آرشیو چهار‌شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۳۹
ادبیات
۸

مقاله ای از ماریو بارگاس یوسا

بازگشت به یونان

مترجم: منوچهر یزدانی

نیم قرن پیش، نوجوانی یونانی، خسته از نبود کار و هرج و مرجی که کشورش را فرا گرفته بود، موفق شد به سوئد بگریزد. در آنجا زندگی سخت یک مهاجر را تجربه کرد و تاب آورد. با وجود تمام مشکلات توانست زبانی فرا گیرد، زندگی را بگذراند و نیز استعداد نویسندگی خویش را کشف و کار نوشتن به زبان سوئدی را آغاز کند. موفقیت های زیادی کسب کرد؛ تا جایی که توانست زندگی اش را از راه نوشتن رمان و مقاله تامین کند. با دختری سوئدی ازدواج کرد، صاحب فرزند و نوه شدند، یک طبقه از ساختمانی را خریدند؛ سپس سراچه ای برای تابستان و آپارتمان کوچکی دیگر که صبح تا شام خود را برای مطالعه و نوشتن در آن محبوس می کرد. «تئودور» حالا دیگر هفتادو چند بهار را گذرانده بود که روزی ناگهان، با پدیده ای مواجه شد که هرگز آن را تجربه نکرده بود: بن بست فکری. با ذهنی خالی، غلتک ماشین تحریر کوچکش را نظاره می کرد، بدون داشتن کوچک ترین پنداری برای نوشتن. عادت داشت کنار ساحل اقیانوس که همیشه برای او آرامش بخش بود، راه برود؛ ولی این بار دیگر در همان جایگاه نبود. روزها، هفته ها، ماه ها به همین روال بدون داشتن اندک حرفی برای گفتن و عاصی از اختلال و یبوست فکری ادامه یافت. همسرش «گونیا»، بی قرار، به او پیشنهاد سفر به زادگاهش یونان را داد. چراکه نه؟ غرق در دلزدگی هایش پیشنهاد را پذیرفت.

با هواپیما به آتن رسیدند. در آنجا خودرویی اجاره کردند و به سوی پلوپونزو (Peloponeso) به راه افتادند، جایی که دهکده کوچک مولاای (Molaoi) زادگاه تئودور قرار داشت. در آنجا آن گردوغبار فریبنده همیشگی همچنان وجود داشت. هنوز بعضی از اقوام که دیگر صد سالی عمر داشتند، زنده بودند و یکدیگر را در خیابان شناختند، مدرسه کوچک شان در همان اطراف بود و درختان زیتون، بادام، بزها، گربه ها و تاکستان ها همچنان دست نخورده باقی مانده بودند. معلمان هم برایش بزرگداشتی برپا کردند که تا نیمه شب، تا وقتی نسیمی ملایم جایگزین گرمای طاقت فرسای روز شد، در زیر نور ماه که مانند گرده ای پنیر می درخشید، ادامه یافت. زمانی که کودکان به افتخار او می خواندند، تئودور احساس کرد قطره های اشک از گونه های چروک خورده اش فرو می چکند.

روز بعد، در میهمان خانه قدیمی که اقامتگاه آن زوج بود، تئودور به روال سوئد، سپیده دم از خواب برخاست. ماشین تحریر قابل حملی تهیه دید و احساس کرد تمام بدنش می لرزد، با همان نا اطمینانی و وحشت از نوشتن اشتباه هر واژه، همانند تمام روزهای این نیم قرن زندگی در سوئد، شروع به نوشتن کرد؛ ولی این بار نه به زبانی که اختیار کرده بود؛ بلکه به یونانی می نوشت. هنوز می لرزید، هنوز از شدت هراس در حال مرگ بود، واژه ها اما روان می شدند، صفحه ها را پر می کردند و او هیجان فوق العاده ای داشت، همانی که آنجا حس کرده بود، در آن قدیم ها، زمانی که اولین رمان سوئدی اش را می نوشت.

کتابی را که تئودور کالیفاتیدس به یونانی نوشت (اولین اثرش به یونانی) به تازگی از سوی سلما آنسیرا به زبان اسپانیایی با نام «حیاتی دیگر برای زندگی» ترجمه شده است. داستانی را حکایت می کند که خلاصه آن را آوردم و مرا عمیقا تحت تاثیر قرار داد؛ به سبب آن بیان روان و شیوه روایت بسان پدیده ای طبیعی که همواره در نوشته های او نهان است، نه دگرگونی های ناگهانی روانی که از دوران تقریبا هشتاد سالگی انتظار می رود. کشف دوباره زبان کودکی، زبانی از یادرفته، جایگزین شده با زبان هجرت که پس از آن بن بست فکری آن را - زبان یونانی را- بازمی یابد و هم زمان صناعتی که فکر می کرد آن را از دست داده است، کشف می کند. کتاب بسیار زیبایی است، مرده ای راستین و رجعتی معنوی؛ معجزه ای که آن را با چنان آرامشی بیان می کند که گویی توصیف اتفاقی بی اهمیت و روزمره باشد.

