|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق98/2/23: محافظه كار شده ايم
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3469
دو شنبه 17 تير 1398


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 3426 23/2/98 > صفحه 8 (سياست هنر) > متن
 
      


محافظه كار شده ايم
گفت وگوي احمد غلامي و ابراهيم اصغرزاده درباره فيلم «متري شش ونيم»

نويسنده: مصاحبه: دكتر احمد غلامي

شرق: نمي توان انكار كرد كه فيلم «متري شيش ونيم» ساخته سعيد روستايي در وضعيت خمود سينماي ايران به خاطر پرداختن به موضوع اعتياد و فضاي نقد اجتماعي و نيز خلق شخصيتي جذاب مانند «ناصر خاكزاد» كه تا حد بسياري مرهون بازي نويد محمدزاده است و همچنين قاب بندي هاي درخور سينمايي، فيلمي تامل برانگيز است؛ به ويژه آنكه اين فيلم داعيه نقد وضعيت موجود را دارد و تقابل پليس و تبهكار تا آستانه شكستن كليشه هاي سينماي اين چند دهه اخير هم مي رود. با اين اوصاف، فيلم به خاطر نسبتش با يكي از معضلات اجتماعي به نقد اجتماعي/سياسي نيز تن مي دهد. از اين رو است كه روزنامه «شرق» گفت وگويي از منظر نقد اجتماعي به فيلم ترتيب داده است تا كاركرد «متري شيش ونيم» در جامعه و نسبت آن با وضعيت موجود را بررسي كند. ابراهيم اصغرزاده، فعال سياسي اصلاح طلب و احمد غلامي، روزنامه نگار و سردبير روزنامه «شرق»، در اين گفت وگو سعي دارند وضعيت اجتماعي موجود را از دريچه فيلم «متري شيش ونيم» تحليل كنند. اصغرزاده با اينكه فيلم «متري شيش ونيم» را در سينماي ايران گامي به جلو مي داند؛ اما در نهايت آن را فيلمي محافظه كار مي خواند و اين محافظه كاري را تا حد بسياري ماحصل وضعيت سياسي و اجتماعي مستقري مي داند. احمد غلامي نيز ضمن تاكيد بر شخصيت پردازي جذاب در فيلم و نيز صحنه هاي درخور تامل، «متري شيش ونيم» را فيلمي مي داند كه نتوانسته است از بازنمايي واقعيت موجود فراتر رود و از اين رو ايده اي براي رهايي يا تغيير و آگاهي بخشي به جامعه به دست نمي دهد. فصل مشترك اين گفت وگو با تمام اختلاف نظرهايي درباره كاركرد فيلم، اين است كه جامعه ايران در سال هاي اخير سياست زدايي شده و چنين وضعيتي در تمام سطوح از مردم عادي و سياست مدار تا هنرمند و روشنفكر و نويسنده و روزنامه نگار را به محافظه كاري واداشته است. بحث احمد غلامي و ابراهيم اصغرزاده درباره «متري شيش ونيم» به فيلم هاي اجتماعي ديگر و وضعيت سياسي كنوني و دلايل آن نيز مي رسد. اين گفت وگو را در ادامه مي خوانيد.

احمد غلامي: قبل از شروع گفت وگو بگويم براي من جالب بود شما از پشت صحنه فيلم «متري شيش ونيم» صحبت مي كرديد و سر صحنه حضور داشتيد.

ابراهيم اصغرزاده: آقاي ساداتيان (تهيه كننده فيلم) از من دعوت كرد كه قبل از ضبط سكانسي در پشت صحنه فيلم حضور داشته باشم؛ سكانسي كه معتادان دستگيرشده به ساختمان دادسرا مي آيند. دقت آقاي بهمنش در فيلم برداري و دقت آقاي روستايي در كارگرداني و جزئيات صحنه و اينكه پلان ها به برداشت هاي زياد مي رسيد تا به فرم ايدئال برسد. ديگر اينكه حضور چندصد نفر كارتن خواب در فيلم كه خودشان انسان هاي واقعي و قرباني اين وضعيت هستند برايم جالب بود اما مسئله اين است كه آيا حضورشان در يك فيلم در ازاي پولي كه دريافت مي كنند منجر به آگاهي شان مي شود؟ به مشاركت گرفته مي شوند يا نه؟ چراكه معمولا روال سينما به گونه اي است كه وقتي شخصيتي خلق مي شود گاهي با آن هنرپيشه باقي مي ماند و در رفتار او تاثير مي گذارد و به نظر مي رسد سعي تهيه كننده ها و كارگردان اين است كه تا حد ممكن هر فيلم رفتار جامعه را تغيير دهد. منتها فيلم هاي مبتذل و فيلم هاي گيشه فقط درآمدزايي برايشان ملاك است، اما وقتي فيلمي قرار است روي جامعه تاثير بگذارد، مخاطبان ديگري دارد. روزي كه من به پشت صحنه رفتم واقعا نگران بودم كه جيبم را نزنند، چراكه بايد از بين جمعيت كارتن خواب ها عبور مي كردم، جداي از اينكه مي ديدم اين افراد مفلوك واقعا قربانيان جامعه بودند اما آدم هاي كاملا واقعي بودند، معتادان كارتن خوابي كه از ميدان ها صبح ها جمع آوري مي شدند و ناهار و پول و... به آنها مي دادند. چيزي كه من ديدم اين بود كه جماعت سياهي لشكر كه در يك پروژه فرهنگي مشاركت مي كنند يك ميلي متر از وضعيت خودشان عبور نمي كنند و به آگاهي در مورد وضعيت خودشان و لزوم تغيير شرايط نمي رسند. شايد با چند ساعت بودن در بين شان اين باور من افراطي باشد. اما فكر مي كنم مي شود الان يك سالن سينما در اختيار سياهي لشكران اين فيلم بگذاريد تا فيلم را ببينند. درواقع مي خواهم اين پرسش را طرح كنم كه آيا سينماي اجتماعي ما به اين دليل عقيم است كه نمي تواند روي سياهي لشكرهاي خودش هم تاثير بگذارد؟

