|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران97/6/6: زني براي تمام فصول
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6902
چهار شنبه 25 مهر 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6862 6/6/97 > صفحه 14 (فرهنگي) > متن
 
      


زني براي تمام فصول
سينماي اجتماعي و رخشان بني اعتماد

نويسنده: شهلا لاهيجي*


    
    از همان روزي که فيلم «نرگس» را در يک نمايش اختصاصي در سينما کانون ديدم، درجا به فيلم و فيلمسازش دل باختم؛ همه ماجرا با «نرگس» آغاز شد.
    تا پيش از آن، فقط نامش را شنيده بودم. مي دانستم فيلمساز است. خارج از محدوده و زردقناري را هم ديده بودم اما هيچ کدام مرا نگرفته بود. آن روزها سخت درگير و گله مند نقش زنانِ «سيني چاي به دست» و «سبزي پاک کن» يا زنان «نق نقو» و زيادخواه و بي منطق، در سريال هاي تلويزيوني و فيلم هاي سينمايي بودم و به تلافي اين وضعيت خفت بار و اين ديدگاه غيرواقعي، تند و تند فيلمنامه هاي بهرام بيضايي را که هرگز مجوز ساخته شدن نمي گرفت، اما زنان در آنها آبرويي و جا و مکاني به قاعده داشتند، منتشر مي کردم.خوب به ياد دارم، روزي با دوستي که بيشتر از من با دست اندرکاران فيلم و سينما دمخور بود، نشسته بوديم و گپ مي زديم؛ صحبت از ضعف فيلمنامه نويسي و ناتواني سينماگران ما از ارائه چهره واقعي مردم و جامعه پيچيده و هزارتويمان بود. از او پرسيدم: «اين خانم بني اعتماد چه جور فيلمسازي است؟ (تازه زردقناري را ديده بودم) چرا در فيلم هايش هيچ نشانه اي از زن بودن فيلمساز را برملا نمي کند؟» گفت که کار اصلي بني اعتماد مستندسازي است. در صدا و سيما کار مي کند و براي بخش اقتصاد فيلم مي سازد. گفتم: «اين چه جور مستندسازي است که زنان را ناديده مي گيرد، با اين همه مشکلات و نارسايي ها؟»گفت: طفره مي رود... مي داني که در اين سرزمين اگر زني بخواهد پا از خط کارهاي مجاز زنانه فراتر بگذارد، اول بايد جنسيت خود را نفي کند. بايد با زن بودن وداع گويد و خودش هم فراموش کند که «زن» است. بايد موجودي فاقد جنسيت و خنثي بشود. رخشان بني اعتماد هم از اين قاعده مستثني نيست. او سعي دارد به همه بفهماند که يک فيلمساز است و نه يک زن فيلمساز. او بايد خودش را به جامعه مردانه ساخت ايران تحميل کند. نخستين تاوان اين کشمکش که بايد فوراً پرداخت شود، زدودن «انگ» زن بودن و زنانه نگريستن از کارهايش است».عاقبت به دعوت يکي از بستگانم که در ساخت فيلم نقشي داشت به تماشاي فيلم نرگس رفتم.«نرگس» نفسم را بند آورد. آن همه جسارت، آن همه شجاعت، آن همه دانايي و توانايي و آن همه ظرافت و آن همه زنانگي... آن هم در حال و هواي روز سينماي وطني، برايم باورنکردني بود. انگار که اين رخشان بني اعتماد که نرگس را ساخته بود، مثل افسانه هاي خدابانوان يوناني، در کمال بلوغ تازه متولد شده بود.خوب به خاطر دارم، فيلم تمام شده بود و من تلوتلوخوران و هق هق کنان خودم را از صندلي کنده بودم و به سمتي که رخشان در احاطه تحسين کنندگانش ايستاده بود، رفته و او را در آغوش گرفته بودم و زار زار گريه مي کردم. و باز خوب به ياد دارم که همان وقت و همان جا و در همان حال به او گفتم که فيلمنامه را براي چاپ آماده کند. او هم با بغضي در گلو و اشکي در چشم گفت: «باشد»، اما به جايش نوار ويديويي فيلم مستند «شهرک فاطميه» را برايم فرستاد.با ديدن اين فيلم مستند نسبتاً طولاني و نفسگير، پاک از خود بي خود شدم. فيلمي بود، تلخ، بسيار تلخ و کوبنده، بسيار کوبنده و مايه شرمساري هر تهراني که آنجا در آن محله در آن شهرک نبوده و نيست. اما بيش از همه، بايستي مايه شرمندگي کساني مي شد که چرخ هاي حاکميت و قدرت را در دست هاي پرزور خود دارند و مدعي حمايت از «مستضعفان عالم» هستند.بعد از مدتي به جاي فيلمنامه نرگس، کارت دعوتي براي حضور در نمايش خصوصي فيلم «روسري آبي» که در همان فضاي «شهرک فاطميه» ساخته شده بود، برايم فرستاد. به تماشاي فيلم رفتم. دوباره همان شگفتي، همان شور و حال و همان دلباختگي که با ديدن نرگس گرفتارش شده بودم، تکرار شد.
