آرشیو سه‌شنبه ۱۴‌شهریور ۱۳۸۵، شماره ۸۵۱
کتاب
۱۸

نگاهی به کتاب «چند گفتار درباره توتالیتاریسم»

از خودبیگانگی و دلتنگی در سرزمین مادری

فتح الله بی نیاز

چند گفتار درباره توتالیتاریسم

انتخاب و مقدمه: عباس میلانی

انتشارات اختران

1384

«ملت های محروم از عدل و انصاف چه هستند جز دسته های بزرگ اشرار»

سنت اگوستین

کتاب «چند گفتار درباره توتالیتاریسم» از پنج مقاله تشکیل شده که هر کدام از جایگاهی و نیز منظری کاملا متفاوت با دیگری به مسئله توتالیتاریسم نگاه می کنند. شاید این حدس پیش آید که کتاب خصلت سیاسی دارد، یا در حوزه فلسفه سیاسی و جامعه شناسی می گنجد، اما به اعتقاد نگارنده این سطور اهل قلم عموما و نویسنده و شاعر خصوصا بیشترین بهره را از آن می برند. این عقیده از دو منشٲ سرچشمه می گیرد: نخست اینکه وجوهی از هستی را مطرح می کند که جزء مواد خام و لاینفک زندگی های خاصی است و نادیده گرفتن آن در متن منظوم و منثوری که در آن جامعه در کنار آن زندگی ها شکل می گیرد هدف هنرمندانه مستتر را انتزاعی کرده و بین صاحب متن و متن او از یک سو و خواننده های او از سوی دیگر فاصله می گیرد. نمونه اش تمام داستان ها و اشعاری است که نویسندگان و شاعران حقوق بگیر «اتحادیه نویسندگان شوروی» به شیوه کارمندان و میرزابنویس ها در فاصله کارت زدن ساعت هشت صبح تا چهار عصر می نوشتند و مردم شوروی و اقمار آن فقط از سر اجبار در کلاس های سوادآموزی و بازپروری آنها را می خواندند.

منشاء دوم این است که در بسیاری موارد شاعر و نویسنده نه از دیدگاهی علمی و ارجاعی و اثباتی نوید پدیده یا پدیده هایی را می دهند که فلاسفه و دانشمندان بعدها به آنها می رسند. برای نمونه زمانی که ادگار آلن پو 19491809 نیست انگاری را در آثار هنرمندانه اش آورد، نیچه 19001844 هنوز به دنیا نیامده بود. یا آرای شارل بودلر در عرصه مدرنیته و مدرنیسم یکی از شاخصه های ترمینولوژی این مقوله است و تنه به تنه دیدگاه شمار کثیری از فلاسفه می زند. یا زمانی که نظریه پردازانی چون هنری کیسینجر و زبیگنیو برژینسکی حتی خواب فروپاشی حکومت توتالیتر شوروی را نمی دیدند، الکساندر سولژنیتسین از «فروریختن بنای آلوده به خون و چرک» سخن می گفت. نیز بنگرید آثار کافکا را که فضای القایی شان چگونه بعد از مرگش در اینجا و آنجا شکل گرفت.

باری این کتاب دربرگیرنده پنج مقاله از داستایوفسکی روس، سرگئی گنادیوویچ نچایف روس، چسلاومیلوش لهستان، میلان کوندراچک و لشک کولاکوفسکی لهستان و مقدمه ای ارزشمند از خود مترجم است. میلوش، کوندرا و کولاکوفسکی از جمله کسانی هستند که با پوست و گوشت خود طعم زهرآگین توتالیتاریسم را چشیده اند و این بس مهم است، چون همان طور که بعدا خواهم گفت این حکومت ها به قول واسلاو هاول با توضیح و توصیف و داستان و شعر و نمایشنامه و فیلم به دیگران شناسانده نمی شوند یا به ذهن آنها انتقال داده نمی شود و یا القا نمی گردد. باید در این جوامع زیست تا معنی توتالیتاریسم را «درک» کرد.

