آرشیو شنبه ۲‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۴۴۴۶
هنر و ادبیات
۸
روایت - 2

درباره صمد بهرنگی و نقش او در تربیت داستان خوان های حرفه ای

یکی از پایه گذاران اصول قصه نویسی مکتوب

علی الله سلیمی

در دوران کودکی قصه های فولکلوریک آذربایجانی را به خاطر اینکه زبان مادری ام آذری است، بارها از زبان مادر و مادربزرگم شنیده بودم و هر بار که این قصه ها را می شنیدم با شخصیت های افسانه ای به دنیای قصه ها و افسانه ها سفر می کردم. در آن زمان، اوایل دهه پنجاه که در روستا زندگی می کردیم و من به غیر از کتاب های درسی به کتاب های دیگری دسترسی نداشتم، تصورم این بود که فقط مادرها و مادربزرگ ها بلدند این قصه ها را تعریف کنند، آن هم به شکل شفاهی و اصلا فکر نمی کردم نویسندگانی هم هستند که این قصه ها را با جزئیات کامل مکتوب می کنند و حتی ابعاد تازه ای به این قصه ها می بخشند و شخصیت های معروف قصه ها و افسانه ها می توانند در شکل تکامل یافته ای به دنیای ذهنی خوانندگان وارد شوند. در چنین عوالمی بودم که به صورت اتفاقی به شهر کوچک قیدار (خدابنده) که در نزدیکی روستای محل سکونت ما بود رفتم. این شهر بازار معروف ندارد اما در دو سوی خیابان اصلی آن مغازه های کوچک و بزرگی قرار دارد که انواع اجناس در آنها به مشتری هایی که اغلب از روستاهای اطراف برای خرید به این شهر کوچک می آمدند عرضه می شد. در میان مغازه های رنگارنگ راسته خیابان اصلی، یک مغازه کتابفروشی هم بود که روی جلد کتاب ها در پشت ویترین این مغازه بد جوری توجهم را جلب کرد. از میان کتاب هایی که هیچ کدام را تا آن زمان ندیده و نخوانده و نویسندگان شان را هم نمی شناختم، کتاب «تلخون و چند قصه دیگر» صمد بهرنگی نظرم را جلب کرد. نه اینکه شناخت قبلی از این نویسنده داشته باشم یا تعریفش را از کسی شنیده باشم. آن زمان اصلا اسم صمد بهرنگی به گوشم نخورده بود اما کلمه «تلخون»را بارها از زبان مادر و مادربزرگم در لا به لای قصه های شان شنیده بودم. آن روز کتاب «تلخون و چند قصه دیگر» را خریدم. اولین بار بود که کتاب می خریدم. کنجکاو بودم زودتر به روستا برگردیم و برسیم خانه تا من قصه های کتابی را خریده بودم بخوانم. طرح روی جلد کتاب، تصویری از مردی بود که کلاه پشمی به سر داشت، عینکی بود با سیبل هایی که به طرح صاف صورتش می آمد. کتاب چند قصه داشت؛ «تلخون»، «بی نام»، «عادت»، «پوست نارنج»، «آدی و بودی»، «بز ریش سفید»، «به دنبال فلک»، «گرگ و گوسفند» و «موش گرسنه». اول از همه رفتم سراغ قصه تلخون که عنوان کتاب هم از آن برگرفته شده بود. وقتی داشتم قصه را می خواندم احساس کردم شکل کلی آن برایم آشناست. خلاصه قصه را بارها از زبان مادر و مادربزرگ شنیده بودم اما حالا با شکل کامل یک قصه آشنا مواجه بودم که شخصیت ها پرداخت کاملی داشتند و فضاها ملموس تر شده بود. وقتی برای مادرم از تلخون گفتم، چشم هایش برقی زد و گفت: «اینکه همان قصه «آه» خودمان است. خودم که بارها برایت تعریف کردم.» قصه کامل تلخون را از روی کتاب صمد بهرنگی برای مادرم خواندم و او هم خوشش آمد که قصه شاخ و برگ پیدا کرده و کامل تر شده است. بعدها فهمیدم قصه تلخون بازسازی شده و توسعه یافته افسانه فولکلوریک قصه آه است. در این قصه، صمد بهرنگی تا می توانسته به شخصیت ها هویت، و به حوادث و دیالوگ ها شکل و جهت داده است. قصه تلخون تقریبا برای همه نسل ها آشناست؛ تلخون، حکایت دختر تاجری است که برخلاف شش خواهرش، به ظواهر زندگی بی اعتناست.