|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد97/4/14: تاريخ به ايران حسادت مي كند
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4249
پنج شنبه 15 آذر 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 4127 14/4/97 > صفحه 8 (هنر) > متن
 
      


گفت و گو 
تاريخ به ايران حسادت مي كند
گفت و گوي «اعتماد» با ايران درودي

نويسنده: نيوشا مزيدآبادي


    
    نخستين روز آخرين ماه بهار بود كه براي گفت وگو با ايران درودي عازم خانه اش شدم. هوا رو به گرمي مي رفت و من از فرط اضطراب، التهاب درونم صد چندان شده بود. پيش تر فقط «در فاصله دو نقطه...» را خوانده بودم و دل داده بودم به بندبند زندگينامه نگارنده اش. آن همه ادراك عرفاني ايران خانم از سرزمينم، قلب مرا كه مدتي بود قصد جلاي وطن داشتم، اندكي تسكين مي داد. نگاه رشك برانگيز او به مردم و سرزميني كه ساليانِ سال آبستن حوادث نيك و بد بوده برايم درس شده بود. مي دانستم در مقابل او نبايد از نااميدي حرف بزنم. در طول راه مدام سوالاتم را مرور مي كردم. مي خواستم از موزه بپرسم و بار زحمتي كه در اين سال ها براي به ثمر رساندن رويايش متحمل شده بود.
    مدتي بعد كه به خودم آمدم روبه روي تابلوي «سلطه بودن» ايستاده بودم. عظيم بود و با شكوه و هر رنگش شعري از شاملو را در سرم تداعي مي كرد. ايران درودي با روي خوش روبه رويم نشست و همه آن التهاب و اضطراب ها فروكش كرد. با هم گپ زديم. از موزه گفتيم و خاطرات زندگي اش، از «ايران» و همه سال هايي كه به عشق ملت و وطن رنگ روي بوم گذاشته. او در لابه لاي حرف هايش با دقتي مثال زدني امور روزمره اش را نيز پيگيري مي كرد: ايميل ها را پاسخ مي داد، بخش هايي از كتاب تازه اش را با ناشر چك مي كرد، مكتوبات مربوط به موزه را سر و سامان مي داد و غيره.
    همه امور با جزييات و كلياتش براي ايران درودي مهم و پر ارزش بود. صحبت ها كه به ناملايمتي مديران شهرداري مي رسيد حالش زير و رو مي شد. ترجيح مي داد كمتر از بد ايام بگويد و اين برايم درس بزرگي بود.
    ايران درودي تنها يك نقاش نيست. او راوي زمانه است. راوي با شكوه زمانه اي كه گاه از بد ايام ناديده اش مي گيريم. او را نه فقط در نقاشي ها كه در كلماتش بايد جست. در سكوتي كه بين تك تك واژه هايش نهفته است. در مهري كه از چشمانش خروشان مي شود و در طمانينه و وقارش وقتي از ايران مي گويد.

    
    

    
    گفت وگو را از موزه (بنياد) ايران درودي شروع كنيم كه بيش از دو سال پيگير راه اندازي آن بوديد. قطعا در اين مسير تلاش هاي زيادي كرديد كه به نظر مي رسد امروز به ثمر رسيده است. چشم اندازتان براي شروع كار و آينده موزه چيست؟
    بايد ديد اصلا براي شروع آينده اي دارم؟ خيلي دير كردند. خيلي. فقط يك امضا كم داشت. فقط يكي كه آن هم آقاي قاليباف به اشتباه شخصي امضا كرده بود. بعد هم كه از سمتش بركنار شد و من ماندم و شهردار تازه. البته آقاي نجفي از شاگردان من در دانشگاه شريف بودند و بسيار دوست شان داشتم. جوان كه بودم دانشجويان شريف به رييس دانشگاه گفته بودند چون در رشته هاي صنعتي درس مي خوانند از هنر غافل شده اند: آنها پيشنهاد داده بودند من در دانشگاه «تاريخ هنر» تدريس كنم. آن دوران در تلويزيون ملي برنامه «تاريخ و شناسايي هنر» را اجرا مي كردم. خاطرم هست رييس دانشگاه (دكتر نصر) به همراه معاونش (دكتر رياحي) به ديدنم آمد و از من دعوت به همكاري كرد. خوشحال شدم. كارم به ثمر رسيده بود و حالا با دانشجويان دانشگاه شريف سر و كار داشتم. از تلويزيون استعفا و شروع به تدريس كردم. براي بخش ادبيات هم احمد شاملو را معرفي كردم. يك بخش فرهنگي- هنري در دانشگاه شريف راه اندازي كرديم. اين اولين باري بود كه مجبور شدم كتاب هاي تاريخ هنر را بخوانم. اين بار نه براي اينكه به فرهنگ خودم اضافه كنم بلكه براي تدريس. بايد مي دانستم چه چيزي را مي خواهم به دانشجويان بياموزم. براي هر كلاسي كه داشتم مجبور شدم به كتاب هاي گذشته رجوع كنم. هيچ وقت كتاب ها را براي اينكه بگويم بلدم، نخوانده ام. در صورتي كه اكثر آدم ها همين كار را مي كنند. براي من مهم نيست ديگران چه قضاوتي مي كنند، مهم چيزهايي است كه خوانده ام. چيزهايي كه امروزه چشم من را تربيت كرده است.
    
