آرشیو پنج‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸، شماره ۴۴۸۵
پنج شنبه روز آخر نیست
۱۵
تنها صدا می ماند

«هیچ» به یغما رفته!

آلبرت کوچویی

در دهه چهل و پنجاه آن جماعتی که چون گرگ درنده نگارخانه ها و رسانه های اندک آن هنگام را تسخیر کرده بودند، او با همه آگاهی و دانش، شناخت و تحصیلات، دیدار ها و تحصیل در فرانسه در عرصه هنرهای تجسمی در میان اینان، مظلوم بود. بزرگوارانه، در رویدادهای باز هر چند اندک هنر، حضوری فروتنانه داشت، اهل دمخور شدن با جماعت رسانه ای برای خودنمایی و بزرگ نمایی در جامعه هنری نبود. اینکه عکس، نظر و خبرش را اینجا و آنجا، بیاورند و باید که مجیز باز این و آن را بگوید که در شان خود و هنرش نمی دانست و همین، حضور او را همواره و هر روز در رسانه های آن هنگام کمرنگ می کرد.

کارهایش در پهنه نقاشی و پیکرتراشی، نوآورانه، تامل برانگیز و ستودتی بود اما در برابر هیاهو و هیابانگ آن هنگام کمتر، جایی در جای جای مطبوعات و دیگر رسانه ها داشت. پس از تجربه پررنگ و پرنورش در هنرهای تجسمی، به گونه ای بی رنگی و بازی با چین و خم حرف های فارسی، روی آورد و رقص رام و آرام «ب»، «ن»، «ص»، «س» و جز اینها را بر تابلو آورد،... آنگاه، دلباخته «ه» و برتر از همه بازی رقص گون «هیچ» در نقاشی و حروف نگاری شد.«هیچ»، ابداع او بود که بر تابلوها و حجم های دیگر، به یغما رفت. باکی برای او نبود که سودای او در هنر، جز این بیداد و هیاهو بود.

در دهه شصت یک سکته مغزی بی رحمانه، او را بستری بر تخت، خانه نشین کرد و کسی از آن جماعت هیاهوساز، سراغی از او نگرفت. از بخت حادثه، برادرش پرویز، یک مستندساز ناکام در هنر در مجتمع مسکونی کوشک در همسایگی برادرم بود. موسیقی، خط ربط میان خانواده آنها بود. از این راه، دیدار با بهزاد گلپایگانی، ممکن شد. بر تختی میانه «هال»، در روزهای خانه نشینی بود. بالای سرش، تابلویی با کهکشانی از رنگ ها بود. با کوهی از ستاره ها که بر بالای آن، ستاره سرخی، جا خوش کرده بود. که خبر از دلباختگی اش به رنگ سرخ و البته از گونه سوسیالیسم فرانسوی می داد. خیرگی مرا در برابر تابلو که دید، گفت: مال شما، بعد از مرگ من... هرگز از بهزاد نپذیرفتم که تصور کنم، همیشه زنده است.

گرداگردش «ب»های ساخته با مس بر رنگ سیاه بر تخته و بوم بود، «ن»، بر نقره و تخته و جولان «هیچ» هم بود و چه ناز و شکنی «ه»های او داشت. بعد از مرگ بهزاد گلپایگانی همه تابلوها، به انبارهای برادران و خویشان و دوستان رفتند و در پستوهای تاریک ماندند. اما اندیشه های بهزاد، «هیچ»های بهزاد از سوی دیگران به یغما رفتند و شدند بوم و حجم میلیونی و میلیاردی ساخته دیگران، با ادعای بدعت گذاران «ه» و«هیچ» بر بوم و بر حجم. در آن هنگام و دره یابانگ اینکه چه کسی نخستین بار به حروف نگاری با کالیگرافی فارسی در نقاشی روی آورد، پیلارام بود، اویسی بود، صادق تبریزی بود و... او، بهزاد گلپایگانی، به دور از ادعاها و مدعی ها، حروفش را بر بوم و حجم می آفرید.

این همه را گفتم که به گونه ای حق طلبانه، برای بهزاد گلپایگانی در هنر و در برابر به تاراج رفتن «هیچ»هایش اعاده حیثیت کنم- اگر بشود این طور گفت- و دریغی داشته باشم، برای آنکه مظلوم، در هنر آمد، مظلوم زیست و مظلوم رفت و همه «هیچ»هایش به باد. حالا بگذارید، صاحبان «هیچ»ها، بادی به غبغب بیندازند و سینه سپر کنند و داد سخن بدهند که خالقان و وارثان «هیچ» اند و «هیچ» بشود همه زندگی و هنر بهزاد گلپایگانی.