|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران97/3/22: شاهنامه؛ دفتري فراسوي تاريخ
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6879
سه شنبه بيست و هفتم شهريور ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6800 22/3/97 > صفحه 15 (تاريخ) > متن
 
      


شاهنامه؛ دفتري فراسوي تاريخ
نسبت شاهنامه فردوسي با گفتمان تجددخواهي در گفت و گو با استاد دكتر ميرجلال الدين كزازي

نويسنده: مجيد بجنوردي


    
    عموماً شاهنامه را اثري مي دانند که در هر دوره و زماني، به فراخور آن روزگار به کار ايرانيان آمده و از وجود آن بهره ها برده اند؛ عصر تجددخواهي نيز از اين امر مستثني نيست، چراکه اين اثر به عنوان سرآمد آثار کلاسيک ايراني مورد عنايت متجددان دوران قاجار و اوايل پهلوي قرار گرفت و از مواد و مصالح آن در جهت پرداختن به تمدن نوين ايراني بهره برده شد؛ چنانچه پيدايش ايده دولت ملي مدرن و گذر از هويت قومي و ايلي و عشيره اي، زمينه توجه به زبان فارسي، سرگذشت و سرزمين مشترک (که مقوم هويت ايراني است) را پديد آورد و از قضا شاهنامه حکيم ابوالقاسم فردوسي همه اين عناصر هستي بخش يک ملت را يکجا در خود داشت؛ بي سبب نيست که متجدداني همچون ميرزافتحعلي آخوندزاده، ميرزاآقاخان کرماني، محمدعلي فروغي، سيدحسن تقي زاده، سيداحمد کسروي تبريزي، رضازاده شفق و... همگي از فردوسي به نيکي ياد کرده اند و از انديشه هاي مطرح در شاهنامه سود جسته اند. به مناسبت سالروز پرده برداري از تنديس فردوسي در ميدان فردوسي تهران در17 خرداد سال ۱۳۳۸ به سراغ دکتر ميرجلال الدين کزازي، شاهنامه پژوه، اديب و استاد برجسته دانشگاه رفتيم و نسبت شاهنامه فردوسي با گفتمان تجددخواهي را به بحث نشستيم که در ادامه مي خوانيد.
    