من مي خواهم از منظر ديگري به پديده سياهي لشكرها نگاه كنم. نمي دانم چقدر اخلاقي است كه كسي براي توليد يك فيلم، از اين صحبت كند كه معتادان بدون هيچ گريمي جلوي دوربينش آمده اند و اين را جزء افتخاراتش به حساب بياورد و شرايط زيست آنان را به مخاطب نشان دهد! من نگاه ديگري به اين وضعيت داشتم. تصور اينكه خانواده هر كدام از اينها شايد دل شان نخواهد در اين وضعيت آنها را ببينند، آدم را به فكر مي اندازد. از يك زاويه ديگر مي توان اين مسئله را پيش كشيد كه چرا در اين موقعيت، يك معتاد و كارتن خواب به تصوير كشيده مي شود. بگذريم از اينكه از منظر نقد سينمايي به نظرم بخشي از پلان هايي كه ازقضا برايشان زحمت كشيده شده است خاصه در بازداشتگاه جزء صحنه هاي اضافه فيلم هستند. تاكيد زياد بر جمعيت و پلان هاي متعدد در نماهاي متفاوت فقط براي عظيم نشان دادن و استفاده ابزاري از آنها توانسته پلان هايي را خلق كند كه به مخاطب نشان دهد من كاري پرزحمت انجام داده ام اما اين صحنه هاي مدام به تكرار مي رسد.

اين نظر فني است، من صلاحيتش را ندارم در اين زمينه صحبت كنم. نمي توانم بگويم براي خلق صحنه سينماي هنري حق داريم حقوق ديگران را زير پا بگذاريم يا نه... فقط مي دانم عده اي كه به عنوان سياهي لشكر در فيلم حاضر بودند قبلا در جامعه انكار شده بودند. خانه اي ندارند و در خيابان زندگي مي كنند. چنين كسي در حاشيه زندگي مي كند و انكار شده، قبل از اينكه در اين صحنه سينما بيايد منفور جامعه است و درون جامعه اي تبعيد شده است كه بزرگ تر از لوكيشن سينماست. تبعيد در درون سيستم يعني اينكه كسي خودش را در جامعه غريبه حس كند، اينكه كسي كه ماشين و خانه و قدرت دارد به فكرش نيست، كجا بايد در موردش قضاوت شود؟ نگاه انسان دوستانه و اخلاقي شما را مي توانيم موردتوجه قرار دهيم. آيا به جاي آنها اگر هنرپيشه با گريم قرار مي گرفت، اين حق داده مي شد؟ آيا اين ايرادي بر سينماست؟ بايد نظريه هاي فيلم را ببينيم. استفاده از توده ها و گروه هاي ابرمانند كه در سينما داراي هويت نيستند مثل سياست است. زماني كه از پوپوليسم راست بحث مي كنيم مي گوييم سياست مداران توده ها را هدف قرار مي دهند چون توده ها خميري شكل هستند و هويت مجرد و تجزيه شده ندارند. يك جا راي مي دهند و جاي ديگر احساسي مي شوند و يك جا نسبت به چيزي واكنش نشان مي دهند. اين توده گرايي بخشي از سياست روز سياست مداران است. آيا به اين دليل سياست را محكوم مي كنيم كه تو با آحاد جامعه برخورد نمي كني و منافع شان را در نظر نمي گيري، در جامعه اي اتميزه شده، انسان ها داراي حق و حقوق هستند يا چيزي را نفي مي كني. ما در قبل از انقلاب با جنبش اجتماعي سابقه داري مواجه بوديم كه از مشروطه به اين طرف وجود داشت: جنبش هاي چريكي، گروه هاي مختلف سياسي، روشنفكران، شعرا، نويسندگان و فيلم سازان. اما يكباره زير اين بخش از جامعه كه آگاهانه وارد مبارزه با سيستم و استبداد شده بود، بخش پنهاني به نام توده هاي مردم وجود داشت كه توسط روشنفكران و مبارزين ديده نمي شد اما روحانيت آن را مي ديد و به صحنه آورد. توده ها در ماه هاي آخر سال به شكل واقعا جدي و توده اي آمدند. رفتارشان هم خاص خودشان بود. اتفاقا در فيلم خوب ديگري كه اين اواخر ديدم، فيلم «غلامرضا تختي»، بحث اين بود كه جامعه مي گفت تختي را كشته اند و جالب است كه جلال آل احمد يكي از كساني بود كه اين بحث را مطرح مي كرد. اگر مي گفتيد تختي خودكشي كرده مردم قبول نمي كردند. در مورد صمد بهرنگي هم مي گفتند ساواك دخيل بوده است. يا مي گفتند دكتر شريعتي را ساواك كشته، چون مردم مي خواستند اين طور ببينند. انگار اينها نبايد به مرگ طبيعي بميرند. توده ها دوست دارند اين طور ببينند. اشتباه جلال آل احمد در مورد صمد بهرنگي و تختي را كنار بگذاريم كه بعد خودش سعي كرد اصلاح كند، اما در مورد رفتار توده ها، ماجرا متفاوت است. اينكه آيا در يك فيلم اين استفاده از توده خميري شكل كه نامش را قربانيان اعتياد مي گذاريم يا حاشيه نشينان، و جمع كردن شان در فيلم مربوط به بحث هاي حقوقي و فني است و به لحاظ فلسفه سينمايي شما بايد آن را دنبال كنيد. آنچه من احساس مي كردم اين بود كه به اينها گفته مي شد شما در فيلم مشاركت مي كنيد كه براي جوان هاي مردم آموزنده است، ولي ما به شما دستمزد مي دهيم. بنابراين كالاشدگي اينها اينجا مسئله بود كه آيا آگاهانه و به صورت رايگان مشاركت مي كردند؟ آقاي ساداتيان مي گفت به آنها هم پول قابل توجهي مي دهيم، هم ناهار و مواد موردنيازشان را تهيه مي كنيم. من خيلي سينمايي نيستم و نمي توانم فيلم را به لحاظ فني قضاوت كنم، اما در مجموع احساس مي كنم فيلم «متري شيش ونيم»، توانسته كمي از كليشه اينكه يك پليس نبايد نقد شود، فاصله بگيرد. پليسي را نشان مي دهد كه با تيپ موجود در سينما متفاوت است. بالاخره سياه و سفيدي است و قطعا اگر زماني برسد كه مميزي در سينماي ما برداشته شود و بتوان موارد ديگر، و خوب و بدشان را نشان داد، سينماي سياسي و اجتماعي بيشتر مي تواند در خدمت جامعه باشد. حتي در زمان شاه، سينماي موج نو و سينماي هنري سال هاي آخر رژيم سلطنتي، با اينكه مخاطبان كمي داشت اما به نظر من اثرگذاري اش از سينماي اجتماعي سال هاي اخير قوي تر بوده است. «سفر سنگ» يا «گوزن ها» توليد آگاهي مي كرد و اگر مابازاي اين فيلم ها يعني فيلم «متري شيش ونيم» را با دوره قبل از انقلاب مقايسه كنم، بايد بگويم در «گوزن ها» شخصيتي ساخته مي شود كه به نوعي شبيه گانگستر اين فيلم است. بهروز وثوقي، بازيگر نقش يك معتاد بود كه در جامعه نابود شده است اما به دليل كمك به يك چريك زنده مي شود و دوباره مي ميرد اما با مرگي باشكوه. يك فرد معتاد مثل آقاسيد در «گوزن ها» قهرمانانه مي ميرد. به نظر مي رسد راز «فيلم متري شيش ونيم» هم زماني است كه ناصر مي گويد من مرده بودم شما دوباره من را به حيات برگردانديد. فيلم هاي موج نو، بااينكه موج نسبتا ضعيفي بود و بعضي از اين فيلم ها در ايران هزار نفر بيننده هم نداشت، تاثيرگذار بودند. در سينماي گيشه اي و مبتذل يا به قول هوشنگ كاووسي «فيلمفارسي ها»، كاباره اي بود و زن ها را به نمايش مي گذاشت. اين فيلم ها بخش خاصي از جامعه را جذب مي كرد و مخاطب قابل توجهي داشت اما بخش اعظمي از جامعه ايران اين سينما را قبول نداشت و به همين دليل سينما غريبه بود و نمي توانست موج اجتماعي ايجاد كند و از اين رو سينماي سنتي و فيلمفارسي ما نقشي در تحولات اجتماعي نداشتند. اما بخشي از موج نو كه وارد سينماي اثرگذار شدند در بين فرهنگيان و دانشجويان و تحصيلكرده ها، تا حدي اثر داشت.

