آرشیو پنج‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸، شماره ۴۴۸۵
غیر قابل اعتماد
۱۰
داستان طنز

دست قضا، من و پیمان را هم سفر کرد تا به تهران برویم

این عروس شهرهای خاورمیانه

عباس محمودیان

هیچ وقت تهران را دوست نداشته ام و نمی دانم چرا خیلی ها سعی می کنند خودشان را به آنجا برسانند. شاید آن هایی که مانند من علاقه ای به تهران و تهرانی بودن ندارند، انگشت شمار باشند اما تا دل تان بخواهد عشق تهران و تهرانی شدن داریم. یکی اش همین پیمان که عاشق تمام قد تهران است و این شهر برایش عروس شهرهای خاورمیانه است. حالا نه که نصف شهرهای خاورمیانه را دیده باشد یا ده تا از شهرهای همین ایران خودمان را دیده باشد؛ یک چیزی شنیده است و از پیش خودش عروس شهرهای خاورمیانه را انتخاب کرده است. به نظرم با اغماض می توان تهران را دایی سبیلوی شهرهای خاورمیانه دانست. از آن دایی هایی که با ریش چند روز نزده و لباس هایی عرق کرده، خسته و کشان کشان به سمت خانه می رود و بی توجه به اطراف و آدم ها در خیالات خود به قسط ها و بدهی ها فکر می کند و دود سیگار را از لای سبیل هایش بیرون می دهد. پیمان در تهران، عروس زیبا و جوانی می دید که با لباس های دل فریب و موهای مش کرده نگاهش می کند، اما من این تصویر عروس خوی کرده و خندان لب و مست را نمی دیدم.

دست قضا من و پیمان را هم سفر کرد تا به تهران برویم. دو قطب مخالف یک آهن ربا بودیم که جذب هم شده بودیم تا سفر کنیم. همان وقت هایی بود که با پیمان کاسبی می کردیم. اسم جنس آوردن و تهران که آمد، چشم هایش برق زد و صدایی از اعماق وجودش آمد که به وضوح می شنیدم: «غنچه بیارید، لاله بکارید، خنده برآرید، می ره به حجله شادوماد...». نمی دانم گوش سوم من بود که این ترانه را می شنید یا همان لحظه از جایی پخش می شد.

سفر به تهران، آن هم با پیمان از آن اتفاق هایی نیست که همیشه و برای همه پا بدهد. این سفر تنها مزیتی بود که از شراکت با او نصیبم می شد، وگرنه در کاسبی مان که زه زدیم و به سال نرسیده بساط مان را جمع کردیم و بدهی ها را تقسیم کردیم و هرکسی چک های سهم خودش را داد تا برود دنبال بدبختی اش و پاس کردن چک هایی که بابت آرایشی بهداشتی «طهران» دادیم. اسمش هم مشخص بود که شاهکار پیمان بود. هنوز که هنوز است، هرجا پیمان را ببینم یاد آن روزی می افتم که در تابلوسازی محکم و سور ایستاد که حتما «ط» دسته دار باشد؛ هم باکلاس است و هم نوستالژیک.

سفر تهران از یک هفته قبل برای ما شروع شد. پیمان هرروز برنامه ریزی می کرد که هرروزی را در تهران چطور بگذرانیم و همه را هم مکتوب می کرد که تهران است و وقت طلاست. طرف صم بکم ماجرا هم من بودم که پای برنامه ریزی های او می نشستم و او در خیالش مرا به بازار و راسته های آرایشی و بهداشتی می رساند و هرروز مسیر را از یک طرف انتخاب می کرد.

- اصلا نگرانش نباش. خودم همه اش رو از همین جا برنامه ریزی می کنم. یه ظهر هم ناهار می برمت مسلم. یه ناهاری بهت بدم که انگشتات رو هم بخوری!

- اسمش رو شنیدم. همونه که می گن خیلی شلوغه و یه ساعت صف داره؟

- داشته باشه. ارزش داره که صف می بندن. می خوای تا تهرون بری و غذای مسلم رو نخوری؟!