    داشتيد مي گفتيد آقاي نجفي در دانشگاه شريف دانشجوي شما بودند و كارتان را از طريق ايشان پيگيري كرديد...
    بله، آقاي علي مرادخاني (معاون سابق وزير ارشاد) از ميراث فرهنگي برايم وقت گرفته بود كه به اتفاق هم رفتيم. آنجا آقاي نجفي گفت من را مي شناسيد؟ گفتم خير. گفت چطور نمي شناسيد؟ شما استاد من در دانشگاه شريف بوديد و در برگزاري يكي از نمايشگاه هاي تان به شما كمك كردم. طبيعي بود در خاطرم نمانده باشد. موضوع به ٢٢ سال پيش برمي گشت. ايشان در آن جلسه پيشنهادات قابل توجهي مطرح كردند. من مي خواستم از ميراث فرهنگي زميني را خريداري كنم تا ديگر دردسري با شهرداري نداشته باشم اما شهرداري كارم را به تاخير انداخت. اگر ٨ ماه پيش اين كار انجام شده بود اينقدر ضرر نمي كردم. من براي پرداخت هزينه ها دلار را به قيمت هزار تومان فروختم در حالي كه الان نزديك ٨ هزار تومان شده است. حالا تصور كنيد چقدر بودجه من در اين بين كم شده است. باز هم بايد ديد چه پيش مي آيد!
    
    شما هميشه موقعيت زندگي خارج از ايران را داشته ايد كما اينكه سال ها هم در اروپا و امريكا زندگي كرديد اما با همه دشواري ها به ايران برگشتيد تا با مردم تعامل مستقيم داشته باشيد. در كل وطن دوستي يكي از مشخصه هاي بارز شماست. اين حس از كجا نشات مي گيرد؟
    اسم من يكي از افتخاراتم است. پدر من مرد بسيار ميهن پرستي بود. اصولا ما خراساني ها به دليل وجود فردوسي و شاهنامه اش، بيش از ساير شهر هاي ايران، به شعر و ادبيات اهميت مي دهيم. چنان كه هنوز هم سنت نقالي در خراسان رايج است. مردم اشعار فردوسي و داستان هاي او را به شكل نمايش اجرا مي كنند. به خاطر دارم زمان جنگ جهاني دوم وقتي به مرز ايران رسيديم، پدرم به راننده گفت ماشين را نگه دار. ٥ سالم بود. پدر پياده شد و هنوز هم حرف هايش در خاطرم مانده است.
    
    

