آرشیو شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۸، شماره ۴۷۲۷
مدیران
۲۴
داستان های مدیریتی (4)

نتایج درخشان نتیجه حق انتخاب کافی کارمندان

کیم اسکات مترجم: سیدحسین علوی لنگرودی

 برداشت اول: در یکی از جلسات کاری که در اوایل کارم در شرکت گوگل داشتم با پدیده ای روبه رو شدم که تا پیش از آن در هیچ کدام از شرکت هایی که در آنها کار کرده بودم یا مدیریت شان را بر عهده داشتم ندیده بودم. در آن جلسه یکی از طرح های پیشنهادی سرگی برین یکی از دو بنیان گذار گوگل به بحث گذاشته شده بود و خود او در حین آن جلسه به شدت تلاش می کرد حاضران در جلسه را که تیمی از مهندسان گوگل بودند، متقاعد سازد تا پیشنهاد او را به مرحله اجرا درآورند و من در کمال ناباوری می دیدم که مهندسان خیلی راحت و خونسرد با نظرات بنیان گذار و مالک شرکت مخالفت کرده و آنها را غیرعملی و نامعقول می دانستند و پیشنهادهای متفاوتی ارائه می دادند.

در ابتدا من انتظار داشتم سرگی برین به عنوان بنیان گذار و یکی از مالکان شرکت گوگل از این رفتار زیردستانش به شدت خشمگین شود و با تحکم و به صورت دستوری با آنها برخورد کند اما در کمال ناباوری دیدم که سرگی که مخالفت مهندسان را با پیشنهادش دید خیلی فروتنانه درخواست کرد که فقط دو نفر از مهندسان طرح پیشنهادی او را به صورت آزمایشی اجرا کنند و جالب آنکه این پیشنهاد او هم از طرف مهندسان و کارشناسان شرکت کننده در آن جلسه رد شد و او نیز هچ واکنش خشمگینانه و بدی در این مورد نشان نداد و از اصرار بر اجرایی شدن طرح پیشنهادی اش دست برداشت و نظر دیگران را پذیرفت و آنجا بود که من تفاوت شرکت گوگل را نسبت به سایر شرکت هایی که در آن بنیان گذار یا مالک شرکت حرف اول و آخر را می زند و کسی جرات مخالفت با او را ندارد، درک کردم و فهمیدم چه عاملی باعث شده تا شرکت گوگل به یکی از بزرگ ترین و تاثیرگذارترین شرکت ها در دنیای تکنولوژی تبدیل شود. بعدها هم تجربه کار کردن در شرکت های پیشرو و موفق به من ثابت کرد که اگر کارکنان در محیطی کار کنند که در آن به کارکنان این اجازه داده شود تا با اختیار و داشتن حق انتخاب کافی کار کنند و مطیع محض اوامر روسا و مدیرانشان نباشند به طور حتم به نتایج درخشان تر و مطلوب تری دست خواهند یافت و این موضوع در شرکت هایی مانند گوگل به طور کامل مصداق پیدا می کند.

برداشت دوم

یادم می آید چند سال پیش و قبل از ورودم به شرکت اپل یک روز جلسه ای خودمانی با اندی گراو مدیر افسانه ای شرکت اینتل داشتم. او در مورد استیو جابز جمله ای گفت که هچ وقت فراموش نمی کنم: «این جابز لعنتی دقیقا می داند چه کاری را چگونه انجام دهد و همیشه هم راست می گوید.» همین نقل قول عجیب باعث شد همیشه تمایل داشته باشم کار در شرکت اپل را نیز تجربه کنم به همین دلیل هم وقتی تصمیم گرفتم شرکت پیشرو و موفقی چون گوگل را به مقصد اپل ترک کنم، احساس نگرانی و ناراحتی خاصی نداشتم. علاوه براین، می خواستم بدانم آیا در شرکت اپل هم کسی به کسی نمی گوید چه باید بکند یا رویه حاکم بر شرکت اپل کاملا متفاوت و فردی مثل استیو جابز بزرگ، حاکم مطلق است و همه از او حرف شنوی دارند و به همین دلیل اندی گراو گفته بود، استیو جابز همیشه راست می گوید و می داند دقیقا چه کاری باید انجام دهد.

پس از آنکه کارم را در شرکت اپل آغاز کردم خیلی زود دریافتم که اندی گراو کاملا درست می گفت و استیو جابز به گونه ای شرکت اپل را رهبری می کرد که گویی همیشه حق با اوست و حرف او کاملا درست است. با این همه، بارها شاهد بوده ام که استیو جابز، اشتباهاتی هم داشت و با کمال رغبت اشتباهاتش را می پذیرفت. او پذیرش اشتباهاتش را با شجاعت تمام انجام می داد و در بسیاری موارد به کارمندانش می گفت: «حق با شماست، اشتباه از طرف من بوده است.» در واقع شنیدن این جمله متواضعانه از فردی به عظمت و شهرت استیو جابز با آن نبوغ و توانمندی های رهبری اش واقعا شگفت انگیز بود و همین انعطاف پذیری شجاعانه بود که استیو جابز را نزد زیردستان، همکاران و حتی رقبایش محبوب و ممتاز می ساخت.

پس از شروع کارم در شرکت اپل، روزی یکی از همکارانم خاطره ای از مشاجره سختی که با استیو جابز داشت تعریف کرد. او گفت در حین مشاجره به استیو جابز گفته که حرف او را قبول ندارد و او نتوانسته قانعش سازد. او صراحتا به استیو گفته بود اشتباه می کند و پیشنهادش به طور حتم شکست خواهد خورد و استیو پس از آنکه سماجت کارمندش را دید متقاعد شد که حق با اوست و از اصرار بر پیشنهادش دست کشید. این فروتنی و گذشت استیو جابز حتی خود آن فرد را هم شگفت زده کرده بود و به همین دلیل او بارها و بارها این خاطره را برای بقیه تعریف کرده بود و استیو جابز را به خاطر چنین رفتاری می ستود.

بعدها وقتی که مدتی از کارم در اپل گذشت فهمیدم استیو جابز به طور آگاهانه و تعمدی کسانی را به استخدام درمی آورد که او را به چالش بکشند و متقاعد کنند که اشتباه می کند. آری، او عاشق کسانی بود که به شکلی جسورانه و بدون تعارف با او مخالفت کنند و با به چالش کشیدن او، به پخته تر شدن نظرات و ایده هایش کمک کنند. استیو علاقه داشت که ایده های ناب را از هر کس که در اطرافش بود دریافت کند و برای او مهم نبود که چه کسی یک ایده را، حتی در تضاد با ایده پیشنهادی اش، مطرح کرده است آنچه برای او مهم بود، درست و کاربردی بودن ایده ها بود و بس. آری، مدیران بزرگ و تاثیرگذار نه تنها از اینکه زیردستان شان آنها را به چالش بکشند نمی هراسند و با مخالفت کارکنان شان با خود مشکلی ندارند بلکه ترجیح می دهند کسانی را در اطراف خود به کار گیرند که جرات و توانایی به چالش کشیدن آنها و مخالفت با آنها را داشته باشند و خودانتخاب گری داشته باشند و مطیع محض اوامر و دستورات مافوق خود نباشند.