آرشیو شنبه ۲‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۴۴۴۶
صفحه آخر
۱۶
فلسفه در خیابان

جادوی کوه*

محسن آزموده

نگارنده کوهنورد حرفه‎ای نیست، ای بسا نزد اهل بخیه کوهنورد هم محسوب نشود، یک طبیعت‎گرد «آماتور» که از روزگار جوانی تا هم‎اکنون هر از گاهی به لطف دوستان از برخی فرصت‎ها استفاده کرده و با حمایت و هدایت آنها به دل کوه و جنگل زده تا لختی از شهر و شلوغی‎اش فاصله بگیرد و خودش را در سادگی عمیقا پیچیده طبیعت بکر و دست‎نخورده نه فراموش که بازیابد. در این میان گاهی هم به کمک رفقا از بلندای کوهی بالا می‎روم و از فراز آن، پایین دست و چشم اندازهایی وسیع ‎تر را می‎نگرم. معمولا هم با این پرسش آشنایانی که علاقه‎ای به کوهنوردی و طبیعت گردی اینچنینی ندارند، مواجه می‎شوم که «فلسفه کوهنوردی چیست؟ این ‎همه بالا می‎ری که باز بیای پایین؟ خب الان پایینی دیگه!» انگار این پرسشگران عزیز، ماهیت سیسیفوس‎وار زندگی بشری را فراموش کرده‎اند و در نظر نمی‎گیرند که اصولا بیشتر ما انسان‎ها، به خصوص در متن زندگی روزمره، در حال تکراری مشابه هستیم، هر روز محکوم به آنکه سنگی را که بر پشت داریم تا نزدیکی قله ببریم و در نهایت روز، شاهد فرو غلتیدن آن به حضیض دره باشیم و باز فردا روز از نو و روزی از نو. گیرم کوهنوردان آگاهانه و ارادی به چنین سرنوشت محتومی تن در می‎دهند.

اما کوه‎پیمایی فراتر از این، نوعی خلوت‎گزینی با خود، فرصتی برای تامل و تفکر در سکوت، قدم زدن صبورانه و آهسته در «ارتفاع فروتنی» و کم‎ کردن فاصله با آسمان نیز است. انگار کوه با عظمت و هیبت پرشکوهش نقطه تلاقی زمین و آسمان است و کوه‎پیما، با رفتن به یکی از بام های زمین، نه فقط همه سازه‎های پرنخوت ساخت بشر را زیر پا می‎گذارد بلکه به جلال و جبروت آسمان نیز بیشتر پی‎برد و به تعبیر ایمانوئل کانت، عظمت و شکوه کوه، به منزله «امر والا» (sublime) او را مبهوت و حیران می‎کند. بی‎دلیل نیست که امر مقدس بر بسیاری از پیامبران از موسی (ع) گرفته تا محمد(ص) در کوه جلوه‎گر شده است یا بی‎علت نیست که ابراهیم(ع) پدر ادیان سامی، فرزند یک سنگ‎تراش بود و در ادیانی که او بنا گذاشت، به طور کلی سنگ و صخره جایگاهی بلندمرتبه دارد، کافی است دیوار ندبه یهودیان بر کوه موریا، یا مسجد قبه‎الصخره (صخره مقدس) و حجره‎الاسود مسلمانان را به خاطر بیاوریم. لابد شما هم دیده‎اید بر فراز بسیاری از کوه ها و تپه ‎ها آرامگاه یکی از دوستان خدا را یا پرستشگاه‎ هایی مقدس برای پیروان ادیان متفاوت.

در عالم فکر و فلسفه نیز کوه و کوهنوردی همراهند با تفکر و رازآلودگی. زرتشت نیچه، از کوهستان‎های سرد به میان آدمیان فرود آمد، این «فیلسوف کوهستان»، زمان‎های زیادی را صرف گذراندن در کوه‎های جنوب فرانسه و سوییس می‎کرد، عاشق پیاده‎روی در دامنه های آلپ بود، برخی فلاسفه گذر از درد و رنج و رسیدن به کمال و رضایت (آری‎گویی) او را به کوهنوردی تشبیه کرده‎اند. خودش شیفته عقاب، پرنده تنهای کوهساران و مار، خزنده باهوش دامنه‎های بلند بود مارتین هایدگر، دیگر فیلسوف معاصر، کوهنوردی حرفه‎ای بود و به بسیاری از اندیشه‎هایش در پیاده روی‎های طولانی در جنگل‎های سیاه آلمان دست یافت و آنها را در کلبه کوهستانی اش در تودنائبرگ به رشته تحریر درآورد. کوهنوردی و جنگل‎پیمایی و روز و شب را سر کردن در دل طبیعت، همچنین به چالش کشیدن خویشتن خویش است، خودآزمایی در برابر امر نامنتظر و رخداد. انسان دور از شهر و خانه و رفاه مالوف و مانوسش، نه فقط با دشواری‎های جهان بیرونی که با ظرفیت‎های وجودی خودش در مواجهه با هستی آشنا می‎شود، در رویارویی با یک واقعه نابهنگام، وقتی که راه را گم می‎کنی، زمانی که آب و خوراکت تمام شده و نمی‎دانی قرار است به آبادی برسی یا نه، هنگامی که متوجه می‎شوی تو آب داری و همسفرت ندارد، یا وقتی قرار است جایی اتراق کنید و شتاب همسفران در پیدا کردن بهترین جا را می‎بینی، یا آن لحظه که پس از ساعت‎ها گشت و گذار به یک گوسفندسرا می‎رسی و چوپان مهربان همه مایملکش را، یعنی نان و ماست و چای دودی‎اش را از تو دریغ نمی کند و تازه آن زمان درمی یابی که در این فاصله خیلی دور از شهر نیز باز مناسبات نابرابر انسانی بازتولید می شود، وقتی یکی برند کوله‎اش را به رخ می کشاند و دیگری از مارک کفشش می‎گوید و... یا زمانی که در شیبی تند و تیز، دیگر نا و توان نداری و آفتاب داغ، تمام لباس‎هایت را خیس عرق کرده و به زمین و زمان ناسزا می‎ گویی و در نهایت لحظه شکوهمند رسیدن به فراز قله یا خط‎الراس، تجربه‎ای که هیچ کلامی نمی‎تواند آن را توصیف کند. نیچه می‎گفت: «آن که بر فراز بلندترین قله‎ها ایستاده، به همه تراژدی‎های واقعی یا خیالین، می‎خندد».

* عنوان اقتباسی است از عنوان رمان «کوه جادو» شاهکار سترگ توماس مان