- یه هفته است مخ من رو کار گرفتی که وقت کمه و باید برنامه ریزی شده بریم، بعد می خوای یه ساعت بری تو صف مسلم؟

- نترس! تهرون صدتا جای اساسی داره. می برمت رفتاری، نایب، شمشیری، گلپایگانی. یه غذاهایی بهت بدم که بفهمی دست پخت عروس شهرهای خاورمیانه چیه.

- فقط حواست باشه طباخی دایی مجید نریم، شاید مو تو غذاش باشه!

یک هفته کابوس مانند برای من و شوق و انتظار برای پیمان گذشت. از ایستگاه راه آهن که بیرون آمدیم، ده ، یازده صبح بود. شلوغی و همهمه و دود اولین اثرات دیدن عروس شهرهای خاورمیانه در یک روز ناخوشایندش بود. مسافرهایی که دیر رسیده بودند، تنه زنان به ما راه شان را برای رفتن به سالن انتظار باز می کردند. دست فروش ها دورمان را گرفته بودند. به پیمان گفتم: «مثل این که عروس خانوم حال خوبی نداره، کاشکی یه هفته، ده روز دیگه اومده بودیم.» خودش را به نشنیدن زد. فهمیدم که می خواهد سریع مرا از آن ازدحام دور کند و با جذابیت های تهران اغوایم کند. سریع تاکسی گرفت و به هتل رفتیم. نمی دانم در کدام محله و خیابان تهران اتاقی در هتل مانندی گرفته بودیم. هنوز هم که هنوز است اسم و رسم محله ها و خیابان های تهران را درست نمی دانم. بالا و پایینش را تشخیص نمی دهم. اصلا نمی دانم این که می گویند مولوی یا فرمانیه یا پاسداران و پیروزی و... کدامش جای ازمابهتران است و کدامش جای ما و ازمابدتران.

چندسالی بود که تهران مترودار شده بود. از هتل که بیرون آمدیم، ایستگاه مترو نزدیک مان بود. پیمان دستم را کشید که بیا با مترو برویم. گفتم: «این همه برنامه ریزی کردی که از کدوم خط اتوبوس بریم که ارزون و سریع تر از تاکسی دربیاد، حالا یه دفعه ای تصمیمت عوض شد؟» گفت: «بیا بریم، نگران نباش، با مترو زودتر می رسیم، پولش هم با اتوبوس فرقی نداره.» پرید پای دکه لب خیابان و دوتا بلیت خرید و رفتیم پایین. جلوی باجه بلیت شلوغ بود. پیمان نگاه فاتحانه ای به من کرد و گفت: «بلیت رو باید روی زمین بخری که زیر زمین حیرون نشی.» یکی از بلیت ها را برداشت و یکی را به من داد. از دور رفتار بقیه را زیر نظر داشتیم. کاری نداشت، بلیت شان را روی یک جایی می گذاشتند و درهای جلویشان کنار می رفت و رد می شدند. ما هم با اعتماد به نفس بلیت ها را روی همان شیشه ای گذاشتیم که بقیه می گذاشتند، اما درها باز نشد. چندبار بلیت ها را جا به جا کردیم اما عمل نمی کرد. پیمان به نگهبانی که نگاه مان می کرد، گفت: «داداش، خرابه؟» نگهبان گفت: «همه که دارن رد می شن. دفعه اول تونه سوار مترو می شین؟» پیمان شاکی گفت: «نه داداش!» نگهبان گفت: «پس چرا بلیت اتوبوس داری؟» بلیت ها را که نگاه کردیم دیدیم رویش آرم اتوبوسرانی است. نمی دانستم از این اتفاق عصبانی باشم یا از کنف شدن پیمان خوشحال شوم. فقط گفتم: «بلیت بالای زمین برای بالاست، بلیت پایین برای پایین.» پیمان خیلی دمغ شده بود اما خودش را نمی شکست. گفت: «حالا خیال کردی توی این چند میلیون جمعیت کی ما رو می شناسه؟ تو که هیچ آشنایی نداری، منم فقط دخترعموم تهرونه. تازه اونم تهرون نیست، کرجه. خودش خودش رو تهرونی حساب می کنه. الآن هم که هیشکی متوجه نشد.»

