آرشیو چهار‌شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۳۹
ادبیات
۹
عطف

زنی در محاصره کتاب ها

«زن غیرضروری» رمانی است از ربیع علم الدین که با ترجمه هرمز گیلیانه در نشر قطره منتشر شده است. وقایع این رمان در بیروت اتفاق می افتد و راوی آن چنان که در توضیح پشت جلد کتاب آمده، زنی است به نام عالیه صالح که «در آپارتمانش در بیروت تنها و در محاصره انبوه کتاب هایش زندگی می کند». عالیه صالح زنی است سالخورده؛ زنی دستخوش انواع بحران ها و زنی تنها در میان جمع که با آدم های اطراف خود متفاوت است. روایت او روایتی صریح از خود و اطراف اوست و از خلال این روایت به وقایعی مانند جنگ داخلی لبنان نیز اشاره می شود. روایت این زن همچنین آکنده از ادبیات و ارجاع به آثار ادبی است. او مترجم ادبیات جهان است؛ اما برای دلش ترجمه می کند و چنان که خود در صفحات آغازین رمان می گوید، از بیست و دو سالگی هر ژانویه ترجمه کتاب جدیدی را شروع کرده است. او در زمان روایت داستان هفتادو دو ساله است و تا این زمان چنان که خود می گوید، کمی کمتر از چهل کتاب ترجمه کرده و روانه جعبه ها کرده است. عالیه در گیر و دار بحران هایی که دچار آنهاست، با فاجعه ای روبه رو می شود. در توضیح پشت جلد ترجمه فارسی رمان «زن غیر ضروری» درباره راوی آن و حال و هوای این رمان آمده است: «عالیه تنها، بی فرزند و مطلقه زائده غیر ضروری خانواده اش است. این زن صریح اللهجه که دنیای خود و گذشته پیچیده اش را از دریچه آثار ادبی فاخر می بیند، سالی یکی از کتاب های محبوبش را به عربی ترجمه و آن گاه گوشه ای انبار می کند. ترجمه هایش را هرگز هیچ کس نخوانده است. خواننده با ذهن بازیگوش عالیه در سرک کشیدن هایش به حال و گذشته بیروت همراه می شود. ملاحظاتی رنگارنگ در باب ادبیات، فلسفه و هنر با تاخت وتاز خاطراتی از جنگ داخلی لبنان و گذشته پرتلاطم خود عالیه درهم می آمیزد». عالیه چنان که خود می گوید، در دنیای ادبیات زندگی می کند؛ در دنیای کلمات. دنیای بیرون به گفته خودش برایش دردسرساز است و در دنیای کلمات و ادبیات است که احساس امنیت و آرامش می کند: «من از مدت ها قبل خودم را فدای کلمات نوشته شده کردم. ادبیات محوطه شن بازی من است. در آن بازی می کنم، برج و بارو می سازم و اوقاتم را می گذرانم. دنیای بیرون این زمین است که برایم دردسرساز است. به شکلی خفیف؛ اما نه مرسوم، خودم را با این جهان مرئی خو داده ام تا بتوانم بدون زحمت زیاد به دنیای درونی کتاب هایم بازگردم. اگر بخواهم استعاره شنی ام را گسترش بدهم، باید بگویم اگر ادبیات محوطه شن بازی ام است، آن گاه دنیای واقعی در حکم ساعت شنی ام است؛ ساعت شنی ای که ذره ذره می کاهد. ادبیات به من زندگی می بخشد و زندگی من را می کشد. خوب، زندگی همه را می کشد؛ اما این مبحث تلخی است». راوی پس از صحبت از علاقه اش به ادبیات و ترجمه آثار مورد علاقه اش، به گذشته اش نقب می زند. به کودکی و جوانی و ازدواجش و دیگر خاطرات گذشته و رد جنگ داخلی نیز چنان که پیش از این اشاره شد، در خاطرات راوی مشهود است. آنچه می خوانید، سطرهای دیگری است از این رمان؛ سطرهایی که در آنها به جنگ داخلی اشاره شده است: «تاکسی، به درخواست من، جلوی پله های موزه ملی توقف می کند. سعی کرده بودم راه بروم؛ اما باد و باران ریزریز استفاده از چتر را بی فایده کردند. هرچند خیس شده بودم، تا مدتی به پیشروی ادامه دادم و دیدم بوی غریب هوای محروم از آفتاب و رنگ مرواریدگونش، بر گیجی ام افزودند. در طول جنگ، نسیم ها به شکل تهوع آوری از بوی اجسادی که سراسیمه و شتاب زده دور انداخته شده بودند، آکنده بودند - بوی گوشت تن، هم تازه و هم در حال فاسدشدن، بوهای بومی یک شهر. از آنجایی که سلامت عقل برایم از انجام حرکات کششی مهم تر است، به سرعت تاکسی گرفتم. دیدار دوباره بیروت (1982) شعری نیست که امروز هوس خواندنش را داشته باشم. تصمیم درستی گرفتم. پیاده روی یک ساعته تا موزه می تواند روح انگیز باشد؛ اما این قابلیت خراب کارانه را دارد تا در مواردی یک بیروتی متعادل را نامتعادل کند؛ زیرا مملو از مین ها و مهمات منفجرنشده احساسی است. این جاده خط سبز اصلی بود که شهر را به دو قسمت شرق و غرب تقسیم می کرد. احتمالا اینجا، بیش از هر جای دیگری در کشور، درگیری، تک تیرانداز، کشتار، جسد و تباهی و خرابی به خود دیده است؛ نابودی و فساد و ویرانی. این منطقه و بلواری که از میان آن رد می شود، نوسازی شده است. پیست اسب دوانی بمباران شده که تیرک ها و تیرآهن های بیرون زده آن به اسکلت جانوران عهد دقیانوس می ماند، بازسازی شده است و چیزی باقی نمانده تا ده ها اسبی را که زنده زنده در اسطبل ها سوختند، به یادمان بیاورد. جز نسیم چیزی باقی نمانده تا صدها رهگذری را که در پی رسیدن به دوستان یا خانواده شان، در سراسر شهری غریبه شده با خودش به رگبار بسته شدند، به یادمان بیاورد».