط پر رنگ نمايش ها را بر صحنه رسم مي کند. مجموعه نمايشنامه­ هايي که در مجموعه «ترمينال» در سوئد منتشر شده اند حاصل ده سال کار پيوسته لارش نورن است. انگار اين دوره اي است که نويسنده ما به مرگ فکر مي کرده است، چه آن مرگ هايي که در اطرافش و در زندگي خصوصي اش رخ داده و چه انديشه فلسفي درباره ي مرگ. مرگ حرف آخر همه­ اين نمايشنامه ها ست. نخ گردن بند مرواريدي است که اينجا هر کدام از دانه هاي مرواريد يک نمايش است. متريال اصلي لارش نورن در اين آثار مرگ است. مثل نقاشي است که بر بوم مرگ نقاشي کند. در يکي از اين مرواريدها مادري از آسايش گاه بر مي گردد به خانه­ اش، پيش دختر و پسر و همسرش. آمده که آنجا در خانه اش بميرد. سفر آخر مادر به جهان گذشته اش. در يکي ديگر پدر و مادر يک جوان به سردخانه مي آيند که جسد فرزندشان را شناسايي کنند. و يا پدري تنها در خانه اش مي افتد روي زمين و در جا مي ميرد، بعد پسران و دختر و عروس او مي آيند که وسايل مانده ي او را از آپارتمانش جمع کنند، آپارتمان را تميز کنند و به صاحب­خانه تحويل دهند. در نمايش ديگري مردي به آپارتمان تازه­اي اسباب کشي مي کند که مستاجر قبلي در آنجا خودکشي کرده بوده است. لارش نورن در اين آثار مي نشيند کنار مرگ، دست يخ مرگ را در دست مي گيرد. بيمارستان صحنه چند تا از اين نمايشنامه هاست. در هرکدام از اين آثار مرگ است که بهش نور تابانده مي شود. در اين آثار از خود مرگ چيزي گفته نمي شود چون که انگار هيچ چي توش نيست، بلکه گرد مرگ مي چرخند و از زاويه هاي مختلف به مرگ نور تابانده مي شود. نور تابانده مي شود که درونش را ببيني که چه قدر خالي و تهي است. چه پر از هيچ چي است. بله مرگ در همه آنها پيداست و پيداست که کسب و کار نويسنده شده در اين دوره از زندگي هنري اش.
    
     موضوع ديگر نمايشنامه هاي او تولد است و فرزند و مناسبات پدر و مادرها با فرزندان و همچنين ميلِ به فرزند داشتن. از طرفي در بعضي از اين نمايشنامه ها با از دست رفتن زودهنگام فرزندان روبه رو هستيم. گويا به طور غيرمستقيم جامعه نمايشنامه هاي او جامعه اي است که دارد ميان سال و پير مي شود و بچه ها در آن کمتر عمر مي کنند. آيا با اين برداشت من موافق هستيد؟
     سوال بسيار خوبي است. بله در اين آثار همچنان که مرگ هست تولد هم در کنارش گاهي هست. نه به اين خاطر که به خواننده اميد دهد، بلکه مي ­خواهد ميخ مرگ را محکم تر فرو کند توي زمين. شايد مي خواهد بگويد که تولد آن روي سکه مرگ است. بگذاريد يک جمله از بکت نقل کنم. جمله معروفي ست و نورن هم از آن در کتاب خاطرات نمايشنامه نويس ياد کرده. جمله مال «در انتظار گودو» است آنجا که پوتزو که ديگر کور شده است جمله را توي هوا تقريبا داد مي­ زند. پوتزو آنجا مي گويد بر دهانه گور زن ها به دنيات مي آورند. لحظه اي برقه نوري مي بيني و سپس تاريکي ست، تاريکي گور. من با اين قسمت از برداشت شما زياد موافق نيستم که نتيجه بگيريم که جامعه دارد پير مي­ شود و بچه ها در آن کمتر عمر مي کنند. اگر بشود برداشتي کرد باز هم تاباندن نور است بر بستر مرگ. در حقيقت انگار در جهان اين نمايش ها مرگ متولد مي شود. اين يک مفهوم فلسفي ست که به اين صورت نمايشي مي شود.
    
