آرشیو سه‌شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸، شماره ۴۴۳۸
صفحه آخر
۱۶
روشنایی های شب

بازنشستگی

حسن لطفی

اولین و جذاب ترین بازنشسته ای که دیده ام سوزنبان پیر فیلم طبیعت بی جان ساخته ماندگار سهراب شهید ثالث است. پیرمرد آنقدر با کار تکراری و زندگی ملال آورش خو گرفته که جدایی از آن برایش سخت است؛ آن هم در حالی که معنای بازنشستگی را هم نمی داند. وقتی پیمانه 30 سال خدمتش پر می شود از مال دنیا چیزی ندارد. اما بیرون این دوران هم برایش گنگ و نامفهوم است. بدش نمی آمد جنازه اش را از همان خانه محقری که راه آهن به او داده بود بیرون ببرند. شاید اگر این سوژه در اختیار کس دیگری قرار می گرفت فیلمی پرکشمکش و دارای اوج و فرودی مشخص ساخته می شد. اما نگرش شهید ثالث این گونه نبود و به همین دلیل فیلم مورد اقبال بینندگان خاص قرار گرفت ؛ آن هم در شرایطی که ملال سوزنبان و زندگی اش باعث دلسردی و ملال بیننده عادی خو گرفته با داستان های عامه پسند شد. با آنکه سال های زیادی از اولین باری که فیلم را تماشا کردم گذشته است، هنوز هم وقتی خبر بازنشستگی کسی را می شنوم به یاد سرگشتگی پیرمرد سوزنبان و زن پیرش می افتم که قادر به نخ کردن سوزن هم نبود. البته نگاه امروزم به این دوران شباهتی به نگاه مرد سوزنبان ندارد. شبیه ماجرای شخصیت داستان بازنشستگی محمد محمد علی هم نیست. مثل تمام لحظات زندگی است.

مهم این است پی چه چیزی در آن باشیم. دندان سالم، موی سیاه، صورت بی چین و چروک و بقیه خصوصیات جوانی را بخواهی پیدا نمی کنی. درست مثل بیننده ای که در فیلم طبیعت بی جان به دنبال قهرمان، ضدقهرمان، کشمکش، حادثه و جذابیت قصه های شهرزادی می گردد، به نتیجه ای نمی رسیم. کافی است طبیعت بی جان و بازنشستگی را با داشته هایی که دارد برانداز کنیم. گاهی وقت ها این دوران فرصت خوبی برای سر زدن به رویاهایی است که کار و گرفتاری هایش آدم را از آنها دور می کند. رویاهایی که زمانی شغل و درآمد را برای رسیدن به آنها می خواستیم اما آنقدر گرفتار کار شدیم که فراموش کردیم چه رویاهایی در سر داریم. البته این نظر من است؛ منی که در آستانه بازنشستگی قرار دارم. شاید آنهایی که داخلش هستند نظر دیگری داشته باشند.