    بعضي تجدد را بر اساس نظريه ماکس وبر فرآورده خرد غربي مي دانند و بعضي ديگر آن را روندي جهاني که تحت تاثير هنجارهاي بومي رشد و باليده شده است؛ از آنجا که موضوع گفت و گو نقش شاهنامه در گفتمان تجددخواهي است، براي آغاز از تلقي خودتان درباره مدرنيته و تجدد بگوييد.
    اين پرسش پاسخي فراخ و درازدامان را در پي مي آورد؛ اما اگر بخواهم سخت کوتاه به اين پرسش پاسخ بدهم، مي توانم گفت که از ديد من «نوانديشي» يا «نوگرايي» پديده اي نيست که ما بتوانيم آن را به سرزميني يا فرهنگي باز بخوانيم؛ پديده اي فراگير، فرهنگي و اجتماعي است؛ نوانديشي راستين که بازتاب بروني و کردارينه و رفتار شناختي آن نوگرايي است، هنگامي براستي رخ مي دهد و مي توانيم آن را سودمند و کارساز بدانيم که پديده اي برجوشيده از فرهنگ و منش بومي هر کشور باشد؛ وگرنه نه تنها سودمند نخواهد بود، که خاستگاه و کانون آشفتگي و نابهنجاري و سرانجام تباهي خواهد شد.
    يکي از پرسمان هاي بنيادين در ايران روزگار ما يا ايران پس از مشروطيت از ديد من آن است که روشن رايان و فرهيختگان آنچنان در برابر فرهنگ باخترينه شيفته و دلباخته و از خود بيگانه شده بودند که انگاشتند نوگرايي همان است که مردمان باخترزمين بدان رسيده اند؛ اما از ديد من نوگرايي پديده اي است ناگزير و همگاني و جهاني.
    زيست، در نهان و نهاد خود نوگراست؛ فرهنگي مي تواند براستي نوانديش و نوگراي باشد که پويا و زايا و خودبنياد بشود تا به پرسش هاي نو پاسخ هاي نو بدهد؛ پايه نوگرايي، نوانديشي است و نوانديشي به ناچار بايد پديده اي بومي و برخاسته از فرهنگ، تاريخ و منش هر مردم باشد، بويژه اگر آن مردم پيشينه اي ديرينه و فرهنگي گرانسنگ و مَنشي آزموده در درازناي زمان داشته باشند.
    اشاره کرديد که نوانديشي بايد بر اساس اندوخته هاي يک فرهنگ باشد، يکي از اين اندوخته ها، فردوسي و شاهنامه است؛ سوال اينجاست که چرا هيچ شاعري به اندازه فردوسي در گفتمان جديد ايراني مورد توجه نيست و حتي بعضي شاعران همچون سعدي، بعضاً مورد نقد و بدگويي يا ايراد هم قرار گرفتند؟ (که مجموعه اين ايرادها در کتاب جدال با سعدي در عصر تجدد توسط دکتر کاميار عابدي جمع آوري شده است).
    اگر جز اين مي بود مي بايست مايه شگفتي مي شد؛ همين رخداد فرهنگي و انديشه اي و رويکرد نوگرايانه به شاهنامه خود نشانه اين است که فرهنگ ايراني در سرشت و ساختار گوهرين خود آن مايه ها و توانش هاي بايسته را دارد تا در راهي بيفتد که مي توانيم آن را راه ايراني بدانيم؛ به شيوه اي شايان، شاهنامه فردوسي، اين جايگاه برين و بي مانند را در روند نوانديشي و نوگرايي ايراني يافته است؛ اما چرا؟! اگر بخواهم پاسخي فراگير و پديدارشناختي به اين پرسش بدهم اين است که شاهنامه پديده اي فرهنگي، ادبي و انديشه اي است که در گونه خود بي همتاست؛ خواست من شگرفي شاهنامه از ديد هنري و زيبا شناختي نيست، گرچه از اين ديد هم سرآمد است؛ اما آنچه از شاهنامه در پويه فرهنگي و انديشه اي، سرچشمه و آبشخوري بي همتا ساخته اين ويژگي شاهنامه است که نامه فرهنگ و منش و انديشه ايراني است؛ هيچ شاهکار ادبي ديگري را نمي توانيم يافت که از اين ديد همسنگ و همتراز شاهنامه باشد؛ به افشره اي مي ماند که شما اگر اندکي از آن را به کار بگيريد مي توانيد با آن اندک، پهنه اي فرهنگي و منشي را پديد بياوريد. شاهکارهاي ديگر سخن پارسي گزارش و گسترشي است از آنچه به گونه گوهرين و برين در شاهنامه آورده و نهفته شده است.
    اما آنچه شايد در آفريده هاي سعدي مايه کژانديشي شده و کساني را واداشته که بينگارند سعدي گذشته گراست و انديشه اي فراخ ندارد و نيازهاي کنوني ايرانيان را نمي توان در سروده ها و نوشته هاي او يافت، يکي از ويژگي هاي سعدي است که او را از ديگر سخنوران ايراني جدا مي دارد؛ آن ويژگي همه سويگي و همه رويگي سعدي است؛ ما اين همه رويگي و همه سويگي را در گونه ها و کالبدهاي سخن او هم آشکارا مي بينيم؛ او هم غزل سرايي بزرگ است و هم چامه سرايي تواناست و هم بزرگ ترين شاهکار را در ادب اندرزين و آموختاري پارسي آفريده است که بوستان يا سعدي نامه باشد؛ هم بزرگ ترين شاهکار را در گونه اي از نگارش و نثر پارسي که آن را نثر هنري آهنگين مي ناميم پديد آورد؛ همين رنگارنگي در کالبد، گونه گونگي و رنگارنگي در اندرونه را پديد آورده است، زيرا همچنان از نگاهي فراخ، پيام، پيوندي ناگزير با پيکره دارد؛ شما نمي توانيد غزل شورانگيز بسراييد اما در آن غزل يکسره اندرز بدهيد! و انديشه هاي ژرف جهانشناختي را فراپيش بنهيد؛ غزل کالبدي در سخن پارسي است که به ناچار با دل و جهان درون و با آزمون هاي نهاني و شيفتگي در پيوند است؛ اما از سويي ديگر در چامه ها يا در بوستان با پيام هايي روبه رو هستيم که با اين پيکره ها همسازند؛ سخن ديگر اين است که سعدي با همه والايي که در سخنوري دارد نتوانسته است به آن ژرفاي گوهرين در فرهنگ و منش ايراني برسد که فردوسي بدان در شاهنامه رسيده است؛ اما به هر روي آموزه ها و انديشه هاي سعدي با هنجارها و ارزش هاي روزگار او يا روزگاري در تاريخ ايران در پيوند است؛ او به هر روي هنرمند و زيبايي آفرين است و از همين رو گاهي انديشه و اندرز و رهنمون خود را به ساختار هنري و زيباشناختي سخن بازبسته مي دارد؛ يکي از خرده هايي که به سعدي بويژه در گلستان مي گيرند اين است که گاهي در ديدگاه ها و انديشه هاي او ناسازي است؛ کمابيش اين ديدگاه درست است؛ اما آيا سعدي خود بر اين ناسازي آگاه نبوده است؟! مي انگارم که اگر پاسخي بدين پرسش بدهيم که گوياي ناآگاهي سعدي باشد هم بر او ستم روا داشته ايم هم بر خود؛ زيرا آشکار مي داريم که بدرستي با شيوه سخنوري سعدي آشنايي نداشته ايم؛ گلستان به هر روي آفريده اي هنري و زيبايي شناختي است، مي توانم گفت سروده اي است در پيکره سخن بي سامان و افشان که آن را نثر مي نامند؛ سعدي بسياري از ترفندها و شگردهاي سرايندگي را در اين نوشته به کار برده است؛ گاهي به همراه داستاني که در گلستان مي آورد بيتي يا بيت هايي مي سرايد يا جمله اي نغز و دلنشين مي افزايد که پيام آن با پيامي که در داستاني ديگر داده است همساز نيست. به هر روي آن خرد ديرياز و پايدار که خرد ايراني است در شاهنامه بازيافته است؛ و چون فردوسي خود يکي از نمايندگان اين خرد بوده توانسته کاري چنين باريک و دشوار را به انجام برساند.
    