    
    و اين حرف ها چه بود؟
    پدرم گفت ديگر تركت نمي كنم. او با آنكه زبان آلماني و روسي خوب مي دانست و اين امكان را داشت كه در اروپا تجارتش را دنبال كند اما به ايران بازگشت. اين كارش روي من (كه آن زمان بچه اي بيش نبودم) تاثير زيادي گذاشت. وقتي هم براي اولين بار به آرامگاه فردوسي رفتيم با لحن محكمي گفت: «مودب راه برو!» اين اخلاق او در من تاثير گذار بود. زمينه آرمان هاي آدمي در كودكي اش پايه گذاري مي شود. من هم از پدرم ياد گرفتم كه هويت و مليتم را حفظ كنم. به همين دليل هم هويت ايراني موضوع اصلي نقاشي ها و دستمايه كار من شد. به خاطر دارم در افتتاحيه نمايشگاهم در سازمان ملل، جمله اي گفتم كه در كتاب خاطراتم (در فاصله دو نقطه) نيز ذكر شده است: در باور من نقاشي هنري است كه هويت و مليت نقاش را هويدا مي كند. من به مليتي كه در آثارم پديدار است، افتخار مي كنم. در پايان هم گفتم: لحظه اي در برابر خودم زني را ديدم كه آرزو داشتم باشم اما اين چند ثانيه بيشتر طول نكشيد. بله: من انسان هدف مندي هستم و برايم مهم است فرزند خلفي براي وطنم باشم. حالا هم كه مي بينيد چطور دارم همه جانبه تلاش مي كنم. جالب است كه اين تلاش براي امروز و ديروز نيست.
    وقتي تابلوي نفت من (كه احمد شاملو نام آن را «رگ هاي زمين، رگ هاي ما» گذاشت) در نشريات معتبر دنيا و در تيراژ ميليوني چاپ شد، با خودم گفتم من در اين مملكت ماندگارم پس بهترين آثارم را نمي فروشم. نمي فروشم تا باشد براي ملت ايران. براي من مهم است كه آثارم در ايران بماند. دقيقا ٤٧ سال است كه تابلوهايم را به اين منظور حفظ كرده ام. حالا ١٩٥ اثر دارم كه تاكنون آنها را محضري به ملت ايران اهدا كرده ام و هزينه ساختمان موزه را از محل فروش منزلم در پاريس تامين كرده ام.
    
    به هر حال فروش اثر هنري هم مي تواند يك هدف باشد. كما اينكه امروزه هدف اكثر هنرمندان همين است. در مورد شما شايد به اين خاطر بوده كه براي گذران زندگي به فروش آثارتان احتياج نداشتيد...
    اين طور نبوده كه من از نظر مادي به فروش آثارم احتياج نداشته باشم. من از ١٧ سالگي روي پاي خودم ايستادم و از نظر مالي به خانواده وابسته نبودم. در همان ١٧ سالگي كارم را در روزنامه كيهان شروع كردم. همه اين مسائل دست به دست هم داد تا از من موجودي را ساخت كه امروز در مقابل شما نشسته است.
    
    به جنگ جهاني دوم اشاره كرديد و بازگشت به ايران. چيزي از آن دوران در خاطرتان مانده است؟
    بسيار دقيق. انگار همين امروز اتفاق افتاده است: پناهگاه هايي كه در آن پنهان مي شديم و سفري كه در آتش و خون گذرانديم تا به ايران برسيم. قطار ما از درون آتش مي گذشت و پشت سرمان مدام بمب منفجر مي شد. به ايران كه آمديم آلماني زبان ها را مي گرفتند. مادر ما هم زيبا و بلوند بود. من و خواهرم فارسي بلد نبوديم. به همين دليل در دهكده «شانديز» مشهد پناهنده شديم. آنجا زن باغبان از شب اول قبر گفت و آنچنان من را ترساند كه هنوز شب ها با چراغ روشن مي خوابم. هرچند خيلي از آن حس ها تلطيف شده اما هنوز هم اندكي در من باقي مانده است. وقتي به تهران آمديم همه معتقد بودند من عقب مانده ام. چون همه چيز را مات و مبهوت نگاه مي كردم. عكس العمل به خصوصي نداشتم. من هميشه خودم را يكي از قربانيان جنگ جهاني دوم مي دانم. سرنوشت عجيب و پيچيده اي دارم. اين اتفاقات در زندگي هر كسي نمي افتد.
    
    

