آرشیو چهار‌شنبه ۲۱‌شهریور ۱۳۹۷، شماره ۳۲۴۲
هنر
۱۰

گفت و گو با کیومرث وجدانی، منتقد قدیمی و برجسته تاریخ سینمای ایران به مناسبت روز سینما

همچون عاشق

علی فرهمند

خواننده عزیز! اکنون که قصد خواندن این سوال نامه را کرده اید، خود را مقابل یکی از گنجینه های نقد فارسی خواهید یافت که پس از پنج دهه نوشتن و ننوشتن و ناگزیر پنهان شدن از اجتماع ایرانی ها، لب به سخن گشوده است. این مرد از آن دوران اوج نقدنویسی ایران است؛ دهه 40؛ دورانی که او به همراه یکی دیگر، دو پیشوای «نقد فیلم» - به معنای علمی، راهگشا و غیرذوقی- بوده اند و آن دیگری را اجازه نام بردنش نیست که نامش موجب قهرش با ما می شود؛ اما این یک؛ «کیومرث وجدانی»، یکی از مهم ترین هاست و نقدهای پیشینش، جلوتر از زمانه خود. «وجدانی» کسی بود که به همگان «هیچکاک» را معرفی کرد و درباره «پازولینی» و «آنتونیونی» نوشت؛ زمانی که از منتقد زمانه تا شاعر زمان تا تحصیل کرده های سینما، همه فیلمفارسی می ساختند و فیلمفارسی وار روشنفکری می کردند.

این گفت وگو شامل سوالاتی است ساده، صرفا برای شناخت کلی یک منتقد باسواد و تاثیرگذار و گلچین سوالات غیرتخصصی ای است از کتابی درباره ایشان؛ که به طور تخصصی درباره سینما صحبت می کند و به زودی نیز منتشر خواهد شد. اهمیت این سوال نامه اما فارغ از بحث شناختن و آشنایی با نظرات کلی او نسبت به سینما، تلنگری است به وضعیت نقد امروز ایران که ابدا اوضاع مساعدی ندارد و اکنون نیز بسیاری فیلمفارسی وار نقد فیلم می نویسند؛ بنابراین امید است که این سوال نامه بتواند به بازخوانی نقدهای «کیومرث وجدانی» و الگوبرداری و شناخت یکی از روش های اصولی نقد فیلم توسط نسل جدید شبه نقدنویسان بینجامد؛ اما برای نزدیکی به روش های تحلیلی او و رسوخ به جهان سینمایی «کیومرث وجدانی»، این گفت وگو کافی نیست و باید صبر کرد تا روز انتشار کتاب نام برده که حقیر برعهده دارد.

ابتدا از شخص «کیومرث وجدانی» و زندگی شخصی اش بگویید. کی و کجا متولد شد و چرا به سراغ سینما رفت؟ و بعد به چه دلیل ترک سینما گفت؟ بگذارید شما را جدای از نوشته هایتان بشناسیم....