    اتفاقاً خردگرايي يا اصالت عقل آدمي از جمله مواردي بود که در عصر تجدد مورد توجه قرار گرفت و به عبارت ديگر اين خردگرايي بخشي از جانمايه تجدد نيز به حساب مي آيد. سوال اينجاست که «خرد» مطرح شده در شاهنامه را مي توان همان «خرد» دوران تجدد در روزگار ما نام نهاد؟ آيا اهميت خرد در عصر تجدد زمينه توجه به شاهنامه و از سويي ديگر کم توجهي به شعراي عارف را پديد نياورد؟
    آن خردي که ما در شاهنامه مي بينيم که «گاهي» در انديشه هاي فردوسي هم بازمي تابد، همچنان از نگاهي فراخ، همان خردي است که نوانديشان هم در پي رسيدن بدان بودند؛ اينکه گفتم «گاهي»، به اين نکته بازمي گردد که شاهنامه سروده فردوسي است اما آيينه جهان بيني او به گونه فراخ نيست؛ فردوسي داستان ها را بازگفته است بي آنکه در پيکره اين داستان ها کمترين دگرگوني را روا بدارد؛ اما گاهي بيرون از داستان، در آغاز يا در ميانه و بيشتر در پايان، انديشه ها و ديدگاه هاي خود را با ما در ميان نهاده است؛ مرز ميان اين دو به گونه اي است که حتي خواننده اي که آشنايي ژرف يا حتي بسنده با شاهنامه ندارد هم مي تواند آن را بازشناسد. همچنين اگر ما در نوانديشي و نوگرايي به اينگونه خرد (خرد اين سري، اين جهاني يا خرد زيستي) نياز داريم، بهانه و دستاويزي نمي تواند بود که آنگونه ديگر خرد را خوار بداريم؛ اين کاري است که بويژه در روزگار ما کساني بدان دست يازيده اند و آيين هاي درويشي، دبستان هاي راز، سامانه هاي نهان گرايي ايراني را يکسره بيهوده و زيانبار و بازدارنده و مايه واماندگي دانسته اند! آيا مي توان بر آن بود که کساني مانند سنايي، عطار، مولانا مردماني پريش انديش بودند که ايرانيان را از پيشرفت و روشن رايي و فراخ انديشي باز مي داشتند؟! پيداست که پاسخ اين پرسش بي هيچ گمان «نه» است؛ اما اين خرد، خردي است که به کار زندگاني اين جهاني ما نمي آيد و خواست اين خردمندان هم به هيچ روي آن نبوده است که ما براي سامان دادن به اين گونه از زندگي خويش از آن خرد بهره ببريم؛ از همين روست که آن خرد، خردي است که همگان نه بدان راه مي توانند داشت و نه نياز. اما حتي در اين جهانبيني خردورانه ديگرسان که مي توانيم آن را جهانبيني و خرد آن سري يا مينوي بدانيم، آرمان و آماج، فرونهادن خرد و زندگاني اين جهاني نيست؛ رهرو راز هنگامي به فرجام رهوري خود مي رسد که از دل به سر باز آيد و از مينو به گيتي و گره از کارهاي فرو بسته ديگران بگشايد. اگر نوگرايي و نوانديشي بدين معناست که ما يکسره به تن و به نيازهاي آن بپردازيم اين نوانديشي و نوگرايي نيست؛ اين واپس گرايي است به آن زندگاني که نياکان بسيار ديرينه ما داشته اند! يعني به زندگي جانوري. امروزيان به گوشه خانقاه نشستن نياکان را خرده مي گيرند! درست است که روزگاري خانقاه نشيني روايي بسيار يافت، زيرا جامعه ايراني جامعه اي بود از هم گسيخته و پريشان؛ زماني بود که مغولان به ايران تاخته بودند و شهرها ويران بود و هزاران تن آواره و بي خانمان بودند؛ چون پيران درويش در چشم مردم ارج و ارزي بسيار داشتند و در کنار آنان خود را در آرامش مي ديدند گروه گروه به خانقاه ها راه جستند؛ اما اگر در آن زمان خانقاه نمي بود چه بر اين مردم مي رفت؟!
    
