آرشیو شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۴، شماره ۳۴۵۹
جشنواره فیلم فجر
۸

گفت و گو با کیومرث پوراحمد درباره «کفشهایم کو»

یک فیلمساز متوسط هستم

زینب کاظم خواه

«کفشهایم کو؟» تازه ترین ساخته کیومرث پوراحمد است: فیلمی درباره آلزایمر و البته مهاجرت. گرچه پوراحمد می گوید که دیگر مهاجرت دغدغه اش نیست اما این موضوع و تاثیرات آن در فیلمش پررنگ است. «کفشهایم کو؟» فیلمی درباره تنهایی های مردی است که خانواده اش سال ها پیش مهاجرت کرده اند. بعد از سال ها دخترش به ایران می آید و اتفاقاتی دراین مسیر می افتد. کیومرث پوراحمد می گوید این فیلمش شخصی نیست و شاید یک یا دو صحنه اش شخصی باشد. ایده فیلم زمانی به سراغ کارگردان آمد که داشت بهاریه مجله فیلم را می نوشت، بهاریه اش که تمام شد دید که پیرمردی تنها و آلزایمری را در آستانه شب سال نو نوشته است. بعدتر فکر کرد که این بهاریه می تواند ایده خوبی برای فیلم باشد، همین شد که سفارش نوشتن فیلمنامه را به فرید مصطفوی داد. رضا کیانیان، رویا نونهالی، مینا وحید، مجید مظفری، شقایق فراهانی و بهار کیان افشار در این فیلم ایفای نقش می کنند. فیلم «کفشهایم کو؟» در بخش سودای سیمرغ سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر حضور دارد. با پوراحمد درباره این فیلم گفت وگو کردیم.

شما هر وقت سراغ تجربه های شخصی و حدیث نفس تان رفته و فیلم ساخته اید فیلم خوبی در آمده است، مثل «شب یلدا». به نظر می رسد که فیلم «کفشهایم کو؟» نیز به نوعی تجربه شخصی شما از بیماری آلزایمر است، تا جایی که می دانیم مادرتان سال هایی با این بیماری درگیر بوده است. به نظرتان تجربیات شخصی هنرمند چقدر روی هنرش بازتاب دارد؟

اولاباید بگویم جرات نمی کنم که بگویم هنرمند هستم. حداکثرش این است که می گویم کارم هنری است. اما الان که کارمان هنری است، قدری به کارمان می توانیم متعهد باشیم، اگر قدری احساس مسوولیت کرده و کارمان را جدی بگیریم، حتما کارهای مان شخصی خواهد بود، حالااین میزان شخصی بودنش فرق می کند. «پنجاه قدم آخر» فیلمی جنگی است، هر چند به جبهه رفته ام اما به آن معنا به عنوان رزمنده در جنگ نبوده ام. اما می توانم بگویم بسیاری لحظه ها در همان فیلم پنجاه قدم آخر وجود دارد که بسیار شخصی است. جایی که بابک حمیدیان با درد شدیدی مواجه می شود و بلند می شود می رقصد. این عکس العمل شخصی من در مقابل درد زیاد است: فرقی نمی کند که آن درد درونی یا بیرونی باشد. این را هم باید بگویم، فیلمسازی که با خودش صادق است همه فیلم هایش به نوعی شخصی است حالااین میزان شخصی بودن فرق می کند. نکته دیگر این است که شخصی بودن را باید از دلی جدا کرد، شخصی یعنی حدیث نفس. به نظرم بهتر است به جای شخصی، واژه دلی را به کار ببریم. این کار هم مثل همه کارهایم دلی بود. وقتی کاری را با تمام وجودت انجام می دهی دیگر دلی است. حالاممکن است یکی دلی تر و یکی کمتر دلی باشد. به نظرم می رسد که این فیلم به آن معنا شخصی نیست. شاید یک یا دو صحنه اش شخصی باشد، بقیه اش بر اساس شنیده ها و دیده هایم است. درست است که مادرم 10 سال آلزایمر داشت و زندگی همه ما تحت تاثیر آن بود، ولی من خیلی با آلزایمر مادرم درگیر نبودم. ماهی یکی دو دفعه می رفتیم اصفهان می ماندیم و بعد برمی گشتیم تهران. هیچ کدام از نشانه هایی که در این فیلم هست، در مادرم نبود. او نشانه های خیلی جزیی از شخصیت این فیلم را داشت. تا زمانی که سر پا بود یک جور دیگر و زمانی که افتاد جور دیگری بود. اینها بیشتر از اطلاعاتی می آید که من از دکتر مریم نوروزیان گرفتم، به اضافه تصاویری که به ما نشان داد و جلساتی که داشتیم و حرف زدیم اطلاعات زیادی گرفتم، به علاوه همه این ها، در این زمینه قدری هم مطالعه و تحقیق داشتم. از سوی دیگر رمانی به نام «هنوز آلیس» با ترجمه شهین احمدی را خواندم. البته ترجمه دیگری هم هست به نام «من هنوز آلیس هستم» که ترجمه خوبی نیست. وقتی کتاب را خواندم، به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و خواندن این کتاب باعث شد که تازه به آلزایمر مادرم برگردم و پیش دکتر مریم نوروزیان رفتم که بفهمم به یک بیمار مبتلابه آلزایمرچه می گذرد، در واقع آن کتاب جرقه های اولیه را در ذهنم زد و رفتم در دل ماجرا.