کوتاه بگویم که در تهران زاده شدم؛ به سال 1317 و به جز دو سال خدمت سربازی، باقی عمر را - تا پیش از ترک وطن- در تهران سپری کردم. من؛ تنها فرزند یک خانواده از طبقه متوسط هستم. پدرم کارمند دولت بود و پدر و مادر هر دو تحصیل کرده؛ اما علاقه آنها به سینما فراتر از انگیزه عموم مردم به شمار نمی رفت؛ یعنی سینما برای پدر و مادرم چیزی بیش از سرگرمی تلقی نمی شد. من اما از همان دوران کودکی، گرایش بسیار به برخی فیلم ها داشتم که بعدها در زمره بهترین های «سینما» ثبت شدند. در مدرسه نمره های خوبی کسب می کردم و معدلم بالاتر از حد متوسط بود و همین امر موجب راهیابی من به دانشکده پزشکی شد. علت انتخاب این رشته هم در وهله نخست، مسائل مادی بود؛ این رشته من را تامین مالی می کرد؛ اما خیلی زود متوجه شدم که چه اشتباهی کرده ام! من خیلی بیشتر از پزشکی، سینما را دوست داشتم و دقیقا پس از درگیرشدن با این رشته بود که متوجه شدم تنها لذت زندگی ام در تماشای فیلم ها، خواندن درباره آنها و بعد نوشتن درباره سینما خلاصه شده است. خیلی خوش شانس بودم که علاقه دیگرم را در یکی از گرایش های رسانه ای پزشکی؛ یعنی «روان پزشکی» یافتم که در غیر این صورت تمام دوره تحصیل من چیزی جز اتلاف وقت نبود. پس از فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی و پایان یافتن خدمت سربازی، من در یک بیمارستان روانی کاری گیر آوردم؛ اما برای گرفتن تخصص - ناگزیر- تن به مهاجرت دادم. با تمام اینها، انگیزه نهایی من ورود به مدرسه فیلم و مطالعه رشته سینما بود؛ اما به زودی متوجه شدم که مطالعه روان پزشکی در انگلستان یک کار تمام وقت است و تعهد و مسئولیت پذیری بالایی می طلبد و نمی شود هیچ گاه به قصد سینما از آن غافل شد. حدود 10 سال تحصیل در رشته روان پزشکی، من را از دنیای سینما دور کرد. تنها پس از اینکه خود را واجد شرایط خاصی در این رشته دیدم، به لذت اصلی ام در زندگی بازگشتم، اما به خود آمدم و دیدم که شکاف بزرگی در حوزه مطالعات سینمایی در من به وجود آمده که سال ها بر من غلبه کرده و از بسیاری چیزها جدا افتاده ام. اکنون سعی من جبران وقت رفته است؛ جبران تمام کتاب ها و فیلم هایی که از دست داده ام.

نقدهای شما به صورت پراکنده در چند مجله قابل دستیابی است، اما مجله «ستاره سینما» -ظاهرا تا مدتی- رسانه تمام قد شما بود و شاید بتوان گفت بخش «انتقاد فیلم» این مجله را همراه با «بیژن خرسند» می گرداندید. این را می شود از نوشته های بعضا بلندبالایتان حدس زد. کمی از شکل کار در «ستاره سینما» و همکاری با «خرسند»- به عنوان سردبیر- بگویید.

فعالیت های من در زمینه سینما همواره محدود به نوشتن درباره فیلم ها بوده و هرگز در اداره هیچ صفحه ای، نقشی نداشتم؛ اما همیشه از کارکردن با سردبیران فوق العاده ای مانند «پرویز نوری» و «بیژن خرسند» بهره مند شده ام. من «خرسند» را یک سردبیر به تمام معنا یافتم، با دانش گسترده ای در مورد سینما و عطشی که به یادگیری هرچه بیشتر سینما داشت. او به عنوان یک رهبر، نویسندگان مجله را تحریک کرد تا بهترین خوانندگان سینما از آن مجله خودش شود. ویژگی مهم «خرسند»، اعتمادش به اعضای تیم «ستاره سینما» بود و در نوشتن، آزادی کامل به ما می داد. من هیچ وقت با او به مشکل برنخوردم؛ اما از آنجا که در سال 1968 ترک وطن گفتم، ارتباط با «خرسند» (و همچنین با تمام دوستان دیگرم) را از دست دادم و به دلیل این شکاف طولانی، خاطرات من از او مبهم است.

فکر می کنید مخاطبان نقدهای شما عموما از چه سطح سوادی برخوردار هستند؟ ضمن اینکه سوال بعدی ام این است که اساسا مخاطب برای شما اهمیت دارد؟ در واقع مدت هاست مسئله «مخاطب منتقد» ذهنم را درگیر کرده و شعار «نقد برای مردم» هم دیگر راضی ام نمی کند و بیشتر به جمله «بیژن خرسند» که «نقد شرح حال خود ماست» معطوف هستم و اتفاقا جمله ای از شما خواندم در مجله «ستاره سینما» در شماره بهمن 1345 که درباره «فلینی» نوشته بودید: «فلینی فیلم را در درجه اول برای خود می سازد تا تماشاچی». آیا خود شما هم در نقدنویسی این گونه هستید؟