    
    يكي از مهم ترين ويژگي هاي نقاشي هاي شما استفاده از المان هاي ايراني مثل تخت جمشيد است. در همه اين آثار شما ايران را با شكوه و جلال وصف ناشدني به تصوير مي كشيد. شكوهي كه تا حدي هم اساطيري است. آيا هنوز هم ايران را همان قدر شكوهمند مي بينيد؟
    امروزه ايران به دليل دغدغه هاي مختلفش تاريخ را از ياد برده است. تاريخ ايران باستان نشان مي دهد ما جزو نخستين سرزمين هايي بوده ايم كه از ٧ هزار سال پيش به خداي يگانه اعتقاد داشته است. اسنادش هم در مفرق هاي ما موجود است. ملت ايران همواره به سرزمينش عشق داشته تا جايي كه حتي عرفان هم در ايران باستان بروز كرده است. من هم به عنوان يك ايراني حقيقتا به عرفان مملكتم وابسته ام. براي من بعد از فردوسي، مولانا و عطار (شعراي بزرگ اهل عرفان) بسيار مهم هستند. نور موجود در آثارم نيز برخاسته از همين عرفان است. من هنوز هم ايران را باشكوه مي بينم. متاسفانه اين سوال وقتي پيش مي آيد كه حافظه تاريخي مان را از دست داده باشيم. من حافظه تاريخي ام را از دست نداده ام. ما فراموش كرده ايم كه ٢٥٠٠ سال پيش، منشور حقوق بشر را نوشته ايم. موضوعي كه هنوز هم هيچ كشوري نتوانسته آن را عملي كند. اما به نظر من تاريخ به ما ايرانيان حسادت كرده. طبيعي است ما از هجوم اعراب به ايران و سوزاندن كتابخانه هاي مان كينه به دل داشته باشيم اما وقتي اسكندر مقدوني به ايران حمله كرد، اگرچه تخت جمشيد را سوزاند اما دستور داد كتاب ها را به آتن بفرستند. گنجينه ما را به آتن فرستاده و ترجمه شد. امروز يونان مهد فرهنگ و تمدن جهان است آن هم با تمدن ما. اما من باور ندارم كه ملت ما تاريخ گذشته اش را از ياد برده باشد چون هميشه برخورد من با ملت به واسطه همين هويت تاريخي بوده است. امروزه نسل جوانِ سوخته بيش از دوران ما به هويت شان اهميت مي دهند.
    
    خود شما هم در جواني همين قدر اهميت مي داديد. خاطرم هست در كتاب «در فاصله دو نقطه» به حضورتان در تلويزيون ملي به طور مختصر پرداخته ايد. بد نيست حالا كمي دقيق تر در اين باره صحبت كنيم... چطور به تلويزيون پيوستيد و برنامه هاي شما بيشتر حول چه محورهايي بود؟
    من از همان ابتداي كار مي خواستم فرهنگ نقاشي نو را به مردم ايران معرفي كنم و با همين هدف وارد تلويزيون ملي شدم. پيش از آن در تلويزيون خصوصي برنامه «شعله هاي جاويدان» را راجع به هنر ايران ساختم. اما از آنجا كه تسلط كافي در برنامه سازي نداشتم فقط تصاوير را با متن هايي كه خودم نوشته بودم به مردم نشان مي دادم. ولي بعدا صلاح دانستم در انستيتو «آر سي ال» نيويورك، سينما و تلويزيون بخوانم تا بتوانم برنامه سازي كنم. پيش از آنكه به ايران برگردم در سال ١٣٤٦ از تلويزيون ملي درخواست استخدام كردم. همان روز اولي كه به ايران آمدم رفتم تلويزيون. آن زمان سيستم تلويزيون ايران از فرانسه آمده بود در صورتي كه من با سيستم امريكايي كار كرده بودم.
    من به عنوان يك نقاش هدفم بالا بردن و شناساندن فرهنگ نقاشي در ايران بوده و هست و خواهد بود. اين هنر را خيلي خوب مي شناسم، در ٤ رشته مختلف تحصيل كرده ام و چشمم برخلاف نقاشان پيشين، خيلي خوب تربيت شده است. البته آنها هم گناهي نداشتند چون ما - نه در مجسمه سازي و نه در نقاشي- پيشينه قابل توجهي نداريم. زماني كه من كارم را در تلويزيون ايران شروع كردم تعداد نقاشان بين ٦٠-٤٦ نفر بود كه اصلا قابل مقايسه با امروز نيست. حالا خوشحالم اين همه مجله تخصصي راجع به هنر در ايران منتشر مي شود و تعداد نقاشان و مجسمه سازان ايراني افزايش يافته است.
    
    اين برنامه ها هفتگي بود يا روزانه؟
    من در هفته سه برنامه ثابت داشتم. يكي درباره شناسايي هنر و ديگري «ديدار» كه در تلويزيون ايران آرشيو قابل توجهي را به خود اختصاص داده است.
    
    «ديدار» گفت وگو محور بود؟
    بله. با واحد سيار تلويزيون سراغ هنرمندان مختلف (در همه زمينه ها) مي رفتم و خودم هم كارگرداني مي كردم. در كل انسان با جراتي هستم و هميشه سعي مي كنم از كسي تقليد نكنم. مي خواهم كاري را كه دوست دارم، انجام دهم و جرات شروع كردنش را- حتي اگر اشتباه باشد- دارم. چون معتقدم اشتباهات بعد از مدتي برطرف خواهند شد. «ديدار» آرشيوي از گفت وگو با نويسنده ها و شعراي بزرگ ايران بود كه متاسفانه خيلي ساده لوحانه تهيه كنندگي آن را به دو نفر دادند. همان روز استعفا كردم و سه ماه طول كشيد تا دوباره به تلويزيون برگردم. بعد از مدتي هم كارم در دانشگاه شريف شروع شد اما تدريس هيچ وقت كار من نبود.
    
