آرشیو پنج‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸، شماره ۲۲۳۰۴
اخبار کشور
۳
چشم به راه سپیده

بی روی تو، جان در آتش افروخته ماند

شاعر: جلیل آهنگرنژاد

کلافه ام

هرشب از التهاب غمت غرق زاری ام

در مجمر فراق تو اسپند کاری ام

آتش گرفته ام، نفسی زن، خموش کن

این شعله های سرکشی و بی قراری ام

تا که رود به چشم همه دشمنانتان

تا دود گردد این شب چشم انتظاری ام

تا بشکفد تجسم دیدار رویتان

تا بگذرد خزان ز نگاه بهاری ام

آتش نشاندی و جگرم سوخت، شد چنان

سرچشمه ای که تا ابد از اشک جاری ام

بس نیست این همه گذر از کوچه خیال

بن بست شد زمینه خوش اعتباری ام

یک شب طلوع کن به خیالم که سر شود

این های های گریه شب زنده داری ام

شیرین ترین شکوه غزلها بیا مگر

با تو عوض شود غم تلخ قناری ام

ای ثروت خزانه هستی کمی بپاش

بر روزگار رو به غروب نداری ام

دیگر ز عهد جمعه دیگر کلافه ام

دیگر ز شنبه های پیاپی فراری ام

هر صبح جمعه تا به فراز نگاه ها

تا کی میان این همه جمعه گذاری ام؟

عمری نشسته ام به کمینگاه ندبه ها

تا کی شوی شکار دو چشم شکاری ام

یک شب بیا و تکه نانی به من بده

تا خلق و خو عوض کنی از نفس هاری ام

ای صبح صادق، از شب من خون چکد بیا

پایان بده به گریه بی اختیاری ام

صادق عمو سلطانی

کمی دیر است

شب است و شهر پر از سایه های تزویر است

و این که می شنوی ماجرای تقدیر است

سکوت می وزد از سمت کوچه باغ خیال

سکوت یعنی شعری که بی تو دلگیر است

برای از تو سرودن بهانه ای کم نیست

در این حوالی، چیزی که هست تصویر است

غزل غزل نفسی تازه می کنم دیری ست

هوای تازه در این شهر مثل اکسیر است

دوای این همه تشویش و این همه تردید

اگر تبسم گل نیست، برق شمشیر است

فقط نه من که تماشای شعر من آبی است

که آسمان به تماشای تو زمین گیر است

تمام شهر نفس می زند به دلتنگی

بیا فدای نگاهت، بیا! کمی دیر است

محسن حسن زاده لیله کوهی

دل سوخته

بی روی تو، جان در آتش افروخته ماند

با داغ تو همچو لاله دل سوخته ماند

تا باز مگر ز در درآیی ای دوست

چون حلقه دو چشم ما به در دوخته ماند

مشفق کاشانی

تقویم خسته

یکی بیاید و دستی به ما تکان بدهد

یکی دوباره به تقویم خسته جان بدهد

چه سرد مانده دل بی حواس آدم ها!

 کسی نبوده که آن را کمی تکان بدهد

چقدر یخ زده آغوش کوچه های سلام

کجاست او که جوابی به عابران بدهد؟

زمین به روی خودش آب می شود، پس کو؟

کسی که دست زمین را به آسمان بدهد

بهار مرده در اینجا، هجوم پاییزست

کجاست او که به ما شور ناگهان بدهد؟

کنار پنجره ها پرده پرده می میریم

یکی دوباره خدا را به ما نشان بدهد

اصغر اکبری

 فقط برای تو

خدا کند که بشکند شبی دلم به پای تو

و کاش چاه می شدم که بشنوم صدای تو

تو اوج خوب بودنی، تو حالت سرودنی

به آسمان رسیده ای، کجاست انتهای تو

حضور غیبتت بزرگ، دل نماز را شکست

زمین قیام کرده است به شوق اقتدای تو

بیا تمام من بیا بیا که نذر کرده ام

که هر چه دارم از غزل بریزمش به پای تو

به انتظار تو دلم نشسته سبز می شود

بیا ببین که شاعرم ولی فقط برای تو

راضیه رجایی

صبح دل‏انگیز خدا

پلک این پنجره خسته اگر باز شود

آسمان با دل بی‏حوصله دمساز شود

کیست در کوچه دلواپسی‏ام جز غم تو

تا دمی با من غربت زده همراز شود

بی تو ای همدم آبی‏تر از آهنگ طلوع!

بشکند بالم اگر تشنه پرواز شود

 داغ تلخی‏ست ‏به پیشانی خورشید اگر

آسمان با شب دلمرده هم آواز شود

ای تو خورشید بپاخیز که با چشمانت

قفل صد صبح دل‏انگیز خدا باز شود