آرشیو پنج‌شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸، شماره ۴۴۴۰
هنر و ادبیات
۹
داستان

قصه ای از آن سال ها با همه رویاها و کابوس هایش

دژاوو

ح زند

یک صبح ابری آخرای پاییز فرخنده را بردیم آسایشگاه خواباندیم. چند روزی بود که دوباره تو فاز شیدایی افتاده بود. جدیدا هم که در این حالت ها گاه مرز واقعیت و وهم را رد می کرد و با موجودات خیالی آن هم بیشتر با آقام همکلام می شد. عجیب بود که مرگ آقامون را نمی پذیرفت. آقام هم آخری ها هذیان می گفت. مادر می گفت از همان اوایل زندگی شان هم گاهی که سر زده می رفته اتاقش می دیده که با آدم هایی خیالی حرف می زده است. اما آقام تو بازار آدم سرشناس و آبروداری بود و کسی از این رازش خبر نداشت. فرخنده در دوره شیدایی از انرژی لبریز می شد. جمعه گذشته چهار صبح پا شده بود رو سر مادر جون که آقا را بیدار کن بریم کوه. تو این حالت ها که قرار می گرفت در خانه را قفل می کردیم که نرود بیرون گم و گور شود. ولی بعدش ماه ها خیره به یک نقطه تو اتاقش، خودش را حبس می کرد. نه بیرون می رفت و نه با کسی حرف می زد. حتی حمام نمی کرد و مادرجون با کمک عمه فرنگیس به زور می بردش حمام.

بهش گفتیم می بریمش خانه عمه فرنگیس چون عمه فرنگیس را خیلی دوست داشت. با دستپاچگی به لب هایش یک رژ سرخابی مالید و کلی دور لب هاش را کثیف کرد. پیراهن گل دار آبی رنگش را به تن کفش های بندی پاشنه بلندش به پا کرد. چادر مشکی ای را که آقا از مکه براش آورده بود را تندی سرش کرد و ایستاد دم در تا ما حاضر شویم. 10 سالی از من کوچک تر بود اما چهره اش خیلی تکیده تر از یک زن 30 ساله بود. بعد از جدایی از شوهرش به خاطر همین خل بازی هایش، حالش بدتر هم شده بود و دیگه قرص هایش را هم درست نمی خورد. کتم را از چوب رختی دم در برداشتم و مادر را صدا زدم و گفتم آماده ام و راه افتادیم.

آن روز پاییزی وقتی از جاده اصلی پیچیدیم توی یک فرعی که دو طرفش درخت های بلند تبریزی و چنار بود و پشتش زمین های کشاورزی، فرخنده را دیدم که رو صندلی عقب ولو شده و سرش را به سمت پنجره چرخانده و غرق تماشای اطراف است... طفلی متوجه نبود که تو مسیر خانه عمه فرنگیس نبودیم. مادر ساکت و خیره به جلو در کنار من تو ماشین نشسته بود. نمیدونم از غصه فرخنده بود یا چیز دیگر اما این جاده باریک و بلند چه حس غریب و گنگی در من برانگیخته بود. انگار تو دلم رخت می شستند. آسایشگاه انتهای این جاده دراز و بن بست بود. به آسایشگاه رسیدیم، آسایشگاه مجموعه ای از سه ساختمان دو طبقه با معماری اواخر قاجار بود که طبقه اول بالاتر از کف حیاط با دو ردیف پله نرده دار قرینه که در بالا جلو در ورودی ساختمان هم می رسیدند. ساختمان ها با دیوار های آجر قزاقی و پنجره های هلالی چوبی تقریبا هم شکل بودند. نرده های آهنی بدقواره ای جلوی پنجره های وصل شده بود. دیوار های آجری قطور دور آسایشگاه با قاب های طاقی از جنس کاه گلی خیلی به نظر آشنا می آمدند. حس می کردم زمانی اینجا بوده یا در خواب آن را دیده باشم با اینکه می دانستم هیچ وقت گذرم این سمت ها نیفتاده بود.

