آرشیو سه‌شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸، شماره ۳۴۹۹
جامعه
۱۲
من ایرانی هستم

درد بی هویتی

قمر تکاوران

خودش را ایرانی می دانست و به درستی باور داشت که وطنش ایران است. می گفت: نمی دانم خارج چطور جایی است و اصلا تا به حال پایم را از خاک ایران بیرون نگذاشته ام. نمی دانم کجا می خواهند من را بیرون کنند. میثم 27ساله بود و به قول خودش 27 سال بی هویت زیسته بود.

حالا این بی هویتی داشت به نسل سوم می رسید. فرزندش دو ماه دیگر به دنیا می آمد و قرار بود این درد بی هویتی را به دوش بکشد. پدر میثم وقتی 16ساله بود به جرم ایرانی بودن از عراق اخراج شده بود و به زادگاه پدری اش، اصفهان، برگشته بود اما اینجا هم به او شناسنامه نداده و گفته بودند: تو ایرانی نیستی. 40 سال به عنوان خارجی در وطن خودش زندگی کرده بود. صد سال پیش پدربزرگ میثم به عراق مهاجرت کرده بود.

اسم روستای پدربزرگ شان به نام فامیلی شان بود. همه آنجا آنها را می شناختند و حتی خانه پدربزرگ هنوز در روستا وجود داشت اما برای دادن شناسنامه به پدر میثم آزمایش DNA خواسته بودند و کسی زنده نبود که بتواند آزمایش دهد. همین باعث شده بود پدر میثم همچنان خارجی باشد و بچه هایش نتوانند شناسنامه ایرانی بگیرند چراکه قانون، ایرانی بودن مادر را برای هویت ایرانی داشتن شان کافی نمی دانست. پدر میثم حتی برای گرفتن پاسپورت عراق اقدام نکرده بود چراکه خودش را ایرانی می دانست و می گفت من اهل این کشورم و شناسنامه ایرانی می خواهم. عراقی نیستم که پاسپورت عراق بگیرم.

میثم و خواهر و برادرش نتوانسته بودند با قانون 85 شناسنامه بگیرند. مدارک شان به موقع حاضر نبود و به همین خاطر که 18 سال را رد کردند، دیگر مشمول قانون نشدند و بلاتکلیف باقی ماندند و هنوز هم ادامه داشت. بیش از همه مسائل مدرسه و دانشگاه آزارش داده بود؛ برخوردهایی که به عنوان خارجی با او شده بود. دانشگاه دولتی قبول شده بود اما باید شهریه پرداخت می کرد چراکه خارجی تلقی می شد. می گفت: من تا خود دانشگاه، هر روز ترس این را داشتم که بیایند در کلاس و بگویند اتباع بروند بیرون. از فرصت های ازدست رفته خودش و خواهر و برادرش به خاطر نداشتن شناسنامه می گفت. خودش را برای هندبال و برادرش را برای تیم فوتبال خواسته بودند اما هیچ کدام نتوانسته بودند بروند چراکه باید شناسنامه ایرانی ارائه می دادند. کم نیست این فرصت های ازدست رفته فرزندان مادرایرانی که جامعه ایران هم می توانست از آنها منفعت ببرد. مسئولان به خواهرش که پیگیر شناسنامه بود، گفته بودند: برو با مرد ایرانی ازدواج کن تا بهت شناسنامه بدهیم. میثم می گفت: چطور آن موقع دیگر مسئله امنیتی نیست؟