     برسيم به مفهوم دولت- ملت در شاهنامه که بنابر قول احمد کريمي حکاک در کتاب «طليعه تجدد در شعر فارسي» مفهوم در حال ظهور و تازه اي از ايران به عنوان يک ملت- دولت، مقتضي آن بود که فردوسي مورد تاييد همگاني قرار گيرد؛ از ديد شما مواد و مصالح شاهنامه چه خوراک فکري براي مفهوم دولت- ملت داشت؟
    چنين ديدگاهي شايد بر اين پايه استوار باشد که شاهنامه وارونه آنچه بسياري کسان با اين نامه گرامي بدرستي آشنا نيستند، نامه شاهان نيست؛ نامه مردمان و پهلوانان است؛ پهلوان چهره اي مردمي است به همان سان که همواره بوده و تا چند دهه پيش هم پهلوانان پناهگاه ستمديدگان و درماندگان بودند؛ شاهنامه، نامه پهلوانان و در پي آن نامه مردمان است؛ شما در هيچ سروده و نوشته اي پارسي چنين سخني را که در داستان رستم و سهراب آمده است، نمي توانيد يافت؛ هنگامي که کيکاووس به ناروا بر رستم خشم مي گيرد، رستم برافروخته از دربار او بيرون مي آيد و کيکاووس درمانده از طوس مي خواهد رستم را از بيرون رفتن بارگاه بازدارد؛ اما رستم پاسخ درشتي مي دهد و مي گويد: شاه کيست! طوس کدام است! و به خشم از بارگاه بيرون مي آيد؛ کاووس در پايان گودرز را مي فرستد تا به هر شيوه اي رستم را برگرداند؛ در آنجا پاره اي است که در گونه خود بي مانند است، مي گويد: «به نزديک اين شاه ديوانه رو»؛ اگر شاهنامه نامه شاهان مي بود چنين آميغي هرگز در آن راه نمي جست. اين است که شاهنامه، نامه مردم است و اگر شاهنامه، نامه مردم است پديده دولت- ملت خواه ناخواه در آن نهفته است.
    