در ورودی آهنی خاکستری رنگ دو لته صاف به یک هشتی ختم می شد که اتاق نگهبانی محسوب می شد. قبلا از طریق دکتر خواهرم با آسایشگاه هماهنگ کرده بودیم. چهار تا خانم قلچماق تو اتاق نگهبانی منتظر ما بودند. فرخنده با دیدن این صحنه آشکارا مضطرب شد. برگشت که از در آهنی برگردد، اما یکی از بهیاران زن از کمر او را بغل زد و بقیه سریع روی هوا دست و پایش را گرفتند و سر دست از در نگهبانی به سمت حیاط بردند. فرخنده دست و پا می زد و مثل یک حیوان در بند جیغ می کشید. مادر رو زمین پهن شد و بغضش ترکید. مرد جا افتاده ای در نگهبانی از من و مادرجون خواست بگذاریم آنها کار خود را انجام دهند و ما در این فاصله کارهای بستری را در ساختمان وسطی انجام دهیم. پر کردن فرم ها و پرداخت را انجام دادم و برگشتم تو حیاط کنار مادر که روی یک نیمکت کنار حوض ساکت و غمگین نشسته بود ولی دیگر گریه هم نمی کرد. توجه مریض هایی را که آمده بودند تو حیاط برا هواخوری جلب کرده بودیم، یک تغییر تو یک محیط ملال آور و یکنواخت. هوا سوز ملایمی داشت. بیماران شنل های خاکستری و پرستاران شنل های سفید به تن داشتند... دنیای غریب مجانین. چهره های کج و ماوج. خنده های هیستریک. فریادهایی بی شباهت به صدای انسان. جنباندن بی وقفه سر مانند پاندول ساعت. لخ لخ راه رفتن با دمپایی های آبی پاره و مریض هایی خیره به نقطه ای برای ساعت ها گویی در لحظه ای از زمان یخ زده بودند. زنی در ساختمان زنانه که با فنس از دو ساختمان دیگر جدا شده ترانه های کوچه بازاری می خواند و این مکان وهم انگیز برای پرستار ها چقدر عادی به نظر می رسید. اما برای من طنین آشنایی داشت. صدای خانم پرستاری از آن طرف حوض افکارم را پاره کرد: آقا اگر می خواهید مریضتون را ملاقات کنید، بفرمایید بالا، ساختمان کناری.» مادر جلوتر راه افتاد و من به دنبال او، او از یک سمت پله های ورودی و من از سمت دیگر بالا رفتیم و از در، یک راست وارد راهروی باریک با دیوارهای کثیفی شدیم که یک زمانی به رنگ آبی نقاشی شده بود. پیرمرد سیه چرده ای که فقط چند تا دندان کج و کوله به دهان داشت توی راهرو یهو بازویم را چسبید. جا خوردم. در حالی که به خاطر نداشتن دندان درست نمی شد فهمید چه می گوید پشت سر هم اسمی را تکرار می کرد. دقت که کردم شنیدم می گفت: تو رضایی، رضایی «خانم پرستار سرش داد کشید: عباس برو بیرون. تو بخش زنونه چکار می کنی؟» «به بهیاری گفت: فخری خانم بیا اینو بنداز بیرون.»

