آرشیو شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، شماره ۶۶۸۵
پایداری
۱۴
معرفی کتاب

خاطرات شنیدنی «دختران ا.پی.دی» در آبادان

اکنون که سال ها از پایان جنگ تحمیلی حکومت بعثی عراق علیه جمهوری اسلامی ایران می گذرد، بخشی از خاطرات آن دوران را می توان در کتاب های خاطرات مربوط به زمان جنگ جست و جو کرد که تاکنون خوشبختانه در این زمینه آثار قابل تامل متعددی چاپ و منتشر شده است. یکی از این آثار، کتاب گویای «دختران ا.پی.دی» است. این کتاب با توصیف روزهای شاد دوران کودکی راوی در یکی از خانه های شرکت نفت در منطقه فرح آباد (قدس) آبادان شروع می شود. نثر کتاب ساده است. آن قدر ساده و شبیه به کلام واقعی که انگار خواننده دارد همراه با خاطره گو در خیابان های آبادان راه می رود و او هر دفعه بخشی از خاطره ای را که گوشه های شهر یا آدم ها به یادش می آورند، تعریف می کند. مخاطب با راوی به فضای قبل از انقلاب و روزهای مدرسه اش می رود. درخیابان های آبادان تظاهرات می کند یا با اردوهای جهادی به روستا ها سرک می کشد.

کتاب «دختران ا.پی.دی» که توسط انتشارات سوره مهر روانه بازار کتاب شده است، شامل خاطرات مینا کمایی، زنی آبادانی از روزهای پرتلاطم دوران دفاع مقدس (از سال 1359 تا 1364) است. در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، کمایی با جمعی از دوستانش امدادگری را در بیمارستان امام خمینی(ره) شرکت نفت آموزش می دادند. او در همان سال با تاسیس بسیج خواهران آبادان، همراه با دوستانش که به دختران O.P.D معروف بودند، به فعالیت در بسیج می پرداخت و برای امدادگری و واکسیناسیون به روستاهای اطراف آبادان می رفت. کمایی در این کتاب با بازگو کردن خاطرات خود، خواننده را به روزهای آغاز تجاوز رژیم بعث عراق به ایران می برد. در مقدمه کتاب اشاره شده است که اثر حاضر حاصل 11 ساعت مصاحبه با راوی (مینا کمایی) است. مصاحبه گر (لیلا محمدی) نوشته است:«پس از پیاده شدن نوار ها روی کاغذ با 700 صفحه خاطره روبه رو بودم و تقاضای خانم کمایی که مایل نبودند بخشی از خاطرات چاپ شود. حال می بایست بدون هیچ دخل و تصرفی با رعایت ترتیب نقل راوی مابقی خاطرات طوری بازنویسی می شد که در سندیت اثر خدشه ای وارد نشده و در تاریخ شفاهی جنگ اثری قابل استناد به شمار بیاید.» در بخشی از کتاب می خوانید:«یواش، داد نزن، مامان خوابش برده.» گرمای آفتاب تابستان، کف سیمانی حیاط را داغ کرده بود. آب شط کم کم، کف حیاط را پر می کرد. پاچه شلوار هایمان را بالا زدیم و منتظر ماندیم که آب کاملا کف حیاط را پر کند. مهران و مهرداد با پارچه، درز آهنی درب کوچه را مسدود کردند. بعد از جمع شدن آب توی حیاط بالا و پایین می پریدیم. بازی می کردیم. آب تا زانو هایمان می رسید. از داخل آن گوش ماهی جمع می کردیم و به هم نشان می دادیم.