آرشیو پنج‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸، شماره ۴۴۸۵
پنج شنبه روز آخر نیست
۱۵
پای بی قرار

روز چهل و هفتم

شرمین نادری

شهر گاهی خودش را از آدم دریغ می کند، مثل همه چیزها و همه کسانی که دوست داری و گاهی تو را تنها می گذارند، شهر هم خوب بلد است که تنها بگذاردت.

تو رد می شوی از شهر خودت، از کوچه محل زندگی ات، از خیابانی که سی سال در آن زیسته ای و بازهم انگار تنهایی، انگار نه از آدمیزاد خبری هست و نه از پرنده ای که بخواند روی درختی؛ آن هم در همهمه شلوغی گذر ماشین و آدم ها و نه از گربه ای که خرامان رد بشود از جلوی رویت و برگردد و نگاهت کند.

بعد تو توی ذهنت قصه غریبی می سازی، قصه خودت که یک روز صبح بیدار می شوی و می بینی در شهری به این بزرگی تنهایی، نه کسی هست که صدایش کوچه را بردارد و نه کسی هست که سنگ بتراشد و نه کسی که خربزه تازه بگذارد روی پیشخوانش.

تو می دوی، راه می روی، دور کوچه ها پرسه می زنی و منتظری که کسی را ببینی و نمی بینی، شهر همه را بلعیده، همه آدم هایی که روزی خیال می کردی بود و نبودشان یکی است، کفاش دوره گرد سر کوچه، روزنامه فروش، مردی که نمی دانم چه کاره است اما همیشه دم بانک ملی سر شیخ بهایی ایستاده، جگرفروش و شاگردش، سربازهای بیکاری که شهر را می گردند و پلیس های سر چهارراه و زن هایی که با بچه های شان از خیابان رد می شوند هرروز و صورت های شان عجیب آشناست.

بچه های مدرسه، بابای پیر، رفتگر محل ایرج آقا و میوه فروشی که اسمش یادم نیست و گمانم سورنا باشد.

همه شان رفته اند، تو ماندی و شهر خالی، می توانی هرچقدر دلت می خواهد غذا و میوه برداری، لباس بپوشی توی این مغازه و چه می دانم توی آن یکی شرکت سر کوچه برای خودت راه بروی و روی پوسترها سبیل بکشی، اما تو این کارها را نمی کنی، تو می ترسی، تو بدون این آدم ها شهر را دوست نداری، تو دلت خوش است که کسی از نانوایی یا چه می دانم آب میوه فروشی بیرون بیاید و بی هوا به تو تنه بزند، چون این طوری حس می کنی که زنده ای.

شهر خودش را از آدم دریغ می کند گاهی، مثلا در ساعت سه صبح یک روز تعطیل که داری از سر لوکیشن فیلمبرداری دوستی برمی گردی و وقتی به آقای راننده می گویی که می خواهی کمی قدم بزنی، می ترسد و نمی ایستد و می گوید خانم شهر خالی ترسناک است، بگذار صبح توی هوای خوب قدم بزن و می بردت خانه، همه از شهری که آدم نداشته باشد می ترسند، این فقط ترس من نیست، این فقط برای من بی قراری نمی آورد، می دانم.