آرشیو سه‌شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸، شماره ۳۴۹۹
صفحه اول
۱
یادداشت

شب تیره سرمایه داری و اسطوره بورژوازی ملی

عادل مشایخی

محقق، مترجم و نویسنده محترم، آقای کمال اطهاری که خوشبختانه «پژوهشگر اقتصاد توسعه» نیز هستند، در پاسخ به یادداشت اینجانب با عنوان «سرمایه داری علیه سرمایه داری: ادعایی موهوم»، برخی عبارت های آن یادداشت، مانند «سوسیالیسم دموکراتیک»، را گرفته اند و خواسته اند آنچه را «رویا»ی من و احتمالا روشنفکران رویازده خوانده اند، تاویل کنند. ولی در این کوشش رویاکاوانه به جای تحلیل گفته های «بیمار» افیون زده ای که من باشم، بیشر تداعی های آزاد خودشان را پی گرفته اند. بنابراین، مقاله آقای اطهاری به جای اینکه چیزی درباره من یا روشنفکران رویازده بگوید، اطلاعاتی درباره ناخودآگاه طیفی از چپ ایرانی در اختیار خواننده می گذارد. برای نمونه می توان به بخش «ت» از قسمت چهارم مقاله ایشان اشاره کرد؛ آنجا که می نویسد: «باید به مشایخی گفت که نظام اقتصادی جهانی (که مساوی امپریالیسم اقتصادی هم نیست) به سوی چندقطبی شدن پیش می رود که یکی از اقطاب آن چین شده است، سرمایه داری دولتی بودن یا نبودن آن هم فرقی ندارد». اگر نویسنده محترم ضمن بیان نظرات خویش، اندکی هم به متن یادداشت من (که گمان می کنم دست کم یکی از ابژه های نقد مقاله ایشان است!) دقت می کرد، متوجه می شد که همه جا «نظام سرمایه داری جهانی (امپریالیسم اقتصادی)» در گیومه آمده و نقل مستقیم تعبیری است که قوچانی به کار برده است. بنابراین، آقای اطهاری عزیز دست کم تا زمانی که نظر مرا درباره امپریالیسم نمی داند باید از خطابی این چنین بپرهیزد (و این حکم نه اخلاقی، بلکه حکمی منطقی است!). در مورد نقش چین در «جهانی که به سوی چندقطبی شدن پیش می رود» و ارزیابی ادعاهای آقای اطهاری در این باره نیز بد نیست خواننده به کتاب «بحران بی پایان»، نوشته جان بلامی فاستر، یا فصل پنجم کتاب دیوید هاروی، «تاریخ مختصر نئولیبرالیسم»، رجوع کند. متاسفانه یکی از ضعف های بزرگ پاسخ شتاب زده اطهاری به آن یاداشت خلط گفته های من و قوچانی است و این خلط ناشی از آن است که من در سراسر یاداشت برای اقامه برهان خلف، اظهارات قوچانی را فرض گرفته ام. البته تشخیص این نکته کار دشواری نیست؛ اما از سوی دیگر، با شتاب زدگی و بی دقتی و سرسری خوانی هم میسر نیست. مثالی دیگر: اطهاری ادعا می کند من درباره «محتوا و نتیجه» درسگفتاری که هنوز برگزار نشده سخن گفته ام! خواننده با رجوع به آن یادداشت درخواهد یافت که اینجانب هیچ سخنی درباره «محتوا و نتیجه» درسگفتار آقای اطهاری نگفته ام، بلکه فقط به «عنوان» آن درسگفتار اشاره کرده ام و گفته ام که راه حل معمای توسعه در این «عنوان» (فقط «عنوان») «نهفته» است. عنوان فرعی درسگفتار آقای اطهاری این است: «آیا بدون تحقق سوسیالیسم می توان توسعه یافت؟» هر پرسشی که با «آیا» شروع می شود، اگر پرسشی واقعی باشد، دو پاسخ «آری» و «نه» را در خود «نهفته» دارد که باید براساس دلایل یا شواهد تجربی بسط یابند. بنابراین، من صرف نظر از پاسخی که آقای اطهاری به این پرسش خواهد داد، به یکی از پاسخ های ممکن آن اشاره (فقط اشاره) کردم. تصور من این بود که آقای اطهاری یک پرسش واقعی طرح کرده است و به این ترتیب بار دیگر باب بحث مهمی را گشوده است. به همین دلیل فکر کردم بد نیست بعد از نقد قوچانی، برای اندیشیدن به بدیل، به این پرسش اطهاری اشاره و خواننده را به تامل در این باره و توجه به بحث های ایشان دعوت کنم، ولی گویا اشتباه کرده ام. شاید آقای اطهاری به این علت ناراحت شده است که عنوانی را که قرار بوده یک پرسش بلاغی باشد تا حد یک پرسش واقعی ارتقا داده ام و به یکی از پاسخ های ممکن اشاره کرده ام. نمی دانم، شاید. ولی به هر حال باید از آقای اطهاری از این بابت عذرخواهی کنم!