به فيلم هاي «گوزن ها»، «غلامرضا تختي» و لحظه اي از فيلم «متري شيش ونيم» اشاره خوبي كرديد. اينكه شخصيت «ناصر خاكزاد» در فيلم «متري شيش ونيم» مي گويد، من مرده بودم چرا من را زنده كرديد كه دوباره من را بكشيد و انتقام بگيريد. به نظرم خط محوري فيلم ها همين نكته است. من اينجا، نمي خواهم درباره فيلم «متري شيش ونيم» صحبت كنم، بلكه مي خواهم اين پرسش را طرح كنم كه «متري شيش ونيم» چطور در جامعه ما ممكن مي شود؟ امكاني كه براي «متري شيش ونيم» به وجود آمده در شرايط عيني جامعه وجود دارد، درواقع «متري شيش ونيم» كاري فراتر از بازنمايي شرايط جامعه انجام نمي دهد. به همين دليل انتظاري كه از فيلم وجود دارد برآورده نمي شود و انتظاري كه ما آن را آگاهي طبقاتي مي ناميم. همان طور كه به درستي اشاره كرديد كساني كه موضوع اصلي اين فيلم هستند و نطفه اين فيلم را شكل مي دهند، از وضعيت خودشان آگاهي پيدا نمي كنند و قادر نيستند به آگاهي نسبي از وضعيت شان برسند يا تصميمي براي آن بگيرند. مسئله اين است كه به خاطر رويكرد بازنمايانه فيلم، معتادان مطرود جامعه اينجا هم كالاهايي هستند كه با پول، يك وعده غذاي گرم و مقداري مواد موردنياز معامله مي شوند. يعني همان نگاه كالايي اينجا هم تسري پيدا مي كند. همان طور كه در جامعه ما نگاه كالايي در روابط انساني مان شكل گرفته است. شايد بتوان گفت «متري شيش ونيم» چيزي به آگاهي ما اضافه نمي كند و درواقع بازنمايي وضعيت كنوني است. از صحبت هاي شما مي شود نتيجه گرفت كه وقتي در مورد فيلم اجتماعي «گوزن ها» صحبت مي كنيم، فيلم اين دغدغه را دارد كه ما را وارد فضايي ديگر كند و نوعي آگاهي به ما بدهد كه قبل از آن فاقد آن بوديم. مقايسه شما به نظرم كاملا بجا و درست است، اما نتيجه و كاركرد اين دو فيلم متفاوت است، اگرچه شما به زبان نمي آوريد. «گوزن ها» الگويي از يك تبعيدشده جامعه نشان مي دهد كه برمي گردد و كنش سياسي انجام مي دهد. اما در «متري شيش ونيم» فردي بوده است كه از طرف جامعه تبعيد شده و قرار بوده خودش را بكشد اما دوباره او را برمي گردانند تا انتقام جامعه را از او بگيرند. با اينكه كارگردان خيلي سعي مي كند نشان دهد بارقه هايي از آگاهي در او رخ مي دهد اما در دستيابي به آگاهي ناكام مي ماند و اعدام مي شود.