    كما اينكه هيچ وقت هم شاگردي در زمينه نقاشي تربيت نكرديد...
    نه هرگز. چون موقع تدريس مدام مجبور مي شويد يك موضوع را تكرار كنيد. كار من اصلا تكرار نيست. تكرار برايم وقت تلف كردن است. آموزنده نيست. شايد يك زماني تدريس جزو هدف هايم بود اما هميشه تصور مي كردم از طريق تلويزيون يا نمايشگاه نقاشي مي توانم هنر را به مردم آموزش دهم. اين اصلا شوخي نيست كه تا امروز ٦٤ نمايشگاه فردي و بيش از ٢٥٠ نمايشگاه گروهي برگزار كرده باشي! من سالانه حداقل در ٣٠-٢٠ نمايشگاه (داخلي و خارجي) شركت مي كنم. در كل آدم فعالي هستم. اين فقط يك ادعا نيست. من تنها نقاشي هستم كه در شهرستان هاي ايران هم نمايشگاه برگزار كرده. بي خود نيست كه يك باره اين طور از هم گسيخته شده ام. خيلي كار كردم و هنوز هم به همان شدت ادامه مي دهم.
    
    يكي از اتفاقات مهم زندگي شما ديدار با نقاشان و نويسندگان بزرگ دنيا است. شما از نزديك با كوكتو و سالوادور دالي در ارتباط بوديد. اين رابطه چطور شكل گرفت؟
    وقتي دوره نقاشي را در فرانسه به پايان رساندم بار ديگر به اروپا برگشتم تا دوران تازه اي را در يادگيري ام آغاز كنم: دوره تحقيق و آشنايي با سبك هاي مختلف نقاشي و ديدار با هنرمندان بزرگ دنيا. موفق شدم نويسندگان و نقاشان بزرگي مثل آندره مالرو، سالوادور دالي و ژان كوكتو را از نزديك ببينم. مصاحبه ام با مالرو در مجله «لوپوئن» فرانسه به چاپ رسيد. من هرگز نقاش بومي نبوده ام.
    
    شايد يكي از وجوه تمايز آثار شما با ساير نقاشان ايراني همين باشد. شما با اينكه از المان هاي ايراني استفاده مي كنيد اما در تكنيك نقاشي رو به سوي غرب داريد. در صورتي كه مثلا نقاشي مثل پرويز كلانتري هم متريال مورد استفاده اش و هم نوع نگاهش كاملا ايراني است.
    تكنيك هاي نقاشي، ايراني و فرنگي ندارد. وسيله كار من غربي است اما انديشه و نوع نگاهم كاملا ايراني است. من فقط از اين تكنيك ها استفاده مي كنم. پرويز كلانتري هم چون مناظر ايران را مي كشيد و حس كاه گل را تداعي مي كرد طبيعتا هنرش ايراني است اما معتقدم يك نقاش با حفظ هويت ملي اش بايد در عرصه جهاني وارد شود. امروزه هنر با پيشرفت تكنولوژي و فضاي مجازي ديگر مختص يك كشور نيست و همه اين امكان را دارند كه فرهنگ يكديگر را درك كنند. به همين دليل هنرمندان ما بايد نقاشي را به مثابه امري جهاني نگاه كنند.
    
    به نظرتان چقدر در معرفي نقاشي ايران به جهانيان موفق بوده ايم؟
    عمر نقاشي ايران در مقايسه با غرب (كه به ٢٠٠٠ سال پيش برمي گردد) بسيار كوتاه است. ما هنوز خيلي با آنها فاصله داريم. در مورد خودم فكر مي كنم تا حدي مساله شانس هم مطرح بود. من در موزه مكزيك نمايشگاه برگزار كردم. شما هنرمندي را سراغ داريد كه اين كار را كرده باشد؟ من هر جاي دنيا كه مي شد، نمايشگاه گذاشتم مگر در كره ماه كه هنوز نشده و فكر نمي كنم ديگر بتوانم بروم! فقط تحصيل در خارج از ايران مطرح نيست. داشتنِ هدف، برخورد انسان با جهان را متفاوت مي كند. من اين شانس را داشتم كه موقعيت هاي عجيبي برايم به وجود آيد. مثلا همان اثر «نفت» در مطبوعات مختلف دنيا چاپ شد. غير از اين من جرات انجام برخي كارها را داشتم: مثل برگزاري موزه در مكزيك.
    هنر هم جرات مي خواهد هم جسارت، هم توانايي و پشتكار و صداقت. شايد كلمه درستش «ظرفيت» باشد. من اين «ظرفيت» را داشتم. ولي آن چيزي كه بيش از همه برايم ارزشمند بوده، ملت ايران است. من پاداشم را از ملت گرفتم و خوشحالم كه محبوبيت عجيبي بين نسل جوان دارم. هر چند در سال هاي ابتدايي كارم زياد صدمه ديدم.
    