     مي رسيم به مضمونِ ديگرِ اين نمايشنامه ها که بحران روابط خانوادگي است و زندگي هاي از هم پاشيده. قبول داريد که خانواده در اين نمايشنامه ها کانون اصلي بحران است و روابط خانوادگي سخت شکننده اند و آدم هاي اين نمايشنامه ها بسيار تنها هستند؟
     بگذاريد در دنباله سوال قبلي بگويم که من به طور کلي با برداشت کردن از يک اثر هنري زياد موافق نيستم. يک اثر را بايد مثل زندگي تجربه کرد. اين که ما بگوييم اين نمايش مي خواهد بگويد که مثلا روابط خانوادگي سخت شکننده شده، محدود کردن يک اثر هنري به يک مقاله آسيب شناسانه اجتماعي ست. ممکن است اين مفهومي را که شما مي گوييد بشود در هر اثري پيدا کرد؛ در هر اثري که از خانواده و از روابط ميان افراد آن سخن بگويد. امروزه موضوع خيلي از فيلم ها و نمايش­ ها و رمان­ ها و داستان ها مسائل امروز است. اين طبيعي ست که بايد هم همين طور باشد. اما اين فقط موضوع يا داستان و ماجراي نمايش است. يعني آن چيزي ست که در نمايش اتفاق مي افتد. اما آنچه از اين داستان در من خواننده رسوب مي کند قطعا فقط موضوع داستان نيست. صحبت من اينجا سر يک حس است. سر يک تجربه است. سر يک چيزي است که قبل از ديدن اين نمايش يا آن تابلو در من نبوده است و حالا با ديدن اين تابلو يا آن نمايش در من پديد آمده است.
    
     آيا مي توان از نوع پرداختن نورن به زندگي روزمره آدم ها به يک نوع برداشت تمثيلي و هستي شناختي از اين نمايشنامه ها رسيد، يعني انگار اين نمايشنامه ها تمثيلي از زندگي و زيستن در معناي کلي آن را بيان مي کنند. اين آمدن و رفتن ها، پيوستن ها و گسستن ها آيا بيانگر ماهيت فرآيند کلي زندگي و مرگ نيستند؟
     در سوال شما يک فراز خوب هست که من دوست دارم از همين فراز شروع کنم. آن فراز يعني نوع پرداختن، يعني فرم، نوع يا شيوه پرداختن به يک واقعيت و از آن واقعيت ديگري را آفريدن است که اصل و اساس کار هنري است و هنرمند انگار جز آفرينشِ همين واقعيتِ ديگر کار ديگري نبايد بکند. بله، فرم پرداختن به زندگي يا واقعيت حرف آخر را مي زند. فرم است که به تو چشم مي­ دهد که ببيني، گوش مي ­دهد که بشنوي. فرم است که از آن به واقعيت يا زندگي نگاه مي کني. به عقيده من در يک اثر هنري هيچ چيز به جز فرم وجود ندارد. فرم است که به تو هنر مي بخشد و اين تويي که با همه­ وجودت با فرم در مي آميزي. يعني با همه­ دانسته هايت، با همه تجربه ­هايت يک اثر را تجربه مي کني. حالا اين تويي که اثر لارش نورن را تمثيلي از زندگي و زيستن در معناي کلي آن مي بيني، يا نه، تنها خودش را، خود اين چگونه زيستن را مي بيني. ممکن است همه اين آمد و رفتن ها و گسستن ها و پيوستن ها از ديد تو بيانگر ماهيت زندگي و مرگ باشند و از ديد يکي ديگر چيز ديگري. نمي شود براي کار هنري قطعيت قائل شد چون که اثر هنري مثل يک راز مي ماند. رمز و راز بند بند پيکرش را مي ­سازد. رازِ واژه هاي فهم ناشدني. هيچ معياري را هنر پذيرا نيست. معيارهاي کار هنري بر اصول فهم ناپذير و مرموزي استوار است که شايد حتا راز آن بر خود هنرمند هم پوشيده مي ماند.
    
