آرشیو یک‌شنبه ۱۷‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۹۵۸۴
اجتماعی
۱۰

روایت درد

یکی از فامیل های دور ما، سال ها پیش، یعنی قریب 15 سال قبل ورشکسته شد، آنقدر که دیگر آه نداشت با ناله سودا کند. تمام  بستگانش را توی سانحه تصادف از دست داده بود، یک روز چمدانش را برداشت و رفت خانه سالمندان. بعضی از آشنایانمان به رغم مرفه بودن، همان طور دست روی دست گذاشتند و به این مرد ورشکسته، هیچ کمکی نکردند و گذاشتند توی خانه سالمندان بمیرد. گفتند به ما چه، هرکس خربزه خورده، خودش هم باید پای لرزش بنشیند.