|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد97/4/21: قتل هم شد جرم؟
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4140
يكشنبه سي و يكم تير ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 4132 21/4/97 > صفحه 10 (كتاب) > متن
 
      


نقد ادبي 
قتل هم شد جرم؟
نگاهي به رمان «بندِ محكومين» نوشته كيهان خانجاني

نويسنده: شراره شريعت زاده


    
    قصه ها در بندند. دربندِ فكر و ذهن ما آدم ها. فرقي نمي كند من باشم، تو يا او. آدمش خلاف باشد يا پاك. همه مان قصه اي داريم شنيدني. به لحن و زبانِ خود. از همان ها كه روزي هزاربار از اول تا آخر دوره مي كنيم. قصه ها از ما شخصيتي ساخته اند كه امروز هستيم. هركجا باشيم: لب دريا، پشت ميز، در بالكن، لاي كارتن يا حتي بندِ محكومينِ زنداني كه روي ديوارش نوشته شده باشد: «قتل هم شد جرم؟»
    همين قصه هاي ما آدم هاست كه نويسنده را ترغيب مي كند بنويسدش كه خوانده شود يا نشود. نويسنده مي نويسد تا غروبِ عصر جمعه خواننده اي را طلوعِ صبح كند. تا تك افتاده اي را با شخصيتي رفيق كند و از تنهايي دربياورد. چه بسا كه خواننده اي دوستي اش را با شخصيتي از لاي كاغذهاي كاهي با يك كلمه به فونت چهارده شروع مي كند و سال ها ادامه مي دهد كه اين همان معجزه كلمه، قصه و كتاب است كه با آن بيگانه ايم و در رمان «بندِ محكومين» كم نمي بينيم از اين دسته شخصيت هاي به يادماندني. اين بار نويسنده كليد قصه اش نه درب آپارتماني را باز مي كند نه درب دلي را. نويسنده، كليد انداخته و درب يك بند را باز كرده است. بند، بندِ وجود شخصيت ها را. آن هم نه يك شخصيت كه پانزده شخصيتِ كمتر ديده شده. كليد انداخته و درب بندِ محكومينِ زندان لاكان را بازكرده تا حكايت فرد زنداني را بگويد كه وقتي سيگار را سه پُك كش مي كند تا متاعِ چِت وابكند، مي گويد: «حبس زير پنج سال وقت تلف كردن است» يا قصه مردي كه «ق» در كارش نبود «مردم بدبختند آ... آ» يا قصه «يك نفس» را: مردي كه يك نفس حرف مي زند، كف مي كند، دو طرف لبش سفيد مي شود، آب دهانش مثل نخ، لبِ بالا را به پايين بخيه مي كند. نه حرف اش پاره مي شود و نه نخِ سفيدِ آب دهانش كه «آدم دلش مي خواست بشنودش ولي جوري كه او حرف مي زد نفسِ آدم تنگي مي گرفت. معلوم نبود از كجاي سنگ دانش حرف و از كجاي جانش نفس مي گرفت كه يك نفس ماجراش را تعريف مي كرد.» يا همراه آخان تمرين «سكوت كشي» كند. حكايتِ آناني كه حكايتِ ما را مي سازند.
    كيهان خانجاني در رمان اخيرش، «بندِ محكومين»، جهاني خلق كرده كه در عين تاريكي و سياهي پر است از نقطه هاي درخشان و نوراني: كه آنچه خواننده فراموش مي كند تاريكي و سياهي زندان است. او با شگردهاي خاص خودش در ارايه روايت ، به سراغ موضوعي رفته كه كمتر به آن پرداخته شده : زندان، آن هم بند محكومين.
    داستان از اينجا كليد مي خورد كه يك شب، درب بندِ محكومينِ مرد زندانِ لاكانِ رشت، كه بيست و پنج اتاق دارد و دويست و پنجاه محكوم، باز مي شود و يك دختر با موهاي سرخ پوستي كه انگار با چاقوي اره اي كوتاه شده، چرب و خاك گرفته، چندتا چندتا چسبيده به هم، مثل پياز لايه لايه و تودار در يك كلام، لالِ صاحب صدا، تيپ: كركس، ادااطوار: طاووس، را درونش مي اندازند. ماجراي اصلي رمان عكس العمل و مواجهه زندانيان با اين دختر است. نويسنده توانسته با زبان، لحن و آبكاري كلمات (همان كلماتي كه روزمره مي شنويم اما مثل طلاي كهنه به چشم نمي آيند كه او هنرش آبكاري آنهاست و اينكه دستي سر و گوش شان بكشد و برق شان بيندازد و در روايت، آنجا كه جايش است بنشاندشان.) با هم آوايي و هم آهنگي، هارموني دلچسبي در روايت ايجاد كند. آنجا كه از آزمان مي گويد «ترك سر مي كرد، ترك دردسر نمي كرد.» يا «آن همه حبسِ نكش كشيد دنده سنگين...» نويسنده سبك وشيوه روايتش را از قبل طراحي كرده است. هر حكايت در پايان با شخصيت جديدي تمام مي شود كه حكايت بعدي از آن اوست. انتهاي هر فصل ابتداي فصل بعد است و اين چرخه پانزده بار براي پانزده شخصيت تكرار مي شود. شخصيت هايي كه نويسنده حتي براي انتخاب نام شان كه تنيده با خودِ درون شان است، خلاقيت داشته كه نشان از نگاه دقيق او به زواياي پنهان اين قشر است و از نقاط مثبت رمان محسوب مي شود. مثلا در توصيف سيا سيا سيا مي نويسد: «هم اسمش سياه بود، هم دلش سياه بود، هم عقلش سياه بود: مي شود سه بار سيا.»
