آرشیو شنبه ۲‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۴۴۴۶
صفحه آخر
۱۶
نگاه آخر

کودتا به یاری بیگانگان

فریدون جنیدی

«ساسانیان» در دیگرنمایی و وارونه نمایی تاریخ و رویدادهای روزگار بسیار کوشش کردند؛ سر مایه آنان «اردشیر بابکان» است که بزرگترین ستم بر «شاهنامه» و «تاریخ ایران» از سوی او رفت بدانگاه که زنجیره شاهنشاهان «اشکانی» و زمان دراز فرمانروایی آنان را از «شاهنامه» فروافکند. در این باره در آینده سخن خواهم گفت. دیگرنمایی های «شاپور» و «اورمزد» پسر و نوه «اردشیر» ادامه یافت. سپس «کارنامه اردشیر بابکان» نوشته شد که سراسر دروغ و فریب است؛ دفتری در 60 رویه به اندازه وزیری که کمترین بندی از آن هست که نتوان بر آن انگشت نهادن و چون چنین کار در خور و اندازه این گفتار نیست، آن را در هنگامی دیگر و کتابی جدا گزارش می کنم. برخی از نشانه های دیگرنمایی ها و فریب های «ساسانیان» در بررسی این رویدادها برجای مانده: کشتارهای «کرتیر»،...، کشتن «سوفزای» پهلوان «ایران»، کشتار ددمنشانه «مزدک» و «مزدکیان» به دست «کسری» (که انوشیروان دادگر می خوانندش!)، شکنجه و کشتن «بزرگمهر» دانای «ایران» به دست همین شاه ستمکاره خودپرست و دروغزن و... .

در زمان «هرمز ساسانی»، «بهرام پور گشسپ» پهلوان آزاده «ایرانی» به یاری سپاه «ایران» آمد و با پهلوانی هایش سپاهیان دشمن بیگانه را به گریز واداشت... اما «ساسانیان» در تاریخ دست بردند و وی را مردی زشت رو و زشت خو نشان دادند؛ روزگار چهره راستین این پهلوان را در همان «خدای نامه» یا «شاهنامه» دست کاری شده از زمان «ساسانیان» به ما نشان داده. برای آگاهی بیشتر، خوانندگان می توانند به کتاب نگارنده با نام «پیشگفتاری بر ویرایش شاهنامه فردوسی» بنگرند. کوتاه سخن آن که «بهرام پور گشسپ» نه زیردستانش را به خشم می زد و نه دور از مردانگی و هوش و خرد بود، پهلوانی بزرگ بود و نژادش به «میلاد» پهلوان «ایران باستان» پیوسته بود و همه در آن زمان از وی و نژاد وی به نیکی یاد کرده اند، اما افزایندگان زمان «هرمز» یا «پرویز» دست به «شاهنامه» برده اند و او را ناشناس نمایانده اند و دبیران مزدور زمان «ساسانی» مردی و مردانگی و هوشیاری «بهرام» پهلوان «ایران» را زیر پرده ای از تباه کاری های «هرمز» و «پرویز» پوشاندند.

زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

«خسرو پرویز ساسانی» به همراهی خالان (دایی های) خویش به دربار یورش برد و به یاری آنان، پدر را کشت و به سوی «روم» گریخت. زیرا از نبرد با «بهرام پورگشسپ» پهلوان بزرگ «ایران» بیم داشت که او را تاریخ نویسان «ساسانی» با نام «بهرام چوبینه» معرفی کرده اند. «پرویز» به «روم» گریخت تا از دشمن همواره «ایران» برای نبرد با «بهرام» یاری بگیرد و این پهلوان را شکست دهد که بزرگان «ایران» پس از مرگ «هرمز» و گریز «خسروپرویز» به پادشاهی برگزیده بودندش.

با چنین کار که گونه ای «کودتا» به شمار می رود، آن مرد بزرگ را که با یک یورش نیزه سپاه 300 هزار نفری دشمنان «شرقی» را شکست داده بود، در «آسیای مرکزی» به گونه ای سخت ناجوانمردانه کشتند (ترور کردند) و راه برای خوشگذرانی های «خسرو پرویز» با مشکوی (حرمسرای) دوازده هزار همسری باز شد تا آن که او را نیز همراهان پسرش (شیروی) به زندان افکندند و کشتند (کودتا اندر کودتا)... ؛ با این داستان روشن می شود که پناه بردن به بیگانگان برای کودتا در برابر نیروهای ملی پایان امیدبخشی ندارد.