آرشیو سه‌شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۳۸
روزنامه فردا
۱۶
روایت

خاطره ای از روزهای گزارش نویسی در دوران جنگ

انفجار در جاده دزفول - اهواز

دکتر مینو بدیعی

از کابوس های وهم انگیز شهر جنگ زده با خانه ها، خیابان ها، ساختمان های فروریخته، تیرهای چراغ فروافتاده بر متن زمین های خاکی، انگار گذر می کردی. در خودروی پاترول قدیمی، گرمای  کم رنگ آفتابی  زمستانی  که در خطه جنوب  کشور، خوزستان، مثل همیشه یادآور دمای  بالای هوا بود، هر دو همکار  خانم را  در داخل  ماشین  به  چرتی  ملایم  کشانده بود. اما  تو چشم به جاده  داشتی  و تمامی  خاطره های چند روز اقامت  در پشت  جبهه خوزستان، گویی  مسلسل وار  و فیلم گونه از جلوی  چشمانت رد  می شد.  به  خود می گفتی: «چه  کسانی  از این  جاده  گذشته اند، بر دل دریایی شان چه گذشته است؟  کسی  چه می داند، شاید عده ای شهید شده اند و گروه بیشتری آواره شهرها  و روستاهای دیگر، شاید  کسانی  مجروح  شده اند  و...».

این  افکار  تو را با خود  به  کوچه های منهدم شده  دزفول  می برد که ساعتی  پیش  دیده بودی... نابودی آدم ها، بناها  با  موشک های  شش متری  و  9متری، زیرزمین های  گردوغبارگرفته، دیوارهای  فروریخته، دخترهای  جوانی  که  به گلدان های  ترک خورده  شمعدانی  خانه شان  آب  می دادند، بازاری  که  شلوغ  بود... همه  این  افکار  بر مغزت پیچ  می خورد که  ناگاه... صدای انفجاری  مهیب  خودروی پاترول  را مانند  پر کاه  از جا کند. نزدیک  بود  قلبت  از قفسه  سینه ات  بیرون  بزند. متوحش  به  متن  جاده  خیره شدی  ناگاه، در برابرت ستونی ضخیم  از دود مانند قارچی  عظیم در وسط جاده آشکار شد. همکار راننده در حالی که خودرو را کنار جاده پارک می کرد، فریاد کشید: پیاده شوید و کنار جاده سنگر بگیرید!

«سنگر  بگیریم»، این کلمه در گوشم  طنین  انداخت. سریع  پیاده شدیم  و به  دستور  همکار راننده مان  کنار جاده دراز کشیدیم. ثانیه ای نگذشته بود  که  همکارم  گفت: «برای چه دراز بکشیم،  برویم  و ببینیم  چه خبر است!».

جاده  تا عمق بیش  از هفت، هشت متر شکافته شده بود، بوی سوختگی، بوی دود همه جا پراکنده شده بود. جمعیت  عظیمی که  در آن موقع بعد از ظهر تا گوشه وکنار  جاده، حضورشان  بسیار  عجیب  بود، کنار  آن شکاف  بودند. چندین  مامور پلیس  و افراد نظامی  در لباس های گوناگون  سر مردم  داد می زدند: «کنار بروید، کنار بروید». 

آنهایی  که  اجتماع  کرده بودند،  به حرف هیچ کس    گوش  نمی کردند.  در کنار  جاده  موتورسیکلتی  خردشده  و آن سوتر   یک  موتورسیکلت  دیگر  که فاصله اش  با آن یکی  بسیار زیاد به نظر می رسید  افتاده بود. هیچ کس  موتورسیکلت سواران  را نمی دید.  من  از  همکارم پرسیدم: «موتورسیکلت سوارها چه شده اند؟».

همکارم  گفت: «موج انفجار  آنها را پرتاب  کرده است».

به  خود گفتم: «آن صدای  وحشتناک  انفجار که ما شنیدیم و این  موج  ناشی  از آن...».

آدم هایی  که دوروبر بودند با سروصدای  زیاد می گفتند: «جسد  آن دو موتورسوار  معلوم نیست  کجا پرتاب  شده». 

ناگاه صدای  گریه  و زاری  در مسافتی  نسبتا نزدیک  شنیده شد. صداهای  بلندی  که  انگار  در دشت و جاده  درهم  شکسته طنین  و پژواک  هرچه  بلندتری داشت.

نجواهایی  را در دور و برت  می شنیدی:

-«آخه اینجا نزدیک پایگاه هوایی دزفول است» 

-«لعنتی ها، یک روز نمی شود بعد از ساعت یک ونیم بعد از ظهرحمله نکنند» 

غرق  در  حرف ها  و نکته ها  و صحنه های درهم تنیده  روبه رویت   بودی که  صدایی  تو را  از این  وادی  به در آورد: «کی هستی؟ اینجا چه می کنی؟»

- «خبرنگارم ، خبرنگارم...»

این صدای من  بود  که در آن  همهمه  انگار به گوش  خودم  هم  نمی رسید. 

- «کارتت  کو؟ کارت خبرنگاری ات» 

مثل  روباتی   که  به  وسیله  یک  کنترل اداره می شود،  دستم  را به  سمت  کیفم  بردم  تا کارتم  را  بیرون  بیاورم.  ناگهان  همکارم  داد زد: «چقدر ساده ای  کارتت  را می خواهی  برای چی  نشان بدهی». 

یک دفعه  به  خود  آمدم  و  خود را در بین  هیاهوی  مردم  گم  کردم. 

برای  یک  لحظه  تصور  کردم   بمب  بر  سر ما، بر سر خودرویی  که از جاده  بین  دزفول - اهواز  می گذشت،  فرود آمده است  و  من   در بین  زمین  و آسمان  سرگردان  هستم   و در این  پرواز  بی انتها، مردمی  را  می بینم  که همه زندگی شان  را  از دست  داده اند ... مردمی  پاک  و نجیب، مردمی  آزاده  که تنها خواسته شان  رهایی  و آزادگی  است  اما چه  بر سرشان  می آورند، جنگی  ناخواسته  را بر آنان  تحمیل  می کنند؛ مردمی  که  با خلوص  نیت  فرزندان شان  را به جبهه ها  می فرستند.  مردمی که  رنج ها می کشند  و زخم هایشان را انگار هیچ  مرهمی  نیست... .

زمانی  که  به  تهران بازگشتم، این  داستان واقعی  را برای  هر که  تعریف  می کردم، لبخندی  می زد:

«راستی   من هم  مثل  هزاران تن  که در جنگی  ناخواسته شهید شدند، آرامگاهی داشتم  و...».