     در همان مقدمه اي که پيش از اين به آن اشاره شد از قول کريستيان پتري، نمايشنامه نويس و روزنامه نگار سوئدي، نکته جالبي درباره شباهت معماري آثار نورن با «هتل» گفته شده است. ظاهرا بخشي از کودکي نورن هم در هتل گذشته و پدرش کارمند هتل بوده است. آيا مي توان در موقتي بودن و ناپايداري چيزها در نمايشنامه هاي نورن نيز ردي از جهاني هتل گونه را پيدا کرد؟ يعني يک زيست موقت در مکان هايي موقت. خانه ها انگار پايدار نيستند و اين را مثلا در نمايشنامه «از عشق» در مجموعه «از عشق و سه نمايشنامه ديگر»، جلد چهارم ترجمه فارسي نمايشنامه هاي نورن، به خوبي مي بينيم. اين که همان قدر که روابط ناپايدار هستند، اقامتگاه ها و خانه ها نيز ناپايدارند. آدم ها نمي توانند يک جا بمانند و به دلايل مختلف بايد جايي را که در آن هستند ترک کنند. در نمايشنامه «ويرانگي» از کتاب «اينجا و سه نمايشنامه ديگر» هم به نحوي با همين موضوع روبه رو هستيم. يا «در نگه داشت زمستانه» که يکي از شخصيت هاي نمايشنامه مي گويد: «با اين حال آدم احساس مي کنه اين جا مهمونه هنوز» و جايي ديگر از همين نمايشنامه به پاک شدن محتوياتCD ها اشاره مي شود که خود نشانه اي ديگر از موقت بودن چيزها است. يعني جهان انگار يک هتل بزرگ است. نظرتان درباره اين برداشت از نمايشنامه هاي نورن چيست؟
     بله مقدمه فتانه متن فشرده و خوبي ست. اما در خصوص اين موضوع که هتل نقش پررنگي در دوره اي از نوجواني نويسنده داشته است هيچ شکي نيست. هتل و لابي آن و اتاق هاش و راهروهاش و آدم هايي که مي آيند و چند صباحي در آنجا مي مانند و سپس ناپديد مي شوند، مي تواند کنايه اي باشد به همين زندگي اي که اکنون در جريان است. از نقش هتل در زندگي لارش نورن همين بس که بگويم اين هتل صحنه­ دو نمايشنامه مهمي شده است که نورن تقريبا در ابتداي کار نويسندگي ا ش نوشته است. و همين طور نامي که نورن به همين مجموعه ما داده است - ترمينال - آنچنان دور از مقوله هتل نيست، بلکه نزديک هم هست. ترمينال هم مثل هتل محل تلاقي آمد و رفت هاي انسان معاصر است. در آنجا هيچ چي جز مکان ترمينال پايدار نيست. همه در گذرند. آن که آمده است براي اين آمده است که به جاي ديگري برود و آن که رفته است ممکن است ديگر هيچ وقت برنگردد آنجا. از کنار يکدگر آهسته يا خيلي تند مي گذريم؛ اين درونمايه روح شاعرانه اي به آثار نورن داده است. بله اين ديالوگ خوب جوره با اين فضا: «آدم احساس مي کنه اينجا مهمونه هنوز.» گرچه من با برداشت کردن از کار هنري ميانه خيلي خوبي ندارم، اما تابلوي برداشت ممنوع است را که نمي شود ميخ کرد به پيشاني آثار هنري.
    
     قبول داريد که يک جور تلخيِ عميق و اثرگذار در نمايشنامه هاي نورن هست؟ يک جور گرفتگي که گاه با رنگ خاکستري در توصيفات کوتاه صحنه ها مشخص مي شود و اين رنگ خاکستري انگار بر فضاي کلي نمايشنامه ها سايه انداخته و تلخي را به شدت به خواننده منتقل مي کند. در نمايشنامه هاي نورن چندان با لحظه هاي کميک و طنزآميز مواجه نمي شويم و طنزي هم اگر باشد خيلي خيلي پنهان است. آيا با اين برداشت از نمايشنامه هاي نورن موافق هستيد؟
     تا حدودي البته بله. اين نمايش ها تلخ نيز مي ­توانند باشند. البته بستگي به اين دارد که تلخي را چه معنا بکنيم. گرچه شايد يک نفر در آنها بتواند مزه شيرين را نيز مزمزه کند. اما در کل که به آنها مي­ نگري، تلخي، همچنان که شما مي گوييد يک رنگ مسلط است. يعني موضوع اکثر آنها هيچ شادي برانگيز نيست. رنگ­ ها هم بيشتر خاکستري و سياه است گرچه گيرم در چند اثر صحنه ما يکپارچه سفيد است و نور آنچنان که خود نويسنده در شرح صحنه ها توصيف کرده است «بيرحمانه شديد است». من خودم چند اجرا از همين آثار را اينجا و آنجا ديده­ ام که خود لارش نورن کارگردانش بوده است. در آن اجراها هم تلخي تسلط داشت. حتا لحن آدم ­ها موقعي که دارند حرف مي زنند لحن شاد و سرزنده و جانداري نيست که در آثار کميک مسلط است. توي اين آثار همچو لحني نمي بيني يا اگر مي­بيني مال زير پوست نمايش است. شايد بشود گفت که آدم ­هاي نورن آدم هاي موقعيت هستند. موقعيت هايي که هيچ خوشحال کننده نيستند. اما دوباره مي گويم که اين نمايش ها را بايد همچون زندگي تجربه کرد. برداشت کردن از يک اثر مي تواند به نمايش و اثر لطمه بزند. برداشت کردن از يک اثرهنري مي تواند گاهي جلوي چشم­مان را بگيرد و نگذارد درست ببينيم. ممکن است باعث شود نبينيم و نخوانيم و اگر مي خوانيم باور نکنيم و بپريم از روي بخش­هايي که گاهي کليد نمايش است. و اگر بايدي در کار باشد، مثل اين زندگيِ بي معنا تجربه اش بايد کرد. با هنر بايد بلاواسطه روبه رو شد و خود آن را ديد و شنيد تا برود توي ضمير ناخودآگاه­مان جا خوش کند و همان جا باشد و باشد و کارش را با ما بکند.
    