    صدمه از آدم ها؟
    بله. از حسادت آدم ها و كارشكني هاي شان كه هنوز هم بي رحمانه ادامه دارد. ولي مردم من را دوست دارند. حالا نمي دانم چطور ملتي كه سابقه نقاشي ندارد، مي تواند به يك نقاش اين همه علاقه نشان دهد! فكر مي كنم بخشي از اين علاقه به خاطر كتاب «در فاصله دو نقطه» است كه تا امروز به چاپ بيستم رسيده. از اين بابت به خودم مي بالم.
    
    شما غير از اينكه به قول خودتان در كارتان ظرفيت داشتيد هيچ وقت هم از جنبش هاي هنري رايج در ايران پيروي نكرديد. مثلا در دهه ٥٠ بسياري از نقاشان ايراني تحت تاثير هنر غرب (خصوصا امريكا) سراغ مكاتب مختلف مثل مينيماليست يا استفاده از متريال هاي متفاوت رفتند: متريال هايي مثل كاه گل، گل، شيشه، چوب و غيره. اما شما به همان سبك و سياق به كارتان ادامه داديد. چرا هيچ وقت سراغ اين جريانات نرفتيد؟
    نمي دانم. من در نقاشي كارم را با رنگ روغن شروع كردم و فقط دو اثر با رنگ اكريليك دارم.
    
    گفتيد جسارت و جرات انجام كارهاي تازه را داريد. هيچ پيش آمده كه مسير تازه اي را تجربه كنيد؟
    اساسا سراغ چيزهايي كه به آنها اعتقاد ندارم، نمي روم. من رنگ روغن را جنسيت شريف و پاكيزه اي براي كار مي دانم و با آن راحت ترم. سبك هاي نقاشي هم بيشتر از منظر انديشه برايم تاثيرگذار بوده اند و نه تكنيك. من با عرفان شروع كردم و با همان هم زندگي ام را تمام خواهم كرد. عرفان ايراني در زندگي ام جايگاه اصلي را دارد. معتقدم تكنيك هايي مثل ميني ماليسم به درد عرفان نمي خورد.
    
    ياد شعري كه شاملو براي شما نوشته بود افتادم: «تنها يك سخن، در ميانه نبود: آزادي! ما نگفتيم. تو تصويرش كن». حتي آزادي اي را كه شاملو (رفيق دوران جواني تان) گفته بود را هم تصوير نكرديد...
    من هيچ وقت آزادي را تصوير نكردم. من دنياي خودم را تصوير كردم. آزادي را كه نمي شود تصوير كرد. فقط در كار، انسان آزاده اي هستم. احمد نقاشي هاي من را خيلي دوست داشت و معمولا اسم كارهايم را او انتخاب مي كرد. [اثري را روي ديوار نشان مي دهد] اسم اين كار را گذاشته بود «سلطه بودن». آن ديگري « از اينگونه رُستن». از كلمه ها پيداست كه شاملو آنها را گفته است.
    
    آشنايي تان با احمد شاملو به چه سالي برمي گشت؟
    ما در سال ١٣٣٩ در روزنامه كيهان با هم آشنا شديم. با هم كار مي كرديم. سال هاي بعد هم در تلويزيون با هم همكار شديم. يك روز احمد و آيدا به منزل من آمدند و دوستي ما از همان جا شروع شد. من به عنوان شاعر، احمد و شعرهايش را بسيار دوست داشتم. بعضي از شعرهايش را بسيار تحسين مي كنم. «در آستانه» را بسيار دوست دارم خصوصا آنجا كه از هيات پر شكوه انسان سخن مي گويد. احمد در زندگي روزمره اش آدم معمولي اي بود. حرف هاي قلنبه سلمبه نمي زد. اگر كسي او را مي ديد باورش نمي شد همان كسي است كه مي گويد: آينه اي در برابر آينه ات مي گذارم تا از تو ابديتي بسازم.
    
