آرشیو سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷، شماره ۳۱۵۴
سیاست
۶

واقعا «در این برهه حساس کنونی»

دکتر غلامرضا حداد ( عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی)

کالیکس، سوفیست شهیر یونانی، معتقد بود که قانون، اختراع ضعفا برای استثمار اقویا است و هم قطار او تراسیماخوس نیز معتقد بود معیار عدالت «رفتار قدرتمندان» است و عمل آنهاست که معیار تشخیص درست و نادرست را تعیین می کند. این گزاره ها در طول تاریخ کمابیش در کنش های کلامی و عملی برخی سیاست پیشگان، تلویحا یا تصریحا جاری بوده است و از سوی بزرگانی در عرصه فلسفه و نظریه سیاسی نیز کمابیش صورت بندی شده است؛ مهم ترین هایشان نیکولو ماکیاولی بود که در «شهریار» آنچه را میراث هزاران سال سیاست پیشگی و حکمروایی انسان در زمین بود، تئوریزه کرد و نیچه که با مفهوم سازی «اخلاق بردگان»، قدرت را عامل پویایی تمدن بشری معرفی کرد. در قرن بیستم این گزاره های متواتر، بنیانی برای شکل گیری مهم ترین سنت نظری در روابط بین الملل، یعنی رئالیسم را به وجود آورد و در قرن بیست ویکم به شکل برجسته ای شاهدیم که چگونه همچنان این گزاره های ساده، الگوی عملیاتی بزرگ ترین قدرت موجود در سیاست بین الملل، ایالات متحده آمریکا در دولت بوش پسر و هم اکنون در دولت ترامپ هستند. فهم سیاست خارجی ترامپ بدون داشتن فهمی از این گزاره های کلیدی ممکن نیست.