    رخشان مثل يک چشمه زلال مي جوشيد و سيراب مي کرد. آن شب دستش را محکم تر فشردم اما اشکم را مهار کردم که جدي تر به نظر برسم. با لحني محکم و طلبکارانه گفتم: «حالا بايد فيلمنامه هر دو فيلم را آماده کني؛ هم «نرگس» و هم «روسري آبي». رخشان با همان لطافت و نرمي هميشگي، نگاه مهربان و پر از شيريني چشمان عسلي رنگش (به قول باران) را آرام به من دوخت و به نشانه رضايت چشم بر هم نهاد و گفت: «باشد».اما باز اين بار در يک پلان کوتاه در بخش مستندِ فيلم «بانوي ارديبهشت» مرا جلوي دوربين نشاند. تا مدت ها نام فيلم «بانوي ارديبهشت» مرا به ياد آن تصوير ناخوشايند خودم روي پرده (به رغم تک گويي هاي شاعرانه و به قول رخشان تاثيرگذار) مي انداخت. اما جدا از واکنش شخصي من، «بانوي ارديبهشت» فيلمي موفق از آب درآمد و بحث هاي داغ روز را به خود اختصاص داد.اينک رخشان «بانوي سينماي ايران» لقب گرفته بود. عنواني به حق و شايسته براي فيلمسازي که با دانش، استعداد و نگاهي بي همتا به مردم، به انسان و به خودش، همراه با صبوري و ايستادگي و وقار، بر تارک سينماي ايران مي درخشيد.
    بانوي ارديبهشت مرزها را درنورديد و تحسين جهانيان بويژه اهالي سينما را برانگيخت. من نيز به عنوان يک زن ايراني، همچون زنان ديگر خود را در اين افتخار شريک يافتم. چون «او» از جنس «من» بود.او را «بانوي ارديبهشت»، لقب داده اند. اما من با «نرگس» شناختمش و با «شهرک فاطميه» او را به جا آوردم.رخشان دوربين به دست را که در بيغوله هاي پايين و حاشيه شهر بزرگ، «شهر ما» راه افتاد و به دنبال يک وجب آسمان آبي، يک نشان از زندگي، يک روزن براي نفس کشيدن، روزها و روزها، وجب به وجب «شهرک فاطميه» اين قربانگاه شرف و حيثيت انسان ها را کاويد و شکافت و افشا کرد و به ما نشان داد آن مسلخ جان و آبرو و انسانيت انسان را؛ جايي که آدم تا مرز حيوان، کاستي يافته است. جايي که بچه ها، مثل کرم در جوي هاي آلوده به کثافت و مدفوع و چرکابه رخت هاي هرگز صابون به خود نديده، مي غلتند و بازي و «آب تني» مي کنند.جايي که 12 انسان بالغ و نابالغ در يک فضاي 12 متري که با حلبي و مقوا و چادر نماز پاره زن ها، حريم يافته، مي خورند و مي خوابند و دفع مي کنند و همان جا تکثير مي شوند، تا يک فضاي 12 متري ديگر که شوربختي و فقر و استيصال 12 انسان بالغ و نابالغ ديگر را در خود جا دهد و اين دايره نحوست و اِدبار، تا ابد بسته بماند و تداوم يابد.رخشان در «شهرک فاطميه» با دوربين فيلمبرداري، به کشف زشتي ها رفت تا تمامي تلخي و نابساماني اين فلک زدگان را که نه در دورهاي دور، که تنها در چند قدمي، در پايين پاي برج هاي سر به فلک کشيده جردن، الهيه، فرمانيه، و... نفس مي کشند (و فقط نفس مي کشند)، برملا کند. تا شايد «ما» ببينيم و تکاني بخوريم و از خود بپرسيم: «کجا بودند اين آدم هاي از «آدمي زيستن» دستشان کوتاه. اين تلخکامان بي قسمت، که «ما» نمي شناختيم شان.«ما» هرگز خبر نداشتيم در گوشه هاي اين شهر دنگال بي قواره که به مناسبت و بي مناسبت، با گل سرخ و گلايل و محمدي، قدم هاي «ما» را گلباران مي کند، جاهايي اين چنيني با آدم هاي اين چنيني وجود دارد که از زيستن، تنها دم و بازدم سهم ايشان است و ديگر هيچ! زندگي، هيچ. خوراک، هيچ. آب، هيچ. بهداشت، هيچ. مدرسه، هيچ. برق و تلفن و خدمات شهري، هيچ. گرماي زمستان و خنکي تابستان، هيچ. در عوض، نکبت و مرض و درد و کثافت و ذلت، فَتِ فراوان.