آرشیو یک‌شنبه ۱۰‌شهریور ۱۳۹۸، شماره ۳۵۱۴
صفحه آخر
۱۶
ایران

ما دو روی یک سکه ایم

کاظم هژیرآزاد

چرا ایران را دوست دارم؟ پرسش تفکربرانگیز و دربرگیرنده ای است. سوالی است که ذهن بسیاری از فیلسوفان، متفکران و هنرمندان را به خود مشغول داشته و می دارد. آنها پاسخی قطعی به این سوال نمی دهند هرچند می توان از سخنانشان که در پرده ای از ابهام و خیال است به نتیجه ای رسید. اما در هر صورت این هم هست که مخاطبشان را به تفکر و اندیشه واداشته و نشانه هایی از چرایی دوستی وطن را به ایشان نشان داده اند. برخی مانند فردوسی بزرگ در وصف دوستی ایران کار را به حد اعلادرجه ایثار رسانده و گفته اند:

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

مولانا جلال الدین به طور تمثیلی از خود یا از خالق خود می پرسد:

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

یا در ادامه می پرسد:

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

مولانا نیز در اینجا تفسیر دیگری از قرآن می کند و می گوید وطن اصلی ما همان جایی است که خداوند ما را از جنسش آفرید.

در قرآن کریم آمده است:

(ان مثل عیسی عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون)‏

همانا مثل خلقت عیسی علیه السلام در خارق العاده بودن به امر خدا مانند خلقت آدم بوده است که خدا او را از خاک آفرید پس بدان خاک گفت‏ بشری به حد کمال باش همان دم چنان گردید1.

این نص صریح قرآن است که می گوید (خداوند انسان را از عنصر خاک آفرید و بدان جان داد).

حافظ شیرین سخن در تایید قرآن می فرماید:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند// گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند.

در اینجا میخانه و پیمانه را باید به معنی استعاری محیط زیست و روش زندگی انسان فهمید.

سخن شیرین خیام باز هم یادآوری می کند که:

پایان سخن شنو که ما را چه رسید// از خاک برآمدیم و بر باد شدیم.

باز پیداست خاکی که توسط باد به هوا برمی خیزد، پایان و انجامش دوباره همان خاک است.

از همه این سخنان بزرگان ادب، فلسفه و هنر می توان نتیجه گرفت که ماهیت و منشا اصلی ساحت انسان خاک است.

جسم انسان از همان جنسی است که قرار است بعد از گذشت چند سال از تولد، به همان جنس اولیه بازگردد. پس می توان در ذات انسان میل نهانی بازگشت به اصل خود را مشاهده کرد. به عبارت دیگر ما ذاتا و خصلتا مایلیم به جنس اصلی خودمان که خاک است بازگردیم. یا به عبارت درست تر دوستدار و دلتنگ همان خاکیم که از آن آمده ایم. اما چرا ما وطن را دوست داریم؛ برای اینکه ما همان خاک تغییر شکل یافته خداوندیم. وطن خاکی است که از آن برآمده، رشد کرده و بالیده ایم.

معانی ای که از حب وطن و ملی گرایی مستفاد می شود، بیشتر سیاسی و اجتماعی است اما معنای واقعی آن به معناهای دیگر مترتب است و آن این است که ما ذاتا با عناصر خاستگاهمان از یک جنسیم. در هر حالت و شکلی باز می خواهیم به اصل خود بازگردیم و اصل ما همان خاکی است که از آنجا آمده ایم. دنبال هویت وجودی گشتن یا دوستی وطن از همین یکی بودن و متصل بودن، نشئت می گیرد ولی انسان نتوانسته است به معنی واقعی خاک یعنی وجود خود پی ببرد و پیوسته دانسته و ندانسته در تخریب آن می کوشد. یعنی اینکه با بی توجهی به خاک و محیط زیست خودزنی می کند و وجود خودش را از بین می برد. متاسفانه انسان ها تاکنون نتوانسته اند به راز وجود خود و زمین که مایه حیات آنهاست پی ببرند و در تخریب آن از یکدیگر جلو می زنند. اما انسان گاه هم به خاستگاهش می اندیشد و از خود سوال می کند رابطه او با خاستگاهش چیست و چرا آن را دوست دارد.

بسیار پیش آمده است که یک ماه و یک سال یا بیشتر در خارج از موطن و جای تولد خود زندگی کرده ایم و به شدت دلتنگ آن محله مان شده ایم. خواسته ایم هر چه زودتر به موطن خود بازگردیم. نفس خاک زادگاه با ما سخن می گوید و ما را به سوی خود می کشاند. بوی خاک زادگاه با انسان حرف می زند. مناسبات مردم مرز و بوم آشناست. زبان، عادات، مناسک و همه آشنا و جزئی از وجود ماست. اگر تن خود را عزیز و دوست می داریم؛ خاکی را که ما را به عرصه رسانده است، نیز باید دوست بداریم. در واقع وقتی به دنیا می آییم با محیط زندگی مان دو روی یک سکه ایم و هرگز از هم جدا نبوده و نخواهیم بود. خاک ما را دوست دارد، مهربانانه به ما غذا می دهد، نوبتمان که سر رسید، مشتاقانه ما را در آغوش می گیرد و در خود ذوب می کند. حال که همه چیزم از اوست، او را دوست دارم. اسمش هرچه می خواهد باشد وطن، سرزمین آبا و اجدادی، قلمرو و دوستش دارم و می دانم که او هم مرا دست می دارد زیرا ما دو روی یک سکه ایم یعنی هستی.

(1). کلام اسلامی حوزه های تخصصی. حسن علیدادی سلیمانی، 1379، شماره 35.