آرشیو پنج‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸، شماره ۴۴۸۵
غیر قابل اعتماد
۱۰
شادروان

«اکبر جمشیدیان» که بود و چه کرد

اهل نشاط و خرمی و شادمانی ام

سیدعمادالدین قرشی

(علی)اکبر جمشیدیان، از طنزپردازان و فکاهی سرایان معاصر بنام اصفهان، در بهار 1301 متولد شد. هنوز خواندن و نوشتن نمی دانست که پدرش (محمدحسین) را از دست داد و مادرش سرپرستی او و سایر فرزندان را برعهده گرفت. اکبر 9ساله، برای امرار معاش خانواده به کارگری در کارخانه سیگارپیچی و پس از آن کارخانه بافندگی زاینده رود مشغول شد و به صورت شبانه به آموختن و نوشتن پرداخت. در 24سالگی ازدواج کرد و حاصل این ازدواج بعدها دو فرزند (منوچهر و پروین) بود. سروده بود: «کلبه تنگ و حصیری دارم/ مختصر نان و پنیری دارم/ زن و فرزند عزیز است مرا/ مادر اهل تمیز است مرا/ خانه ام مرکز صلح است و صفا/ مهد عشق است و امید است و وفا/ با وجودی که بسی کم پولم/ روز و شب زنده دل و شنگولم!». جمشیدیان با همه کمبودها در زندگی، شیفته مطالعه دواوین شعرای کلاسیک بود و حتی در اواقات فراغتش به سوادآموزی بی سوادان می پرداخت. او بعدها تحصیلاتش را کامل کرد و قریب ربع قرن به آموزگاری در مدارس پرداخت.

جمشیدیان عضو انجمن ادبی شیدا در اصفهان نیز بود و علاقه وافری به شوخ طبعی شفاهی و مکتوب داشت. سروده مشهور اوست: «زیر این گنبد فلفل نمکی/ چه کنم گر که نخندم الکی؟!». در اشعارش در ابتدا تخلصش «آزاده اصفهانی» بود و پس از آن در روزنامه توفیق در دهه چهل با امضای «منارجنبون» فکاهی و طنز می سرود. سه کتاب «برهنه خوشحال» (1343)، «لبخند» (1347) و «شلوغ وپلوغ» (1373) یادگار اوست. جمشیدیان به قول خودش که «منم یک کارگر، هستی خبردار/ که وضع کارگر سخت است بسیار»، کارگر گم نام و ساده ای بود اما میان ادبا و اهل فرهنگ شهر، شهیر و محبوب بود. دوستان شاعرش در وصفش بسیار سروده اند، ازجمله عبدالحسین سپنتا برایش سروده بود: «همه اندوه دل ز یاد برد/ هرکه باشد کنار جمشیدی/ کرده مفتون خود سپنتا را/ قلم زرنگار جمشیدی» و محمدعلی صاعد سروده بود: «بیانی گر بود دلچسب و دلبند/ و گر شعری بود شیرین تر از قند/ بیان و شعر جمشیدی است کز لطف/ زند چون چهره امید لبخند»؛ حتی مهدی آذر یزدی برایش سروده بود: «شعر جمشیدی ام به شور آورد/ یادم از مستی و غرور آورد/ شعری از زهرخند غم سرشار/ عبرت و معرفت در آن بسیار/ گرچه از آب زندگی پر بود/ گوییا ذره ای نشادر بود/ شهد شعرت همی گوارا باد/ نکته سنجی ت مجلس آرا باد...». او میان دوستانش به «پیر لبخند» لقب گرفته بود، چون عمیقا اعتقاد داشت «جهان در صورتی ارزنده باشد/ که دل مسرور و لب پرخنده باشد». او حتی با زندگی دشواری که سپری می کرد همواره دلسوزانه در دفاع از حق محرومان قلم می زد؛ «خوش آن زمان که دگر دسترنج محرومان/ به هر بهانه نگردد ز هر طرف تاراج». فرجام زندگی این شاعر طنزپرداز 12 اردیبهشت ماه 1382 بود و پیکرش در گلشن نام آوران آرامستان باغ رضوان اصفهان آرمید.

نمونه هایی از اشعار فکاهی و طنزش چنین است:

من شاعر شکسته دل اصفهانی ام/ دلبسته محبت و عشق جوانی ام/ هرگز غمی به خانه دل ره نمی دهم/ اهل نشاط و خرمی و شادمانی ام/ عزمی مرا چو کوه بود سخت و استوار/ منگر به رنگ تیره و قد کمانیم/ رنجیده خاطری نتوان یابی از برم/ دور از سموم بددلی و بدزبانیم/ پیوسته یار مردم محروم عالمم/ بر این مدار می گذرد زندگانیم/ بگذار صاحبان زر و زور و بددلان/ خندند بر صداقت و بر مهربانیم/ دانم که خلق یاد به نیکی ز من کنند/ روزی که روزگار کند بایگانیم!

شنیدم که مردی ز قوم یهود/ که دائم در اندیشه سود بود/ چو موسی شبی رفت بر کوه طور/ که سودی برد از خدای غفور/ پی خواهش خویش لب باز کرد/ سخن با خدای خود آغاز کرد/ بگفتا که ای حی صاحب جلال/ مرا هست از درگهت این سوال/ دو میلیون اگر بگذرد سال ما/ بفرما چقدر است نزد شما/ ندا آمد از کوه خوش زاویه/ به نزد من آن هست یک ثانیه/ بگفتا مرا هست حرفی دگر/ بفرما که زآن هم شوم باخبر/ دو میلیون تومن با حساب شما/ چقدر است ای مشفق رهنما/ ندا آمد از خالق خلق ها/ که آن یک ریال است در نزد ما/ بگفتا به خلاق صاحب نعم/ ببخشا به من یک ریال از کرم/ ندا آمد آن گه از آن زاویه/ بکن صبر ای بنده یک ثانیه!

آن که منع دگران از رخ زیبا می کرد/ خود به حیرت همه را خوب تماشا می کرد/ آن که در میکده هر شب می گلگون می زد/ دیدمش منع می و میکده یک جا می کرد/ آن که با مسجد و با اهل دعا کار نداشت/ دیدمش در صف احرار خدایا می کرد/ آن که در رشوه گرفتن ز کسی باک نداشت/ کنج زندان همه را یکسره حاشا می کرد/ آن که چون بوقلمون است و شود رنگ به رنگ/ هرزمان چهره به یک رنگ هویدا می کرد/ دیدمش عاشق و دلداده مال است و منال/ آن که منع همه از جیفه دنیا می کرد/ ادعا داشت فلان کس که چنین است و چنان/ گشت معلوم که او دعوی بی جا می کرد/ کاش آن کس که زند حقه به هر ساده دلی/ فلک پرده درش یکسره رسوا می کرد/ کاشکی غول گرانی همه جا، جمشیدی/ غل و زنجیر ز پای همگان وا می کرد!

چون ببینم قبض آب و برق و گاز/ می جهد از چشم من برق سه فاز/ نرخ ها را بس که بالا برده اند/ تا به نزدیک ثریا برده اند/ هرچه می گیرم حقوق از این و آن/ این سه می گیرند از من بی امان/ این سه مرکز آس و پاسم کرده اند/ بی غذا و بی لباسم کرده اند/ بسته از من این سه عامل پا و دست/ آن سه، مست پول و مخلص ورشکست/ من نه تنها مانده در دام بلا/ هست شهری بر غم من مبتلا/ کیست ما را این میان فریادرس/ کس مبادا در جهان بی دادرس/ ای خدا، ای دولت خدمتگزار/ دخل بی انصاف را فوری بیار!