    هيچ وقت در تصوير كردن احساسات تان از شعرهاي شاملو وام گرفتيد؟
    من فضاهاي شعر شاملو و كلمات فاخرش را بسيار دوست دارم. اتفاقا همين شعر «باغ آيينه» فضايي كاملا لايتناهي دارد. در كتاب «در فاصله دو نقطه» خيلي كوتاه نوشته ام كه شاملو در شعر، بسيار پرشكوه ظاهر مي شود. يادم مي آيد وقتي كتابم را برايش بردم از خواندن آن بخش مثل يك بچه خوشحال شد. آن قدر كه فروتن بود. شاملو براي من كيمياگر واژه ها است. تشبيهات او فاخر و ناب است. براي فهم شعرهايش بايد خيلي سواد داشت.
    
    خانم درودي آثار شما به لحاظ محتوا و استفاده از رنگ به دوره هاي مختلفي تقسيم مي شود. اگر قرار باشد خودتان اين آثار را دسته بندي كنيد به چند دوره تاريخي تقسيم شان مي كنيد؟
    دوره اولي كه كارم را شروع كردم نور در آثارم نبود. در دوره دوم نور در كارها بروز كرد و دوره سوم همه چيز يخ زد. اين دوره يخبندان با نور همراه بود اما حتي آسمان هم يخ بست. بالطبع نوع نگاهم به زندگي با اتفاقاتي كه در وطنم رخ داد، عوض شد. نمي توانم زياد درباره اين دوره يخبندان توضيح دهم. همه چيز بعد از من مشخص خواهد شد اما فقط مي توانم بگويم اين يخبندان هنوز هم ادامه دارد.
    
    و در ميان اين يخبندان، روستايي است كه در بعضي آثارتان از دور هويداست و در بعضي ديگر نزديك تر است. آيا اين روستا براي شما يك مكان آرماني است؟ و آيا اين يخبندان كه از دهه ٦٠ به كارهاي تان وارد شد به فقدان پدر و همسرتان برمي گردد؟
    نه به خصوص. شهري كه آسمانش يخ مي بندد حتما آرماني نيست. ولي من وقتي نقاشي مي كنم به اين فكر نمي كنم كه مي خواهم چه چيزي بكشم. من سوژه هايم را انتخاب نمي كنم. حتي وقتي تابلوهاي بزرگم را شروع مي كنم، نمي دانم در نهايت چه خواهد شد. اما سعي مي كنم هويت ايراني و طرز تفكرم را در آثارم حفظ كنم. به جد به اين موضوع وفادارم. نه اينكه از خودم تقليد كرده باشم: من اينطور فكر مي كنم و به آن اعتقاد دارم. من مرگ پدرم را به شكل دروازه اي كشيدم كه آدمي از آن عبور مي كند. رنگ ها در آن اثر سرد نيستند. آفتاب عجيبي هم در مغربش غروب مي كند. من غم ها را سرد نمي بينم يا حداقل بايد بگويم سرد تصوير نمي كنم. نقاشي من هميشه پر از عشق است حتي وقتي دارم فاجعه اي را به تصوير مي كشم.
    
    شايد مثل عباس كيارستمي كه همين نگاه را به زندگي داشت چنانكه در فيلم «زندگي و ديگر هيچ» از دل ويراني زلزله، زندگي را بيرون كشيد.
    شخصيت كيارستمي را دوست داشته و دارم. از فقدانش هم بسيار متاثر شدم. انگار كه يكي از نزديكانم را از دست داده باشم. البته مراوده چنداني با هم نداشتيم. من هرگز به خانه اش نرفته بودم اما او با گل هاي زيبا به ديدن من مي آمد. عشق به انسان و زندگي در هر دوي ما مشترك بود. اساسا هنرمند بايد دو عنصر داشته باشد: اولي جرات است كه به نظرم تعريف ديگر هنر است و دومي عشق. هر دوي اينها خصوصيات اصلي هنر هستند. اگر كسي آنها را نداشته باشد هنرمند نمي شود. در مورد من (به اين دو) جسارت را هم اضافه كنيد.
    
    و البته به عنوان يك هنرمندِ زن، داشتن جسارت در جامعه اي كه پيشينه مردسالاري دارد هم كار دشواري است.
    هيچگاه در زندگي حرفه اي به عقب نرفتم. هيچ وقت متوقف نشدم. هيچ وقت خودم را تكرار نكردم. امكان ندارد دو تابلو از من ببينيد كه به هم شبيه باشند. ممكن است حس شان شبيه باشد ولي كليت شان يكسان نيست.
    