راهرو با مهتابی های سه تایی که بیشترشان هم سوخته بود، تاریک تر از بیرون به نظر می رسید. بوئی مشمئزکننده از همان بدو ورود خود را به ما تحمیل کرد. اتاق ها با در های چوبی به رنگ کرم در دو طرف راهرو قرار گرفته بودند. پرستار وسط راهرو به سمت اتاقی پیچید که در آن چند تخت آهنی زهوار در رفته به ردیف کنار هم قرار گرفته بودند. روی برخی تخت ها زن هایی نشسته بودند و تازه واردها را می نگریستند. فرخنده گوشه اتاق زیر پنجره چوبی روی یک تخت آرام دراز کشیده بود و به نقطه ای روی سقف خیره می نگریست. اصلا توجهی به آمدن ما نکرد. انگار که باز رفته بود تو دوره افسردگی اش. پرستار گفت: دارو گرفته تا کمی آروم بشه نگران نباشید. مادر طاقت نیاورد، رو صندلی ارج کهنه ای بین دو تا تخت نشست و از ته دل گریست. از قاب پنجره بالای سر فرخنده همان پیرمرد سیه چرده را دیدم که مرا رضا خطاب کرده بود. از تو حیاط صاف داشت منو نگاه می کرد. هر دم این فضا برایم ترسناک تر و آشناتر جلوه می کرد. هنوز تو حجره تاریک و محقرش تو مسجد خواب و بیدار بود که آن صدای آشنا باز بانگ زد: رضا خوابیدی؟

همگان می دانستند که رضای پسر خادم قبلی مسجد با سنی حدود سی وپنج سال که البته پیر تر نشان می داد، مادرش در کودکی اش از قحطی جنگ اول مرده بود. از بچگی عادت داشت که با خود حرف بزند. آقا شیخ علی اکبر پیش نماز مسجد بعد از مردن بابای رضا گذاشت که در یک اتاق در زیر شبستان مسجد بماند و کمک حال خادم جدید مسجد، هاشم آقا، باشد. هاشم آقا به توصیه یکی از هم حجره ای های قدیم پیش نماز به این مسجد نقل مکان کرده بود. سه، چهار سالی از رضا بزرگ تر بود با قدی متوسط و چارشانه و از وجود رضا در مسجد خوشش نمی آمد. اما از ترس حاج آقا جراتم نمی کرد حرفی بهش بزند.

خریدهای روزانه مثل خرید قند و چای و نان با رضا بود. همه خریدها را خیلی پاکیزه تو بقچه می پیچید، از زیر بازارچه کنار دیوار را می گرفت و سر به پایین و گاهی با واگویه به سمت ته کوچه که مسجد محل بود به راه می افتاد. همه اهل محل می شناختنش. فقط گاهی پسربچه ها دنبالش راه می افتادند و سر به سرش می گذاشتند. رضا اما بی آنکه پرخاشی کند پا به فرار می گذاشت و تا مسجد می دوید. یک راست خریدها را می داد دست ملک خانم زن هاشم آقا که دایم هم به هاشم غر می زد که: «این زبون بسته را این قدر نچزون.» ظهر ها کسبه و اهالی بیشتر برای نماز جماعت به مسجد می آمدند. رضا گوشه صف نمازگزاران می ایستاد و تکبیر می گفت:

«سمع الله لمن حمده. الله اکبر. الله اکبر» مردم پشت پیش نماز با هر بار الله اکبر رضا به رکوع می رفتند... آن روز آقا شیخ علی اکبر بعد نماز از عفاف زنان مومنه گفت. از زنان پیامبر و در پایان لعنت فرستاد بر مسببین کشف حجاب در شهر و آژان های ملعون شهربانی که لچک از سر زنان برمی گرفتند. بعد تمام شد. همه رفتند سمت کسب و کار یا خانه هاشان؛ رضا هم سینی غذایش را برداشت و از پله ها به سمت حجره اش به راه افتاد. سینی ناهار جلویش بود اما میلی به غذا نداشت. انگار در گلویش را بسته بودند. سرش را دیوانه وار به این طرف و آن طرف پاندول وار به حرکت در می آورد. کف از گوشه دهانش جاری شد. از گلویش صدای ناله هایی برخاست. دیگر هیچ نفهمید. چشمانش تیره و تار شدند و از حال رفت.

