آرشیو یک‌شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۸، شماره ۳۴۹۲
روزنامه فردا
۱۶
مغز اجتماعی

سندرم کیارستمی را جدی بگیریم

(76)
دکتر عبدالرحمن نجل رحیم

هنگام بیماری و مدتی پس از مرگ کیارستمی در چند سال گذشته کمتر شاهد نفی و انکار ارزش کارهای هنری او بودیم که قبل از آن بیشتر متداول بود. حتی مخالفان و آنهایی که تمام وکمال نتوانسته بودند آثارش را تحمل کنند یا حتی وقت و حوصله آن را نداشتند که چنین کنند، از او به احترام یاد می کردند و اغلب تکیه به اعتبار بین المللی او و سخنان هنرشناسان و منتقدان خارجی، او را بزرگ می شمردند. البته هنوز اغلب از مرگ پرسروصدا و داستان معالجه اش، بیشتر از جزئیات کارهای هنری ا ش می دانند. بعد از سه سال از مرگ او گویا مجددا برنامه سینمایی هفت تلویزیون شبکه 3 پرونده ای جدید برای تخطئه سینمای کیارستمی می گشاید. منتقدان این برنامه کیارستمی را آدم باهوش و ذکاوت بسیار می شناسند که از مدیوم سینما برای شهرت بین المللی سینمایی استفاده کرده، بدون اینکه به نظر آنها سینما را به خوبی شناخته و به کار گرفته باشد. شکی نیست که کیارستمی سینما را به نحوی متفاوت از منتقدان محترم صدا و سیمای برنامه هفت می شناخت و آن را به عنوان ابزاری برای القای باورهای همگن ساز به کارنمی برد. بلکه او به نوعی سینمای نوع دومی علاقه مند بود و جزء منتقدان سینمای نوع اول، یعنی سینمای هالیوودی بود که اغلب هیجانات و احساسات مخاطب را به گروگان می گیرد. سینما برای کیارستمی وسیله ای برای طرح سوالات هستی شناختی فلسفی طبیعت گرایانه اش بود. او می خواست با سینما و ابزارهای دیگر هنر تجسمی، از لایه های فریب ظاهر بگذرد تا شاید بتواند از پس فریب ها به حقیقت طبیعت انسان نزدیک شود. برای او سینما التیامی برای دردها و اضطرابات اساسی حیات و آگاهی از مرگ بود. او کنجکاو و شیدای تجربه های نو، طرح سوال های نو و فشارآوردن به مرزهای سینما برای یافتن پاسخ هایی هرچند ناکامل و ناموفق برای سوالات فلسفی طبیعت گرای خود بود. او در سینما پرسشگر بود و ذهن مخاطب را به پرسش وامی داشت و گوناگونی قدرت خیال در مغز مخاطب را پاس می داشت. یکی از مثال های گفته شده در برنامه هفت تلویزیونی برای تحقیر کارهای او، حمل کاسه توالت در بازنمایی اوضاع پس از زلزله رودبار در فیلم زندگی و دیگر هیچ بود. یک سال بعد از مرگ کیارستمی در یادداشت «سندرم کیارستمی» (روزنامه شرق 14 تیر 96 صفحه 10) نوشتم: «به سکانس درخشان فیلم زندگی و دیگر هیچ توجه کنید! کیارستمی پیرمرد فیلم «خانه دوست کجاست» را که در آن نقش یک در و پنجره ساز هنرمند را بازی می کند و امید دارد تا کاسه توالتی را به باربند سقف اتومبیل ببندد و از کوره راه های صعب العبور پیچ درپیچ به منزل جدیدش در فیلم برساند و در وسط راه هم دائم از مزایای این وسیله مهم زندگی بگوید. کاربرد استعاری کاسه توالت در این فیلم از نظر مفهومی حتی از نمایش کاسه توالت از سوی مارسل دوشامپ [دوشان] مهم تر است که غوغایی در عالم هنر بر پا کرد». واقعیت این است که برای من مخاطب اهمیت این سکانس از نظر تکثر نهفته در استعاره مفهومی و ابهام هنری آن، پس از بیماری روده ای منجر به مرگ کیارستمی، نه کمتر و بلکه بیشتر شده است. به شهادت همه فیلم های کیارستمی، گذر از جاده های پرپیچ وخم، استعاره مفهومی کلیدی است که به مفهوم کلی زندگی در تقابل با مرگ اشارت دارد. بنابراین آیا عبور کاسه توالت در بالاترین موقعیت مکانی نسبت به انسان در جاده های پرپیچ وخم پس از زلزله کوکر که زندگی را زیر رو کرده، نمی تواند به نوعی توجه دادن ما به ادامه مسیر زندگی در جاده های پرپیچ وخم روده ها در درون بدن انسان باشد؟ آیا هراس از سرطان روده، شباهت به هراس از مسدودشدن جاده، هراس ازدست رفتن زندگی ندارد؟ کیارستمی پس از ساختن این فیلم و قبل از ساختن «طعم گیلاس» است که در دورانی بحرانی در دفترچه یادداشتی می نویسد که می خواهد با مرگ خودش بمیرد، نمی خواهد با مرگ پزشکی بمیرد. اما خوشبختانه او پس از گذر از این بحران، دوره طولانی درخشانی از فعالیت هنری خود را پشت سر می گذارد. شاید سراسیمگی ناشی از سرطان روده و هراس از مرگ پزشکی است که او را پس از گذشت سال ها مجدا با تعجیل به اتاق عمل می فرستد و عوارض نادانسته و ناخواسته جراحی و عوامل آزاردهنده شهرت و گرفتاری در زنجیره سندرم سفارشی، بالاخره به شرایطی منجر می شود که در پاریس به مرگ پزشکی او می انجامد. من نام این پدیدار را سندرم کیارستمی گذاشته ام (مراجعه کنید به دو یادداشتم در روزنامه شرق، 14 تیر 96 صفحه 10، 14 تیر 97 صفحه آخر). کیارستمی در دستپاچگی آن روزهای سخت توجه نداشت همان طوری که تعریفی آمریکایی و هالیوودی از سینما وجود دارد، نوعی از پزشکی آمریکایی هم وجود دارد. به عبارتی، همان طوری که ما «باستی هیلز» در لواسان به جای «بورلی هیلز» در لس آنجلس داریم، چنین مدلی از طب آمریکایی را هم در طب خودمان داریم. یکی از مشخصات این نوع پزشکی، رفتار تهاجمی و سریع در برخورد با بیماری هایی همچون سرطان است. انتقادی که در محافل پزشکی از این نوع طب وجود دارد، نیز متوجه عوارضی است که امکان دارد گاه خود موجب مرگی زودرس شود. پزشکان آمریکایی منتقد به این سیستم درمانی، مشکلات را ناشی از فرهنگ غالب در جامعه سرمایه داری آمریکا می دانند. این سیستم درمانی، عملیات تشخیصی و درمانی پیچیده و گران را تشویق می کند که اغلب ارزش کیفی و کمی سودرسانی چندانی نیز برای بیمار ندارند. چون در فرهنگ مصرفی آمریکایی، خدمات پزشکی و بهداشتی نیز به صورت کالاهای دیگر خدماتی ارائه می شود و قانون بازار بر آن حاکم است. در این نوع پزشکی، جراحی های تهاجمی با استفاده از آخرین تکنولوژی ها جای مراقبت های صبورانه و پیگیری غیرتهاجمی را می گیرد. در این فرهنگ، پزشکان عادت کرده اند مداخله های تهاجمی را بیشتر پیشنهاد کنند، چون کار بیشتر و پیچیده تر و اضافه تر، درآمد بیشتری را نیز با خود به همراه دارد. این فرهنگ غالب باعث می شود هم پزشکان و هم بیماران تصور کنند هر چیز جدیدی مساوی با بهتربودن هم است. حتی وقتی هم پزشک و هم بیمارمی دانند روش های پیچیده تهاجمی جدید، نسبت به درمان های قبلی سود چندانی نصیب بیمار نمی کند، حاضر نیستند روش انتظار صبورانه و مراقبت طولانی را پیشه کنند. در این فرهنگ بیماران و نزدیکان آنها نیز ترجیح می دهند تا آخرین کارهای ممکن درمانی هر چقدر تهاجمی و پرخطر و همراه با عوارض و سوءاثرها فورا انجام گیرد و حاضر نیستند درباره عوارض احتمالی درمان های تهاجمی چیزی بشنوند. در این موارد حتی اگر پزشک باحوصله ای سعی در توضیح تفصیلی امکان عوارض خطرناک روش های تهاجمی جدید داشته باشد، معمولا گوش شنوای چندانی برای آن وجود ندارد. در این فرهنگ، اجرای پروتکل درمانی وسیع بیش از معمول برای پوشش همه تشخیص های احتمالی، خطر شکایت بیمار و جریمه های پزشکی را کاهش می دهد، اگرچه ممکن است دربردارنده آسیب هایی جدی به سلامت عمومی بیمار باشد. فلسفه پشت این نوع پزشکی این است که اقدام پزشکی بیشتر، همیشه بهتر است و هر رویکرد جدیدی بهتر از رویکرد قدیمی است. این فرهنگ در پزشکی ایرانی -آمریکایی ما نیز جا افتاده  و توقعات مشابهی در جامعه قابل ردیابی است. البته مسائل بومی و سنتی ما نیز با این نوع از فرهنگ پزشکی آمیخته شده و شرایط را پیچیده تر کرده است. شعارهای آمریکاستیزی در سیاست از یک طرف و نفوذ بازار کالایی شدن سلامت با تقلید از روش های آمریکایی در عرصه پزشکی از طرف دیگر، یکی از تناقض های درخور تامل و تحلیل در وضع کنونی کشور ما به شمار می رود؛ شرایطی که سندرم کیارستمی را در همه ابعاد آن معنادار می کند. باید آن را جدی بگیریم.