    از بين هنرمندان هم دوره تان با چه كساني بيشتر مراوده داشتيد؟
    مرحوم ناصر عصار و منوچهر يكتايي. كارهاي ابوالقاسم سعيدي را هم خيلي دوست داشتم. ما با هم در مدرسه «بوزار» همكلاس بوديم و اگر او نبود نمي توانستم در «بوزار» تحصيل كنم. دانشجويان اين مدرسه خيلي خاص و متفاوت بودند. غير از اينها فرامرز پيلارام و سهراب سپهري هم از دوستان نزديكم بودند. سهراب يك درويش واقعي بود. اوايل اصلا نمي دانستم شاعر است ولي بعدها كه «هشت كتاب» را خواندم ديوانه وار شعرهايش را دوست داشتم.
    
    
    

    
    اسم من يكي از افتخاراتم است. پدر من مرد بسيار ميهن پرستي بود. اصولا ما خراساني ها به دليل وجود فردوسي و شاهنامه اش، بيش از ساير شهر هاي ايران، به شعر و ادبيات اهميت مي دهيم.
    وقتي تابلوي نفت من در نشريات معتبر دنيا و در تيراژ ميليوني چاپ شد، با خودم گفتم من در اين مملكت ماندگارم پس بهترين آثارم را نمي فروشم. نمي فروشم تا باشد براي ملت ايران. براي من مهم است كه آثارم در ايران بماند. دقيقا ٤٧ سال است كه تابلوهايم را به اين منظور حفظ كرده ام. حالا ١٩٥ اثر دارم كه مي خواهم آنها را به مردم ايران ببخشم.
    امروزه ايران به دليل دغدغه هاي مختلفش تاريخ را از ياد برده است. تاريخ ايران باستان نشان مي دهد ما جزو نخستين سرزمين هايي بوده ايم كه از ٧ هزار سال پيش به خداي يگانه اعتقاد داشته است. من هم به عنوان يك ايراني حقيقتا به عرفان مملكتم وابسته ام. نور موجود در آثارم نيز برخاسته از همين عرفان است. من هنوز هم ايران را باشكوه مي بينم.

    
    
    پيش ازتو
    صورتگران
    بسيار
    از آميزه ي برگ ها
    آهوان برآوردند:
    يا در خطوط كوه پايه يي
    رمه يي
    كه شبان اش
    در كج و كوجِ ابر و ستيغِ كوه
    نهان است:
    يا به سيري و سادگي
    در جنگلِ پُرنگارِ مه آلود
    گوزني را گرسنه
    كه ماغ مي كشد.
    تو خطوطِ شباهت را تصوير كن:
    آه و آهن و آهك زنده
    دود و دروغ و درد را. -
    كه خاموشي
    تقواي ما نيست.
    
    احمد شاملو

    
    گفت و گو: تاريخ به ايران حسادت مي كند / گفت و گوي «اعتماد» با ايران درودي
    


 روزنامه اعتماد، شماره 4127 به تاريخ 14/4/97، صفحه 8 (هنر)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 136 بار
    



آثار ديگري از "نيوشا مزيدآبادي"

  غياب از مقام حضور / گفت و گو با آنيا لخنر، نوازنده ويلنسل اهل آلمان
نيوشا مزيدآبادي، اعتماد 20/6/97
مشاهده متن    
  اكسير ناب و مطلق موسيقي / مروري اجمالي بر شب هاي فستيوال Show Of Hands
نيوشا مزيدآبادي، اعتماد 17/6/97
مشاهده متن    
  اي كاش جهانيان ايران را مي ديدند / گفت و گو با كلاوس گِزينگ، نوازنده سازهاي بادي
نيوشا مزيدآبادي، اعتماد 13/6/97
مشاهده متن    
  از «من بهارم تو زمين» تا «هر بار اين در و...» / مرور اجمالي بر ربع قرن استفاده صداوسيما از موسيقي پاپ در گفت و گو با ساعد باقري، قاسم افشار، خشايار اعتمادي و سامان احتشامي
نيوشا مزيدآبادي، اعتماد 6/6/97
مشاهده متن    
  درِ اين حصار بشكن... / گفت و گو با سيامك آقايي درباره كنسرت «يورش»
نيوشا مزيدآبادي، اعتماد 30/5/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
Global Analysis and Discrete Mathematics
شماره 1 (پياپي 5)
 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است