آرشیو یک‌شنبه ۱۰‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۳۵۱۴
سیاست
۶

محمدرضا تاجیک: فضای بعد از تثبیت انقلاب کاملا ایدئولوژیک شد

محمدرضا تاجیک در گفت وگوی تفصیلی با «ایسنا» به کالبدشکافی فضای اندیشگی نظام انقلاب اسلامی در دهه پنجم پرداخته است. این استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی در این گفت وگو گفته است که این فرزندان هستند که پس از تثبیت موقعیت، انقلاب را از درون استحاله و به عکس آن تبدیل می کنند تا عملکرد خود را به نام اندیشه، ایدئولوژی، اخلاق و دین توجیه کنند. در ادامه بخش هایی از این گفت وگو را می خوانید.

وضعیت عرصه اندیشگی کشور در دهه پنجم انقلاب وضعیتی مشابه «روزگار برف بدون بنفشه است» به بیان روشن تر در حال تجربه دوران نااندیشایی و امتناع اندیشه مضاعف هستیم، امتناع مضاعف به این دلیل که خود می دانیم دچار مرض نااندیشایی و امتناع اندیشه ایم و بر تداوم آن سکوت کرده ایم.

فضای اندیشگی در ایران به طور فزاینده ای از یک سو با ایدئولوژی و از سوی دیگر با سیاست و قدرت ممزوج شد. در فضای سیاست و قدرت همان اتفاقی می افتد که میشل فوکو فیلسوف بنام فرانسوی از آن نام می برد؛ یعنی یک نوع رابطه وسیع و تنگاتنگی بین اندیشه، سیاست و قدرت شکل می گیرد و «قدرت» از «اندیشه» توجیه، تقویت، مشروعیت، مقبولیت و فیلسوفی شدن طلب می کند و متقابلا چنین دیدگاهی، قدرت و سیاست را تئوریزه و تقویت می کند.

فضای بعد از تثبیت انقلاب فضایی کاملا ایدئولوژیک شد و گفتمان مسلط کاملا ایدئولوژیک بود؛ به طوری که همه چیز از جمله دین و مفاهیمی چون دموکراسی، آزادی، انسان، جامعه و سیاست، رنگ و بوی ایدئولوژیک گرفت؛ درحالی که اندیشه در فضای ایدئولوژی ارتدکسی بارور و شکوفا نمی شود، چون نمی تواند اندیشه نقاد باشد، چون نمی تواند پرسش آنتالوژیکال داشته باشد، چون نمی تواند قدرت ذوب کردن پیدا کند، چون نمی تواند متصف به خرد خودمختار نقاد باشد. در چنین فضایی اندیشه به خرد تفسیری مبدل می شود. به بیان روشن تر در چنین فضایی هرآنچه ایدئولوژی می گوید، مقبول، مشروع و عقلایی نشان داده می شود و خیلی بدیهی است که اندیشه در چنین فضایی پژمرده و خموده می شود.

در دوران پساانقلاب سایه سنگین سیاست، قدرت و ایدئولوژی بر «اندیشه» موجب شکل گیری نوعی امتناع اندیشه یا تعمیق امتناع اندیشه شد و روشنفکران جامعه عمدتا روشنفکر «در انقلاب» و روشنفکر حامل، عامل و کارگزار ایدئولوژی شدند و هویت و هستی روشنفکری که قبل از انقلاب در فضای پادگفتمانی و «بر قدرت» معنا پیدا می کرد، تحت تاثیر قدرت حاکم قرار گرفت و باب اندیشه، اندیشه ورزی و اندیشه گری بسته شد و روشنفکری متوقف شد و شاهد تشدید نوعی نازایی و نااندیشایی بودیم. در این فضا رفته رفته اجازه تکثر اندیشه، برخورد و نقد آزادانه آرا از بین رفت و روشنفکران صاحب اندیشه به پستو خزیدند و صاحبان اندیشه ای هم که امکان اندیشه ورزی و سخنوری یافتند، در ساحت و ذیل سایه قدرت و سیاست مالوف قرار گرفتند و آن گفتند و اندیشیدند که سیاست نیازمندش بود و از آنان خواست. به تعبیر لکان اندیشمندان آن کردند که دیگری بزرگ نیازمندش بود و به این ترتیب اندیشه اندیشمندان، پژواک صدای قدرت و سیاست شد و خارج از آن اندیشه دیگری عرض اندام نکرد. سال هاست درباره ضرورت داشتن اندیشه بومی مستقل صحبت می کنیم اما به دلیل فوق الاشاره از این باغ بری نرسید و با بوستانی آفت زده، خشک و بی حاصل از اندیشه ورزی روبه رو شدیم که البته باید تلاش کنیم تا این بوستان  از بی حاصلی خارج و احیا شود.