     يکي از ويژگي هاي ساختاري آثار نورن تاکيد او بر ديالوگ به عنوان اصلي ترين عنصري است که بارِ متن را بر دوش دارد. شيوه بياني نورن يک شيوه مبتني بر ايجاز و فشردگي و زدودن حشو و زوائد است. توضيح صحنه حداقلي است و گاهي هم اصلا توضيح صحنه اي به آن صورت وجود ندارد. در عوض اين ديالوگ ها هستند که براي خواننده صحنه و اتفاقاتي را که حين حرف زدن مي افتد غيرمستقيم توضيح مي دهند. منظورم البته زماني است که ما اين نمايشنامه ها را مي خوانيم، وگرنه خب روي صحنه و موقعِ اجرا ممکن است قضيه فرق کند. اما به عنوان متن نوشتاري، بارِ اصلي فضاسازي و صحنه پردازي و پيش برد قصه بر دوشِ ديالوگ هاست. ممکن است درباره اين ويژگي کارِ نورن هم قدري صحبت کنيد؟
     حرکت يکي از اصلي ترين عناصر نمايش است. و همين طور کلام عنصري ديگر در کنار حرکت است. ديالوگ ها نه تنها حرکت داستان را از شروع تا پايان پيش مي برند، بلکه يکي از کارهاي قشنگي که ديالوگ ها مي کنند اين است که از درون و لايه هاي تودرتوي احساسات کاراکترها صحبت مي کنند. هر کدام از اين آدم ها دروني دارند که با درون آن يکي ديگر خيلي فرق دارد. ديالوگ يک جوري نقب به داخل مي زند. مي رود داخل ذهن کاراکتر و به ما مي گويد آنجا چه خبر است و چه دارد آنجا مي گذرد. ديالوگ به کاراکتر تشخص و تعين مي بخشد و او را از باقي آدم ها در داستان متمايز مي کند. در آثار نورن هم ديالوگ همپاي حرکت به کاراکتر جان مي دهد و او را ملموس و زنده مي کند، همچنان که گام به گام به پيش بردن داستان نيز کمک مي کند. اما خصلت چشمگيري که ديالوگ هاي نورن دارند و به آن مشهورند و من روي آن خيلي کار کرده ام اين است که ديالوگ هاي او از همين ساده ترين و پيش پا افتاده ترين کلمات و جمله هاي روزمره که هزاران بار شنيده ايم ساخته مي­ شوند، اما معماري اين ديالوگ ها جوري است که تو احساس مي کني اين آدم ها هيچ چي به هم نمي گويند. آنچه مي گويند انگار سرپوشي ست روي چيزهايي که به هم نمي گويند يا نمي خواهند به هم بگويند. و همه آن چيزهايي که کاراکترها به هم نمي گويند همان چيزهايي ست که تو بايد ترجمه شان بکني اما ننويسي شان.
    يکي ديگر ريتم و موسيقي گفت وگوست. همه ي زبان هاي عالم موقعي که به گفت وگو در مي آيند با خود نوعي ملودي نيز ايجاد مي کنند. يعني ذهن آدم موقع حرف زدن ناخودآگاه ريتم ملودي را رعايت مي­کند و اگر در جايي از گفت وگو يک کمي اين ملودي از ريتم خودش خارج شود گوينده به تپق و به تته پته مي افتد. هر چه تو بر موضوعي که داري مي گويي مسلط تر باشي ريتم ملوديِ گفتارت جاافتاده تر است. ملودي گفتارت مترنم و آهنگين است. در ديالوگ­ هاي نورن ريزه کاري زباني آنچنان است که گاهي آدم احساس مي کند حرف هاي روزمره شاعرانه شده اند و معماري دراماتيک به خود گرفته اند. خب ديگه تو بايد توي ترجمه همه اين چيزهاي ريز و کوچک، اما مهم را در نظر داشته باشي.
    