«رضا، رضا چت شده چرا از حال رفتی؟ خدا مرگم بده چرا جواب نمیدی؟» ملک خانم بود. از صداهای عجیب و غریبی که از زیر زمین آمده ترسیده و آمده بود که ببیند چه خبر است که تو اندک نوری از روز که از بالای راه پله ها به اتاق می رسید دید رضا کف بر دهان دراز به دراز کف اتاق افتاده است. مجمعه ناهار واژگون و نان و خورشت روی زیرانداز پخش و پلا شده بودند. چندبار دیگر هم صدایش زد.

در تاریکی شب کالسکه آهنی شهربانی مستقیم از زندان قصر جلوی در آهنی خاکستری آسایشگاه نگه داشت. در پشت کالسکه باز شد و دو آژان فرز و چابک از آن پایین پریدند و زیر بغل مردی را گرفتند که لباس خاکستری بر تن داشت و سرش را تراشیده بودند. دستبند به دست و پابند به پا مرد را به سمت در آسایشگاه کشیدند. یکی از ماموران نظمیه در آسایشگاه را با کلیدی که

در دست داشت، زد. نگهبان آسایشگاه بعد از زمانی طولانی در بزرگ آهنی را باز کرد. ماموران مرد را به داخل هل دادند. تو هشتی آسایشگاه مردی دوسیه زندانی را از ماموران تحویل گرفت و چند ورقه را امضا کرده و به ماموران تحویل داد. ماموران دستبند و پابند مرد نگونبخت را که مانند بره ای رام و آرام ایستاده بود باز کردند. بهیاران آسایشگاه پیراهنی که از جلو بسته و از پشت باز بود را تن مرد کردند و آستین های بلند آن را از پشت محکم گره زدند، به طوری که مرد دیگر قادر به حرکت دادن دست هایش نبود. دو بهیار از دوطرف زیر بازوی زندانی را گرفتند و به سمت حیاط به راه افتادند. در انتهای حیاط چند اتاقک بود که درهای آهنی و دریچه های میله دار داشتند. یکی از بهیاران قفل آویز یکی از اتاقک ها را باز کرد و در را باز کرد با فانوسی که همراه داشت نگاهی درون اتاقک نمور انداخت و بیرون آمد. اشاره کرد به همکارش و او هم مرد دست بسته را محکم به درون اتاق هل داد، به طوری که مرد تلوتلو خوران در آستانه در سکندر خورد و با صورت درون اتاق به زمین افتاد. بهیاران چند لگد محکم به پشت و کمر مرد کوفتند. مرد زوزه ای از سر درد کشید. سپس بهیار ها خارج شده در را از پشت بستند. مرد نگونبخت در تاریکی گور مانند اتاقک کوچک خود را تنها یافت.

از دریچه وسط در اتاقک نور روز به درون می تابید. سطل کوچکی درون اتاق و یک پتو پاره تمام وسایل اتاق را تشکیل می دادند. دریچه آهنی تا نیمه به سمت اتاق باز شد. سپس دستی مجمعه ای محتوی یک تکه نان و یک لیوان چای روی آن قرار داد. گرسنگی امانش را بریده بود. کف اتاق پیچید تا به پشت قرار گیرد سپس با کمک پا های خود و دیوار مقابل در به سختی سرپا ایستاد. به سمت دریچه درون در اتاقک رفت. دریچه نزدیک سینه او بود و مجبور شد برای نوشیدن جرعه ای از چای یخ کرده درون لیوان دولا شود. با دندان لبه لیوان فلزی را ثابت نگه داشت و یواش آن را کج کرد و همزمان یک هورت محکم کشید. چای به گلویش پرید و سرفه امانش نداد. بعد که حالش کمی بهتر شد دوباره با احتیاط به سمت سینی خیز برداشت. به سختی چند جرعه چای سر کشید و مثل حیوان با دندان چند تکه از نان را کند و قورت داد. کمی جان به بدن نحیفش بازگشت. عقب عقب به سمت دیوار مقابل رفت خود را سراند. دست ها و کتفش درد جانکاهی داشت. به روی شکم افتاد و نفهمید که چگونه خوابش برد. چشم که باز کرد غروب شده بود. روی تاقچه دریچه یک تکه نان، یک سیب زمینی پخته و لیوانی آب قرار داشت.

