|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران97/11/9: مردي ايستاده بر بلنداي نقش هاي ماندگار
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 7004
پنج شنبه 2 اسفند 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6987 9/11/97 > صفحه 11 (ايران فرهنگي (ويژه جشنواره فيلم فجر)) > متن
 
      


يادداشت 
مردي ايستاده بر بلنداي نقش هاي ماندگار
به بهانه نكوداشت عزت الله انتظامي در جشنواره فيلم فجر

نويسنده: احمد طالبي نژاد

نمي دانم چرا وقتي نوشتن مطلبي درباره زنده ياد انتظامي پيشنهاد شد، ناخودآگاه اين ديالوگ يكي از فيلم هاي علي حاتمي در ذهنم نشست كه «يه كسايي تو اين دنيا هستن كه يكيشون به صدنفر مي ارزه» (نقل به مضمون) انتظامي يكي از اين «كسان» بود. مردي، پدري، هنرمندي و انساني كه شبيه هيچ كس نبود جز خودش. و اين خود بودن او را در جمع دوستان و همنسلانش ممتاز كرده بود. من اين افتخار را داشته ام كه نخستين مصاحبه مفصل را پس از انقلاب به مناسبت نمايش سريال فاخر اما نصفه نيمه «هزار دستان» با او داشته باشم كه در همان سال نمايش سريال - 1367 - در ماهنامه سينمايي فيلم منتشر شد.آن روز بعد از ظهر كه او به دفتر مجله آمد، هنوز چالاك و پر تحرك بود. با موهاي جوگندمي و شيريني گفتار و برخي سكناتش چنان من را محو كرده بود كه چند بار خواستم از جا برخيزم و شانه هايش را ببوسم. از آن روز به بعد، يك جورايي با من رفيق شد. هرجا با هم برخورد داشتيم، با خوشرويي او مواجه مي شدم. چند باري به مناسبت جشنواره ها يا برنامه هاي سينمايي در شهرستان ها همسفر شديم كه مي خواهم در اين مجال به جاي حرف هاي تكراري درباره عظمت هنر بازيگري او كه بسيار گفته شده، به نمونه هايي از رفتار اخلاقي ايشان اشاره كنم.اواسط دهه 1370 به مناسبت برگزاري جشنواره فيلم هاي خانوادگي در اروميه بوديم. تعداد قابل توجهي از چهره هاي سرشناس سينمايي هم دعوت بودند. هر روز به بهانه اي اين جمع را به شهرستان هاي استان مي بردند و استقبال گرم مردم از اين گروه فوق العاده بود. در يكي از شهر ها، قرار شد استاد به نمايندگي از هنرمندان برود روي صحنه و با مردم سخن بگويد.ما در رديف اول نشسته بوديم. مجري برنامه در حال شعر خواني و خوشامد گويي به ميهمانان بود كه استاد در حالي كه هيجان زده بود؛ مچ دستم را چسبيد و گفت «طالبي نژاد. من نمي رم بالا. تو برو از جانب منم عذرخواهي كن و بگو حالش خوش نيست. دليلش رو هم بعد بهت مي گم.» وقتي مجري از استاد دعوت كرد، ايشان به من اشاره كرد كه رفتم روي صحنه و چيز هايي درباره بي مهري سينماي ايران نسبت به قوم كرد گفتم از جانب هنرمندان حاضر، و از اين بابت پوزش خواستم و آمدم پايين و مراسم ادامه پيدا كرد و تمام شد و در حال خروج از سالن بوديم كه جواني كرد آمد كنارم و با لحني تهديد آميز گفت:«آقا ما قوم كرد نيستيم. ما ملت كرديم »من ترسيده سكوت كردم و از لابلاي جمعيت خودم را به بيرون رساندم و به سرعت سوار اتوبوسمان كه آن روبه رو پارك شده بود شدم و كنار استاد كه داشت با دستمال معروفش عرق صورتش را پاك مي كرد نشستم. نگران نگاهم كرد و گفت اتفاقي نيفتاد برات؟ گفتم نه چه اتفاقي؟ پاسخ داد آخر وقتي داشتيم وارد سالن مي شديم، جواني آمد كنارم و گفت واي به حالت اگر از قوم كرد حرف بزني. بگو ملت كرد. به همين دليل ترسيدم و گفتم تو بري بالا. در راه برگشت هم بحث ادامه پيدا كرد و برخي ميهمانان ديگر هم گفتند كه از سوي يكي دو نفر تهديد شده اند. بعدها از مسئول برگزاري جشنواره شنيديم كه آن جوان و يكي دو نفر ديگر اغلب در محافل فرهنگي و هنري باعث ارعاب ميهمانان مي شوند. عضو هيچ گروهي هم نيستند...