«متري شيش ونيم»، اساسا فيلم محافظه كاري است.

همين طور است. فيلم داعيه نقد وضعيت موجود را دارد، از اين منظر است كه ما نه درباره كيفيت فيلم بلكه درباره نسبت فيلم با وضعيت موجود صحبت مي كنيم كه گويي مي خواهد آگاهي بدهد كه به اعتقاد من و شما اين اتفاق نمي افتد. من مي گويم فيلم بازنمايي صرف واقعيت است. مثال درستش را شما مي زنيد و مي گوييد «گوزن ها» مي تواند اين واقعيت را به تصوير بكشد. در فيلم «متري شيش ونيم» جامعه اي هست كه از آن سياست زدايي شده است، برعكس، فيلم «گوزن ها» در بستري رخ مي دهد كه جنبش اجتماعي شكل مي گيرد و جامعه آبستن اين جنبش بوده و نه تنها دستگاه هاي حكومتي نمي توانند مانع اين جنبش اجتماعي شوند بلكه خودشان ناخودآگاه آن را تحريك مي كنند، با دادن آزادي هاي محدودي كه تصور مي كنند مي تواند سوپاپي باشد تا اين بخار عظيم به انفجار منجر نشود، اما اين برداشت آن قدر دير و دور است كه جنبش هاي اجتماعي را تحريك مي كند. ضلع سوم اين مثلث طبق گفته هاي شما فيلم «غلامرضا تختي» است. به درستي مي گويد ديگر مردم قهرمان نمي خواهند. فيلم از قهرماني صحبت مي كند كه يك فرد معمولي است. مي خواهد بگويد افراد معمولي الان قهرمانان ما هستند. در مورد حدفاصل اين سه فيلم مي توانيم بحث كنيم، اول جامعه سياست زدايي شده، دوم توان آگاهي بخشي به جامعه را چه در جريان هاي سياسي، احزاب و چه در هنرمان نداريم و در سينما مصداقش مي تواند همين فيلم «متري شيش ونيم» باشد. فيلم «غلامرضا تختي» مي گويد شخصي به نام تختي قهرمان بوده اما الان ما مي خواهيم بگوييم اين قهرمان را يك فرد معمولي بدانيد كه مي تواند راهكارهاي جدي براي جامعه داشته باشد. اين محورها مي تواند محل بحث مان باشد تا به اين پرسش برسيم كه جامعه ما در چه وضعيتي به سر مي برد؟ اينكه در جامعه اي سياست زدايي شده چطور دنبال راهكار بگرديم.