اما «سوسیالیسم دموکراتیک». کاربرد این عبارت فقط برای اشاره به «ایده» یا «پروژه»ای بود که باید مورد تامل و بحث و تبادل نظر قرار گیرد. معلوم نیست آقای اطهاری بر چه اساس و از کجای آن یادداشت به این نتیجه رسیده است که من مدعی تحقق یک شبه سوسیالیسم ام و می خواهم «از روی ایستگاه های بین راه جستن نمایم!». به نظر می رسد آقای اطهاری علاقه خاصی به نادیده گرفتن گفته های موضوع نقد و پی گرفتن تداعی های آزاد خودش دارد، چراکه مثلا اگر به قید «دموکراتیک» توجه می کرد درمی یافت که در اینجا منظور چیزی متفاوت با مدل های سوسیالیستی قرن بیستم است. مسلما هنگام اندیشیدن به «سوسیالیسم دموکراتیک» به مثابه یک «ایده» یا «پروژه» باید میان هدف نهایی، استراتژی ها، تاکتیک ها و تکنیک ها فرق گذاشت و مسئله «ایستگاه های بین راه» را در نظر گرفت. بنابراین، نمی توان هرکسی را که از این پروژه نام می برد متهم به «چپ روی کودکانه»، «طرح ادعاهای مضحک» و «ساده لوحی کودکانه» کرد، مگر اینکه بخواهیم همسو با پروپاگاندای راست، هر سنخی از «سوسیالیسم» را پروژه ای «مضحک» معرفی کنیم.

بر اساس این نکات فرازهایی را که اطهاری از لنین و انگلس در نقد بلانکیسم نقل کرده است نادیده می گیرم (دقیقا به این دلیل که ربطی به بحث اصلی ندارند) و به دو نکته دیگر می پردازم.

