آرشیو یک‌شنبه ۱۷‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۵۴۷۶
صفحه آخر
۲۰

راه 2 برادر

علیرضا رافتی

اولین بار بود که در روز عاشورا حسین (سلام خدا بر او) رو در روی سپاه دشمن به صحبت می ایستاد. اولین صحبت بود و شاید آخرین فرصت که حتی یک نفر راه را بشناسد. سپاهی که از کوفه رسیده بود، زیر تیغ آفتاب بیابان دم کرده بود و طاقتش دیگر داشت طاق می شد. سربازها که سنگینی زره و ادوات جنگی تن شان را و ساعت ها ایستادن پایشان را خسته کرده بود، این پا و آن پا می کردند و کلافه شده بودند. اما پس ذهن همه شان دست کم چیزی بود که به شوقش این سختی را تاب بیاورند. یکی شوق سکه های دارالاماره سر پا نگاهش می داشت. یکی برق غنایم جنگ چشمش را می نواخت و کم نبودند کسانی که شوق دیدار حق و لقای بهشت موعود طعم گس خاک و غبار و عرق پیشانی را برایشان شیرین می کرد.

حسین به سخن ایستاد بلکه حرف هایش خواب عمیق لشکر را بشکند. بلکه کسی به خودش بیاید که راهی که پیش گرفته با همه زیبایی های ظاهری مسیرش، مقصد خوبی ندارد. تازه شروع به صحبت کرده بود که سپاه دشمن بنا بر هلهله گذاشتند که صدای حق به گوش شان نرسد. حسین کلامش را قطع کرد، لختی سکوت کرد و به تاسف گفت: شکم هایتان از مال حرام پر شده است...

داشتم فکر می کردم که مال و روزی دنیا تحفه راه است نه توشه راه. این طور نیست که خدا پیش از شروع راه زندگی توشه ای از روزی توی جیب آدم بگذارد و بگوید راست راهت را بگیر و به مقصد برس. همه آدم ها شبیه هم راه را شروع می کنند و بین راه هر چند قدمی، تحفه ای از روزی هم گیرشان می آید. یکی دنبال راهی را می گیرد که تحفه های رنگین تری داشته باشد. یکی راست مسیری را می رود که تحفه های پاک تری به تورش بخورد.

همه آدم ها شبیه هم راه را شروع می کنند. مثل علی و عمرو پسرهای قرظه. از یک پدر به دنیا آمدند و زیر یک سقف بزرگ شدند و به قول مردم قرن پانزدهم هجری اگر ژن شان خوب بود اگر بد، یکی بود. اگر مهد تربیت شان خوب بود اگر بد، مال هر دو بود. اما روز عاشورا عمرو کنار حسین ایستاده بود و علی کنار عمر بن سعد. از نام شان یاد علی بن ابیطالب (سلام خدا بر او) و عمرو بن عبدود می افتم. آن علی دست خدا بود که آن عمرو را که دشمن خدا بود به درک فرستاد. حالا این علی رو به روی حسین ایستاده و این عمرو پشت حسین. فکر اینم که نه تنها ژن خوب یا بد تاثیری نداشته، اسم خوب یا بد هم راهشان را نشان نداده. این خود آدم است که راهش را می رود.

عمرو بن قرظه که در خون خودش افتاده بود، حسین بالای سرش رسید. عمرو چشمانش را از لابه لای خون صورتش گشود و گفت: آیا به تو وفا کردم؟ حسین بر او گریست و جواب داد: به خدا تو پیشتر از من به لقای حق و بهشت موعود می رسی... ناگهان صدای کسی از سپاه دشمن خلوتشان را شکافت. علی بن قرظه بود: ای حسین! برادرم را فریفتی و به کشتن دادی. به خدا رو در روی تو در راه حق می جنگم تا تو را بکشم... حسین از لا به لای تصویر محو اشکش او را نگاه کرد و به تحفه های حرام فکر می کرد که راه آن برادر را به سپاه کوفه کشانده است.