    بسياري نيز از جمله ارنست رنان، تاريخ مشترک را از لوازم پديدآيي يک ملت عنوان مي کنند؛ از سويي ديگر تجدد با نوعي انقلاب علمي همراه بود که مفهوم علم تاريخ (اگر تاريخ را علم به حساب بياوريم) را هم دگرگون کرد؛ سوال اينجاست که تا چه ميزان شاهنامه فردوسي (که در ميان عامه مردم ايران به عنوان تاريخ شناخته مي شد) توانست با تاريخ نگاري جديد در جهت بازسازي هويت ايراني کنار بيايد؟
    شاهنامه، نامه اي تاريخي نيست؛ خداي را هزاران هزار سپاس که نامه اي تاريخي نيست! چون اگر کتابي تاريخي مي بود شاهنامه نمي شد! در همان روزگار که شاهنامه سروده مي شد کتاب هاي تاريخي هم نوشته مي شد؛ براي نمونه ابوالفضل بلعمي تاريخ بلعمي را مي نوشت يا کتاب مجمل التواريخ والقصص در تاريخ نوشته شد يا تاريخ يميني و...؛ اگر شاهنامه کتابي تاريخي مي بود در شمار اين کتاب ها جاي مي گرفت؛ نيازي هم نيست که تاريخ ايران بدان سان که تاريخ نگاران و باستان شناسان يافته اند در شاهنامه آورده شده باشد؛ ارزش شاهنامه در اين است که دفتري فراسوي تاريخ و زمان و جاي است؛ از همين رو انباره نيرو و توانش است؛ اگر کتابي تاريخي مي بود به فلان کس يا فلان زمان به ناچار بازبسته مي ماند و کران مند مي شد و تنها به کار پژوهندگان تاريخ مي آمد؛ اگر شاهنامه را همه ايرانيان مي شناسند و بسياري از مردم حتي در اين زمان، بخش هاي بسياري از آن را در ياد دارند و بر زبان مي رانند از آنجاست که شاهنامه کتابي تاريخي نيست.
    
    و از ديد شما از اين جهت است که در دوران جديد در جهت بازسازي هويت ايراني به کار مي آيد؟
    بي گمان همين است؛ اگر تاريخ مي بود دست بالا تاريخ بيهقي مي شد! اما تاريخ بيهقي را چند نفر از ايرانيان حتي به نام مي شناسند؟!
    
