آرشیو چهار‌شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸، شماره ۵۴۹۹
فرهنگ: نسبتا تاریخی
۱۲

حسین محجوبی از رفاقت با خسرو گلسرخی و تهران قدیم می گوید

خسرو به حرفم گوش نکرد

گفتگو: محمدرضا کائینی

این گفت و گو می تواند مناسبت های فراوانی داشته باشد: چهل و پنجمین سال تاسیس «خانه محجوبی»، رونمایی از کتاب «روزگار محجوب»، سالروز اعدام خسرو گلسرخی دوست حسین محجوبی و برخی دیگر. در بخش مهمی از این مصاحبه، خاطرات سیاسی و تاریخی نقاش را پی گرفته ایم که کمتر دیده و خوانده شده است. امید آن که تاریخ پژوهان و عموم علاقه مندان را مفید و مقبول آید.
در اکثر آثار نقاشی شما دو عنصر سپیدار و اسب تکرار می شوند. علت این تکرار چیست؟

در طبیعت شمال درخت سپیدار و اسب بسیار تکرار می شود. شما در افق های گیلان این درخت را زیاد می بینید.

درخت و اسب در زندگی طبیعی انسان بیشترین تاثیرات را داشته اند که متاسفانه با هجوم ماشینیسم هر دو در معرض نابودی هستند، در حالی که انسان در دل طبیعت است که می تواند خود حقیقی اش را پیدا کند و متعالی شود.

 من این دو عنصر را به عمد به عنوان سبک خاص خود انتخاب کرده ام تا به نوعی به سهم خود در حفظ عناصری که ما را با طبیعت خودمان پیوند می دهند، تلاش کنم. متاسفانه ماشین همه چیز را از بین برده و تهران با وصفی که پیدا کرده، همه چیزش زجرآور شده است. واقعا آیا موجودی کارآمدتر و زیباتر از درخت وجود دارد که مهم ترین عنصر زندگی، یعنی اکسیژن را برای ما فراهم می سازد؟ آن وقت ما با این موجود سراپازنده و حیاتی چه می کنیم؟

هزاران هزار از آنها را می بریم و به جایشان سیمان و آجر می کاریم! در طول تاریخ و در فرهنگ های مختلف، درخت موجود مقدسی بوده است. رفتار ما با طبیعت حقیقتا حیرت انگیز و دردناک است. ظاهر تابلوهای من منظره است، اما در واقع با آثار به انسان اعتراض می کنیم که دارد تمام عوامل حیاتی خود را نابود می کند.

خدا رحمت کند جلال آل احمد را، یک بار با همسرش مرحوم سیمین دانشور به نمایشگاه آثار نقاشی من آمدند و جلال با همان لحن جالبش پرسید: «محجوبی! قصه این درخت های تکرارشونده در آثار تو چیست؟» برایش گفتم که این درخت ها در زندگی مردم شمال و سرزمین من چه نقش حیاتی بزرگی دارند.

بعدها دیدم در کتاب «سفرروس» نوشته که یک وقت در مسکو به یک نمایشگاه نقاشی رفتم و در آنجا به خودم گفتم جای محجوبی چه خالی است!

جنابعالی به دلیل هنرمند بودنتان، قطعا با هنرمندان و نویسندگان زیادی سر و کار داشته اید. بد نیست با ذکر خاطراتی از آنها یادی بکنید.

من وقتی به تهران آمدم، موزه نقاشی نداشتیم. یادم هست اولین موزه نقاشی که در تهران درست شد، موزه هنرهای معاصر تهران بود. دومین موزه را من و آقای آیدین آغداشلو و آقای دریابیگی در رشت راه انداختیم و از 36، 37 نقاشی که در آن نمایشگاه شرکت کردند، 22 نفرشان اهل شمال بودند.

به اسامی آنها اشاره می کنید؟

برادران محصص، روئین پاکباز، علیرضا اسپهبد، بیژن صفاری، ضیاپور، بحیرانی و...

با نیمایوشیج ملاقاتی داشتید؟

متاسفانه نه، ولی موقعی که در یوسف آباد بودم، خواهرش پیش ما می آمد. نیما در سال 1309 به لاهیجان آمد و معلم بود. نکته جالب برای من اشاره ای است که در یکی از آثارش به درختی به نام «درخت آقا» کرده. این درخت در یک امامزاده است و مردم به آن دخیل می بندند.

از میان نویسندگان، صادق هدایت را در دانشکده هنرهای زیبا دیدم و آنهایی را که هر ماه در هیات تحریریه مجله سخن در باشگاه دانشگاه جمع می شدند می دیدم، از جمله احسان یارشاطر، ایرج افشار، پروفسور هشترودی، پرویز خانلری.