يكي ديگر از اتفاق هاي جالب در شهري ديگر (اصفهان) افتاد. هر روز عده زيادي از مردم براي ديدن هنرمندان در مقابل هتل عباسي ازدحام مي كردند تا از هنرمندان محبوبشان امضا بگيرند. ماموران نگهبان به كسي اجازه ورود به سرسراي هتل را نمي دادند مگر اين كه جزو ميهمانان هتل باشد. با وجود اين برخي كسان كه سر و وضع مرفهي داشتند، از طريق دادن رشوه به نگهبانان يا داشتن پارتي بين پرسنل هتل خودشان را به داخل مي رساندند و در به در دنبال چهره هاي آشنا مي گشتند براي عكس و امضا گرفتن.. روزي به اتفاق استاد در كافي شاپ هتل مشغول صحبت بوديم كه يك آقا وخانم ميانسال، همراه با دختري پانزده شانزده ساله كه گويا با يكي از كاركنان هتل آشنايي داشتند، به سوي ما هدايت شدند. مرد دست استاد را گرفت و بوسيد و مادر و دختر هم نصفه نيمه با استاد دست دادند و بي تعارف نشستند. مادر شروع كرد به تعريف و تمجيد از استعداد بازيگري دخترش و اين كه در ميهماني هاي خانوادگي چشم و چراغ محفل است؛ بس كه استعداد هنرپيشگي دارد و پرسيد استاد چه كمكي مي تواند به اين خانواده بكند.

استاد از دخترك پرسيد كلاس چندم است كه پاسخ شنيد كلاس سوم دبيرستان. يعني يك سال ديگر بايد ديپلم بگيرد. استاد گفت باريكلا موقع خوبي آمدي. شما اين يك سال را هم بخوان و ديپلمت را بگير و بعد تو كنكور شركت كن و رشته تئاتر را انتخاب كن و... هنوز حرف استاد تمام نشده بود كه مادر دويد وسط حرفش كه «آخه استاد نمي دونيد اين بچه چه استعدادي داره. همه فاميل و دوستامون مي دونن.» استاد جواب داد: «خيلي خب. استعداد لازمه ولي دانش و آموزش هم لازمه. من خودم چهل و خرده اي سن داشتم، ده تا تئاتر و فيلم گاو را بازي كرده بودم كه رفتم دانشگاه. استادام همكارام بودن.» اين بار پدر دختر در آمد كه «ولي اين هر نقشي كه شما بگيد رو براتون اجرا مي كنه» استاد گفت: آفرين به اين استعداد. بذار بره درس تئاتر و بازيگري بخونه چون ما به بازيگر باسواد احتياج داريم » مادر دوباره در باب نبوغ بازيگري دختر داد سخن داد، كه ديدم حالت چهره استاد تغيير كرد و چشمان درشت و پرنفوذش  را با خشم به سقف دوخت و ناگهان از جا برخاست وبا صدايي سرشار از تحكم فرياد زد: «خانم، آقا، اگر مي خواين بچه تون... بشه چرا آوردينش پيش من؟» و با خشم دست من را هم گرفت وبا سرعت به سرسراي هتل رفتيم.