    برسيم به بحث کالبدي شاهنامه فردوسي؛ تا چه ميزان سره گويي و پارسي گويي که مورد علاقه بعضي روشنفکران متجدد بود و در نهايت تاسيس فرهنگستان در دوره پهلوي اول، زمينه توجه به شاهنامه را پديد آورد؟ همچنين مي دانيم که بعضي متون دساتيري که در نيمه اول سده 13 منتشر شد تاثير زيادي بر بازسازي هويت ايراني در دوره تجدد داشت و توجه را به ايران باستان معطوف کرد؛ سوال اينجاست که آيا توجه بيشتر به شاهنامه فردوسي براي بازسازي هويت باستاني ايران در ادامه توجه به متون دساتيري نبود؟
    پيدايي پديده اي پرسمان خيز مانند واژه هاي برساخته و بي پايه دساتيري که گمان مي رفت واژه هاي ناب ايراني و پارسي است، بازتابي بود از ايران گرايي و پارسي دوستي که خاستگاه آن بي هيچ گمان شاهنامه است؛ هر کس به ايران مي انديشد به ناچار هم به شاهنامه دلبسته است و هم مي کوشد از آن بهره ببرد تا ايران را بشناسد و به آن دو پرسش بنيادين ناگزير پاسخي سنجيده و ستوار بدهد که «ايران چيست و ايراني کيست؟» يکي از اين پاسخ ها زبان پارسي و پيوند آن با ايران و ايراني ماندن است؛ از همين روي در همان روزگار کساني بر اين پايه و انگيزه کوشيدند که به پالايش زبان دست بيابند اما چون دانش و آگاهي بسنده را نداشتند به بيراهه درافتادند؛ واژه هايي را در سروده ها و نوشته هايشان به کار بردند و به فرهنگ ها هم راه جست که پارسي و ايراني نبود! و واژه هايي پندارينه و برساخته بود! و از همين روي پايدار نماند. اما پارسي گرايي راستين و دانشورانه در روزگار سپسين پديد آمد زيرا دانش و آگاهي از زبان گسترش يافت. خواست من اين نيست که پارسي گرايي يکسره به بيراهه افتاد؛ سخن من در واژه هاي دساتيري است که برپايه دانش و آگاهي نبود اگرچه بازتابي از ايران گرايي و پارسي دوستي بود.
    
    استاد کمي جلوتر بياييم؛ علت توجه به شاهنامه در دوران پهلوي اول از ديد شما چه بود؟ آيا مي شود اين را تحت تاثير وضعيت سياسي ايران در اواخر دوران قاجار دانست که عملاً کشور از هم فروپاشيده بود و نياز به دستاويزي که نمايانگر وحدت ايرانيان باشد را در ميان دولتمردان و روشنفکران عصر پهلوي بيشتر کرد. در واقع از ديد شما هويت قومي و ايلي و عشيره اي (که عملاً ايران را در اواخر دوران قاجار پاره پاره کرده بود) زمينه ساز توجه به يک اثر وحدت بخش مثل شاهنامه را در ميان روشنفکران اين دوره پديد نياورد؟
    بي گمان چنين است؛ هر زمان و در هر برهه اي از تاريخ نوين ايران (خواست من ايران پس از اسلام است؛ يا ايران پس از شاهنامه) بخواهيد به نوانديشي و نو گرايي درست و به آيين و سودمند بگراييد به ناچار مي بايد پايه آن را بر شاهنامه بنهيد، زيرا شاهنامه ايراني ترين و ناب ترين آبشخور در شناخت راستين و سرشتين ايران است؛ اما سخن در چگونگي بهره بردن از شاهنامه است؛ اگر شاهنامه را از سرشت آن بگسليد (که سرشتي فرازماني و فراتاريخي است) و آن را به روزگاري ويژه در تاريخ ايران بازببنديد، شاهنامه کارکرد راستين خود را از دست خواهد داد و به متني وابسته و آوازه افکنانه فروخواهد کاست؛ اگر پادشاهي يا دولتمردي بخواهد از شاهنامه بهره سياسي ببرد، بهره اي که به فلان زمان يا فرمانران بازمي گردد، شاهنامه کتابي خواهد شد بي فروغ و ناکارآمد. گفتم هر زمان که کسي به ايران و فرهنگ ايراني از نگاهي فراگير به چيستي ايراني مي انديشد، به ناچار به شاهنامه خواهد انديشيد؛ اما اگر شاهنامه ابزار آوازه افکني سياسي بشود آنچنانکه فرنگيان آن را «پروپاگاندا» مي نامند، شاهنامه متني خواهد شد بي فروغ؛ اين ترفند هم کارساز نخواهد ماند؛ زيرا چنين بازي هايي با شاهنامه نمي توان کرد؛ هيچ ايراني براستي به آن آوازه افکني دل نمي دهد زيرا به شيوه اي سرشتماني يا غريزي مي داند که شاهنامه به هيچ کس يا به هيچ روزگاري وابسته نيست.
    