    يا در توصيف شاه دماغ، مي گويد: «دماغِ شاه دماغ، هزار خوبي داشت براي خلاف كردن، يك بدي داشت براي داماد شدن. خلافكار و دماغ عمل كرده و يك چسب روش؟ خيلي افت داشت. تا آخر عمر مسخره لات ها مي شد. رضايت هم مي داد، هر دكتري قبول نمي كرد: بايد به قاعده يك شقه گوساله از صورتش مي زد. اين طور بهتر بود، داغ داماد شدن به دلش مي ماند ولي خوب انباري داشت. دماغ، شاه دماغ بود. كله اش به قاعده كله گاوميش. هر سوراخ دماغش به قاعده يك لوله چراغ دودگرفته. سبيل سياهش به قاعده فرچه كفاشي، جلو غار را مي گرفت.»
    او با زبان، لحن و هم آوايي خواننده را سوار بر چرخ فلك خرده روايت ها مي كند و به آسمان مي برد. در هر اوج و فرود يك شخصيت را سوار مي كند و خواننده را تا نيمه، همراه حكايتش مي كند كه چه بود و چه شد به بند محكومين افتاد و آنجا كه خواننده با او اُخت مي شود، به بند محكومين مي بردش تا شخصيتي را كه شناخته، در رويارو شدن با دخترِ در بند ببيند.
    در دور اول اين چرخ و فلك، نويسنده، زاپاتا (راوي) را سوار مي كند. راوي با جمله «عشق من دختر فاميل بود» حكايت اول را كه به نام خودش است شروع مي كند. او با لحن و زبان گاه خمار، گاه نشئه و گاه چِت، ذاتا حكايت گو، چرايي خودش را مي گويد و آنجا كه ستونِ صفحه باريك مي شود از ورود دختر به زندان.
    در فصل هاي بعد كه حكايت ها به نام ديگر هم بندانش است از ذهن چهارده زنداني روايت مي كند. نويسنده كه كنترل چرخ و فلك را دست دارد در هر حكايت در فرود مي ايستد زنداني بعدي را سوارمي كند و فرمان را دست راوي مي دهد. او هم با جمله معروفش، عشق فلاني چي يا كي بود، شروع مي كند. «عشق آزمان دختر همسايه بود» يا «عشق بدلج زن جماعت نبود...» تا رسيدن به اوج، بالاي چرخ و فلك شخصيت ساخته مي شود و در راه برگشت (فرود) قصه اصلي رمان پيش مي رود تا شروع حكايت بعدي. اين چرخ و فلك پانزده دور مي زند و هر بار خواننده را با شخصيتي آشنا مي كند كه هيچ كدام تكراري نيستند و همه در خدمت پيشبرد قصه اند. حكايتِ رمانِ «بندِ محكومين» حكايتِ شب به آسمان نگاه كردن است كه چنان محو درخشندگي و نوراني بودن ستارگان و نظم و موزوني ريزسيارات مي شويم كه تاريكي و سياهي شب را فراموش مي كنيم. كيهان خانجاني، كيهاني پرستاره خلق كرده كه مخاطب فراموش مي كند تاريكي مكان را. دنيا همان دنياي كهنه است اما مهم اين است كه در آن تير گي و كهنگي چشم مان ريزستارگان را ببيند كه روزي براي خود ستاره اي درخشان بودند و دست بر قضا سر از بندِ محكومين درآورده اند: بندي كه ورودي دارد ولي خروجي ندارد اما پرچمش بالاست.
    نقد ادبي: قتل هم شد جرم؟ / نگاهي به رمان «بندِ محكومين» نوشته كيهان خانجاني
    


 روزنامه اعتماد، شماره 4132 به تاريخ 21/4/97، صفحه 10 (كتاب)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 7 بار
    



آثار ديگري از "شراره شريعت زاده"

  روي خط چشم / نقد و نظري بر تازه ترين مجموعه داستان پيمان هوشمندزاده
شراره شريعت زاده، اعتماد 28/4/97
مشاهده متن    
  خاكستر تمام نمي شود / نقدي بر رمان «خاكستر» اثر حسين سناپور
شراره شريعت زاده، اعتماد 14/4/97
مشاهده متن    
  «طريقِ بِسمِل شدن» / نگاهي به آخرين رمان محمود دولت آبادي
شراره شريعت زاده، اعتماد 7/4/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه مطالعات مديريت بر آموزش انتظامي
متن مطالب شماره 4 (پياپي 40)، زمستان 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است