آرشیو شنبه ۹‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۳۵۱۳
صفحه آخر
۱۶
آینه های محدب

روزگار غریبی است

احمد طالبی نژاد

در این جهان شیشه ای، هیچ چیز از چشم هیچ کس پنهان نمی ماند. این ابزار مدرن خبررسانی موسوم به فضای مجازی، تا «هم فیها خالدون» زندگی مردم و مسئولان سرک می کشد و راز ها را برملا می کند. از جمله چیز هایی که در چند روز اخیر برملا شده، متن قراردادی است چهارمیلیاردتومانی که بین اداره کل کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و یک شرکت خصوصی برای انجام ممیزی کتاب بسته شده و این امر به قول یکی از آقایان مسئول «استراتژیک»، هم به بخش ظاهرا غیردولتی واگذار شده است. من در پی یافتن سرنخ هایی از این رابطه نیستم و برایم فرقی هم نمی کند که چه کسی آثار مکتوب را ممیزی می کند تا مو را از ماست بکشد اما، بر سر چند نکته با آقایان مسئولان از صدر تا ذیل حرف و اعتراض دارم. اینکه در این روزگار بی دروپیکر که همگان به همه چیز دسترسی دارند، آیا فکر می کنید هنوز هم روش های قدیمی و ناکارآمد برای ممیزی آثار فرهنگی و هنری لازم و کارآمد است یا اینکه باید شما هم «به روز» شوید وگرنه قافیه را خواهید باخت. چنانکه باخته اید؛ دست کم در قیاس با سینما و تئاتر. مردم به دیدن فیلم هایی می روند که با اغلب تابو های برساخته توسط محافظه کاران شوخی می کنند - لیلی با من است، مارمولک، هزارپا، مارموز، آشغال های دوست داشتنی، ما همه با هم هستیم و... و هیچ اتفاقی هم نمی افتد. چون مردم بیشتر از اینش را هم از طریق رسانه های مجازی می دانند. تیراژ حداقل یک میلیونی این فیلم ها را مقایسه کنید با تیراژ 500تایی کتاب که برای ملتی 80میلیونی واقعا ناراحت کننده است و از آن سو بنگرید به دخالت هایی غیرمنطقی و غیراصولی در محتوای کتاب ها که اگر فرض بگیریم هر کتاب را دو یا حتی سه نفر هم بخوانند، سرجمع می شود هزارو 500 نفر. یعنی این کتاب های به ظاهر ضاله، تنها هزارو 500 نفر را از راه به در می کنند. دلیل پرداختن به این موضوع در این هفته، یک تجربه شخصی است که می کوشم در این مجال روایتش کنم. سال 1393 و پس از 12 سال بلاتکلیفی، سرانجام با حذف و جرح و تعدیل های بسیار، دومین رمانم - نترس دخترم کسی اینجا نیست- مجوز گرفت و توسط ناشری پرسابقه اما کم مسئولیت، منتشر شد. آن زمان به این همه حذف و جرح رضایت دادم، چون دلم می خواست تا دیر نشده و در زمان حیاتم، این داستان که دربرگیرنده رنج هایی بود که نسل ما در کوران حوادث سیاسی و اجتماعی متحمل شده و احتمالا برای نسل بعدی می تواند عبرت آموز باشد تا راه های ناهموار ما را طی نکند، منتشر شود و من دینم را به سوختگان آن راه پرمخافت ادا کرده باشم. شخصیت های اصلی داستان زوجی هستند که در کوران هیجانات ناشی از تحولات سیاسی به ویژه در نیمه نخست دهه 1360 با هم آشنا شده، به صورت تشکیلاتی ازدواج می کنند و بلا هایی بر سرشان می آید. به گمان هرکس که پیش از چاپ داستان را خوانده بود؛ این حکایت تلخ می توانست تنها گوشه ای از مصائبی که بر نسل جوان آن روزگار رفته را روایت کند. اما درک ناصحیح ممیزان از تجربه های تاریخی، باعث شد داستان به صورت ابتر و پر از پراکندگی منتشر شود و طبعا من خوشحال که نبودم، اندوهگین هم بودم. سال گذشته سرانجام متن پیش از ممیزی داستان که توسط کارشناسان همکار ناشر تعدیل هایی در آن  صورت گرفت را برای چاپ دوم به اداره کتاب سپردم - البته توسط ناشر دیگری که اعتبار بیشتری هم دارد- اما با شگفتی بسیار آقایان ممیز که به تازگی نامشان به «کارشناس علمی» تغییر یافته و من نمی دانم مگر ادبیات داستانی علم است که بررسانش کارشناس علمی لقب بگیرند، فرمان صادر کردند که این کتاب غیر قابل چاپ است. چون همه چیز را زیر علامت سوال برده. درک ناصحیح  که می گویم یعنی همین. بهانه شان هم این بود که با متن چاپ شده تفاوت هایی دارد. خب معلوم است که دارد. آن متن در دولت یازدهم و توسط ممیزانی بررسی شد که اشک همه را درآورده بودند. نمونه اش اینکه در ممیزی کتاب «تهران در سینمای ایران»، جایی که نوشته بودم «در کوران جنگ جهانی دوم، ایران توسط متفقین اشغال شد» فرموده بودند واژه جنگ به دفاع مقدس تغییر یابد. یعنی بشود در کوران دفاع مقدس دوم...» اغلب موارد حذف یا تغییریافته در متن این داستان هم از همین نمونه ها بودند. باری روزی به معاونت اداره کتاب مراجعه کردم و همه این حکایت ها را باز گفتم و حتی اشاره کردم که نگاهی به دوروبرتان بیندازید. ممیزی کتاب با شمارگان 500 نسخه به شدت از سینما و تئاتر عقب مانده. چرا کارشناسانتان به روز نمی شوند؟ ولی خب گوش شنوایی وجود ندارد و مرغشان یک پا دارد. این را گفتم تا برسم به اینکه تا کی نویسندگان این دیار که گاه زندگی شان از همین آب باریکه قلم زنی می گذرد، باید بازیچه سلیقه کسانی باشند که شنیده ایم خود نیز گه گاه قلم به دست می گیرند و خود را نویسنده می دانند؟ من نمی گویم بساط ممیزی را از بیخ و بن برچینید و برای شعور و معرفت نویسنده و ناشر حرمت قائل باشید... ولی به آقایان یا خانم های کارشناس علمی پیشنهاد می کنم گاهی هم به سینما بروند و فیلم های ایرانی روی پرده را ببینند. یا دست کم سالی یکی، دو تئاتر ببینند حتی در سالن های دولتی. اینجا یک کشور واحد است به نام ایران و یک حکومت هم بیشتر ندارد. دوران ملوک الطوایفی هم گذشته است و ما در عصر پسامدرن زندگی می کنیم. چرا کتاب خوان ها باید نسخه تحریف شده کلنل دولت آبادی را که از روی نسخه آلمانی اش با زبان فارسی بدی ترجمه شده بخوانند؟ مگر چه سر مگویی در این کتاب و انبوه کتاب های معطل و معلق مانده در اداره کتاب وجود دارد که تاکنون برملا نشده. هرچه اتفاق افتاده را که همگان می دانند. فقط کتاب خوان ها نامحرم اند؟