     يک موضوع ديگر نحوه گذر زمان در نمايشنامه هاي نورن است. زمان نيز در اين نمايشنامه ها خيلي فشرده و سريع طي مي شود. گاهي هم مثل نمايشنامه «نگه داشت زمستانه» سيرِ زمان انگار خطي نيست. در اين نمايشنامه دو زندگي در زمان هاي مختلف نمايش داده مي شود و اين دو زندگي به واسطه رابطه اي به هم پيوند مي خورند. نمايشنامه خيلي خوش ساختي هم هست. نظرتان درباره مقوله زمان در آثار نورن چيست؟
     با تحول و پيچيدگي جوامع انساني آن وحدت هاي سه گانه ارسطو امروزه به تدريج از هم وا شده اند و شکسته شده اند. براي درک انسان معاصر و موقعيت او حالا در ادبيات و نمايش به خاطره ها و تجربه ها و دريافت هاي او رجعت بايد کرد. در رمان نويسي براي مثال ما بيشتر با اين فرم ها آشناييم. در تئاتر اين فرم البته جديدتر است. لارش نورن براي هرکدام از نمايشنامه ها بسته به موضوع و داستان آن نمايشنامه، زمان را به صورت خاصي طراحي کرده است. در جايي زمان پياپي مي شکند، چند سال را مي پرد عقب و دوباره از جايي آغاز مي شود. در يکي از آنها يک نسل را از تولد تا مرگ در سه يا چند زمان مختلف در کنار هم نشان مي دهد. براي مثال دختر جواني همراه همسرش به بيمارستان آمده است تا بچه اش را به دنيا بياورد. در همان بيمارستان پدر و مادر ميانسالي را داريم که براي شناسايي جسد فرزندشان منتظر نشسته اند. و اين در حالي است که زن و مرد پيري هم در همان بيمارستان هستند و در کريدورها و اتاق هاي خسته و خاکستري سرگردانند. در نمايش ديگري دو يا سه هنرپيشه چند مقطع از زندگي کاراکتري را همزمان بازي مي کنند. نحوه گذر زمان در صحنه فرمي ايجاد مي کند که خاص همان نمايش است و صحنه آرايي و نيز نوع بازيگري خاصي را مي طلبد. البته در برخي از اين آثار سير زمان به صورت خطي است و با ساعت تماشاگر ميزان است. گاهي آن قدر اين ميزان منطبق است که آدم هاي نمايش از هم ساعت مي پرسند.
    
     با توجه به اين که شما در کشور سوئد زندگي کرده ايد و با اين کشور به لحاظ اجتماعي و فرهنگي و... آشنا هستيد، مي خواستم بدانم به جز وجهِ جهاني آثار نورن و آن چه در آثارش که براي هر مخاطبي در هرکجا، از جمله براي من که در ايران و به زبان فارسي اين آثار را مي خوانم، قابل درک است چه قدر از جهان نمايشنامه هاي نورن مشخصا سوئدي است و بيشتر براي مخاطبِ سوئدي يا مخاطبي که سوئد را بشناسد قابل درک است و ديگر اين که آيا در نمايشنامه هاي نورن مي توان تصويري روشن از جامعه سوئد، زندگي سوئدي و مسائل خاص اين کشور را ديد و بازشناخت؟
     آنچه در اين نمايشنامه ها مي خوانيد و آنچه که مي بينيد همه خلص و خالصانه سوئدي است. يعني اين نمايشنامه ها در همين آپارتمان ها و خانه ها و همين کليسا ها و همين خيابان ها و همين بيمارستان ها اتفاق مي افتد و آدم هايي که در اين داستان ها هستند همه مردمي هستند که در اين کشور زندگي مي کنند و زندگي شان رنگ و بوي اين زندگي را دارد. و بايد هم همين طور باشد. همه آثار هنري موفق جهان سرشارند از رنگ و بوي بومي آن محلي که هنرمند با آن آشناست و آنجا زندگي کرده است. منتهي اينجا تو با يک اثر دراماتيک روبه رو شده اي. از همين روست که آدم هايش جوري به تو نمايانده مي شود که تو مي پنداري قابل درک اند و تو گاهي مي شناسي آنها را و حتا گاه مي تواني خودت را جاي آنها مجسم کني. اين که تو مي تواني با آنها احساس نزديکي کني مال اين است که در معماري درام با تو روبه رو مي شوند. آدم هاي اين نمايش ها در کوره کارگاه دراماتيک نويسنده صيقل مي خورند و تراشيده مي شوند و تو با آنها مي تواني بلاواسطه ارتباط برقرار کني، چون که آنها بشرند همچنان که تو بشري و از دردها و احساسات بشري صحبت مي کنند و اين دردها و غم ها و شادي ها و احساسات در يک جا مال انسان سوئدي است در يک جا آمريکايي و يک جاي ديگر ايراني يا هر جاي ديگري، اما در کل انساني ست. در پاسخ به قسمت آخر سوال بايد بگويم در اينجا تو با يک اثر دراماتيک از لارش نورن رو به رو شده اي. آنچه که مي بيني جامعه اي است که در ذهن نورن نقش بسته است. جهاني است که او دريافت کرده و در کارگاه دراماتيک خودش صيقلش داده است. براي مثال من از هنينگ مانکل که اتفاقا او هم سوئدي است نيز مجموعه ديگري ترجمه کرده ام که در انتشارات شباهنگ اخيرا منتشر شده است. او هم سوئدي است و از جامعه سوئدي و انسان سوئدي نوشته است. اما جهاني که او بر صحنه آفريده است کاملا متفاوت است با جهاني که نورن آفريده است.
    