استالین جمله معروفی دارد که می گوید: «اگر روشنفکران را به حال خودشان بگذارید، ضدانقلاب تحویل خواهید گرفت؛ بنابراین آنان را باید کنترل کرد و وظیفه اندیشگی شان را تعیین کرد و آنان را به مثابه کارگران (پرولتاریای) اندیشگی به کار گرفت»، به همین دلیل اندیشمندان، اندیشکده ها و دانشگاه های شوروی سابق به مرجع تولید کارگران اندیشگی تبدیل شدند و کالایی تولید کردند که در خدمت قدرت، سیاست و ایدئولوژی حاکم بود.

در جامعه ما نیز فضایی مشابه فضای اندیشگی شوروی تجربه شد. در فضای پساانقلاب تئوری راهنمای عمل ایجاد شد. این تئوری رنگ و بوی غلیظ قدرت، سیاست و ایدئولوژی بعد از انقلاب یافت. قرائتی که از آموزه های دینی در این فضا ارائه شد، تفسیری بسیار متفاوت از تفسیر رایج آن روزگار از دین و دینداری بود. فوکو می گوید چه چیز بهتر از اینکه وارد فضای باور و اندیشه انسان ها شد و اندیشه انسان ها را به گونه ای شکل داد که مردم به حکم منطق و احکام آن اندیشه، آن بکنند که قدرت طلب می کند.

اگر ایدئولوژی و دین در فضای پیشاانقلاب، ایدئولوژی و دین رهایی بخش است و شخصیتی چون دکتر شریعتی می گوید «اگر شمع آجینم (شکنجه) کنید حسرت یک آه را بر دلتان خواهم گذاشت» و از دین، ایدئولوژی رهایی و مکتب انقلاب می سازد و تمام آموزه های دینی را به نکته های تیزی تبدیل می کند که قدرت را با چالش روبه رو می کند، در فضای پساانقلاب بین قدرت و ایدئولوژی امتزاج به وجود می آورد.

فرانس فانون، آزادی خواه ضداستعماری فرانسوی معتقد است «انقلاب فرزندان خود را می خورد»، اما به نظر بنده «فرزندان، انقلاب را می خورند». انقلاب اسلامی ایجاد شد تا شکوفایی و بالندگی اندیشه را به ارمغان بیاورد، تا رهایی از اندیشه های منجمد را به ارمغان بیاورد، تا آزادی در فضای اندیشگی را به ارمغان بیاورد، اما در فضای پساانقلاب فرزندان مشغول استحاله آن شدند.

در عرصه اندیشه نمی توان به راحتی از اندیشه اصیل و غیراصیل سخن گفت، چون اندیشه مرتبا در حال «رشد» است. به بیان دقیق تر اندیشه به این دلیل اندیشه است که مرتبا خودش را نقد می کند، رشد می کند، هرگز ایستا نیست و توقفش برابر با مرگش است. اندیشه ای که تاییدگر خودش باشد و در یک مقطع تاریخی متوقف شود و جز خودش را نبیند و نپسندد، هرچه باشد «اندیشه» نیست.

برخی فیلسوفان اسلامی و اندیشه ورزان دینی اندیشه را در غایت دین معنا کرده اند و جز آن را اندیشه نمی دانند، به همین دلیل بین این اندیشه و اندیشه دنیای مدرنیته و پست مدرنیته فاصله زیادی وجود دارد. به همین دلیل است که این نوع نگرش به دین، اجازه اندیشیدن باز و بسیط را به انسان نمی دهد و البته باید به این موضوع توجه داشت که چگونه می توانیم نوعی اندیشه ورزی داشته باشیم که از قبل، چارچوب و اهداف و افق مشخصی را برای اندیشه تعریف نکرده باشد.