1آقای اطهاری من را متهم کرده است که صد سال بحث درباره بورژوازی ملی و نقش آن در توسعه را نادیده گرفته ام. این به آن معناست که آقای اطهاری یک لحظه هم به این احتمال فکر نکرده است که ممکن است من نیز از آن بحث ها بی خبر نباشم و اتفاقا شاید آنچه درباره بورژوازی ملی گفته ام، علاوه بر شواهد تاریخی، مبتنی بر همان بحث چنددهه ای باشد. احتمالا به همین دلیل است که به جای تشریح پاسخ ها و نقد استدلال ها، چند اسم را پشت سر هم قطار کرده و سرانجام در وصف نئومارکسیست ها گفته است: «باید توجه داشت که بخشی مهم از انگیزه نئومارکسیست ها برای طرح اولیه نظریه وابستگی واکنش به انواع سوسیالیسم دولتی بوده و اصولا این نظریه برای توسعه کشورهای پیرامونی در چارچوب نظام جهانی سرمایه داری مطرح می شود؛ نه برای برپایی مستقیم سوسیالیسم در یک کشور پیرامونی». منظور آقای اطهاری از «نئومارکسیست» ها چه کسانی است؟ همان کسانی که اسم شان را برای افشای «شتاب زدگی» و «نادانی» امثال من پشت سر هم قطار کرده؛ یعنی باران، فرانک، امانوئل و امین و...؟ آیا پل باران یکی از اولین کسانی نبود که گفت «در کشورهای پیرامونی چشم انداز توسعه ای که بر بورژوازی سرمایه دار بومی مبتنی باشد، اساسا وجود ندارد»؟! (جالب اینجاست که دقیقا برخلاف ادعای اطهاری، پل باران در کتاب اقتصاد سیاسی رشد، الگوی استالین-فلدمن را برای توسعه کشورهای پیرامونی پیشنهاد می کند). آیا آندره گوندر فرانک نبود که ادعا کرد در چارچوب نظام سرمایه داری جهانی فقط آن دسته از کشورهای متروپل که مازاد دیگر کشورها را تصاحب می کنند، می توانند به طور کامل توسعه یابند؛ اما همه مناطقی که مازادشان به این طریق تصاحب می شود، محکوم به توسعه نیافتگی اند؟! (البته درون سنت نئومارکسیستی هستند، کسانی مانند ارنستو لاکلائو که برداشت فرانک را از سرمایه داری به سبب تمرکزش روی روابط مبادله به جای روابط تولید، به درستی نقد می کنند؛ اما اکثرا با او بر سر این نکته توافق دارند که در چارچوب نظام سرمایه داری جهانی، توسعه نیافتگی پیرامون بدیل ناگزیر توسعه مرکز است). آیا آرگیری امانوئل که مانند باران و فرانک عقیده داشت «پیرامون تا زمانی که بخشی از نظام سرمایه داری جهانی باقی بماند، ارزش مازاد خود را همچنان از دست خواهد داد»، «خودکفایی اقتصادی» را یگانه راه کمک به توسعه اقتصادی کشورهای پیرامونی نمی دانست؟ هدف از اشاره به این نکات نه تایید همه جانبه آنها؛ بلکه فقط نشان دادن میزان اعتبار ادعای آقای اطهاری درباره نئومارکسیست ها است و بدیهی است که در چارچوب یک یادداشت یا حتی مقاله در روزنامه نمی توان به تشریح نظرات نئومارکسیست های مختلف و نقد و ارزیابی آرای ایشان پرداخت. در این سنت ضمن اجماع تقریبی در باب ناممکن بودن توسعه کشورهای پیرامونی در چارچوب نظام سرمایه داری جهانی، وقتی پای «بدیل سوسیالیستی» به میان می آید، تفاوت ها و واگرایی ها افزایش پیدا می کند؛ مثلا رابرت برنر یکی از کسانی است که مانند لاکلائو تحلیل طبقاتی فرانک را نقد می کند؛ اما برخلاف لاکلائو بر این عقیده است که توسعه کشورهای پیرامونی در چارچوب سرمایه داری جهانی ممکن نیست و تنها راه پیشرفت اقتصادی در پیرامون، با توجه به سطح فعلی توسعه نیروهای مولد در مرکز، همکاری بین المللی میان جنبش های سوسیالیستی طبقه کارگر در مرکز و پیرامون است؛ اما درباره نقش بورژوازی ملی! در میان نام هایی که آقای اطهاری پشت سر هم قطار کرده است، به نام نیکوس پولانزاس بر می خوریم. از قضا نیکوس پولانزاس یکی از منتقدان پر و پا قرص «اسطوره بورژوازی ملی» است. در کتاب طبقه در سرمایه داری معاصر، به ویژه در فصل دوم، می توان نقدی یافت از دو برداشت متفاوت که وجه اشتراک شان دفاع از نقش پیشرو «بورژوازی به اصطلاح ملی» در کشورهای اروپایی در نیمه دوم قرن بیستم است: از یک طرف کسانی مانند پل سوییزی و هری مگداف و از طرف دیگر، کسانی مانند ارنست مندل، بیل وارن و دیگران. در اینجا باید از خواننده به خاطر این اشارات گذرا عذرخواهی کنم. هدف فقط نشان دادن این است که با ردیف کردن چند اسم نمی توان هرگونه نقد آموزه «نقش بورژوازی ملی» در پیشرفت و ترقی اقتصادی-سیاسی را تخطئه کرد و آن را موضعی ناپخته و نشانه «چپ روی کودکانه» جلوه داد؛ بنابراین در پایان این بخش، صرفا به نقل فرازی از کتاب سوءتوسعه (1990) نوشته سمیر امین بسنده می کنم. امین در فصل پنجم این کتاب، فصلی با عنوان «توسعه بدیل برای آفریقا و جهان سوم»، می گوید تاریخ نشان داده است که در زمانه ما بورژوازی ملی دیگر قادر نیست همان نقشی را ایفا کند که در اروپا، آمریکای شمالی و ژاپن قرن نوزدهم ایفا کرد: «گسترش جهانی سرمایه داری، در پیرامون با نابرابری فزاینده توزیع اجتماعی همراه است؛ حال آنکه در مرکزهای نظام شرایطی را برای نابرابری اجتماعی کمتر و (ثبات توزیع به مثابه مبنایی برای یک وفاق دموکراتیک) به وجود می آورد. از آنجا که بورژوازی پیرامون از کنترل فرایند انباشت محلی ناتوان است و به این دلیل [فرایند انباشت محلی] فرایند باقی می ماند که مدام باید خودش را با محدودیت های انباشت جهانی تطبیق دهد، طرح استقرار یک دولت ملی بورژوایی به دلیل عوامل خارجی اساسا نامساعد، نه فقط دستخوش نقصان می شود؛ بلکه کلا ناممکن است؛ بنابراین دولت پیرامونی به سبب ضعف آن ضرورتا استبدادی است. این دولت برای بقا ناگزیر است از معارضه با نیروهای امپریالیستی مسلط اجتناب ورزیده و بکوشد تا موقعیت بین المللی خود را به حساب شرکای پیرامونی آسیب پذیرتر، بهبود بخشد. نتیجه اینکه دموکراسی اجتماعی و سیاسی و همبستگی بین المللی خلق ها اقتضا می کند که اسطوره «بورژوازی ملی» را رها کنیم و برنامه «ملی-بورژوایی» را با یک برنامه «ملی مردمی» جایگزین سازیم». (این فصل از کتاب امین را سعید گازرانی ترجمه کرده است).یکی از نکات مهم این فراز اشاره ای است که امین به تفاوت جایگاه و نقش بورژوازی داخلی در جهان امروز با جایگاه و نقشش در اروپا، آمریکای شمالی و ژاپن در قرن های گذشته می کند. این یکی دیگر از نکاتی است که کمال اطهاری نادیده می گیرد. در بخش دوم و آخر این نوشته به همین نکته می پردازم.