کتاب را بعد از دیدن فیلم «هنوز آلیس» خواندید؟

نه، اول کتاب را خوانده بودم، بعد فیلم را دیدم، چون کتاب را خوانده بودم به نظرم فیلم، بسیار بد بود. به نظرم «جولین مور» باید بیاید کفشهایم کو و بازی رضا کیانیان را ببیند و یاد بگیرد که آلزایمر را چطور بازی کند. به نظرم فیلم هنوز آلیس، فیلمی خنثی و بد است. تعجب می کنم رمانی که آن همه نقطه های درخشان و تکان دهنده دارد در فیلم همه آن صحنه ها حذف و تبدیل به یک فیلم بی خاصیت و سرد شده است، در حالی که رمان بسیار زیبا و تاثیرگذار است.

بنابراین ایده اولیه از خواندن رمان هنوز آلیس شکل گرفت؟

رمان آنقدر رویم تاثیر گذاشت که رفتم دنبال اینکه ببینم آلزایمر چیست. می خواستم ببینم که آلزایمر چگونه شروع می شود، نخستین نشانه هایش چیست و چطور گسترش می یابد و آخرین نشانه هایش چیست. در این گیر و دار به اسفند ماه رسیدیم و مجله فیلم مثل هر سال زنگ زد و از من بهاریه خواست. ماهنامه فیلم همیشه اواخر بهمن به من می گویند بهاریه یادت نره، چون می دانند که چقدر در نوشتن وسواس دارم و نوشتن یک بهاریه شاید 10 شب تا صبح طول بکشد. در مورد بهاریه کفشهایم کو یک شب ساعت 10، 11 نشستم به نوشتن و اصلانمی دانستم چه می خواهم بنویسم اما چند سطر که نوشتم، دیدم یک پیرمرد در آستانه آلزایمر است که شب عید توی خانه اش تنهاست. این بهاریه تا چهار پنج صبح تمام شد. یک شبه. بی سابقه بود و صبح هم فرستادم برای مجله و چاپ شد. در بازخوانی بهاریه متوجه شدم تاثیرات «هنوز آلیس» توی بهاریه است و بعد که مجله درآمد و چاپ شده اش را خواندم خیلی زیاد تحت تاثیر نوشته خودم قرار گرفتم و فکر کردم این بهاریه می تواند اساس یک فیلمنامه خوب باشد. با رسول صدرعاملی و علیرضا معتمدی برای مراسم زاون قوکاسیان می رفتیم اصفهان، در راه صحبت این بهاریه شد. رسول و علیرضا هم خیلی تشویق کردند که بروم سمتش. وقتی برگشتم تهران با فرید مصطفوی صحبت کردم و شروع به نوشتن قصه کردیم. در تمام مدت مریم نوروزیان مشاور پزشکی و دراماتیک ما بود. خیلی پیشنهادهای خوبی می داد، ایرادهای خیلی خوبی هم گرفت. در نهایت تصمیم گرفتیم فیلم را بسازیم، علی قائم مقامی، تهیه کننده این کار بالاخره من را هل داد تا بتوانیم کار را کلید بزنیم. اگر قائم مقامی نبود، من شهامتش را نداشتم با چندرغاز پول شروع کنم فیلمسازی و شیرجه بزنم توی استخری که نیم وجب آب دارد، اما قائم مقامی پرید و مرا هم با خودش کشاند و شروع کردیم.