یادم هست یک شب هم فروغ فرخزاد آمد و هر چه سعی کرد شعرش را بخواند، به او اجازه ندادند! می گفتند: شعر نو، شعر نیست. آن شب خانلری شعر «عقاب» خودش را خواند.

نظر خود شما درباره اشعار فروغ چیست؟

راستش را بخواهید فروغ در خیابان آشیخ هادی همسایه ما بود و من هیچ وقت از شخصیت او خوشم نیامد!

از آل احمد چطور؟

آل احمد چندبار به نمایشگاه های نقاشی من آمد. یادم هست که با عده ای از توده ای ها و خلیل ملکی برای خودشان دار و دسته ای راه انداخته بودند. من بیشتر با اهالی مجله سخن مثل دکتر خانلری و ایرج افشار و امثال اینها سر و کار داشتم، ولی از وقتی که خانلری به اسدا... علم نزدیک شد، از چشم خیلی ها از جمله من افتاد!

هنرمندان آن دوره عموما به حزب توده گرایش داشتند، چطور شما از این جریان برکنار ماندید؟

چون من از روس ها خاطره خوبی نداشتم. عده ای از  سران حزب توده هم اغلب شمالی بودند، از قبیل رادمنش، رضا روستا، احسان طبری و دیگران.

 اما من احساس می کردم شعارهای شان الکی و توخالی است. به خصوص که وقتی بچه بودم و روس ها آمدند و شهرهای شمال را اشغال کردند. یادم هست که در حیاط منزل پدربزرگم با بچه ها بازی می کردیم که صدای بمب آمد! تصویری که از بچگی، از روس ها و حزب توده در ذهن من بود، ضمانت می کرد که تا آخر عمرم هرگز به سمت آنها نروم!

من همیشه معتقد بوده ام که سیاست پدر و مادر ندارد و بهتر است که انسان خودش را آلوده هیچ جریان و حزبی نکند. ما برای فکر کردن نیاز به هیچ ایسم و مکتب و شخصیت خارجی نداریم.

یک خط شعر از عرفای بزرگ ما به صد ساعت سخنرانی آقایان می ارزد. من فقط در دوران جاهلیت و در دوره ای که در لاهیجان بودم، به حزب قوام السلطنه رفتم که ظاهرا ضد توده ای ها بود. قوام از شاه بدش می آمد. یادم هست که در لاهیجان یک جور حالت تبعید داشت. او در آنجا زن گرفت و صاحب پسری شد که هیچ وقت هم چیزی نشد. قوام در آنجا حزب دموکرات را در برابر توده ای ها درست کرد. من تا وقتی در لاهیجان بودم، در این حزب عضو بودم. در آن دوره، اطلاعات سیاسی ما در حد صفر بود و همه چیز برایمان تازگی داشت.

چه سالی به تهران آمدید؟

سال 1320 آمدم و تا سال 1329 در تهران بودم.

پس جریان نهضت اسلامی ملی نفت را دیده اید.

بله، تمام آن را شاهد بودم. همه چیز برایم تازگی داشت. یک بار رفتم مجلس و دکتر مصدق را دیدم که رفته بود پشت تریبون صحبت کند و یک عده نمی گذاشتند! دکتر بقائی، همه جبهه ملی ها و توده ای ها را هم در مجلس دیدم. یادم هست که توده ای ها تشکیلات عریض و طویلی داشتند و یک وقت که اعلام راهپیمایی می کردند، طرفدارانشان از میدان فردوسی تا میدان امام حسین(ع) را پر می کردند! در ارتش هم به شدت نفوذ کرده و در آنجا افراد زیادی را جای داده بودند.

از قضایای روز 30 تیر و 28 مرداد خاطره ای را به یاد دارید؟

در ماجرای 30 تیر در لاهیجان بودم و همه مردم خوشحال بودند که قوام رفته و مصدق آمده و پشت بند این قضایا دستگیری توده ای ها شروع شد. در 28 مرداد به پارک شهر تهران رفتم. در آنجا سالن بزرگی بود که آمریکایی ها درست کرده بودند و بعدا کتابخانه پارک شهر شد. یادم هست که آن روز تظاهرات و کتک کاری حسابی در آنجا به راه افتاد!

شما شاهد مهم ترین وقایع تاریخ معاصر بوده اید. چگونه است که این رویدادها در آثار نقاشی شما نمودی ندارند؟

آن روزها من سرگرم بررسی آثار نقاشان اروپائی بودم. حواسم به حوادثی که در اطرافم روی می دادند، بود اما علاقه ای را در من برنمی انگیخت. می دانستم که این مسائل زودگذر و باسمه ای هستند و چیزی که باقی خواهد ماند، ذات حقیقی هنر است. به همین دلیل سعی می کردم در عرصه کاری خودم تجربه بیندوزم و با تجارب هنرمندان ایران و دنیا به شکلی عمیق تر آشنا شوم.