2اطهاری برای دفاع از نقش «بورژوازی ملی» در ایران به آثار مختلف مارکس ارجاع می دهد. قبل از همه، به مانیفست. مارکس در دهه 1840، به شیوه ای «تک راستایی» به توسعه کشورهای پیرامونی می نگریست و بر این باور بود که سرمایه داری جهان «تصویری قرینه» از سرمایه داری کشورهای مرکز را در کشورهای پیرامونی ایجاد خواهد کرد. اما برخلاف تصور کسانی مانند ادوارد سعید یا به طریقی دیگر، سمیر امین، این اعتقاد که ناشی از «اطلاعات تاریخی اندک» از کشورهای پیرامونی در این دوره از حیات مارکس بود، در دوره های بعدی حیات فکری او، جرح و تعدیل و سرانجام کاملا دگرگون شد. کوین اندرسن در کتاب مارکس و جوامع پیرامونی (ترجمه حسن مرتضوی) نشان داده است که مارکس در گروندریسه و کاپیتال از این دیدگاه «تک راستایی» فاصله گرفته و گونه ای نظریه تحول «چندراستایی» را بسط داده است؛ همچنین در 1882-1881 به این نتیجه رسیده است که «روسیه به شیوه ای غیرسرمایه داری و ترقی خواهانه» می تواند «مدرنیزه» شود.