اجازه بدهيد از «متري شيش ونيم» شروع كنم. وقتي مي گويم فيلم محافظه كار است نمي خواهم زحمات دوستان سازنده فيلم را زائل كنم. اما اين فيلم فاقد استراتژي است كه خودش را به سينماي اجتماعي اثرگذار تبديل كند. به قول شما، يا بايد بگويد من در جامعه تاثير مي گذارم يا اگر بگويد بازتاب دهنده چيزي هستم كه در جامعه هست و راهي را نشان نمي دهم محافظه كار است. من مي گويم، فيلم محافظه كاري است اما محافظه كاري خاص. نمي توانيم بگوييم اين فيلم فقط وضع موجود را مي گويد و بيان جديدي ندارد. در اين فيلم مي بينيم يك ابرگانگستر هست كه يك شبكه را اداره مي كند و خيلي ها را به دام بدبختي كشانده، اما رفتارش ناشي از عقده كودكي است و مي خواهد ثروتمند شود و خانواده اش را از آن خانه نمور نجات دهد، كه اين بد نيست. اين خواسته مي تواند آرمان هر فردي از طبقه پايين باشد. نشان دادن اينكه گانگستري با اين وضعيت آرماني دارد كه مثلا به ثروت برسد ولي جامعه شرايطي را ايجاد كرده كه او به سمت توليد شيشه رفته است. اما نكته مهم كه در فيلم ديده مي شود اين است كه گفته مي شود اين فرد قاعده دارد. درست است كه گانگستر است اما بچه نمي كشد. زماني كه در ون، مامور و صمد صحبت مي كنند، مامور پليس مي گويد تو بچه را كشتي با اينكه مي داند اين طور نيست، او را به كنج رينگ مي برد و آنجا بهترين بازي نويد محمدزاده است كه گريه مي كند و مي گويد هر كاري كنم اين كار را نمي كنم. اين امر نشان مي دهد گانگستر قاعده دارد، مي گويد من حتي بچه ها را معتاد نمي كنم. در «پدرخوانده» هم گفته مي شد كه من در مدرسه ها مواد پخش نمي كنم. توزيع مواد من بين گروه هاي حرفه اي يا ميان سال و بزرگسال جامعه است. پليس هميشه نسبت به فيلم هاي در مورد اعتياد ساخته شده، ستايشگر هنرمندان و نويسندگان و فيلم سازان بوده است چون پليس را مركز نظم اجتماعي قرار مي دهد. اما در «متري شيش ونيم»، درست لحظه اي كه فيلم تمام مي شود گفته مي شود اين صحنه ها بايد حذف شود و فيلم دچار اضطراب مي شود. به خاطر اينكه گفته مي شود تو حق نداري تيپ پليس را تبديل كني به پليسي كه امكان دارد رشوه بگيرد، چون يكي از نكات كليدي قضيه اين است كه آيا اين سرگرد متزلزل شده و مي خواهد رشوه بگيرد يا از اول پاكدامن است. از ديد پزشكان، پرستاران، معلم ها و... مي گويند شما حق نداريد جنبه هاي منفي صنف ما را بيان كنيد. در «متري شيش ونيم» حق نداريم بين مواد مخدر و سياست رابطه برقرار كنيم. يعني ناصر نمي تواند دمش به جايي وصل شود. فيلم اصلا به اين بخش ها كه ظاهرا مسائل اصلي جامعه ما است، نزديك نمي شود و سعي مي كند رابطه بين پليس و گانگستر را در همان محدوده رابطه علت و معلولي محدود كند و ساختار و سياست هاي كلان را نقد نكند. وقتي فيلم به اينجا مي رسد من مي گويم محافظه كار است. اما فيلم شجاعت هم دارد و مي گويد گانگستر انسان است و بچه را نمي كشد و به فكر خانواده اش است، عشقش را دوست دارد و تمام مناسبات انساني در موردش صدق مي كند، فقط مي خواسته ثروتمند شود و عقده اي كه داشته اين بوده كه چرا من در اين فقر بزرگ شده ام. بعد هم سرش را تا آخر بالا مي گيرد. ما تا به حال گانگستر را منتزع از خانواده مي دانستيم اما در «متري شيش ونيم» اين طور نيست. اين مورد در «ابد و يك روز» هم نشان داده شد كه مادر دلش براي پسرش مي سوزد و بخشي از مواد را پنهان مي كند. رابطه عاطفي كه مثل بقيه بخش هاي جامعه است. به خاطر اين فيلم جامعه را وارد نقد راديكال نكرده و وارد علت يابي وضع موجود نمي شود و اين ضعف سينماي اجتماعي ما است. نگراني اين است كه نكند سينماي اجتماعي، اتفاقات ديگري راه بيندازد. بخشي از اين اتفاق به جامعه برمي گردد، جامعه ما دچار يك نوع فرار از فرهنگ شده. سياست ستيز و فرهنگ ستيز شده. حاضر است فيلمي مثل «رحمان 1400» را ببينند و يا فيلم هاي مبتذل كمدي كه الان همه چيز را مسخره مي كند، يا اينكه در فضاي مجازي تمام ميراث فرهنگي مورد تمسخر قرار مي گيرد. اگر در ايران سينماي اجتماعي شكل گرفته بود وضعيت طور ديگري بود، مثل كشورهاي ديگري كه سينماي اجتماعي دارند هم چون مصر كه در مورد سنديكاهاي كارگري فيلم مي سازد و ميليون ها نفر براي تماشا مي روند. وقتي سينماي اجتماعي شكل مي گيرد و سينما با جامعه رابطه دارد، سينما مي تواند آگاهي مردم را بالا ببرد. چرا مردم بايد در فضاي مجازي به هم فحش بدهند، شريعتي يا قهرمانان ملي را مسخره كنند، همه چيز را به تمسخر بگيرند و مدام جوك بگويند؟ به نظرم دليل اين بن بست در مديوم سينما در ايران ترسي است كه برخي از سينماي سياسي به مفهوم واقعي دارند، يكي دو بار هم سعي شد سينماي سياسي را ترويج كنند، «قلاده هاي طلا» و فيلم هاي آقاي ده نمكي را نشان دادند كه فرقي با كمدي هاي الان ندارد كه سياست را مسخره مي كنند. «رحمان 1400» هم رفتار انتخاباتي مردم را مسخره مي كند. اينكه جامعه سياست زدا شد دودش به چشم همه مي رود. جامعه اي كه دنبال آگاهي است، يكسري آگاهي گروهي را پيدا مي كند. برگردم به فيلم. در مورد «متري شيش ونيم»، قهرمان و ضدقهرمان داريم كه كليشه رسمي سينماي ايران نيست كه قهرمان پاكدست است و پليس خوب، و هيچ اشتباهي ندارد و ضدقهرمان پر از رذيلت و شيطاني است. عينك سياه و سفيد ديو و دلبري در اين فيلم كاملا شكسته مي شود و همه چيز نسبي مي شود. همين كه يك لحظه فكر مي كنيد او مي تواند قرباني باشد و تجاوزگر نيست پس گانگستر هم قرباني جامعه است، يعني فيلم موفق بوده كه ضدقهرمان را به كسي تبديل كند كه دل شما برايش بسوزد. يا پليس را به جايي برساند كه ببينيم پرونده دارد و آخر فيلم كه در ماشينش نشسته، وقتي آن شخص به شيشه مي زند ابتدا تصور مي كند معتادي است كه بايد دنبالش برود اما به او پول مي دهد. اينجا پليس يك فرد عادي جامعه است. آن هم در جامعه اي كه بيست سال قبل در انتخابات خرداد 76 و بعدها، دائما اين مسئله از طرف برخي نيروهاي اصولگرا و مذهبي مطرح شده كه ما احتياج به يك نظامي مسلمان داريم، هر وقت جامعه دچار سياست زدايي مي شود اين بحث از اصولگرايان درمي آيد كه يك نيروي نظامي ابرقدرت مي تواند بيايد و به جامعه نظم بدهد. اين فيلم به اين لحاظ مي گويد نيروي نظامي كه قرار است با مواد مخدر مبارزه كند، ضمن اينكه آدم هاي شريفي هستند و به كارشان وارد هستند، اما مثل بقيه مردم جامعه هستند. از يك طبقه به ثروت رسيده داراي تمكن مالي نيستند و زير مشكلات خانه شان مانده اند: مثل پليس فيلم كه مي خواهد ترفيع بگيرد و با پرايد رفت وآمد مي كند... ضمن اينكه نظمي كه پليس مي خواهد ايجاد كند، باعث اقتدار سياسي اش نمي شود. از اين لحاظ، اين فيلم نشان مي دهد پليس كه حافظ نظم موجود است و با گانگسترها مبارزه مي كند، خودش از جنس مردم است و مشكلات توده مردم را دارد،گام خوبي است. به همين دليل معتقدم اين فيلم در سينماي ما گامي به جلو است، نه در سينماي اجتماعي و سياسي. به اين مقوله وارد نمي شود كه سينماي اجتماعي را بسازد و مداخله كند. يك فيلم ساده مثل «سفر سنگ» در قبل از انقلاب كه ساخته شد، درست است كه به قول شما تحت تاثير جامعه انقلابي بود و شايد اين را كشف كرده بود كه موقعش است چنين فيلمي بسازد. اما الان جامعه ايران دچار ركود است، يعني دچار بي اعتمادي توده هاي مردم به احزاب، نهادهاي مدني، روزنامه ها. ميتينگ هاي احزاب و تيراژ روزنامه ها را نگاه كنيد كه با چه سختي به حيات شان ادامه مي دهد. مشخص است كه جامعه نسبت به اين سبك از سياست مشكل دارد. از اين منظر فيلم «متري شيش ونيم» واقع گراست. تا اينجا مي آيد كه باز به زيباترين وجه، وضع موجود را بازتوليد مي كند. فيلم هاي يوسف شاهين مصري را ببينيد. در كشور ما از مديوم سينما انتظار دارند نقش خشن داشته باشد و بخش هايي از جامعه را بپوشاند و بخش هايي را زيبا كند و گسترش دهد. قطعا نقش سينما حساس تر و چشمگيرتر است، شايد در باقي رشته هاي هنري نشان دادن اين ها اين قدر حساسيت زا نباشند. در مشروطه عارف قزويني «از خون جوانان وطن لاله دميده» را سرود كه به موسيقي و تصنيف مشروطه تبديل شد. آيا سينماي ما مي تواند چنين شخصيتي را بسازد كه راهنماي بخش هايي از جامعه باشند. سينماي ما سينماي مرده و نحيف است. دوم خرداد كه شكل گرفت يكباره سينما منفجر شد اما پشت سر هم بيانيه سياسي بود و سينمايي نبود. دوره احمدي نژاد سينما را داغان كردند. وزير ارشاد در سال اول دولت احمدي نژاد ده ها فيلم را خودش ممنوع كرد. دوره احمدي نژاد استراتژي شان چيزي بود به نام «انقلاب فرهنگي دوم» كه بايد بقاياي سينماي قبل از انقلاب، موج نو و سينمايي كه در دوره اصلاحات شكل گرفته نابود مي شد و سينماي مكتبي و به قول خودشان سينماي ايدئولوژيك بايد شكل مي گرفت. يادم است آقاي كمال تبريزي پيشنهاد كرد فيلمي بسازيم با توجه به موضوع اشغال سفارت آمريكا، گفتم امكان ندارد بتواني اين مجوز را بگيري. سناريوي كمال تبريزي چند بار بين او و راديو و تلويزيون دست به دست شد و آخر سر هم به دست شمقدري دادند كه سريالي بسازد كه بعيد است صد نفر هم بيننده داشته باشد. 