یکی از مهم ترین کار ویژه های سیاست خارجی، تصویرسازی ملی است. کارگزار سیاست خارجی تلاش می کند از خود ملی تصویری ارائه کند که هم راهنمای عملش باشد و هم توقعات دیگران را برآورده کند. به عنوان یک کارگزار سیاست خارجی، اینکه دولت متبوع من، چه موجودیتی است و چه نقشی در سیاست بین الملل برای خود تعریف می کند، هم سیاست های دولت من را به سمت تحقق آن تصویر قوام می بخشد و هم توقعات دیگران از دولت متبوع من را سامان می دهد و به عبارتی انتخاب ها و رفتارهای من را پیش بینی پذیر می کند. به عنوان مثال تصویر ملی از ایران که حداقل تلاش شد در دولت اصلاحات برساخته شود، دال بر بازیگری بود که هنجار کانونی اش گفت وگو و تعامل سازنده با جهان بود؛ اما دولت مهرورزی در آغاز کار خود بی درنگ، تصویر ایران را بر همان نقش ایران انقلابی دهه 60 منطبق کرد. ترامپ و تیم جدید سیاست خارجی ایالات متحده در پی تغییر تصویر ملی آمریکا در جهان هستند؛ به همین دلیل نیز وجوه نمادین تصمیمات آنها بسیار مهم تر از وجوه عقلانی آن است. در هفته های منتهی به تصمیم ترامپ مبنی بر خروج یک جانبه از برجام، عمده تحلیل ها متمایل به این پیش بینی بود که آمریکا از برجام خارج نخواهد شد؛ چراکه همه محاسبات هزینه-فایده در پس زمینه تصویر نمادین پیشین از آمریکا، چنین تصمیمی را غیرعقلانی می پنداشت؛ اما این پیش بینی ها نسبت به وجوه نمادین در یک نقطه عطف تاریخی بی توجه بودند. ترامپ در پی احیای «شکوه» آمریکایی است؛ شکوهی که از منظر او با سوءتدبیر دموکرات ها به ویژه در دولت اوباما آسیب دیده است. از نگاه او و تیم جدیدش، آمریکا قدرتمندتر از آن است که برای پیشبرد اهدافش به کمک دیگران نیازی داشته باشد یا اینکه ناگزیر از تن دادن به تعهدات دست و پاگیر رژیم های بین المللی باشد. جان بولتن صراحتا در زمانی که نماینده آمریکا در سازمان ملل متحد بود و تلویحا در سمت جدیدش مدعی می شود که غیرعقلانی است ایالات متحده نزدیک به ربع هزینه های سازمان ملل متحد را بپردازد؛ در حالی که این سازمان به شکل ساختاری تعهدی در پیشبرد منافع آمریکا نداشته باشد. نیکی هیلی نیز در بدو مسئولیت سفارت در سازمان ملل تصریح کرد که از این پس آمریکا نام کشورهایی را که از سیاست هایش حمایت نکنند، در فهرست بدها خواهد نوشت و به این قول عمل کرد؛ وقتی حمایت های مالی از دولت خودگردان را پس از اعتراض به انتقال سفارت آمریکا به بیت المقدس به نیم کاهش داد. از نگاه تیم جدید سیاست خارجی آمریکا، همان گونه که کالیکس گفته است، قانون بین المللی دستمایه ضعفای عرصه نظام بین الملل برای استثمار و محدودسازی آمریکا به عنوان تنها هایپرپاور جهان است و تبعا آمریکا نیز نباید به چنین نظم هنجاری استثماری تعهدی داشته باشد. همچنین هم نظر با تراسیماخوس آنها معتقدند عدالت را دیگران برایشان تعریف نمی کنند؛ بلکه آنها خود، معیار عدالت اند و هیچ نظم هنجاری در ماورای آنها صلاحیت محدود و متاثرکردن آنها را ندارد. شورای حقوق بشر ملل متحد، توافق پاریس و نهادهایی از این دست، صلاحیتی بر کنترل و نظارت هنجاری بر عملکرد آمریکایی را ندارند، نه به خاطر اینکه با منافع آمریکا در تعارض هستند؛ بلکه به این خاطر که ملاک حقوق بشر یا حفاظت از محیط زیست یا هر آرمان مرجحی، آمریکا و فرهنگ آمریکایی است. ترامپ و نزدیکانش در پی احیای تصویر آمریکا به عنوان تنها قدرت هژمونیک جهان امروز هستند؛ تصویری که به شدت در دوره اوباما مغشوش شده است.

آنها تلاش دارند آمریکا را شیری معرفی کنند که نمی توان با دم او بازی کرد؛ در حالی که در دوره اوباما نه فقط به سادگی با دم این شیر بازی می شد؛ بلکه هرکه می توانست، لگدی هم نثارش می کرد و مجازاتی هم در کار نبود.

آمریکا در دوره اوباما به سادگی خاورمیانه را به جمهوری اسلامی و روسیه سپرد و حتی نتوانست به قولش درباره مجازات استفاده کنندگان از تسلیحات شیمیایی در سوریه عمل کند یا اینکه چینی ها در سپتامبر 2016 در اجلاس گروه 20، نه تنها تشریفات متعارف را رعایت نکرده و فرش قرمز برای اوباما پهن نکردند؛ بلکه برخورد خارج از نزاکت دیپلماتیکی نیز با تیم آمریکایی داشتند؛ اما متقابلا از پوتین استقبال گرمی نشان دادند. این تصویرسازی فارغ از وابستگی های نژادی، مذهبی و جنسیتی، یک وجهه برجسته ملی برای آمریکاییانی دارد که به ترامپ رای داده اند. اما تصویری که از آمریکای جدید ارائه می شود، متضمن تحولی بسیار مهم در ساختار نظام بین الملل نیز هست.

این تصویر نظمی مبتنی بر ساختاری تک قطبی را با خود دارد که آمریکا در راس سلسله مراتب آن قرار دارد.

پذیرش این تصویر از سوی دیگران، مقدمه ای خواهد بود برای مشروعیت بخشی به نظام تک قطبی به رهبری ایالات متحده.