در دوران پساانقلاب واقعا چه اتفاقی افتاد؟ در فضای بعد از انقلاب، اندیشه باید به صورت عمل حکیمانه درمی آمد. به بیان روشن تر، رفتار حاکمان در فضای پساانقلاب باید حکیمانه و توام با سعه صدر و جذب حداکثری می بود. این سوال ایجاد شد که کدام تقریر و تدوین باید اصل قرار می گرفت و گفتمان غالب کدام گفتمان بود، چراکه در داخل انقلاب خرده گفتمان های متنوعی وجود داشت که بعضا نافی یکدیگر بودند. این مسئله باعث شد نتوانیم به تئوری راهنمای عمل یا گفتمان هژمونیک نظام مند و تعریف شده ای برسیم.

در موضوع اندیشگی بیشتر تلاش کردیم آستر خودمان را روی ایده های دیگران پهن کنیم. ایده های مدرن را گرفتیم و تلاش کردیم آنها را ایرانیزه کنیم که این هم جواب نداد و اندیشه های سیاسی و جامعه شناسی همچنان غربی است. تلاش کردیم مدرنیته و پست مدرنیته ایرانی و دینی داشته باشیم، حتی تلاش کردیم کانت، مونتسکیو، دکارت و هگل دینی داشته باشیم، اما موفق نشدیم، چون نتوانستیم گفتمان جدیدی ایجاد کنیم.

باید بتوانیم دو جنبه جهان شمول بودن اندیشه و نگاه درون سرزمینی اندیشه را به صورت هم زمان در نظر بگیریم و تعریف کنیم و همان طور که اندیشه های ماس، کانت، هگل، مونتسکیو، افلاطون و دکارت از مرزهای جغرافیایی کشورهایشان فراتر رفت و جهان شمول شد، اندیشه انقلاب اسلامی نیز این سرنوشت را پیدا کند، اما آیا این سخن به این معناست که اندیشه های کانتی، دکارتی، هابرماسی و هگلی که در جوامع غربی معنا دارد و می تواند مشکلات آن جوامع را حل کند، آیا می تواند در یک جامعه ماقبل مدرن هم جواب دهد؟ اگر این طور تصور می کنیم دچار سهل نگری و سهل باوری هستیم و هنوز نتوانسته ایم پاسخ درخوری برای این مسئله داشته باشیم.

برای داشتن چنین اندیشه ای باید فرماسیون اجتماعی، شرایط جامعه، تاریخ، فرهنگ، نیازها و اقتضائات زمانی داخلی کشور به نحوی سامان یابد که تاب به چالش کشیده شدن از سوی سایر اندیشه های جهان شمول را داشته باشد، در این صورت می تواند برای خود سری در سرها بلند کند. باید جهانی گرایی و محلی گرایی را توامان و با هم داشته باشیم. در این فضا باید بومی گرایی و جهان شمولی را تلفیق سازواره ای کنیم. این مسئله یکی از خلاهای فضای اندیشگی جامعه ایران است که امیدوارم با همت اندیشه ورزان حل شود.

حکومت و اصحاب حاکمیت می توانند فضا را به نحوی آماده کنند تا اندیشه ورزان بدون ترس از هزینه اندیشه ورزی وارد کارزار شوند و برای نسل فعلی و آینده اندیشه های شاداب تولید کنند.

حوزه اندیشگی از ضروریات امروز و فردای جامعه ماست. اگر این خلاء از سوی روشنفکران داخلی پوشش داده نشود حتما از سوی جریان های بی هویت داخلی و خارجی پوشش داده می شود. امروز گرایش جوانان مان به آموزه ها و اندیشه های وارداتی و قورت دادن محصولات فکری آنها توسط نسل جوان ایرانی است. باید در داخل اجازه گرم شدن بازار اندیشه و اندیشه ورزی با طرح و نقادی  آنها را داد تا التهابات اندیشگی جامعه ترمیم شود.