رضا را برای هواخوری به حیاط آوردند در حالی که پایش را به یک نیمکت آهنی که نزدیک حوض وسط حیاط زنجیر کردند. بیمارانی که آن روز در حیاط آسایشگاه قدم می زدند چشم شان به غریبه ای افتاد که زیر لب با خودش واگویه می کرد و سرش را مثل پاندول ساعت به این طرف و آن طرف می برد. عباس بیمار قدیمی آسایشگاه که بیشتر جزو کارکنان محسوب می شد تا بیماران اول از همه سراغش آمد. رفتار معقول تری نسبت به بقیه داشت. به رضا گفت: چای می خوری برات بیارم از آشپزخونه «انگار که نشنیده باشد پرسید: آقا شیخ علی اکبر آقا سراغ من نیامده؟» عباس رفت و با یک لیوان روحی چای آمد. از جیبش چند تا کشمش در آورد و گذاشت کف دست رضا. رضا چایی را هورت کشید و نگاهی به اطراف حیاط انداخت. عباس پرسید: شنیدم آدم کشتی؟

- من؟

رضا آن روز را به خاطر آورد.

چند آژان جلوی ورود مردم را به حمام گرفته بودند. بازرس اداره تامینات با چند نفر لباس شخصی رضا را با دستبند بیرون آوردند. خود بازرس، یک مامور و رضا سوار یک درشکه شدند و بقیه ماموران با دو درشکه دیگر. ازدحام جمعیت مانع حرکت درشکه ها شده بود. یک نایب شهربانی به آژان ها نهیب زد که مردم را کنار بزنند. آژان ها با داد و بیداد افتادند وسط جمعیت. در دل شب جمعیت شکافته شد و درشکه ها به راه افتادند.

رضا عجیب در آسایشگاه مورد توجه مریض ها قرار گرفته بود. وقتی می آمد هواخوری خیلی ها جمع می شدند ببینندش. چانه گرمی وام گرفته از سال ها زندگی در مسجد داشت و سرشار از روایت و قصه. حتی برخی از مریض های زن می آمدند می نشستند پشت فنس بین دو حیاط زنانه و مردانه، پای نقل و سخن رضا. پرستاران هم راضی بودند که چیزی باعث سرگرمی جماعت بیماران شده و فرصتی برای آنها که گپ و گفتی با هم داشته باشند یا سیگاری دود کنند.

آن روز ابری اواخر آذر ماه رضا برای جمعیت مریض هایی که چمباتمه و دست به چانه جلوش نشسته بودند داشت داستان خضر و موسی را می گفت. یک تعداد از مجانین هم از دور ایستاده بودند و ظاهرا به کار خود مشغول اما حواس شان به صدای رسای رضا بود که در باغ می پیچید. بیماران چشم به دهانش دوخته بودند. رضا که از این همه توجه انگیزه می گرفت: رفتند و رفتند تا به یک کشتی رسیدند و سوار آن کشتی شدند. وقتی کشتی از ساحل دور شد حضرت خضر شروع به سوراخ کردن کشتی کرد، حضرت موسی که از این کار حضرت خضر شگفت زده شده بود، گفت: چرا کشتی را خراب می کنی؟...