با توجه به این نکات، استناد به بحث مارکس در نبردهای طبقاتی در فرانسه برای اثبات ضرورت ائتلاف طبقه کارگر با بورژوازی به اصطلاح ملی در یک کشور پیرامونی به هیچ وجه موجه به نظر نمی رسد. در اینجا می توان به فهرست نام های مقاله آقای اطهاری نام دیگری را نیز اضافه کرد. کوین اندرسون در فصل پنجم کتابی که پیش تر به آن اشاره شد، جملات آغازین ضمیمه سوم کتاب تروتسکی، تاریخ انقلاب روسیه، را نقل می کند: «کشوری که رشد صنعتی بیشتری داشته است تصویری است از آینده کشوری که رشد کمتری کرده است». این گفته مارکس [در جلد اول کاپیتال] که عزیمتگاه خویش را از لحاظ روش شناختی نه اقتصاد جهانی بلکه یک کشور واحد سرمایه داری به عنوان نمونه [یعنی انگلستان] قرار داده است، به نسبتی که تکامل سرمایه داری تمامی کشورها را صرف نظر از سطح صنعت و سرنوشت پیشینیان دربر گرفته است، مصداقش کمتر شده است. انگلستان در زمان خود آینده فرانسه را نشان داد، اما به نحو چشمگیری آینده آلمان را کمتر و از همه کمتر آینده روسیه را نشان داد و آینده هندوستان را ابدا آشکار نکرد. اما منشویک های روسی این گزاره مارکس را بی قیدوشرط تلقی کردند. آنها می گفتند روسیه عقب افتاده را نباید به جلو هل داد بلکه باید فروتنانه از مدل های آماده پیروی کند. لیبرال ها نیز با این نوع «مارکسیسم» موافق بودند». (ترجمه حسن مرتضوی) در اینجا البته می توان ایراد گرفت که بدیل مورد نظر تروتسکی به استالینیسم ختم شد؛ اما پیش فرض ایرادهایی از این دست این است که هر سنخی از «استراتژی سوسیالیستی» ضرورتا به استالینیسم یا سایر نسخه های سوسیالیسم دولتی منتهی خواهد شد: پیش فرضی که ترجیع بند پروپاگاندای راست است (راستی که متاسفانه اصلا «تخیلی» نیست و جهت گیری های نظری و عملی اش ریشه در ستیزی طبقاتی علیه طبقات فرودست دارد). درواقع با شعارهایی از همین سنخ است که «سوسیالیسم» را به یک کلمه ممنوعه تبدیل کرده اند، تا جایی که حتی برخی نویسندگان چپ نیز حاضر نیستند آن را بر زبان آورند که مبادا برچسب «چپ تخیلی»، «چپ استالینیستی»، «چپ یوتوپیایی» و... بر آنها زده شود.

از طرف دیگر، در مورد ارجاعی که تروتسکی به کاپیتال مارکس داده است، کوین اندرسن اعتقاد دارد تغییری که مارکس در ویراست فرانسوی کاپیتال، «زیر جلی» و به یک معنا «دور از چشم انگلس»، در این جمله ایجاد کرده نشان می دهد که او در ترسیم این مسیر تک راستا بیشتر کشورهای «مرکز» را در نظر داشته است تا «پیرامون». اما همان طور که از جملات تروتسکی نیز بر می آید، آلمان یکی از کشورهایی بوده که دقیقا همان مسیر انگلستان را نپیموده است (به سبب «فقدان تقریبا کامل بورژوازی قدرتمند تجاری و صنعتی در بیش از دو قرن»)؛ بنابراین، چطور می توان در کشوری پیرامونی مانند ایران، دفاع از نقش بورژوازی به اصطلاح ملی را با استناد به الگوی تحولات انگلستان و فرانسه توجیه کرد؟

با توجه به تمام این نکات، با کمال احترام باید گفت متاسفانه هیچ یک از «پاسخ» های آقای اطهاری قانع کننده نیستند. اما نباید شتاب ورزید. بلکه باید منتظر ماند و «محتوا و نتیجه» درسگفتارهای او را شنید و به ارزیابی قوت و ضعف استدلال هایش پرداخت. اما امیدوارم نتیجه بحث ایشان این نباشد که طبقه کارگر باید بار دیگر قبای ژنده خود را به چنگال های بورژوازی به اصطلاح ملی بیاویزد!