     ترجمه اين نمايشنامه ها چه قدر از شما وقت گرفت و آيا انتقال نثر و زبانِ نورن به فارسي کار دشواري بود يا بدونِ گرفتاري پيش رفت؟
     ترجمه اين نمايشنامه ها وقت زيادي برده است، اگر بپذيريم که وقت خواندن خود نمايشنامه به زبان اصلي بخشي از پروسه ترجمه است. بايد بگويم که من قبل از شروع به ترجمه، خود اثر را چندين بار در روزهاي متناوب مي خوانم. توي اين خواندن هاست که آرام آرام آدم ها در ذهن من رنگ و بو و شکل مي گيرند و آرام آرام شروع به حرف زدن مي کنند. گاه در ذهنم صداي آنها را نيز مي شنوم. در همين خواندن هاست که به جايي مي رسم که مي بينم ديگر وقت نوشتن است و بعد شروع به ترجمه مي کنم. در اين مرحله خيلي تند پيش مي روم. يک اثر را شايد در يک هفته تمام کنم اما مي گذارمش کنار. مدتي مي گذرد و دوباره بر مي گردم و يک بار ديگر بازنويسي اش مي کنم... باز کنارش مي گذارم و بعد از مدتي بازنويسي نهايي را براي بار سوم انجام مي دهم.
    در خصوص انتقال زبان نورن به فارسي تلاشم اين بوده است که زبان ميني ماليستي نورن حفظ شود و کاراکترها هويت خود را حفظ کنند و اين کار ساده اي نبوده است به هر حال.
    
     يک جا در ترجمه به جمله اي برخوردم که به نظرم با کليت نثري که براي ترجمه اين نمايشنامه ها انتخاب کرده ايد ناهم خوان رسيد و دوست داشتم دليل اش را بدانم. جايي از نمايشنامه «از عشق» (مجموعه «از عشق و سه نمايشنامه ي ديگر» ص48) شخصيتي که با شماره «پنج» در نمايشنامه مشخص شده در جواب به سوال شخصيت ديگر درباره مراسم خاکسپاري مي گويد: «همين الان خاتمه يافت. من نشستم لحظه اي.» حالا اين شايد خيلي مهم نباشد، اما چون توجهم را جلب کرد گفتم بپرسم، براي اين که اين ديالوگ در قياس با نثرِ کلي ديالوگ ها يک دفعه خيلي به قولِ معروف «کتابي» و «نوشتاري» شده در حالي که جاهاي ديگر ديالوگ ها را «گفتاري» ترجمه کرده ايد و نثر شکسته به کار برده ايد. براي همين اين ديالوگ توجهم را جلب کرد که چرا اين قدر «کتابي» و «رسمي» است؟
     همه کوشش من اين بوده و هست که در اين آثار زبان نوشتار را به زبان گفتار نزديک تر کنم. يعني آنچه را که آنها مي گويند به همان صورت گويش بنويسم. يعني به قول قدما «اصل تطابق مکتوب با ملفوظ» را همواره مدنظر داشته ام. جمله اي را که شما زيرش خط کشيده ايد، در نمايش «از عشق» است. جايي ست در نمايش که زن و مردي در کليسا با هم روبه رو مي شوند و همان جا در همان کليسا مجلس ختم و تدفين فرزند آن مرد بوده است. مرد به زن که تازه وارد شده است مي گويد «همين الان خاتمه يافت. من نشستم لحظه اي.» به نظر من اين جمله کتابي نيست. اگر مي گفت پايان يافته است شايد کتابي مي بود اما خاتمه يافت به اين خاطر آمده که آنها در مجلس ختم ­اند و الان خاتمه يافته. همه حالا رفته اند و مرد فقط نشسته است که با کشيش حرف بزند. مرد پر از اندوه است و بنابراين در جواب زن فقط مي گويد همين الان خاتمه يافت که منظورش همان ختم است. ختم و خاتمه اينجا با جمله کاري مي کنند و درون ذهن مرد را نمايان مي کنند. نمي دانم، شايد مي توانستم کلمه بهتري پيدا کنم. به هر حال همواره نمي شود صد در صد مطمئن بود که سرانجام چه از آب در مي آيد.
    