یکی از تم های دیگر این فیلم به غیر از آلزایمر مهاجرت است. آیا مهاجرت هم یکی از چیزهایی است که ذهن شما را مشغول کرده است؟

من اصلادر این مورد دغدغه ای ندارم. در واقع مهاجرت دیگر دغدغه ام نیست، شاید زمانی بود ولی الان دیگر نه. همین طور فکر کردم اگر این پیرمرد تنها، دخترش خارج رفته و سال ها او را ندیده باشد، چقدر دراماتیک می شود. به این دلیل مهاجرت را گذاشتیم که فاصله ای افتاده باشد بین آنها و پدر دخترش را نشناسد. در زمان فیلمبرداری که بودیم یک بار گفتم این فیلم در مورد «آلزایمر» است، اما رضا کیانیان می گفت که این فیلم درباره «عشق» و «خانواده» است. از نظر من فیلم درباره آلزایمر است، اصلاانگیزه ام برای ساختن این فیلم همین بوده است.

چطور شد به این نقش برای رضا کیانیان رسیدید؟ آیا گزینه دیگری هم در ذهن داشتید؟ این بازی که آقای کیانیان داشتند چقدر با همفکری شما شکل گرفته است؟

یک گزینه دیگر هم در ذهن داشتم ولی بعدا پشیمان شدم. ما یک دوره با فرید مصطفوی پیش دکتر نوروزیان می رفتیم و یک دوره هم با رضا کیانیان می رفتیم. دکتر نوروزیان هر چه گفتند را ضبط می کردم، اما کیانیان تمام آن جلسات را در حافظه نگه داشته بود و سر کار از آنها استفاده می کرد. به هر حال سر کار، همدلی و همفکری وجود دارد. پیش از این هم دو کار تلویزیونی با رضا کیانیان کرده بودم که هردو را دوست دارم. ولی دوستی ما عمیق تر از آن دو کار است. من راجع به همه چیز با کیانیان مشورت می کنم: درباره انتخاب بازیگر فیلمی که هیچ ربطی به کیانیان ندارد هم با او مشورت می کنم. بنابراین چنین دوستی وقتی وجود دارد، همدلی هم به وجود می آید. در فیلم «اتوبوس شب» خسرو شکیبایی می گفت نخستین بار است که من از زیر سایه «هامون» بیرون آمده ام، فکر می کنی این به خاطر تو است یا من؟ گفتم خسرو تو بازیگر قدری هستی و در نقش های متفاوتی هم بازی کرده ای، من هم به اندازه خودم کارم را بلدم. فکر می کنم این ناشی از ارتباط عمیق عاطفی است که بین من و تو وجود دارد. در این فیلم هم، من و رضا کیانیان ارتباط عاطفی عمیقی باهم داشتیم و داریم و دوستان صمیمی هستیم، طبیعتا وقتی با هم کار می کنیم نتیجه اش این می شود.