سينما و ساخت فيلم زماني فعاليت سياسي محسوب مي شد و گرچه كسي آن را به زبان نمي آورد، در بطن سينما نهفته بود كه فعاليت و عملكرد سياسي است. تماشاگر و كارگردان تصميم نمي گرفتند كه كار سياسي كنند، چيزي كه خلق مي شد مي توانست شكل جديدي از جامعه را ترسيم كند كه پيشنهاد جديدي از جامعه به خود جامعه باشد. اين در ادبيات دهه هاي چهل و پنجاه هم بوده است. پيشنهادي كه ادبيات به جامعه مي داد، تازه بود و يك نوع آگاهي بخشي به جامعه بود؛ اينكه مي شود جور ديگري زندگي را ديد و مسائل را حل وفصل كرد. شما به درستي اشاره كرديد و من با شما همدل هستم كه بخشي از تاريخ واقعي ما در همه سطوح هنر و ادبيات مان حذف مي شود. براي نمونه، در فيلم «ماجراي نيمروز» وقتي به يك برهه تاريخي بسيار حساس از انقلاب پرداخته مي شود بخش زيادي از وقايع سياسي را ناديده مي گيرد. مي گويد قاب دوربين من فقط اين بخش از واقعيت را مي گيرد اما در بهترين شكل بخش زيادي از واقعيت را ناديده مي گيرد. در فيلم «ابد و يك روز» و «متري شيش ونيم» به نوع ديگري شاهد انكار وضعيت سياسي موجود هستيم، گرچه اين بحث هم هست كه توان نمايش دقيق آن را ندارند. اما اتفاقي كه در سينماي ايران در غالب كمدي هاي سطحي و فيلم هاي اجتماعي كم مايه مي افتد اين است كه بازنمايي و انكار دولبه قيچي مي شوند. ما درواقع با انكار مستقيم روبه رو نيستيم و بازنمايي كار انكار را انجام مي دهد، فرق اينجاست كه بازنمايي شما را خشنود از سينما بيرون مي فرستد و انكار باعث مي شود متوجه شويد كلاه سرتان رفته است. اين دو در كنار هم شكلي از وضعيت هنر ما شده. نمي خواهم در مورد «متري شيش ونيم» بي رحمانه قضاوت كنم، چون ما در مورد فيلم صحبت نمي كنيم، در مورد وضعيت موجود صحبت مي كنيم. درواقع اين فيلم خارج از وضعيت موجود قدم برنمي دارد و مشكل ما اين است كه شايد نمي توانيم خارج از وضعيت موجود قدم برداريم. در چنين شرايطي بهترين راه براي ما چيست؟ ما با جامعه اي روبه رو هستيم كه كاملا اتميزه شده است و همه بخش هايش به نوعي نامتصل هستند و هيچ كس با ديگري پيوند نمي خورد. از اين منظر با اينكه فيلم «متري شيش ونيم» وضعيت موجود را ترسيم مي كند، بخشي از تبعيدي هاي جامعه را نشان مي دهد كه اتميزه شده اند، هم وجود دارند و هم ديده نمي شوند. اگر بخواهيم با فيلم «متري شيش ونيم» همدلانه برخورد كنيم مي توانيم بگوييم كارگردان خواسته فيلم را براساس سكانس هايي ترسيم كند. اگر بگوييم واقعيت را بازنمايي مي كني مي تواند اين طور از خودش دفاع كند و بگويد چرا سكانس هايي را ناديده مي گيريد. سكانسي كه در اتوبان است و معتادان از لابه لاي درخت ها فرار كرده و به سطح جامعه مي آيند، من به شما يك هشدار مي دهم كه در بستر و بطن جامعه وقايعي خفته است كه اگر بيدار شود و آدم هايي به كف خيابان بريزند، آدم هايي نيستند كه جنبش هاي اجتماعي را دامن بزنند، آدم هايي هستند كه مي توانند حتي جنبش هاي اجتماعي را به تاخير بيندازند و مانع پيشرفت جامعه به سوي آگاهي شوند. اما در حال حاضر با وضعيت كنوني مان اين دفاع خيلي در جامعه مان كاركردي ندارد. اگر براي هنر شان رسالتي قائل شويم در فيلم «اجاره نشين ها» اين رسالت را مي توان ديد. سينماي اجتماعي چندلايه كه درواقع وضعيت آينده ايران را در يك مقطع تاريخي ترسيم مي كند. در فيلم «اجاره نشين ها»ي مهرجويي مي بينيد هركدام به خانه شان عشق مي ورزند و هركدام باعث ويراني خانه شان مي شوند و آينده اي نامعلوم پيش روست.