به هر حال شما می نویسید که کسی یا کسانی آن را بخوانند. من همه جور مخاطبی داشته ام؛ جوان و پیر، تحصیل کرده و دانشگاه نرفته؛ اما یک چیز بین آنها مشترک است: عشق به سینما. ولی غالب مخاطبانم را نسل جوان، تحصیل کرده و فرهنگی تشکیل می دهند که سینما را با دید «هنر» می نگرند. با توجه به سوال شما درباره نوشته ام درباره سینمای «فلینی»، حتی اگر او در ابتدا -صرفا- برای رضایت شخصی خودش فیلم هایش را ساخت، نمی توانم این را تصور کنم که فیلم هایش بدون قرارگرفتن در معرض دید همگان، فیلم های کاملی به نظر برسند. دقیقا مثل نوشته های من؛ بالاخره باید کسانی آن را بخوانند.

به جمله «خرسند» برگردیم: آیا نقدهایتان به نوعی شرح حال خود شماست؟

نوشته های من بر اساس عواطف و احساسات من شکل گرفته است و آنچه در طول زندگی ام تجربه کرده ام و مسائلی که دنیای ذهنی ام را تشکیل داده و باعث شکل گیری خود «من» شده است؛ اما نفوذشان غیرمستقیم است. هرگز نوشته هایم به طور مستقیم مبتنی بر زندگی شخصی ام نیست.

رویکرد شما را نسبت به پرداخت اثر تا حدی تحت تاثیر «سوزان سونتاگ» می بینم؛ چه در قالب بررسی سینمای کارگردان ها (که در ستاره سینما شکل می گرفت) و چه در مسیر موشکافی مضامین و چه در نوع پرداختن به فرم اثر.

«سوزان سونتاگ» و نوشته هایش را بسیار قبول دارم و می پسندم؛ اما منبع اصلی الهام من، «سایت اند ساوند» -به ویژه دوران طلایی «پنه لوپه هیوستن»- و منتقدان فرانسوی «کایه دو سینما» در دوران موج نو بوده است.

چرا در دوره نخست نقدنویسی تان، نقدی از شما حول سینمای ایران یافت نمی شود؟ فکر می کنم دو یادداشت درباره سینمای پیش از انقلاب بیشتر ندارید.

من تا پیش از سال 1968 که در ایران بودم، فیلم های ایرانی زیادی دیدم؛ اما دلیلی نداشت درباره شان چیزی بنویسم. آن قدر فیلم ها ضعیف و زیر سطح استاندارد بود که ترجیح دادم سکوت کنم. در واقع به کلی از سینمای کشورم ناامید شده بودم و قصد هم نداشتم چیزی منفی درباره اش بنویسم.

اما در همان زمان هم فیلم های قابل نقدی وجود داشت. فرخ غفاری «شب قوزی» را ساخته بود و «رهنما»، «سیاوش در تخت جمشید» را؛ یا می شد درباره سینمای -به نوعی- آوانگارد «نصیب نصیبی» نوشت؛ «مرگ یک قصه» را تا آن زمان ساخته بود. مهم تر از اینها «گلستان» بود و «خشت و آینه»اش؛ اما ظاهرا هیچ اظهارنظری درباره اش نکردید.

باید بگویم که سینمای مطلوب من درست پس از 1968 در ایران شکل گرفت و من فرصت تماشای یک سری فیلم ها را نیافتم. اگرچه در آن زمان «فرخ غفاری» را می شناختم یا مثلا «کاووسی» را اما یا فیلم ها آثار مطلوب من نبود یا هرگز فرصت تامل درباره شان دست نداد. تصورش سخت است؛ اما من با گذشت زمان زیادی از مهاجرت، حتی نام «کیارستمی» یا «مخملباف» را نشنیده بودم؛ چون وقتی برای «سینما» نداشتم. سال ها بعد که نسخه های دی وی دی این آثار را دیدم، با سینمای تازه و رشدیافته ایران آشنا شدم. در زمان خودم تنها دو فیلم را خوب به خاطر دارم که یکی «خشت و آینه» و دیگری «خانه سیاه است» فروغ فرخزاد بود که اکنون فکر می کنم باید از آنها حمایت می کردم.

میانه تان با «کاووسی» چطور بود؟

رابطه من با «کاووسی» فقط در سطح حرفه ای بود. یک آشنایی رسمی توام با احترام که به رفاقت نمی رسید. دوست دارم تصور کنم که این احترام متقابل بوده است.