     گويا اين نمايشنامه ها منتخبي از مجموعه کامل آثار نورن هستند که به زبان سوئدي منتشر شده. آيا انتخاب اين نمايشنامه ها و اولويت دادن به آن ها براي ترجمه از بين کل آثار نمايشي نورن، دليلِ خاصي داشت؟
     همچنان که در مقدمه نيز آمده است اين نمايشنامه ها در مجموعه اي به نام «ترمينال» در سوئد منتشر شده است. دليل اين که من آنها را ترجمه کرده ام اين بوده است که از آنها خوشم آمده است. دليل خاصش آن ارتباطي است که من توانستم با فضا و آدم­هاي نمايش ها برقرار کنم. چندين اجرا هم در گذشته از آنها ديده بودم و تاثيرش را روي من گذاشته بود. يک اثر هنري مثل تيري مي ماند که هنرمند از کمانش در هوا پرواز مي دهد، حالا اين تير کجا بنشيند و قلب چه کساني را تسخير کند بستگي به خيلي پارامترها دارد. مي شود اين جوري گفت که تير لارش نورن با من کار خودشو کرده ديگه و نتيجه اش اين است که الان داريد مي بينيد.
    
     در کنارِ هم گذاشتن هر چند نمايشنامه از نورن در يک کتاب، چه معياري را در نظر داشتيد و نمايشنامه هايي که در هر کتاب با هم آمده اند چه اشتراک هايي با هم دارند؟
     معيار خاصي را در نظر نداشته ام. اين نمايشنامه ها هرکدام براي خودشان آثار مستقلي هستند و يکيش دنبال ديگري نيست. اما وجه اشتراکي بين آنها بوده است و اين را مي شود در آنها پيدا کرد. آنچه که آنها را به هم نزديک کرده است همان جمله نورن است که در مقدمه آمده است که اين نمايشنامه ها همچون نقش به هم پيوسته اي است از زندگي و مرگ، زمان و خاطره ها. همان آدم ها و همان اتفاقات گاه همسان و گاه دگرسان در صحنه هايي تکرار مي شوند. اين نمايشنامه ها هرکدام براي خودشان آثار مستقلي هستند و يکيش دنبال ديگري نيست.
    
     آيا بقيه آثار لارش نورن را هم به فارسي ترجمه خواهيد کرد؟
     خيلي دلم مي خواهد بقيه آثار او را هم ترجمه کنم اما حجم آثار نورن چند تا عمر طولاني مي طلبد و همان طور که قبلا عرض شد، اين ۲۳ نمايشنامه داخل پروژه اي است که حدود صد نمايشنامه را در بر مي گيرد. از فوسه ۳۰ اثر ترجمه کرده ام که بيست تاي آن به چاپ رسيده و بقيه اش زير چاپ است. با آثار هنينگ مانکل در مجموع ۵۷ کار در دست اهالي تئاتر ايران هست. در ادامه اين پروژه ادبيات نمايشي دانمارک، فنلاند و نيز نويسنده ديگري از نروژ معرفي خواهند شد. اگر عمري باقي باشد و پروژه به همين صورت پيش برود توي اين کوله بار کوچولو يک کوه نمايش خوابيده.
    
     ظاهرا لارش نورن علاوه بر نمايشنامه شعر و رمان هم نوشته است. آيا آثار غيرنمايشي او را هم خوانده ايد؟ نظرتان درباره آن ها چيست و آيا نورن شاعر و رمان نويس هم به همان اندازه نورنِ نمايشنامه نويس موفق و مورد توجه بوده است؟
     بله، من تقريبا هر چه را که از نورن منتشر شده خوانده ام، چه کتاب روزنوشت نمايشنامه نويس که در هزاران صفحه است، و چه حتا نوشته کوتاهي در معرفي يک نقاشي يا عکاسي. براي شناختن و وارد شدن به جهان نورن بايد آنچه را که او مي نويسد به دقت بخوانم. به نظر من البته نورن در نمايشنامه نويسي چيره دست تر از رمان و شعر شده است. اين مال اين است که همه عمرش نمايشنامه نوشته است و تقريبا همه آنها را خودش کارگرداني کرده است.
    
     در حال حاضر چه کاري در دست ترجمه داريد؟
     در حال حاضر مشغول بازنويسي ده نمايشنامه از يون فوسه ام. مجموعه نمايشنامه اي به نام «دختر با باراني زرد و نه نمايشنامه ي ديگر». دارم اين آثار را براي چاپ آماده مي کنم.
    