به عبارت دیگر، می توان گفت نظام بین الملل در شرایط کنونی در نقطه عطفی تاریخی قرار دارد؛ مرحله ای که در آن نتیجه تعارض قدرت های بزرگ، ساختار جدید را معین خواهد کرد و در این وضعیت گذار، همواره بیشترین تاثیر کارگزاری ها ممکن می شود.

ساختارها وقتی شکل گرفته و تثبیت شدند، دیگر به سختی به کارگزاران آزادی عمل خواهند داد؛ اما در مرحله گذار، همه بازیگران می توانند نقش آفرین باشند. پذیرش تصویر جدید آمریکا؛ یعنی مشروعیت بخشیدن به این نظم جدید که در این وهله، به سرنوشت برجام گره خورده است و به عبارت دیگر، بازهم در یک نقطه عطف تاریخی، ایران در کانون تحولات جهانی قرار گرفته است. می دانیم که حجم تعاملات تجاری میان اتحادیه اروپا و آمریکا در 2017 نزدیک به 1080 میلیارد دلار با تراز مثبت صد میلیارد دلار برای اتحادیه اروپا بوده است و 23 میلیارد دلار تجارت با ایران در مقایسه با این حجم، بسیار ناچیزتر از آن است که به حساب آید.

پس اروپایی ها اگر مقاومتی مقابل یک جانبه گرایی ترامپ دارند، نه بر اساس منطق عقلانیت اقتصادی، بلکه به دلیل ملاحظات سیاسی و راهبردی است. اروپایی ها می دانند تمکین به پایبندنبودن آمریکا به برجام، به معنای مشروعیت بخشی به نظمی تک قطبی و سلسله مراتبی در سیاست بین الملل است. این منطقی است که بریتانیا، فرانسه و آلمان ظرفیت پذیرش هزینه های احتمالی و بلوغ کافی در فهم آن را دارند؛ اما گزینش عقلایی روسیه و چین به هزینه-فایده های کوتاه مدت اقتصادی محدود است و رای و اراده آنها از این حیث همواره کالایی قابل معامله محسوب می شود. به این سبب، کارگزاران سیاست خارجی ایران باید متوجه باشند که موضوع استیفای حقوق ایران از برجام به موضوعی بسیار عمیق تر و مهم تر از خود برجام گره خورده و این ظرفیتی است که می تواند به نفع طرف ایرانی فعال شود.

کشور در حساس ترین برهه قرار گرفته است؛ برهه ای که بیش از هر زمان دیگری عرصه سیاست خارجی ایران نیازمند صدایی واحد، منسجم و هماهنگ است.

در این برهه نه فقط سرنوشت برجام بلکه آینده ساختار نظام بین الملل به چگونگی کنش همه بازیگران این عرصه گره خورده است. فارغ از اقتضائات بازیگران خارجی، سهم ما در تعیین این سرنوشت بسیار زیاد است.

در این شرایط تمامی مسئولان، از روحانیون و ائمه جماعات، نمایندگان مجلس و مقامات قضائی گرفته تا نظامیان باید به صدای واحدی بپیوندند که از دهان دستگاه دیپلماسی رسمی کشور بیرون می آید. مهم ترین تلاش در این شرایط آن است که هزینه های اروپا در حمایت از ایران در مقابل آمریکا، کاهش یابد.

این همان نکته ای است که رقبای منطقه ای ایران یعنی عربستان و اسرائیل دریافته اند و در تلاش اند که ایران را در موقعیتی قرار دهند که پشتیبانی و هزینه دادن برای آن از منظر نگاه هنجاری اروپاییان توجیه ناپذیر باشد.

متاسفانه به دلیل نقص ساختاری، به نظر می رسد ما در اجماع سازی و اتخاذ تصمیمات بزرگ ناتوانیم اما شاید بتوانیم به هوش هیجانی بالای خود امیدوار باشیم؛ چیزی شبیه به برد ناباورانه تیم فوتبال ایران مقابل استرالیا یا همان حماسه ملبورن.