تعداد نقدهای سلبی شما نسبت به نوشته های تحلیلی تان بسیار ناچیز است. خودتان نیز در مطلب بلند «چند کلمه درباره سینما»، نوعی از رویکرد سلبی نقد را رفتار «سادیستی» خوانده اید. ضمن اینکه با گفتن این جمله، خودم را به عنوان منتقد در چاه می اندازم؛ اما باید اعتراف کنم که شما منتقد بی عقده ای هستید.

به نظر من یک منتقد فیلم باید برای کارگردان و کارش احترام قائل شود. هرچقدر هم که کارش بی اهمیت باشد، مهم نیست؛ زیرا این احترام به خود سینما بازمی گردد. همه ما به سینما خدمت می کنیم و نقد فیلم در هر دو حالت سلبی یا ایجابی باید با قدرت و استدلال و در عین حال احترام بر قلم جاری شود؛ اما من شخصا ترجیح می دهم درباره فیلم هایی بنویسم که از تماشایشان لذت می برم و آنها را واجد ارزش هنری می بینم. در سینما بسیار زیبایی هست که می توان درباره اش نوشت و من هیچ نیازی به نوشتن درباره زشتی ها نمی بینم.

چه شد که تصمیم گرفتید دوباره نوشتن را آغاز کنید و این بار با تمرکز بر سینمای ایران؟

پس از غیبت طولانی ام، فکر می کردم همه باید فراموشم کرده باشند؛ اما اشتباه می کردم. شماها هنوز یاد من می کردید. پیش تر عده ای من را از طریق فیس بوک پیدا کردند و درخواست مطلب دادند. من هم احساس کردم اکنون دیگر وقتش رسیده که به عشق زندگی ام بازگردم؛ بنابراین دوباره شروع به بررسی و نوشتن درباره فیلم ها کردم. همچنین متوجه شدم که نسل تازه ای در سینمای امروز ایران همراه با آثار درخور توجهی متولد شده است. احساس کردم مسئولیت من این است که این نسل تازه نفس را جدی بگیرم و درباره شان بنویسم.

همچون عاشق

فکر نمی کنید برای سینمای امروز ایران کمی مهربانی به خرج می دهید؟ چون فیلم های نسل جوان امروز، عمدتا فیلم های خوبی نیستند. این نظر من است.

موضوع «مهربانی» نیست. شما نباید فیلم های کارگردان های امروز را با فیلم ها «کیارستمی» و «شهید ثالث» مقایسه بکنید. ضمن اینکه من خود را بدهکار سینمای ایران می بینم؛ اما فیلم های نسل جوان آن قدر واجد ارزش هستند که از آنها حمایت کنم.