    عصر تجدد و توجه به شاهنامه مربوط به دوراني بود که استعمار در ايران بيداد مي کرد؛ به عنوان سوال آخر بفرماييد تا چه ميزان استعمار و سرخوردگي هاي ناشي از آن، روشنگران ايراني را به سوي حماسه ملي و از آن جمله شاهنامه فردوسي (که روايتگر شکوه ايران بود) کشاند؟
    جهان خوارگي کشورهاي نيرومند در ايران بدين گونه که ايران به کشوري وابسته و فرمانبردار دگرگون بشود هرگز نمودي آشکار نداشته است؛ گرچه بخش هايي از خاک ايران از آن گسستند اما ايران در برون همچنان جداسر مانده است؛ اما کشور ما به شيوه اي دروني و نهفته از جهانخوارگي کشورهاي نيرومند آسيب و زيان ديده است؛ پيداست هنگامي که ايراني دريابد که آن آغوش گشوده به سوي ديگران مايه خواري او خواهد شد و نشاني از وابستگي و ناچاري او در فرمانبرداري خواهد بود آغوشش را مي بندد و با بستن اين آغوش و به آهنگ بازسازي خويشتن، در پي تلاش براي ايراني ماندن دست در دامان شاهنامه مي گذارد. اين، گونه اي سنجه است و شما مي توانيد به ياري آن حتي اين روزگاران تاريخي را بخش بندي کنيد؛ هنگامي که ما بسيار به شاهنامه مي انديشيم اين گرايش مي تواند نشانه اي باشد از اينکه ايرانيان به گونه اي ناخودآگاهانه خود را در خطر ديده اند؛ اما ما در روزگاران چيرگي و توانمندي هم به شاهنامه مي گراييديم؛ شاهنامه را پادشاهان بزرگ در دربار خود مي شنيده اند و پيشه شاهنامه خواني که پيشه اي بسيار کهن است، هم در ميان مردم و هم در دربار شاهان روايي داشت؛ به هر ديدگاه هنگامي که شاهنامه کارکرد بسيار گسترده مردمي مي يابد، مي تواند نشانه اي باشد از اينکه ايرانيان خود را آماج تازش بيگانه ديده اند؛ تازشي فرهنگي يا هر گونه تازشي ديگر؛ چنانچه در جنگ ها نيز شاهنامه خوان ها، شاهنامه مي خواندند.
    
    شاهنامه؛ دفتري فراسوي تاريخ / نسبت شاهنامه فردوسي با گفتمان تجددخواهي در گفت و گو با استاد دکتر ميرجلال الدين کزازي
    


 روزنامه ايران، شماره 6800 به تاريخ 22/3/97، صفحه 15 (تاريخ)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 43 بار
    



آثار ديگري از "مجيد بجنوردي"

  محله سنگلج؛ آنچه بود، آنچه ماند / خاطرات طهران و محله سنگلج به روايت مرحوم اسماعيل دميرچي در آخرين گفت و گو با «ايران»
مجيد بجنوردي، ايران 22/6/97
مشاهده متن    
  مشروطه ؛ دروازه مدرنيته يا تجددگرايي وارونه؟ / نسبت و پيوندهاي مشروطيت با تجدد در گفت و گو با دكتر موسي غني نژاد
مجيد بجنوردي، ايران 21/5/97
مشاهده متن    
  قهرمان يا ضد قهرمان؟! / بررسي نقش خسرو روزبه و حزب توده در ترور محمد مسعود روزنامه نگار جنجالي دهه بيست
مجيد بجنوردي*، ايران 20/2/97
مشاهده متن    
  پدر تاريخ مطبوعات ايران / حيات علمي و اجتماعي مرحوم استاد محمداسماعيل رضواني در گفت و گو با هما رضواني
مجيد بجنوردي، ايران 11/2/97
مشاهده متن    
  نفت ملي ، كابوس استبداد / گفت و گو با خسرو سيف ، فعال سياسي در دوره مصدق
مجيد بجنوردي*، ايران 28/12/96
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه دانش كشاورزي و توليد پايدار
متن مطالب شماره 2 (پياپي 2802)، تابستان 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است