جالب است که ظاهرا با مبارزان سیاسی هم آشنایی داشتید و تاثیر نپذیرفتید.

همین طور است. مثلا با خسرو گلسرخی هم آشنا بودم.

از چه طریق؟

از طریق جمشید گرگین، برادر زن او که دائما به نمایشگاه های نقاشی من می آمد. خود گلسرخی هم چند مقاله عالی درباره آثار من در کیهان و تماشا (مجله تلویزیون) نوشت. روزهایی بود که ساواک به خاطر یک کتاب مردم را می گرفت و حبس می کرد.

 گلسرخی خیلی مراعات می کرد که به خاطر افکارش، کس دیگری گرفتار نشود. همیشه به او می گفتم: «خودت را دم گاز این وحشی ها نده، سیاست پدر و مادر ندارد، ندیدی مرد شماره 2 شوروی جاسوس آمریکایی ها از کار درآمد؟». متاسفانه گوش به حرفم نداد و شد آنچه که شد.

گاهی خواهر و خویشاوندانش به دیدنم می آیند و رفت و آمد داریم. آدم خیلی خوبی بود. با وجدان، دلسوز، شجاع و... حیف شد.

اشاره کردید که بیشتر روی آثار نقاشان بزرگ دنیا کار و کسب تجربه می کردید. کدام یک از آنها تاثیر بیشتری روی شما گذاشتند؟

میکل آنژ به دلیل عظمت کارهائی که کرده، خیلی روی من تاثیر گذاشت. نقاشی سقف کلیسای سیکستین، مجسمه داوود، مجسمه مریم و مسیح و کلا آثار او حیرت زده ام می کرد! مخصوصا وقتی زندگی نامه اش را می خواندم و می دیدم که چقدر زیر فشار بوده و اذیت می شود، با این همه چنین آثاری را خلق کرده، واقعا غبطه می خورم.

رسیدن به چنین جایگاهی در نقاشی،کار هر کسی نیست. من در پی این تجربه اندوزی به کشورهای صاحب سبک در نقاشی، به خصوص ایتالیا که تمام شهرهایش حکم موزه را داشت، سفر می کردم. همین طور به پاریس برای دیدن موزه لوور. یادم هست اولین بار در سال 1343 به صورت قسطی به اروپا رفتم. آن روزها با چهار پنج هزار تومان می شد رفت اروپا!

با توجه به این که شما در زمینه شهرسازی هم صاحب تخصص هستید، ابتدا از تهرانی که نخستین بار دیدید، تصویری را ارائه بدهید و آن را با تهران امروز مقایسه کنید؟

من سال 1329 به تهران آمدم. در آن موقع تهران سه چهار خیابان با سنگفرش های درب و داغان داشت و درشکه در آنها رفت و آمد می کرد. در خیابان شاهرضا (انقلاب فعلی) نهایتا سه چهار ماشین تردد می کردند. هیچ یک از تاسیسات فعلی وجود نداشت، ولی دست کم هوا داشت. تهران فعلی گنجایش این جمعیت را ندارد و وضعیت شهرسازی و به خصوص هوا مناسب یک زیست سالم نیست. شهر از نظر سیستم شهرسازی وضعیت مطلوبی ندارد و زندگی در آن راحت نیست. فضای سبز کافی وجود ندارد و سرعت لجام گسیخته تبدیل ساختمان ها به برج ها و ساختمان های مرتفع بدون رعایت اصول علمی شهرسازی، فضا را برای یک زندگی سالم تنگ کرده است.

شما مامور ساخت پارک ساعی بودید. از این رویداد برایمان بگویید.

آن روزها بیشتر وقت من صرف شهرسازی در تهران می شد. در سال 1342 به من پیشنهاد ساخت پارک ساعی داده شد. یادم هست که آن روزها 800 تومان حقوق می گرفتم که 200 تومان آن را برای اجاره می دادم، 200 تومان خرج زندگی و باقی پس انداز می شد. به کارگرهایم هم ماهی 300، 400 تومان دستمزد می دادم و زندگی شان خوب می گذشت.

کی تصمیم گرفتید خانه تان را به موزه تبدیل کنید؟

سال 1342 با همکاری مهندس بهزادی در خیابان ابوریحان بیرونی یک گالری نقاشی را راه انداختیم. در سال 53 به اینجا آمدم و هر دو سال یک بار نمایشگاه نقاشی می گذاشتم و آثارم خیلی خوب به فروش می رفتند. حتی تعدادی از آنها قبل از این که نمایشگاه شروع به کار کند، فروخته می شدند!

تابلوهای من و تبریزی را خوب می خریدندو گاهی به شخصیت های سیاسی آن روز دنیا مثل ژرژ پمپیدو، رئیس جمهور فرانسه می دادند.