در مقاله داستایوفسکی که در واقع بخشی از رمان بزرگ و ماندگار برادران کارامازوف است، در فصلی تحت عنوان مفتش اعظم مسیح در دوره تفتیش عقاید زنده می شود. او می خواهد عدالتی را که وعده کرده بود محقق سازد اما اربابان کلیسا او را تهدید می کنند و می گویند که دوره اش به سر آمده است و اینک کارها در دست کسانی است که بهتر از او مردم و نیاز مردم را می شناسند: «تو نوید آزادی می دهی، اما انسان ها از درک معنای آزادی عاجزند و از آن بیمناک و بیزارند زیرا برای انسان و جامعه انسانی هیچ چیز غیرقابل تر از آزادی نیست... و از گناه می گویی، آیا می دانی که با گذشت روزگار زمانی خواهد رسید که بشریت از زبان حکمای خود مدعی خواهد شد که جنایتی در کار نیست و تنها امر مهم گرسنگی است... مردم به جای کلیساها بناهایی تازه برپا خواهند کرد. برج خوف انگیز بابل از نو ساخته خواهد شد... و ما کار ساختمان برج شان را به پایان خواهیم رساند و تنها ماییم که می توانیم زیر لوای نام تو شکم آنها را سیر کنیم... بی ما هرگز نمی توانند شکم خویش را سیر کنند... سه قوه و تنها سه قوه می تواند وجدان این طاغیان تشنه خرسندی را تا ابد منقاد کند. این سه نیرو معجزه است و رمز و راز اقتدار. تو هر سه را انکار کردی و برای هر سه سرمشق شدی... و آن روح خردمندی که وسوسه ات کرده بود شادکام شد. آیا به راستی گمان می کنی که انسان ها چنین وسوسه ای را برخواهند تافت.» نقل قول مستقیم و نقل به معنی از صفحات 24 و 25 و 28و 29 کشیش اعظم که ساختار قدرت کلیسا را بر ارکان جهل مردم و خودکامگی و اقتدار خویش می بیند: «من نیز می خواستم در صف برگزیدگان تو بایستم. من نیز تشنه آن بودم که از صف برگزیدگان باشم.» صفحه 36 و در پایان آب پاکی روی دست مسیح می ریزد و ما می فهمیم که چرا داستایوفسکی و حتی هنرمندی مثل کامو به مسیح اعتقاد دارند و به کلیسا نه. گوش کنید به واپسین حرف های کشیش اعظم که ما را یاد تحریف اندیشه های مارکس از سوی لنین می اندازد: «فردا خواهی دید که چگونه رمه مطیع مردم به اشاره دستی از سوی من هیمه های سوزانی فراهم خواهند آورد و در آتش آن تو را به عقوبت آمدن و آزار ما خواهند سوزاند. اگر تنها و تنها یک کس سزاوار آتش ما است، آن یک کس تویی، فردا خواهمت سوزاند.»

به خاطر ندارم چه کسی بود که می گفت: «داستایوفسکی رمان بزرگ خلق می کرد. حتی اگر او را از نظر فکری مرتجع بدانیم باز نمی توان بزرگی آثارش را نادیده گرفت.» در همین بخش نیز خواننده به خوبی پی می برد که چگونه توتالیتاریسم که استعاره اش را در مفتش اعظم می بینیم «خاطرات مردم و اعتقادات آنها و دین و ایمان آنها را تیول خود می داند و برای آنها خاطره، اعتقاد، دین و ایمان نو می سازد.»

در مقاله نچایف 18821847 موسوم به رساله عملی برای یک انقلابی تمام آن چیزی را می بینیم که بعدها لنین به کار برده بود: «ما پیروزیم چون برحقیم.» و «بدون توجه به اخلاقیات، از هر راهی که ممکن است باید قدرت را به دست گرفت.» لنین، کلیات آثار، جلد 25 او بعدها با همین استدلال مجلس موسسان را که اولین و آخرین مجلس مبتنی بر انتخابات آزاد در تاریخ روسیه پیش از سال 1991 بود منحل کرد، چون بلشویک ها در حداقل بودند.

صاحب نظران و سیاستمدارانی چون کائوتسکی، پلخانف و کرنسکی و بسیاری دیگر نچایف را پدرخوانده اصلی و آموزگار واقعی لنین و جانشین برحق و خلفش استالین می دانستند و نه مارکس را. نچایف در این مقاله در صفحه 37 به انقلابی ها می گوید: «شما تنها به این قصد در جهان فرهیخته زندگی می کنید که ریشه آن با قطعیت برکنید.» و در صفحه 38 می گوید: «هدف همواره یکی است: یافتن قطعی ترین و سریع ترین راه نابودی ساختار اجتماعی...» سپس رهنمودهایی به اعضا می دهد که مو را بر تن سیخ می کند. این راهکارها بعدها توسط لنین، استالین، فلیکس ادموند دزرژینسکی رئیس سازمان امنیت چکا و جانشین هایش یاگودا، یژوف و بریا عملی شد و نتیجه اش جدا از رنج و مشقت ملت بزرگ روس و چندین ملت دیگر در گذران زندگی روزمره چهل و شش میلیون قربانی بود. غیر از بیست میلیون قربانی جنگ دوم جهانی که خود استالین و معامله تاریخی اش با هیتلر به بار آورد.