حالا براي اين كه از تلخي اين دو حكايتي كه ذكر شد، بكاهم؛ به يكي دو نمونه از لطافت هاي روحي ايشان هم اشاره مي كنم. در همان جشنواره، سينماي پاتوق ميهمانان، سينما ساحل مشرف به زاينده رود پرآب آن روز ها بود. سرويس اياب و ذهابي براي بردن ميهمانان از هتل به سينما يا برعكس مهيا بود. اما چون فاصله اين دو محل كم بود، استاد اصرار داشت اين فاصله را پياده طي كنيم. سه چهار نفري مي شديم كه روزي دو سه بار همراه با استاد مي رفتيم و مي آمديم. وارد پياده روي وسط چهارباغ مي شديم كه تازه از زير بار توپ و تفنگ وكيسه هاي شن دوران جنگ شانه خالي كرده و به جايش نيمكت هاي دايره اي قرار گرفته بود و رهگذران بر آنها مي لميدند.در اين فاصله برخي بازيگران اسم ورسم دار از مقابل شان عبور مي كردند و آنها با اشاره چشم و ابرو يا انگشت به بغل دستي شان مي فهماندند كه فلاني است ها. اين را بار ها ديده بودم. اما ساعتي كه با استاد راهي سينما مي شديم، مردم نشسته بر نيمكت ها به محض ديدن استاد از جا بر مي خاستند و از ته دل نسبت به او اداي احترام مي كردند. ايشان هم در حال عبور و بدون توقف، با گفتن جملاتي تكراري به اظهار محبت آنها پاسخ مي داد. «قربون شما برم.فداتون بشم، خدا حفظت كنه باباجون. زنده باشي» حال اگر احترام گذار از طايفه نسوان بود، استاد توقف مي كرد وبه سوي آنها برمي گشت و با لحني گرم و عاطفي باهاشان احوالپرسي هاي جانانه اي مي كرد. و ما بايد به زور دستش را مي گرفتيم كه «بريم استاد فيلم شروع شد» در توجيه اين خوش و بش جانانه البته چيزهايي مي گفت كه از باز گفتش معذورم.ولي نكته جالب اين بود كه از انتظامي تا آن زمان فقط سريال هزار دستان پخش شده بود. او اصلا خودش را بازيگر سينما مي دانست نه تلويزيون. اما مردم با همان يك سريال شيفته بازي و هيبتش شده بودند و دوستش داشتند. آنها كه سليقه شان محدود به فيلمفارسي هاي پيش و پس از انقلاب نبود، با ديدن آثار درخشان همچون گاو، آقاي هالو، تقي پستچي، دايره مينا و البته پس از انقلاب اجاره نشين ها، چهره مهربان بويژه چشمان دائم الاشك او و صداي منعطفش را به ياد داشتند و او را هنرمندي متعلق به خانواده ها مي دانستند. زندگي شخصي او هم به رغم همه فراز وفرودهايش مثل هر زندگي خصوصي ديگري، مي توانست براي خيلي از خانواده ها الگو باشد. در همان سفر اروميه، شبي ما را به مجموعه تفريحي چي چست بردند. پس از شام من به اتفاق همسرم همراه با استاد در كنار درياچه كه هنوز تلالو نور چراغ ها  روي آب درياچه ديده مي شد، قدم مي زديم.همسرم از ايشان پرسيد چه شد كه سه پسرتان - ما هم سه پسر داريم - اين جور موفق از آب و گل در آمده اند و باعث افتخارند؟ انتظامي مكثي كرد و پاسخ داد من كار خاص و ويژه اي نكردم برايشان.در خانه من بساط  قمار و ترياك مشروپ پهن نبود؛ ولي در عوض كتاب و مجله و صفحه ونوار موسيقي فت و فراوون بود. و صحبت هاي ساده و سالمي كه همه از تجربه هايش مي آمد را ادامه داد كه بويژه براي همسرم كه نگران سرنوشت بچه ها بود و هست، بسيار كارساز واقع شد.خب به قول كليله و دمنه اين فصل مشبع شد از آن جهت كه خواستم در كنار حرف هاي تخصصي، احساسي و عاطفي اي كه طي نزديك به يك سالي كه از فقدان ايشان مي گذرد در باره اش نوشته و گفته شده خواننده اين مطلب تصوير متفاوت ونزديكتري از«آقاي بازيگر» ببيند و متوجه باشد كه هنرمند شدن ممكن است آسان باشد، اما هنرمند ماندن بسيار دشوار است. كوچكترين خطا مي تواند تصوير نوراني هنرمند را به طوفان فراموشي بسپارد.


*منتقد سينمامردي ايستاده بر بلنداي نقش هاي ماندگار


 روزنامه ايران، شماره 6987 به تاريخ 9/11/97، صفحه 11 (ايران فرهنگي (ويژه جشنواره فيلم فجر))

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 16 بار
    



آثار ديگري از " احمد طالبي نژاد"

  شانسي در اسكار 2019 نداريم
احمد طالبي نژاد*، ايران 22/6/97
مشاهده متن    
  ما مفتخريم به اين كه... / بحثي درباره سينماي ملي
احمد طالبي نژاد*، ايران 20/6/97
مشاهده متن    
  هم ريگ هم بوديم
احمد طالبي نژاد، اعتماد 14/6/97
مشاهده متن    
  شاهكاري فاقد ستاره و رويا / نسخه ترميم شده «خشت و آينه» پس از نيم قرن در ونيز اكران مي شود
احمد طالبي نژاد*، ايران 10/6/97
مشاهده متن    
  سينمايي براي جامعه بشري / سينماي اجتماعي و اصغر فرهادي
احمد طالبي نژاد*، ايران 6/6/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه طبيعت ايران
متن مطالب شماره 6 (پياپي 13)، بهمن و اسفند 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است