12، 13 سال پیش سعی کردم اینجا را گسترش بدهم و دخترم که کارشناسی ارشد نقاشی دارد، اداره اینجا را به عهده گرفت. دلم می خواست اینجا محلی برای گردهمایی هنرمندان و نقاشان و شعرا و نویسندگان باشد.

از ساخت پارک ساعی می گفتید.

بله، من در سال 42 از سازمان شهرسازی تهران به سازمان پارک ها منتقل و مامور ساخت پارک ساعی شدم. از میدان ونک تا عباس آباد یک زمین 300 هزار متری بود که به تدریج توسط افراد تصرف شده و به 125 هزار متر رسیده بود. وزارت کشاورزی این زمین را برای ساخت پارک به شهرداری داد.

ابتدا مرحوم ساعی در آنجا تعدادی درخت کاشته و آنجا را به صورت جنگل درآورده بود. آن روزها مثل امروز نبود که شهرداری بودجه خوبی را دراختیار داشته باشد، بنابراین پارک ساعی ارزان ترین پارک تهران از کار درآمد. در ساخت پارک ساعی هم سعی کردم از اصولی که طبیعت به من آموخته بود استفاده کنم و چون در ساخت پارک با ساختن پله مخالف هستم، سعی کردم با به کارگیری حرکت های اسلیمی، حرکت هائی شبیه به طبیعت را در آنجا ایجاد کنم.

 اختلاف سطح در پارک ساعی گاهی تا 18 متر هم می رسد و می شد در آنجا درخت کاشت. من هم سعی کردم درختکاری ها را حفظ کنم و فقط در جاهایی که کار دیگری نمی شد کرد و مجبور بودم پله گذاشتم.

بعد از من هم چون مسوولین دلشان نمی خواست  هزینه کنند، پله های بیخودی در آنجا گذاشتند و من هم زورم به آنها نرسید!

به اضافه اینکه

روزگار مرگ ماندگاری

حسین محجوبی درباره هنر و به خصوص هنر نقاشی در دنیای امروز می گوید: مشکل اینجاست که همه چیز، از جمله هنر، تحت تاثیر سرعت ناشی از فناوری های نوین، عمق خود را از دست داده، سهل الوصول و سطحی شده اند. شما دیگر کمتر یک ملودی ماندگار با یک شعر تاثیرگذار می شنوید. همه با حداقل شناخت و سواد و تجربه، ادعای هنرمند بودن دارند و با این فضای مجازی سهل الوصول به سرعت آثار خود را منتشر و فضای هنری را پر از آثار بی مایه و سطحی می کنند. این وضعیت به سلیقه و ذائقه مخاطب صدمه می زند و ذوق هنری را کور می کند. تغییرات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی بی تردید روی مسائل فرهنگی و هنری تاثیر می گذارند، ولی عدم برنامه ریزی و مدیریت، آثار تخریبی این تغییرات را تشدید می کند. یک وقتی نقاشی فقط مال دربار و کلیسا بود، ولی بعد نقاشان صاحب سبک مثل پیکاسو زحمت کشیدند و نقاشی را از انحصار یک طبقه خاص بیرون آوردند. حالا اما متاسفانه هنر، از جمله نقاشی تبدیل به تفریح شده! این روزها به عنوان موسیقی، ملودی هایی پخش می شوند که من واقعا تحمل یک دقیقه شنیدنش را هم ندارم. اما جای شکرش باقی است که زمان درست مثل یک غربال عمل می کند و آنچه که اصالت و ریشه ندارد، نمی تواند پایدار بماند. در تمام دنیا این طور است. در حال حاضر در تمام هنرها مگر چند نفر آدم تاثیرگذار وجود دارند؟ الان هنر و کلا دنیا دارد یک دوره گذار را سپری می کند. باید صبر داشت و دید که ماجرا چه چیزی از آب درمی آید. یک وقتی انسان از زندگی در خانه اش لذت می برد، چون معماری خانه ها نسبت متوازنی با طبیعت داشت. این روزها انسان در خانه اش احساس می کند در قفس گیر افتاده! حالا دیگر هنر با طبیعت جور نیست و به همین دلیل هم، آدم ها عصبی و مضطرب شده اند. دیگر برای هنر قداستی باقی نمانده. من هیچ وقت هنر برای هنر را نه قبول و نه دوست داشته ام.

زمان غربال بی رحمی است و این بازی هایی که به اسم هنر راه افتاده، ماندگار نخواهند بود. در تمام دنیا آثار هنری غربال می شوند و آنهایی که اصیل و ارزشمند هستند باقی می مانند. اصالت در هنر امر بسیار مهمی است. چیزی که فقط به عنوان مد مطرح می شود، باقی نخواهد ماند. اثر هنری باید متوازن، چشم نواز، تعالی بخش و منطقی باشد، وگرنه باقی نمی ماند.