همان طور که با حرارت قصه می گفت از سمت در ورودی ناگهان چشمش به هاشم آقا افتاد. دو پاکت شیرینی و میوه به دست داشت و به دنبال یک بهیار به سمت رضا می آمدند. انگار چیزی در درونش هری ریخت پایین. نفسش بند آمد. عباس که روبه رویش چمباتمه زده بود، گفت: پس چی شد بقیه اش؟ رضا نتوانست جوابی بدهد. حالا هاشم درست روبه رویش ایستاده بود. مرد بهیار به رضا گفت پاشو بیا تو ساختمون ملاقاتی داری و سپس پابندش را از نیمکت کنار حوض باز کرد. بهیار در حالی که زیر بغل رضا را گرفته بود به سمت ساختمان اداری به راه افتاد و هاشم با پاکت های میوه و شیرینی به دنبال آنها. بهیار از آنها خواست که در راه رو منتظر بمانند و سپس خود وارد اتاق مدیر شد. هاشم به رضا نگاه نمی کرد. انگار که حواسش جای دیگر بود. بهیار از اتاق خارج شد و آنها را به اتاقی در انتهای همان راهرو راهنمایی کرد. وسط اتاق یک میز چوبی قرار داشت و چهار صندلی در چهار سمتش. رضا پشت یکی از صندلی ها نشست در حالی که چشم از هاشم می دزدید. هاشم روبه رویش نشست و برای اولین بار به صورت رضا چشم دوخت. پاکت ها را وسط میز گذاشت. بهیار در آستانه در اتاق ایستاده بود. صورت هاشم از شدت خشمی که سعی می کرد فرو بخورد به رنگ قرمز در آمده بود و دستانش آشکار می لرزید. رضا هم این را فهمیده بود. جرات نمی کرد که به چشم های هاشم آقا نگاه کند. هر دو ساکت رو به روی هم نشسته بودند. از بیرون ساختمان صدای همهمه ای برخاست. چند نفر کلاه مخملی به زور وارد حیاط آسایشگاه شده بودند و نگهبانان و بهیاران می خواستند آنها را بیرون بیندازند... صدایی از راهرو از بهیار خواست که به حیاط برود. بهیار اتاق را ترک کرد تا به بقیه کمک کند. جاهل ها عربده می کشیدند. مریض ها هر کدام یک گوشه باغ پنهان شده بودند. با رفتن بهیار، رضا برای اولین بار نگاهش به چشمان کاسه خون هاشم افتاد. هاشم بین رضا و در اتاق قرار داشت. هاشم با پایش به آرامی در اتاق را پیش کرد. صداهای بیرون شدت یافته بود و حواس پرستاران و کارکنان همه به حیاط معطوف شده بود. رضا گلویش مثل کبریت خشک شده و نفسش به شماره افتاده بود. خواست جیغ بکشد اما صدایش در نمی آمد. هیچ کس در راهرو نبود. هاشم سپس از پشت میز جهید و گلوی رضا را چسبید. رضا سعی کرد با دستانش دست های قدرتمند او را از گردنش باز کند اما دستان قدرتمند مرد همچون آهن بر گلویش قفل شده بودند... صورتش از فشار کبود شده بود... فشاری به حد انفجار در وجودش انباشته شده بود. چشمانش داشت از کاسه بیرون می زد. این جان چرا بالا نمی آمد. فشار. فشار. چشمانش سیاه شد.

در حالی که حس می کردم نفسم بالا نمی آید از خواب پریدم. نفس نفس می زدم. خیس عرق بودم. حس می کردم دور گردنم درد می کند. انگار جای دستانش هنوز دور گلویم بود. کابوسی به این روشنی ندیده بودم. چقدر واقعی. دهانم خشک شده بود. از روی تختم برخاستم و به آشپزخانه رفتم تا آبی بنوشم. هنگام سحر بود. مادر برخاسته بود که وضو بگیرد. از زمانی که فرخنده را در تیمارستان خوابانده بودیم چند ماه می گذشت و گرفتاری های زندگی فرصتی به من نداده بود که به ملاقاتش بروم. مادر البته هر هفته با آژانس برای ملاقات می رفت. امروز مرخصی می گیرم و به دیدن فرخنده می روم.