سرپا ایستاده بودیم و دودوتا چهارتا می کردیم که چه جنس هایی ببریم که زودتر پولش دست مان را بگیرد تا کار و کاسبی را سریع گسترش دهیم. نمی دانم از دهان کدام مان پرید که مسواک و خمیردندان خارجی هم ببریم که خوب است؛ گران تر است و سودش هم بیشتر. یک باره آن که کنارمان ایستاده بود و قیافه موجهی هم داشت کیفش را از روی شانه اش پایین آورد و گفت: «عذر می خوام؛ ناخواسته حرفاتون رو شنیدم. اگر دنبال جنس درجه یک هستین، من خودم ویزیتور مسواک برقی ام. اگر به مسیرم بخوره همین جا توی مترو هم به مردم معرفی می کنم. دست فروش نیستم، اگه آدم های محترمی مثل شما باهام برخورد کنن، پیشنهاد می دم.» چشم هایمان چهارتا شده بود که واقعا تهران جنگل مولاست و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در هر گوشه اش پیدا می شود. همان جا و سرپا مجاب مان کرد که برای نمونه یکی از مسواک ها را برداریم و امتحان کنیم. قاعدتا باید مجانی می بود اما این شرکت که نمایندگی اصلی برند خارجی بود، سیستم کارش فرق می کرد و همان جا باید فی المجلس یکی می خریدیم. نمونه را خریدیم؛ خوب هم خریدیم. خیلی ارزان تر از چیزی بود که فکرش را می کردیم. پیمان با دمش گردو می شکست که عجب شانسی داریم و روی همین مسواک برقی ها چقدر سود خواهیم کرد. شماره آقای ویزیتور را هم گرفتیم که بعدا سر فرصت به دفترشان برویم و قرارداد ببندیم. پیمان از دست فروشی که لای مردم می چرخید باتری خرید و روی مسواک گذاشت. روشن نشد. یقه دست فروش را گرفت که: «خجالت نمی کشی سر ما رو کلاه می ذاری پیرمرد؟!» دست فروش بی آن که چیزی بگوید همان باتری ها را روی عروسک کوچکی که در بساطش بود گذاشت و شکم عروسک را فشار داد. چشم هایش روشن شد و شروع کرد به «آی لاویو» گفتن.

کلک بدی خوردیم. ویزیتور رفته بود و نمی شد یقه اش را گرفت. کارش را کرده بود. پیمان گفت: «ناسلامتی ما خودمون می خوایم کاسبی راه بندازیم. ببین الآن چطور این مسواک رو همین جا آبش می کنم!» چند واگن جلوتر رفتیم. پیمان مسواک را دستش گرفت و شروع کرد. از فواید مسواک برقی می گفت و این که این مسواک چطور کاسبی دندان پزشک ها را کساد کرده است و از آن هایی می گفت که یک بار مسواک برقی خریده اند و یک عمر خودشان را از دندان پزشکی معاف کرده اند. دوسه نفری تحویلش نگرفتند. رفت زد روی شانه نفر بعدی. هنوز طرف رویش را برنگردانده بود که شروع کرد به صحبت از فواید مسواک برقی. چشم در چشم که شدند پیمان ساکت شد. طرف گفت: «آقا پیمان، شما کجا تهران کجا؟ خبر ندادین که اومدین. درسته ما کرج زندگی می کنیم ولی یه کلبه خرابه ای هست، می اومدین اون جا.» شوهر کرجی دخترخاله پیمان در آن لحظه حساس تاریخی درست مقابل پیمان در مترو درآمده بود. پیمان سریع گفت: «به به آقا مسعود! ارادت دارم. راستش پیشنهاد دادن ویزیتور نمایندگی یه برند خارجی مسواک برقی بشم، داشتم عکس العمل مردم رو در مواجهه با مسواک برقی می دیدم که ببینم ارزش داره برم قرارداد ببندم یا نه.» شوهر دخترخاله گفت: «از وقتی مترو شلوغ شده، ویزیتورها هم زیاد شدن. تهران هم خیلی کوچک شده، چسبیده به کرج ما!»