آرشیو یک‌شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۸، شماره ۳۴۹۲
روزنامه فردا
۱۶
تجربه

این تب اروپارفتن یا هویت؛ مفهوم گمشده

سامره رضایی

تابستان سال 2015 بود و من مشغول تحقیق و پژوهش مستند جدیدم؛ یک فیلم اتوبیوگرافی راجع به دوگانگی هویت ایرانی _افغانم و همچنین مشغول تدریس بازیگری و تمرین نمایش نامه با تعدادی هنرجوی افغان بودم. آن زمان موج مهاجرت قاچاق به ترکیه و اروپا شروع و دامنگیر هنرجویان من نیز شد. همه آنها که اکثرشان زیر 20 سال بودند، رفتند. بسیاری از آنها با هر سختی که شده، رفتند و در کشورهای مختلف اروپا پناهنده شدند اما بعضی از آنها در مرز ایران دستگیر و به افغانستان دیپورت شدند. «مجتبی» یکی از آنها بود. این تب اروپارفتن به خانواده من هم سرایت کرد. برادر 18ساله ام که نخبه مدرسه و معدلش بالای 19 بود و قرار بود همان سال در کنکور سراسری شرکت کند، با یک تصمیم آنی رفت. هیچ چیز جلودارش نبود. دلیلش را که می پرسیدم، می گفت تو خودت اینجا این همه درس خواندی، مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران گرفتی، چه اتفاقی برایت افتاده که مرا تشویق به ماندن و درس خواندن می کنی؟ من که در حال تحقیق پژوهش فیلمم بودم، این موضوع برایم مهم شد و دقیق تر شدم. جالب است حرفی که بین اغلب آن نوجوانان سرکش و یاغی زیر 20 سال مشترک بود، این بود که در اینجا هیچ آینده روشنی ندارند. انگیزه های متفاوتی داشتند اما عمیق تر که می شدم یک موضوع بین همه آنها مشترک بود؛ «هویت» . آنها که پدر و مادرشان هم متولد یا بزرگ شده ایران بودند، وقتی در ایران هیچ شناسنامه ای نداشتند و همواره مهاجر و خارجی و «دیگری» خطاب می شدند و در ضمن هیچ شناخت و تصوری از افغانستان نداشتند، «هویت» مفهوم گمشده ای بود که در سرزمینی دیگر در پی آن می گشتند و حاضر بودند برای به دست آوردن آن و زندگی بهتر از جان خود هم بگذرند. برادرم رفت و در مرز ایران دستگیر شد. برای چند روز هیچ خبری از او نداشتیم و روزها و لحظه های بسیار سخت و غیر قابل توصیفی را پشت سر گذاشتم. تصاویر هولناکی از مهاجران در اخبار می دیدم. «آیلان» تصویر پسربچه غرق شده ای که دنیا را تکان داد، قلب و روح مرا هم فشرده بود. موضوع مهاجرت که ارتباط نزدیکی با هویت داشت، برایم جالب شد. برادرم و هنرجویم مجتبی دستگیر و به افغانستان دیپورت شدند. جایی که هیچ تصوری از آن نداشتند و حتی زبان و لهجه آنجا را بلد نبودند. مجتبی پس از ماه ها قاچاقی به ایران برگشت و به کلاس بازیگری من آمد. اما این بار او انسان دیگری شده بود. صحبت های او و خاطرات مرز و دستگیری و مسیر وحشتناکی که طی کرده بود، به خودی خود یک درام و یک اثر نمایشی بود. این بود که بر اساس تجربه شخصی خود و مجتبی نمایش «در میان آبها» که هم اکنون در پلاتوی اجرای تئاتر شهر ساعت 18 هر روز به صحنه می رود، شکل گرفت. نمایشی که در زیر متن آن زندگی سه نسل از مهاجران افغان روایت می شود؛ پدر و مادر من که حدود 40 سال پیش به صورت قاچاقی به ایران مهاجرت کرده اند؛ نسل من که در اینجا به دنیا آمده و بزرگ شده و تحصیل کرده و با همه سختی ها و مشکلات کنار آمده اند و نسل بعد از من؛ مجتبی برادرم و بقیه که سرکش و مطالبه گر هستند و برای به دست آوردن «هویت» ازدست رفته شان می کوشند؛ حتی به قیمت از دست دادن جانشان. آنها بعد از گذشت چهار دهه از مهاجرت قاچاق پدر و مادرهایشان، باز هم مسیر قاچاق را انتخاب می کنند. این نمایش قصه پسری است که خانواده اش را ترک می کند (مجتبی) و دختری است که توسط برادرش ترک می شود (سامره). بنابراین قضاوت اثر یک سویه نیست. ما هر دو بخش ماجرا را می بینیم؛ هم کسی که رفته و در دل ماجراست و هم کسی که مانده و در انتظار خبری کوچک از مسافرش هر دقیقه برایش معادل یک ساعت می گذرد. در دل این نمایش نامه به واسطه زندگی گذشته دختر از کودکی تا جوانی، 30 سال زندگی مهاجران در ایران روایت می شود. این نمایش در کل قصه همه مهاجرهاست. همه کسانی که به هر دلیلی از کشور خود یا کشوری که در آن به دنیا آمده اند، «طرد» شده اند و به امید زندگی بهتر رفتن را انتخاب می کنند.