فیلم شما تا دو سوم پایانی ضرباتی را به مخاطب وارد می کند و تحت تاثیر قرار می دهد، ولی یک سوم آخر فیلم بعد از ورود رویا نونهالی به نظر می رسد که شما می خواستید از تلخی ماجرا کم کرده و به مخاطب باج دهید. آیا این موضوع درست است؟ اصلابه پایان تلخ فکر کرده بودید؟

«باج دادن به تماشاگر عبارت قشنگی نیست». من از اول این فکر را داشتم که آلزایمر را تا تهش نروم و دریچه امیدی باز بگذارم. به هر حال آلزایمر بیماری بسیار تلخ و دردناکی است و آنها که بیماران مبتلابه آلزایمر دارند یا داشته اند می دانند، می خواستم فیلم خیلی تلخ نشود و وقتی تماشاگر از سینما بیرون می آید - اگر بیمار مبتلابه آلزایمر در خانه اش دارد یا نزدیکان شان این بیماری را دارند- خیلی ناامید نباشد و با یک کورسوی امید از سینما بیرون بیاید. برای همین آن پایان را گذاشتم که رویا نونهالی رو به دوربین می کند و می گوید: «احتمال معجزه هم هست»، دلم می خواست که پایان فیلم، خیلی تلخ نباشد. این را هم بگویم که خانه ای که در آن کار می کردیم، خانه خواهر رویا نونهالی (مهرو نونهالی) بود که دخترشان را به خاطر سرطان از دست داده بودند، آنها می گفتند که در دوران سخت بیماری ما از مجالس شادی مان کم نمی کردیم. این موضوع هم شاید تاثیر داشت. البته در فیلمنامه هم آمده بود که پشت هر تلخی یک شادی است: بعد از هر غمی، ساز و آواز است. اما فضای خانه خانم مهرو نونهالی هم تاثیر داشت.

بنابراین قصد داشتید که مخاطب غمگین از سینما بیرون نیاید، انگار به مخاطب رحم کرده اید.

بله، دقیقا همین طور است. به هر حال آنها که آشنا هستند همه می دانند که بیماری آلزایمر چیست. روند تلخی دارد و پایانش هم تلخ است، بنابراین لزومی ندارد که تا تهش را ببینی. بیمار به جایی می رسد که گریه کردن هم یادش می رود و مثل نوزاد نمی تواند سرش را روی گردنش نگه دارد. خیلی تلخ است که آدم نتواند گریه کند. ولی در فیلم می بینیم که پشت این تلخی نشسته اند دارند آواز می خوانند.

در یک سوم پایانی رویا نونهالی وارد می شود، در هیچ صحنه ای او با مخاطب صحبت نمی کند ولی در صحنه پایانی او رو به دوربین با ما حرف می زند این صحنه قدری در فیلم غیرمنتظره است، چرا که در فیلم های داستانی کمتر این موضوع را دیده ایم.

خودم می خواستم آن صحنه، قدری گل درشت باشد. البته این صحنه ادامه داشت، وقتی او با دوربین صحبت می کرد دوربین دوباره برمی گشت و به دیالوگ های معمولی شان ادامه می دادند و بعد با هم آواز می خواندند، ولی بعد در نظریات جمعی با عوامل فیلم به این نتیجه رسیدیم که وقتی از فیلم بیرون می آییم باید فیلم تمام شود و دیگر نباید به دنیای فیلم برگردیم.

یکی از سختی هایی که در کارگردانی فیلم هایی از این دست که یک بیمار آلزایمری داریم این است که امکان دارد بازی ها غلو شده به نظر برسند، شما برای این موضوع چه فکری کردید؟

من می دانستم که کیانیان غلو شده بازی نمی کند. می دانستم روی مرز باریکی حرکت می کند و بازی خوبی خواهد داشت. ولی این نقش یکی از نقش هایی است که هر بازیگری را وسوسه می کند که «خیلی بازی» کند، که آن وقت غلو شده می شد، ولی کیانیان این هوشمندی را داشت که این کار نکند. اما اگر کیانیان نبود و بازیگر دیگری بود قطعا خودم نمی گذاشتم که غلو شده بازی کند. ضمن اینکه کنترل بازی بر عهده کارگردان است که بازیگران را مدیریت کند. اما به هرحال بازیگر هم احساسات و تفکرات خودش را دارد و یک بازیگر می تواند فیلم را به سمتی بکشاند که نباید. ولی کیانیان با دوستی و همدلی و اعتمادی که بین ما بود بهترین بازی ممکن را کرد.

