آرشیو پنج‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸، شماره ۴۴۸۵
کتاب
۱۱
خاطرات یک کتاب فروش

روایتی در حاشیه کتاب «باغ گذر» نوشته مارگاریت دوراس

سعی کن زندگی کنی

سعید حسین نشتارودی

|من می دانم که زندگی چیز وحشتناکیه، بله ضمنا این را هم می دانم که زندگی زیباست. همیشه بعد از این جمله های من مخاطب قبل از هر چیزی، دچار کمی اختلال در درک موضوع و بعد با یک لبخند مهر تاییدی بر جمله کمی متناقض نمای من می زنه. با کت و دامن بلند قهوه ای سوخته و چمدان کلاسیک روبه روی من ایستاده بود. مثل اینکه ایستگاه قطاری باشه و منتظر قطار مورد نظر باشه. خبر از ریل، هر چیزی که فکر کنید، نیست؛ من هستم و هزاران جلد کتابی که حکم دروازه زمان برای سفر به نقاط مختلف داشتند. گفتم: از کجا اومدی یا به کجا می خوای بری؟ گفت: من یک کتاب برای توی راه می خوام. برام هیچی مهم نیست. نیاز به فکر کردن ندارم، بعد از این همه سال، سوال هایی تکراری جواب های همیشه آماده داره. «آدم خیال می کند که چیزی شروع نشده ولی شروع شده یا خیال می کند که کاری انجام نمی دهد ولی انجام می دهد.» عاشق چشم های گرد شده و ذوق زده مخاطب های کتاب هستم، دیدی وقتی رقیب خوبی نداری، می خوای بازی رو زود تموم کنی؟ منم همین حس رو دارم. «باغ گذر» از «مارگاریت دوراس». این همون توشه سفر شماست. خیلی راحت محبوب ترین جای کتاب رو پیدا کردم و براش خوندم: «بسیار جالب است، بعضی وقت ها آدم می بیند که از این همه بچه قد و نیم قد، توی راه و نیمه راه، یکیش هم مال خود آدم نیست. بهتر است آدم همانی که هست باشد تا اینکه مثل این و آن شود. آدم خیال می کند که چیزی شروع نشده ولی شروع شده یا خیال می کند که کاری انجام نمی دهد ولی انجام می دهد. بعد از سفر است که آدم تازه می فهمد که به کجا سفر کرده. آدم ها در اصل توان تحمل خوشبختی را ندارند، طالبش هستند، بی تردید، ولی همین که بهش برسند، حرص و جوش می زنند و خواب چیزهای دیگری را می بینند. من می دانم که زندگی چیز وحشتناکی است، بله ضمنا این را هم می دانم که زندگی زیباست.» دختری که پرستار و به نوعی خدمتگزار خانه ای هست همراه با بچه کوچک خانواده به باغ عمومی شهر میره و آنجا با مرد دستفروشی سر صحبت را باز می کنه. زن از شرایطش می گه از اینکه از این وضع خسته شده و می خواهد همه چیز را رها کنه ولی منتظر مردی که بیاد و اون زن رو انتخاب کنه و به وی اعتماد به نفس بده. مرد از سفر میگه، از زمانی که شوق زندگی داشته از زمان هایی که بی هدف زندگی کرده. همه آن هزاران زنی که خود را از بروتانی رسوندن به ایستگاه های قطار شهر پاریس، همه خدمتکار بودن. مردها هم آمده بودن، فروشنده های دوره گرد بازارهای دهات، دوره گردهایی که نخ و سوزن و خرت و پرت می فروختند. هویت مشترک همه این میلیون ها آدم فقط مرگ بود. تنها دغدغه شان بقای حیات بود، اینکه از گرسنگی نمیرند و در پی سقفی باشند تا شب رو به صبح برسونند. دغدغه دیگری هم البته داشتند، دغدغه حرف و گفت وگو، گاه و بی گاه در برخوردی از سر اتفاق، حرف زدن از شوربختی مشترک شان و همین طور از مشکلات شخصیت شان. این برخوردهای اتفاقی اغلب در باغ های عمومی یا «باغ گذر» پیش می آمد، در تابستان، در قطار، در کافه میدانچه های پرآمد و شد، در کافه هایی که همیشه موسیقی پخش می کنه. تمام قصه رو برات تعریف کردم، البته بدون جزییات، اما اگر رمان باز باشی، می دونی همه چی در جزییاته. اصلا داستان به همون کلمه های ریز و زیباشه، اینکه چطور باید برای پاک کردن یک لکه چربی کلی زمان بذاره. یا اینکه ایستگاه قطار چطور آدم ها رو توی شکم خودش جا میده تا به خوشبختی ببره. در تمام این مدت، از جاش تکون نخورد، احساس اینو داشتم که دارم با مجسمه حرف می زنم. اما پلک می زد و انگشت هاشو جابه جا می کرد تا دسته چمدون کمتر عرق کنه. گفتم: سرپا نگهتون نمی دارم خانوم، من روزگاری همیشه در سفر بودم و تجربه به من اثبات کرد، «بعد از سفر است که آدم تازه می فهمد که به کجا سفر کرده» به لحظه هایی که در راهی خیلی دقت نکن، فقط سعی کن زندگی اش کنی.