سینمای روز جهان را هم این قدر دقیق دنبال می کنید؟

سعی می کنم نسبت به سینمای سراسر جهان به روز بمانم. برای این کار به طور منظم (حدود دو یا سه بار در هفته) به «آرت هاوس» واقع در مرکز لندن -با قطار- سفر می کنم و در آنجا فیلم می بینم. مثلا بهترین نوع از سینمای آمریکا را در سینمای «برادران کوئن» یافتم؛ اما همچنان علاقه اصلی من سمت سینمای اروپاست. به طورخاص به سینمای اروپای شرقی- به ویژه لهستان- و آثار «پاوو پاولیکوفسکی» (ایدا و جنگ سرد) علاقه دارم. در سینمای روسیه آثار «آندری زویاگینتسف» را دنبال می کنم که شاهکار خود را با «لویاتان» به روی پرده برد و به تازگی هم فیلم درخشان «بی عشق» را ساخته است. از سینمای رومانی کارگردان «4 ماه و 3 هفته و 2 روز»؛ «کریستین مونجیو» را دوست دارم که با فیلم های جدیدش مثل «فارغ التحصیلی» به موفقیت چشمگیری دست یافته. در ترکیه «نوری بیلگه جیلان» -بدون تردید- دو اهدایی «روزی روزگاری در آناتولی» و «خواب زمستانی» را به ما بخشیده است. در یونان، میراث «آنگلوپولوس» به «یورگوس لانتیموس» رسیده که «خرچنگ»اش -و حتی دو فیلم قبلی اش؛ «آلپ» و «دندان نیش»- فیلم های غریبی هستند. از ایتالیا «زیبایی بزرگ» «پائولو سورنتینو» را دوست داشتم. سینمای شاعرانه «ترنس ملیک» -که گام به گام از «زمین های لم یزرع» تا «درخت زندگی» به سطح قابل توجهی از انتزاع رسیده -را تحسین می کنم. طنز عجیب و غریب سه گانه «روی اندرشون» و همچنین فیلم های «ژاکو ون دورمل» را دوست دارم. از فیلم آخر «روبن اوستلوند» و انتقادش به هنر مدرن لذت بردم. ضمنا من سینمای شرق دور را هم دنبال می کنم؛ سینمای هنگ کنگ و تایلند را می پسندم؛ مانند فیلم های «وونگ کار وای» و «ویراستاکول». در آمریکای لاتین، کار «پابلو لارائین» و به طور خاص «باشگاه» و «نرودا» را تحسین می کنم و البته به ترتیب «کارلوس سائورا»، «ایناریتو» و «دل تورو» از آمریکای جنوبی را بسیار دوست دارم -که دوتای آخر با وجود راهیابی به سینمای جریان اصلی آمریکا، هنوز سبک بصری خود را حفظ کرده اند و این در «بردمن» و «شکل آب» مشهود است. در عین حال برخی از استادان قدیمی سینما هنوز مشغول فعالیت هستند و مثلا نمی شود از ارزش «هپی اند» «هانکه» و فیلم های اخیر «کوریسماکی» چشم پوشی کرد.

بسیار خوشحالم و پر از شعف که شما را این قدر به روز و همچنان عاشق سینما می بینم. برایم شگفت انگیز است. اما از همه نوع سینمایی گفتید به جز سینمای «بلا تار»...

بله. باید بگویم که بسیار متاسف شدم وقتی فهمیدم او دیگر قرار نیست فیلم بسازد و کار فیلم سازی خود را متوقف کرده؛ آن هم بعد از خلق زنجیره ای از شاهکارهای سینمایی مانند «تانگوی شیطان». مباحث مهمی را می توان از برداشت بلندهای «بلا تار» استخراج کرد. فیلم آخرش «اسب تورین»، معنای زیبایی شناسی را تغییر داده و شگفت انگیز است که او توانسته تنها با دو انسان و یک اسب -و در فضایی محدود- احساسات آدمی را برانگیزد. ضمنا تاکید می کنم که فهرست بالا، منابع جامع و کاملی نیستند و ناگفته ها بسیار است.

از سینمای امروز ایران هم مثال هایی دارید؟

در میان نسل جدید، فیلم های «اصغر فرهادی» را بسیار دوست دارم. ضمن اینکه باید از «شهرام مکری» یاد کنم و «ماهی و گربه»اش که یک دستاورد قابل توجه در سینمای ایران است.

زندگی این روزهایتان چطور می گذرد؟

من در سال 2003 در 65سالگی بازنشسته شدم و اکنون در 80سالگی خود را در وهله نخست یک تماشاگر فیلم مشتاق می بینم. تقریبا هر روز فیلم می بینم؛ گاهی بیش از یکی. علاوه بر این، من به طور منظم به تئاتر می روم و از نمایشگاه های مورد علاقه ام بازدید می کنم (این یکی از مزایای نزدیکی به لندن است) و البته بسیار کتاب می خوانم. ضمنا برای حفظ تناسب اندام، به طور منظم به باشگاه می روم (حدود سه بار در هفته). مدتی ماراتن کار می کردم اما اکنون درد زانو این اجازه را به من نمی دهد.

قصد بازگشت به ایران -به منظور دیدار دوستداران امروز و دوستان دیروزتان- دارید؟

من این علاقه را سپاسگزارم و البته خود را نسبت به مخاطبان متعهد می دانم و هرکسی از شما در انگلیس سراغم آمد، خوشامدگویی من با او خواهد بود؛ اما من در اینجا زندگی خود را با برنامه ای که قصد تغییرش را ندارم، ساخته ام؛ بنابراین احتمال بازدیدم از ایران بسیار اندک است.