مینا وحید در این فیلم نقش دختری را بازی می کند که بعد از سال ها به دیدن پدری آمده که آلزایمر دارد. این بازیگر در کارنامه اش بازی در یک فیلم را دارد، چه شد که تصمیم گرفتید که او را برای نقش مکمل کیانیان انتخاب کنید؟

قرار بود که باران کوثری این نقش را بازی کند، ولی آن تصادف مهیب باعث شد که نتواند با ما کار کند. اول قرار بود که موقتا کار نکند ولی ما می خواستیم شروع کنیم و زمان نداشتیم که صبر کنیم. از بازیگران سرشناس هم کسی نبود یا سر کار بودند یا مورد نظرم نبودند. دنبال آدم های ناشناس گشتم. این خانم در فیلم «دوران عاشقی» علیرضا رییسیان بازی کرده بود، آمد دفترمان تا دیدمش فکر کردم که خودش است و می تواند نقش بیتا را بازی کند و از پسش برمی آید. به هر حال همه بازیگران فیلم خوب هستند. دوستم مجید مظفری، خانم نونهالی عزیز، بهاره کیان افشار و مینا وحید.

چند فیلم دارید که فیلمنامه هایش را خودتان نوشته اید. اصولاراحت تر هستید که فیلمنامه خودتان را کار کنید یا فرقی نمی کند که فیلمنامه خودتان یا نویسنده دیگری را کار کنید؟

تا یک مقطعی همه فیلمنامه هایم را خودم نوشته ام. از مقطعی به بعد، همه را با همکاری شخص دیگری نوشته ام. این فیلمنامه را هم با همکاری فرید مصطفوی نوشتم. این را بگویم که تا حالافیلمنامه شخص دیگری را کار نکرده ام. ممکن است قصه کوچکی متعلق به کسی بوده باشد و من فقط بن مایه آن را گرفته ام ولی فیلمنامه خودم را نوشته ام. در کارنامه چهل و چند ساله ام فقط یک فیلم دارم که سناریوی آن را سروش صحت نوشته بود و من فقط تغییراتی دادم که مطابق سلیقه ام بشود. همین. بقیه فیلمنامه هایی که کار کرده ام معمولااز خودم بوده است یا اقتباسی که اصل قصه را شبیه آنچه دوست داشته ام، درآورده ام.

سال گذشته در جشنواره فیلم فجر فیلم
«پنجاه قدم آخر» نمایش داده شد که این نمایش با حواشی همراه بود و تماشاگران در سالن در صحنه هایی اعتراض شان را با کف و سوت نشان دادند. شاید بخشی از این تماشاگران همان هایی باشند که دیالوگ های «شب یلدا»ی شما را هنوز به خاطر دارند و تکرار می کنند. با این دست مخاطبان که اعتراض شان را در سالن با کف و سوت نشان می دهند، چه می شود کرد؟

با اطمینان و درصدی بالامی گویم کسی که «شب یلدا» را دوست داشته باشد هرگز پنجاه قدم آخر را هو نکرده. می تواند از فیلم خوشش نیاید و از سالن بیرون بیاید. هو کردن کار لمپن هاست. به نظرم حرکت دو سال گذشته یک کار برنامه ریزی شده بود و آن پشت دعواهایی بین آن سردار و این سردار بود که به سالن رسید. بعدا فیلمی که به بازار آمد تا دقیقه هشتاد، یعنی صحنه رقص بابک حمیدیان فیلم من است، از آن به بعد، دیگر فیلم من نیست. هیجده دقیقه حذف شده، فیلم به کلی مخدوش شده، پایان فیلم به کلی تغییر کرده.

