آرشیو پنج‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸، شماره ۵۵۰۰
صفحه اول
۱
درنگ

دخترها بابایی اند...

حامد عسکری

  آمده اند دیدار پدرشان .نخبه اند؛ هر کدام کاری کرده اند کارستان،  پدر صدایشان کرده سفارشاتی بکند و حرف هایی بزند .دلشان قرص شود .

آدم حرف های پدرش همیشه آرامش می کند خصوصا دخترها که بابایی ترند .

نشسته اند روی همان زیلوهای آبی سفیدی که نیم ساعت نشستن رویشان پا و کمر نمی گذارد برایت .

 یک فندق خوشمزه توی بغل یکی شان است. نیم رخ است توی عکس ولی شک ندارم سرتق خان وقتی می خندد لثه های صورتی و خیسش از توی لبهای کوچولوی اناری اش بیرون می افتد و دلت ضعف می رود .

یکی از زن ها ایستاده و یک فندق دیگر توی بغل دارد.

پستانک توی دهن جنابشان می گوید پسر است .

به کجا زل زده است خدا می داند.

مهتابی پوستش با مشکی چادر مادرش کنتراست محشری دارد .

بغل راست عکس، یک فرشته صورتی روی خنکای زیلوها و هوای حسینیه خوابیده .

موسیقی چهره اش  و انحنای لب های کوچولویش به ور خیالپرداز ذهنم پالس می فرستد که بنویس دارد خواب می بیند .

خواب فردایی روشن .

فردایی پر از فرفره و نارنج و کبوتر...

عکس حال خوبی دارد .سه مادر توی عکسند بانشاط، شاداب و البته فرهیخته و نخبه .

خوشحالم که مادرند .

خوشحالم که فقط نچسبیده اند به کار و درس .

زن اول زندگی است و برق زلال نگاهشان می گوید زندگی را به هرچیزی ترجیح می دهند .

حالم خوش است که زنان سرزمین من کاری کرده اند کارستان .

پدر هم دخترهایش را صدا کرده دست مریزاد بگوید و ای وا... بین خودمان بماند پدرها هم دخترهایشان را بیشتر از پسرها...

بله اینجوری هاست...