اثر فوق العاده ای که خواندن این نوشته بر من گذاشت باید به آنچه در زندگی تئودور هست و در زندگی من نیست، ارتباط داشته باشد. این روستا، مولاای ناپدید در پیچ و خم های پلوپونزو، نقطه آغاز همه چیز بود، جایی که تمام خاطراتش از آنجاست. من نمی دانم خاطراتم از کجا آغاز می شوند. البته از آرکیپا (Arequipa)، جایی که زاده شدم آغاز نمی شوند؛ زیرا مادر و مادربزرگ و پدربزرگم زمانی که یک سال داشتم، قبل از آنکه خاطره ای شکل بگیرد، مرا از آنجا خارج کردند. خاطرات کوچابامبایی (Cochabamba) بولیوی، در خانه ای بزرگ، قدیمی و مجلل در خیابان لادیسلاو کابررا  (adislao Cabrera)، خاطرات خانواده ام از آرکیپا بود و به من به ارث رسید، بدون اینکه آنجا زندگی کرده باشم. در کوچابامبا خواندن را فراگرفتم و این بهترین اتفاقی بود که برای من رخ داد. ولی فکر می کنم زندگی واقعی را در پیورا (Piura) شروع کردم. شهری کوچک و محصور در تپه های ماسه که مدرنیزه کردن شهر همه را در خود مدفون کرد؛ شهری که در آن به الاغ پیاخنوس (Piajenos) می گفتند و به پسربچه ها چوررس (Churres)؛ جایی که فهمیدم بچه ها را لک لک ها از پاریس نمی آورند. در یازده سالگی برای زندگی به لیما رفتم، باید سال های زیادی می گذشت تا بیزاری ام از این شهر را که با جدایی از مادربزرگ و پدربزرگ و دایی ها و خاله هایم به من دست داده بود، فراموش کنم.

همیشه فکر کرده ام اگر بتوان شهروندی جهانی شد، بهترین اتفاقی خواهد بود که برای کسی رخ می دهد، زیرا مرزها سرچشمه تعصبات هستند و بین مردم خصومت ایجاد می کنند و سبب جنگ های احمقانه می شوند. به همین دلیل باید آنها را به تدریج کم رنگ و کم رنگ کرد و بالاخره همه را از بین برد. بدون تردید این فرایند در حال وقوع است و یکی از محاسن جهانی شدن همین است، اگرچه از سوی دیگر، نکات بدی را هم با خود به ارمغان می آورد، از جمله اینکه تا حد سرگیجه آوری عدم برابری اقتصادی را بین مردم گسترش می دهد.

ولی حقیقت دارد که زبان مادری، زبانی که با نامیدن فامیل و اشیای این جهان - که وطن واقعی باشد- آموخته می شود، بعدها با پستی بلندی های زندگی های نوین گاهی از دست می رود، با دیگری اشتباه می شود و احتمالا آزمونی است بس دشوار که مهاجران باید با آن مواجه شوند. امواجی که هر روز فزونی می یابند و بین کشورهای مرفه و بینوا وادی فاصله ایجاد می کنند، آزمودن زندگی با زبانی دیگر؛ یعنی مفهوم دیگری از جهان و برخورد با تجارب، اعتقادات و موقعیت های ریز و درشت زندگی روزمره.

تئودور کالیفاتیدس تمام اینها را طوری حکایت می کند که آسان به نظر می رسند، پنداری به صورتی کاملا طبیعی می توان به چنین بازسازی زبانی دست یافت؛ یعنی چنین می نماید که دستیابی به این پدیده، دشواری چندانی ندارد. آنچه خارج از دسترس اکثریت قریب به اتفاق مهاجران است، این است که هیچ یک از آنها هرگز نمی توانند آن طورکه او با کشور جدید درآمیخت، در آن ادغام شوند؛ اما به این نیز معتقد است که حتی در موفق ترین موارد مانند وضعیت او که همیشه جان سالم به در برده، احتمالا آن ریشه ها، آن نقطه شروع، برساخته چشم انداز، حافظه، زبان و خانواده که در عمیق ترین و پنهان ترین زوایای شخصیت دفن شده، نهایتا به نیازی بی چون وچرا تبدیل و سبب ساز دلتنگی هایی می شوند که طالب حقوق خود خواهند بود. یک آرایشگر پیر لهستانی را که از بازماندگان اردوگاه های مرگ نازی بود هنگام جوانی ام در میرافلورینا (Miraflorina) به یاد دارم. هر وقت با او صحبت می کردیم، می گفت از لهستان تنفر دارم، چون بنا به گفته او، زمانی که آن ماجرا رخ داد، لهستانی ها دست روی دست گذاشتند. با این همه به لهستان، نزد خانواده اش، به روستای کوچکی که در آن زاده و دوران کودکی اش را در آن گذرانده بود، به شهری که پدر و پدربزرگش هم آنجا آرایشگر بودند، می رفت. گه گاه آن سرزمینی را که می گفت از آن بیزارم به یاد می آورد و چشمانش مرطوب می شدند.

ملی گرایی تاآنجاکه روی زشت خود را بروز نداده باشد، تاجایی که کسی زبان، مردم، محله های بازی کودکی، مدرسه ای را که در آن درس می خوانده و آیین ها و سنن خانوادگی از دست رفته ای را که میان آنها رشد کرده است، با حسرت به یاد آورد، بد نیست. این یک احساس سالم، گرم و ضروری است که در «حیاتی دیگر برای زندگی» نیز بازتاب یافته است. کتابی است بی ادعا، با این حال به شدت خوش بین و انسانی که وجه دیگری از تخیل و عشق را بدون نیشگون میهن پرستی یا احساسات توصیف می کند.