نفي نمي كنم كه فيلم «اجاره نشين ها» خوب بود اما بايد ببينيم نشانه گذاري هاي سينمايي چقدر مي تواند در جامعه اثرگذار باشد. آيا مي توان به يك فيلم به خاطر بازنمايي وضع موجود لقب محافظه كاري اطلاق كرد؟ موافقم كه «متري شيش ونيم» به لحاظ سينمايي به شدت موفق و در حوزه اجتماعي به شدت محافظه كار است، يعني راهي را نشان نمي دهد. حتي فيلم از مسائلي كه حول وحوش اعتياد است عبور نمي كند. آقاي روستايي اين حوزه را خوب مي شناسد. اما آيا سينماي ايران جرئتش را دارد كه در مورد فقر، بي كاري و مسائل ديگر ورود كند و كالبدشكافي كند؟

اگر بخواهم صريح تر بگويم منظور من اين نيست كه سينما بايد راهي را نشان دهد، مسئله اين است كه آيا با نقد خلاقانه جامعه مي توانيم فضايي را ايجاد كنيم كه در آن «مردم» تازه اي به وجود بيايد؟

اين مخصوص آقاي روستايي نيست. مخصوص شما هم هست. روزنامه «شرق» كه منتشر مي شود هم خيلي از اتفاقات را كه در ايران افتاده است ناديده مي گيرد و بخش هايي را انعكاس نمي دهد. سختي بحث اين است كه بلافاصله به هنر مسئول پرتاب مي شويم كه حتما مي خواهد بار اجتماعي را بكشد. اينكه بگوييم از اين ظرف ها استفاده كنيم كه مشكلات جامعه را حل كنيم، خروج از توان ذاتي برخي از اين هنرهاست. اما در مورد مطبوعات و رسانه ها واقعا اين اتفاق مي افتد. رسانه هاي ما الان حافظ وضع ملي شده اند. شايد بگوييد سينما اگر بخواهد مستقيم راه نشان دهد مي شود سينماي شوروي و كوبا كه دائما بيانيه صادر مي كند و سرنوشتش هم به اينجا رسيد كه هنر و سياست را از دست داد. يا سينماي هاليوود كه گاهي رگه هايي از سياست زدگي را در آن شاهد هستيم. وقتي «آرگو» را ساختند بانوي اول كاخ سفيد اسكار را به آن داد و كاملا نشان داد در پس اين كار يك برنامه سياسي است. اشكال جامعه و روشنفكران ما اين است كه اساسا چون جامعه اي بي گفت وگو هستيم و با هم بحث نمي كنيم، همه مان هم دچار محدوديت ها و خط قرمزها هستيم، اين بحث ها هيچ گاه به سرانجام نمي رسد. نمونه اش مي شود اينكه صداوسيما كه بودجه هنگفتي مي گيرد و هيچ اثري ندارد. در سينماي مديريت شده توسط وزارت ارشاد در چهل سال گذشته -با اينكه مطمئنم انگيزه هاي برخي از مديران و معاونانشان مثبت بوده- حاصل چه بوده؟ چون استراتژي مشخصي نبوده. الان نمي توانيم نسخه بپيچيم كه سينماي سياسي، سينمايي است كه راه حل نشان دهد. همين الان احزاب كه سياسي ترين بخش جامعه هستند در مورد اينكه چه كار بايد بكنيم گير كرده اند. اقتصاد بالاخره خوب است يا بد است. كجاي اقتصاد خوب است؟ الان بهترين اقتصاددانان مي گويند خوب است نفت را به گوشه اي ببريم و پولش را هم در صندوق توسعه ملي بگذاريم، نگه داريم كه به درد آيندگان بخورد. بعد مي بينيد بعد از مدتي چه مي شود؟ اگر اين صرف توسعه شده بود هركدام از اين نيروها سهم شان را برنمي داشتند. بنابراين اگر بگوييم سينما، سينماي اجتماعي و سياسي بايد راه نشان دهد منظور اين نيست كه سينما در جايگاه جامعه شناس و حزب سياسي باشد و تغييراتي ايجاد كند كه انجام شود. اما سينماگر مي تواند بيانگر وضع موجود باشد و راه هاي متعددي كه براي تحول وجود دارد و پتانسيل جامعه است را نشان دهد. اينكه ذهن جامعه آگاه شود خيلي مهم است. برگرديم به فيلمي مثل «قيصر» كه فيلم بسيار مهمي در تاريخ سينماي ايران و نقطه عطفي است، اما سينماي جاهلي است كه شايد كف خيابان رخ نداده باشد و نتوانيم بازارچه آب منگل پيدا كنيم كه تيغ آخته اش را بيرون بكشد و قانون را اجرا كند. ما استفاده سياسي نمي كرديم. وقتي صحبت از «قيصر» مي شد تصور مي كرديم اين فيلم مي تواند چنين اثري داشته باشد. فيلم «قيصر» به رغم اينكه شاهكار كارگردانش است اما بالاخره مناسبات غيرمنطقي مبتني بر غيرت، ناموس پرستي و اينكه زن درجه دو و مايملك مرد است و اين را كه مرد بايد خودش انتقام بگيرد و حتما بايد انتقام گرفته شود، بازتوليد مي كند. كجاي جامعه ايران اين را نشان مي دهد. اما الان مي گويند «قيصر» فرهنگ توده ها را بازنمايي مي كرد. اين طور نيست. در «متري شيش ونيم» هم اين طور نيست كه در حاشيه شهرها پر از معتاد باشد. در حاشيه شهرها روستايياني هستند كه به لحاظ پايگاه طبقاتي سرگردان هستند اما داراي فرهنگ و ارزش هايي هستند كه حفظش مي كنند. در حاشيه شهر تهران و كلان شهرها، موزاييك هايي شكل گرفته كه هركدام نماينده يك خرده فرهنگ هستند، مثلا مي گوييم درياني ها در تهران سوپرماركت ها را در اختيار دارند اما خودشان در يك محله زندگي مي كنند. يك جوان درياني وقتي به تهران مي آيد سعي مي كنند جذبش كنند و برايش زندگي تشكيل دهند. بلوچ ها، ترك ها، لرها... هم همينطور. اين طور نيست كه به راحتي با تيغ «متري شيش ونيم» بتوانيم جامعه را بشناسيم. يك سينماگر، كارگردان، سناريست آن قدر توانايي ندارند، ايدئولوگ ها اين توانايي را دارند و مي گويند ما فيلمي مي سازيم كه مي تواند در مورد بشريت رهنمون دهند و مشكلات موجود را ريشه يابي كند. سينماي ايدئولوژيك سينماي جهاني نمي شود و از مرزها عبور نمي كند. به محض اينكه ايدئولوژي را برمي داريد و سينما هنري مي شود از مرزها عبور كرده و جايزه مي گيرد. به هر حال تشخيص اينكه سينماي اجتماعي ما مي تواند متولد شود و اثرگذار باشد و به نفع مردم باشد موضوع جدا و مهمي است.

محافظه كار شده ايم


 روزنامه شرق، شماره 3426 به تاريخ 23/2/98، صفحه 8 (سياست هنر)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 16 بار
    



آثار ديگري از "مصاحبه: دكتر احمد غلامي"

  ديپلماسي آشكار / گفت وگوي احمد غلامي با محسن ميردامادي درباره تصميمات بهنگام و نابهنگام
مصاحبه: دكتر احمد غلامي، شرق 12/4/98
مشاهده متن    
  كار سياست مدار اين نيست كه دنباله رو مردم باشد / گفت و گو با عباس عبدي درباره بهنگامي و نابهنگامي تصميمات سياسي
مصاحبه: دكتر احمد غلامي، شرق 4/4/98
مشاهده متن    
  نجات با چوبه دار / گفت وگوي احمد غلامي و سوسن شريعتي درباره فيلم «سرخپوست»
مصاحبه: دكتر احمد غلامي، شرق 3/4/98
مشاهده متن    
  اكنون چه بايد كرد؟ / گفت و گوي احمد غلامي با عليرضا علوي تبار درباره بهنگامي و نابهنگامي تصميمات سياسي
مصاحبه: دكتر احمد غلامي، شرق 28/3/98
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه پژوهش در حسابداري و علوم اقتصادي
متن مطالب شماره 6، بهار 1398را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است