در مقاله رمان و اروپا نوشته کوندرا که نسبت به بقیه مقاله ها از اعتبار علمی کمتری برخوردار است، زاویه دید یک نویسنده را نسبت به توتالیتاریسم شاهد هستیم و اثر مخرب این آفت را روی ادبیات معاصر لمس می کنیم و می فهمیم چرا کشورهای اروپای شرقی خصوصا خود روسیه که تا 1917 آن همه غول ادبی به جهان ادبیات عرضه داشت، طی 70 سال حتی یک نویسنده و شاعر درجه سه در دامن خود نپروراند تا او را به عنوان شاعر و نویسنده ای دوستدار اردوگاه سوسیالیسم واقعا موجود به رخ جهان بکشاند. کسانی چون شولوخف و آنازگرس نیز به لحاظ ساختار شخصیتی به ویژه جنبه روانی آن پرورش یافته مکتب سوسیالیسم لنین و استالین نبودند.

کوندرا در این مقاله هر چند به لحاظ تئوریک گاه دچار احساسات می شود و برای نمونه عقلانیت دکارت را ابزار شی ء واره شدن انسان می داند، اما به دلیلی که پیشتر گفتم خصومت ذاتی و نهادینه شدن توتالیتاریسم را با رمان نشان می دهد: «رمان به عنوان الگوی عصر جدید، به عنوان پدیده ای مبتنی بر پایه ابهام و نسبیت در مسائل انسانی، با جریان توتالیتار سازگاری ندارد. این ناسازگاری برخاسته از مسئله ای سیاسی یا اخلاقی نیست، بلکه اختلافی است هستی شناختی. مراد این است که جوهر جهانی که بر پایه یک حقیقت استوار شده با جهان پرابهام و نسبی رمان تضاد دارد. حقیقت توتالیتاریستی نسبیت و شک و پرسش را از میان برمی برد و هرگز نمی تواند با حکمت رمان از در آشتی درآید.» صفحه 159

از نظر کوندرا و در واقع از دیدگاه تاریخ، رمان های منتشره از سوی نهادهای جوامع توتالیتاریستی «هیچ بخش تازه ای از وجود را کشف نمی کنند. کارشان صرفا تایید همان چیزهایی است که پیشتر گفته شده است.» همان صفحه او همین نگاه را به نشریات نیز دارد و البته بحث خود را به مجله ها و روزنامه های چپ گرا نیز تعمیم می دهد.

در مقاله توتالیتاریسم و فضیلت دروغ نوشته کولاکوفسکی با جزیی نگری این متفکر در تحلیل توتالیتاریسم روبه رو هستیم، همان نکته بینی هایی که در اثر سه جلدی اش «درس هایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ» با ظرافت خاصی در زندگی روزمره مطرح می کند. در این مقاله نیز او روی مسائل ملموس انگشت می گذارد. از نظر او توتالیتاریسم از یک سو با شعار «عدالت اجتماعی» جلو می آید، اما هرگز معنای دقیقی از آن را به ماده عینی تبدیل نمی کند. به عبارت دیگر مردم بین سطح مختلف اجتماعی شاهد «عدالت» نیستند، منظور برابری، که گاهی نابرابری مطلق است نیست، بلکه عدم تبعیض است و نیز فراهم آوردن امکانات مشابه و معادل برای آحاد جامعه. نقل به معنی از صفحه 169 از سوی دیگر توتالیتاریسم به طور مستمر نیروی محرکه خود را از کینه توزی انقلابی اخذ می کند. «شوراندن احساسات محرومان علیه صاحب امتیازهایی که معلوم نیست چه کسانی هستند و بیشتر واژه هایی کلی اند و اگر مصداق داشته باشند خود رهبران حکومت اند.» نقل به معنی از صفحه 171