     به عنوان آخرين سوال مي خواستم بپرسم تئاتر و ادبيات نمايشي ايران را چه قدر دنبال مي کنيد و نظرتان درباره آثار نمايشي ايراني اين سال ها چيست و نمايشِ ايران در سال هاي اخير نسبت به گذشته آيا پيشرفت و دستاوردي، چه روي صحنه و چه در عرصه نمايشنامه نويسي، داشته است؟
     تقريبا همه آنچه را که در ايران براي صحنه نوشته مي شود کم و بيش دوستانم به دستم مي رسانند و من کم و بيش شاخص هايش را مي خوانم. اما چيزي را در صحنه نديده ام، چرا که آنجا زندگي نمي کنم. روي اينترنت البته تک و توکي اجراهايي گذاشته اند که من دوست ندارم آنها را نگاه کنم، چون تئاتر مال لحظه ي اکنون است، مال همين آن است و بعد ديگر حتا شب بعد هم که همان اجرا را ببيني چيز ديگري مي بيني و همين اش زيباست. نفس صحنه بايد با نفس تماشاگر بياميزد که به قول يون فوسه فرشته اي در آن لحظه و در آني که نمايش اجرا مي ­شود بر فراز صحنه پرواز کند. در فضاي سالن احساسات در هم مي آميزند و آني را در هواي آنجا مي سازند که مخصوص همان اجرا است. بعد با کف زدن تماشاگران پرده نيز فرو مي افتد و تمام مي شود و شبي ديگر آني ديگر شکل مي گيرد که شکل هيچ آني نيست. نه، متاسفانه من سي سال است که جز در خواب­هام هيچ چي روي صحنه تئاتر ايران نديده ام. اما ادبيات نمايشي را که امروز نوشته مي شود کم و بيش مي خوانم. در اين گفتگو و وقت محدود، دوست ندارم از کم و کيف ادبيات دراماتيک ايران حرفي بزنم، چون در اين جور موقعيت­ هاي فشرده آدم فقط به کلي گويي مي افتد. کلي گويي هم يعني که فقط بشيني و حرف بزني ولي هيچ چي نگويي. اما در مورد انتشار نمايشنامه در ايران مي توانم بگويم که در اين سال ها اتفاق هاي خوبي افتاده است. مثلا همين اقبالي که انتشارات روزنه به چاپ نمايشنامه در ايران نشان داده است براي من که يکي از اعضاي خانواده نمايش هستم خيلي هيجان انگيز است. چاپ يک کوه نمايش در يک جا يک پديده است و در عالم نمايش و تئاتر يک حادثه است. اين که در ايران به اين فرم ادبي توجه مي شود تحسين برانگيز است و تحسين برانگيزتر اين است که انتشارات روزنه براي اين بخش از کارش يک نفر آدم کاردان را بر سر کارها گذاشته که از قضا دغدغه اش در زندگي کار نمايش است. آقاي مجيد لشکري در کنار اين آثار همراه تيم اش با صبوري کار کرد و خون دل خورد و پروسه ي نشر را از آغاز تا پايان با صبوري همراهي کرد. همچو همکاري زيبايي در وادي نشر شگفت انگيز است.
    نقاشي بر بومِ مرگ / گفت و گو با محمد حامد درباره لارش نورن، به مناسبت انتشار ترجمه هايش از نمايشنامه هاي او
    


 روزنامه شرق ، شماره 3149 به تاريخ 26/2/97، صفحه 8 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 145 بار
    



آثار ديگري از "علي شروقي"

  گواهي عاشق اگر بپذيرند / قاسم هاشمي نژاد و آثارش
علي شروقي، شرق 14/6/97
مشاهده متن    
  بُرش هاي برآشوبنده / درباره «شهرياري ناممكن» آلن اس. وايس و تقابل آن با نقد آكادميك
علي شروقي، شرق 24/5/97
مشاهده متن    
  بيست و پنج درصد از يك چيزِ بزرگ / در بابِ مهارت و شبيه سازي در هنر و ادبيات امروز با وامي از «سرنوشت (هاي) سينما»
علي شروقي، شرق 22/5/97
مشاهده متن    
  مرجان و مرواريد
علي شروقي، شرق 15/5/97
مشاهده متن    
  جماعت من ديگه حوصله ندارم * / آل احمدِ داستان نويس و مديرِ مدرسه
علي شروقي، شرق 8/5/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه آموزش زبان و مطالعات ترجمه
متن مطالب شماره 2 (پياپي 202)، Aug 2013را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است