و رخشان، با دلي سرشار از شفقت و درد، و به خشم آمده از اين همه نابرابري در فاصله يک وجب با صداقتي کم نظير بي بزرگنمايي يا ترحم، شما را و «ما» را در مقابل «شهرک فاطميه» نشاند و خود حتي داوري هم نکرد. کيفرخواست او براي «ما» صادر شده و امضاي مصدق دوربين او را بر خود داشت.شنيدم، عالي مقامان، «شهرک فاطميه» را ديدند و چون زشت بود، خيلي خيلي زشت بود، فرمان به تخريبش دادند. تا چون کابوسي سهمگين، خواب خوش «شب هايمان» را برنياشوبد. اين لکه ناپاک را از دامن «شهرمان» زدودند تا «وجدانمان» آسوده به «ما» بگويد: «نيست» شد ديگر وجود ندارد...«شهرک فاطميه» هرگز به نمايش عمومي گذاشته نشده «چرايش» را هرگز نفهميديم. درست به همين دليل من با «تو»ي خواننده، از «شهرک فاطميه» مي گويم. شايد نخواستند «تو» و «من» فيلم را ببينيم تا مبادا «وجدان عمومي» به درد آيد و متوليان به چالش گرفته شوند.رخشان بني اعتماد کار خودش را کرده بود. «شهرک فاطميه» به تاريخ سپرده شده بود تا به وقتش داوري کند.«روسري آبي» يک فيلم داستاني با مضموني عاشقانه است و هر چند اين عشق در تابستان به بار مي نشيند، (مي گويند در شب هاي مهتابي تابستان گوجه فرنگي ها در نور ماه رنگ مي گيرند) اما عشق هم در «شهرک فاطميه» عشق در زمهرير است. و يا روييدن گل سرخ در جهنم.«روسري آبي» يک کف دست آسمان آبي در لابه لاي توده هاي متراکم ابرهاي خاکستري بي باران است و رخشان در «روسري آبي»، عشق و زمهرير، گل سرخ و جهنم و يک کف دست آسمان آبي را به ما نشان مي دهد و تمام اين ها را در همان «شهرک فاطميه» نشان مي دهد. همان «شهرک فاطميه» که با پول ما ساخته شد و از من و شما پنهانش ماند.رخشان ما خيلي زيرک بود. و من با «شهرک فاطميه» او را به جا آوردم.فيلمساز خسته ما بايد براي مصاف بعدي نفس تازه مي کرد. براي به تصوير کشيدن قصه زندگي «طوبا».روايت زندگي يک زن «نان آور»، يک کارگر ساده کارخانه چيت سازي. زني که تمام آرزوها و اميدهايش را در خانه اي به اندازه يک «غربيل» خلاصه کرده بود تا جگرگوشه هاي خانواده اش در آن مامن گيرند و اين خانه تمام زندگيش بود، اما...
    «طوبا» يک دلمشغولي کهنه بود، مال سال هاي جواني. از همان آغاز کار سينما، «طوبا» و قصه زندگي او، دغدغه و بازيگوشي ذهنش بود.«اجازه» ندادند «طوبا» را بسازد و او «بانوي ارديبهشت» را ساخت و صحنه اي از زندگي طوبا را هم در آن جا داد. همگان تحسينش کردند و به او، «بانوي ارديبهشت» لقب دادند...اما من او را با «نرگس» شناختم و با «شهرک فاطميه» به جا آوردم.با پاييز «نرگس»، زمستان «شهرک فاطميه»، تابستان «روسري آبي» و بهار «بانوي ارديبهشت» امروز بر اين باورم که او براستي بانوي هنرمندي براي تمام فصل هاست.پس از سال ها، به اين در و آن در زدن، استقامت کردن و پاي فشردن، قصه زندگي طوبا در فيلم «زير پوست شهر» بر پرده سينما، آمد.قصه زندگي طوبا را به روايت تصوير بر پرده ديديد، همچنان که «قصه ها» را، «گيلانه» و «خون بازي» را و «کارستان» امروزش را.
    رخشان بني اعتماد «بانويي براي تمام فصول» است. چنين باد.
    
    *نويسنده و ناشرزني براي تمام فصول / سينماي اجتماعي و رخشان بني اعتماد
    


 روزنامه ايران، شماره 6862 به تاريخ 6/6/97، صفحه 14 (فرهنگي)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 51 بار
    



آثار ديگري از "شهلا لاهيجي"

  جفاي سينماي ايران در حق زن ايراني / نيم نگاهي به سيماي زن در سينماي ملي؛ از آغاز تا امروز
شهلا لاهيجي*، ايران 21/12/96
مشاهده متن    
  در هر جايي، حضور خود را نشان دهيد
شهلا لاهيجي، شرق 7/2/96
مشاهده متن    
  واقعيت انساني، واقعيت شعر
شهلا لاهيجي، شرق 24/4/85
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه تجهيزات ساختمان
متن مطالب شماره 42، مهر 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است