شما در نوجوانی بسیار رمان می خواندید مدتی هم با نادر ابراهیمی کار کرده اید، تاثیر ادبیات روی کار شما چقدر بوده است؟

به هر حال خیلی تاثیر داشته است. من از نوجوانی شروع به کتاب خواندن کردم. اول کتاب های پلیسی بود. بعد از شانزده یا هفده سالگی سراغ ادبیات جدی رفتم. نخستین کتاب جدی که خواندم «خرمگس» اتل لیلیان وینیچ بود و بعد هم همین طور خواندم. الان به غیر از دوره های فیلمسازی ام که کارم زیاد است اگر یک هفته کتاب نخوانم فکر می کنم زندگی ام به بطالت گذشته است. کتاب جزیی از زندگی ام است. بدون کتاب و ادبیات زندگی چیز غم انگیز و غیرقابل تحملی است. این را هم باید بگویم که در زندگی ام کلابه غیر از دو نفر به هیچ کس مدیون نیستم: به همسرم مدیونم که زندگی خصوصی ام را مدیریت کرده است و من در زندگی شخصی و مالی دغدغه ای نداشته ام. دیگری نادر ابراهیمی است که به عنوان پدر معنوی ام به او مدیونم. او نخستین کسی بود که مرا با الفبای سینما آشنا کرد و به من اعتماد به نفس داد که کار کنم و تشویقم کرد. در کار سینما فقط به نادر ابراهیمی مدیونم و بس. بعد از آن به همه فیلم هایی که دیده ام، کتاب هایی که خوانده ام و زندگی هایی که کرده ام مدیون هستم.

شما از فیلمسازان نسل قدیمی تر هستید، چه تفاوتی در نگاه شما با فیلمسازان جوان وجود دارد. فیلمسازان نسل امروز را چطور می بینید؟

نسل جوان را ستایش می کنم و اگر کسی بگوید سینمای ایران دارد می میرد می گویم که حرف بی ربطی است. کسانی مثل شهرام مکری، مجید برزگر، هومن سیدی و ابراهیم ابراهیمیان و امیر ثقفی و خیلی های دیگر هستند که ستایش انگیز هستند. فیلم شهرام مکری مرا شگفت زده کرد، شش یا هفت بار فیلم «ماهی و گربه» را دیدم. چند بار «پرویز» مجید برزگر را دیدم. من فیلمساز متوسطی هستم که سعی می کنم خودم را به بالای متوسط ارتقا بدهم. فیلمساز درجه یک، کسی مثل اصغر فرهادی است که پنج فیلم ساخته و همه شان شاهکار است. یا سهراب شهیدثالث و پرویز کیمیاوی است که کارهای شان درخشان است و پیشگام هستند. پرویز کیمیاوی فراموش شده و گوشه ای در پاریس نشسته است یا بهرام بیضایی که «رگبار» و «مسافران» او شاهکار هستند.

نکته ناگفته ای نمانده؟

فیلمسازی یک کار دسته جمعی است. درست است که کارگردان مسوول فیلم است اما مهره های تعیین کننده دیگری هستند که اگر جای آنها را در فیلم به شخص دیگری بدهید قطعا آن فیلم به گونه ای دیگر از آب در می آید. در فیلم کفش هایم کو، علیرضا زرین دست نقش خیلی مهمی داشت و حضور او اعتماد به نفسی مضاعف به من می داد. بعضی از پلان های درخشان فیلم، ساختارش مدیون زرین دست عزیز است. یا میثم مولایی که تدوینگر بسیار قابلی است. باور کنید بعد از این همه سال کار، شاید کفش هایم کو نخستین فیلمم باشد که وقتی می بینم، تدوینش کاملاکار میثم مولایی است و من حداقل نقش ممکن را در تدوین داشتم و همین جور موسیقی فردین خلعت بری که با آن همدلی و انعطاف حیرت انگیز فردین ساخت موسیقی متن با فردین همیشه برایم دلپذیر و سرشار از تجربه های شیرین بوده است. در این فیلم با مهرداد میرکیانی عزیز و مجید میرفخرایی نازنین نخستین بار بود کار می کردم و آنقدر خیالم راحت بود که در مورد صحنه و گریم هیچ دغدغه ای نداشتم.