آرشیو شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۸، شماره ۴۴۸۶
هنر و ادبیات
۹
سینمای مستند

نگاهی به مستند «در جست‎وجوی فریده»

خیلی دور، خیلی نزدیک

محسن آزموده

رویارویی فرهنگ‎ها و تجربه‎های زیسته همیشه یکی از جذاب‎ترین موضوع‎ها برای فیلمسازی است، به ویژه زمانی که موقعیتی استثنایی و منحصر به فرد پدید بیاید، مثل داستان نادر فریده در مستند «در جست وجوی فریده» ساخته مشترک آزاده موسوی و کوروش عطایی. فریده زنی هلندی با اصل و نسب ایرانی که در آستانه چهل سالگی، تصمیم گرفته به ندای درونی‎اش که سال هاست او را به خود می‏خواند، پاسخ دهد و در پی تبار ایرانی‎اش برآید. او در آمستردام، تنها زندگی می کند، در خانه‎ای جدا از پدر و مادری که قریب به چهل سال پیش او را به فرزندی پذیرفتند.

او از نظر اقتصادی و رفاهی مشکلی ندارد، برای خودش دوستان و آشنایانی مالوف و معهود دارد و شغل و خانه‎ای مقبول. خودش می‎گوید مساله اش گسست از ریشه هاست و اینکه هویتی دوپاره دارد. پوست سبزه، صورت شرقی و موهای مجعد سیاهش ربطی به سر و شکل اروپایی‎ها، آن هم هلندی‎های سفید و بور و قلمی ندارد و همین ظاهر از کودکی همواره برایش دردسرساز بوده. هم‎مدرسه‎ای‎ها او را به عنوان یک غریبه، یک بیگانه یا کسی که مثل بقیه نیست، می‎نگریستند و همیشه این تفاوتش را به رخش می‎کشیدند؛ به خصوص که ریشه‎های او متعلق به جامعه‎ای است که تصویر چندان مثبتی از آن در رسانه‎های غربی به نمایش نمی‎گذارند.

علت دیگری که به نظر می‎رسد فریده در جست وجوی ریشه‎هایش بر می‎آید، به وضوح و از زبان خود او بیان نمی‎شود، اما فیلمساز به خوبی آن را به تصویر می‎کشد: تنهایی و سردی محیطی که در آن زندگی می‎کند. فریده هیچ جا مستقیما از مرد و زن مرفه هلندی که لطف کرده‎اند و او را از شیرخوارگاه به خانه‎شان آورده‎اند، شکوه نمی‎کند، بلکه قدرشناسانه خود را مرهون الطاف آنها می‎داند، حتی وقتی یادش می‎آید که مادربزرگ می‎گفته باید شکرگزار باشی که تو را به فرزندی انتخاب کردند! اما از خانه تاریک و خلوت، حیاط پر از برگ‎های زرد و خشک، میز ناهار سرد و بی‎روح در خانه پدر و مادر و... بر می‎آید که فریده در رفاه هست، اما راضی نیست. تنها مونس او که متوجه حرف‎هایش می‎شود، پسرعمه‎ای است که از زخمی مشابه در روانش رنج می‎برد. او عمیقا تنهاست و دچار کمبود محبت. کارش در یک مرکز توانبخشی به کودکان ناتوان به این خلا درونی او صحه می‎گذارد. به عبارت دیگر دیگران همه سر در کار خود دارند و متوجه نیستند که بحران هویت دوپاره و معضل تنهایی فزاینده و کمبود محبت چه بر سر فریده آورده. پس می‎خواهد با جست وجوی گذشته دورش، تغییری در زندگی‎اش ایجاد کند و به این منظور با وکیلی در ایران تماس می‎گیرد و از او می‎خواهد که قصه زندگی او را در یکی از روزنامه های کثیرالانتشار مشهد منتشر کنند، تا شاید بتواند پدر و مادر خونی خودش را بیابد.

داستان از همینجا جذاب می‎شود، وقتی که سه خانواده سنتی و قاعدتا تا حدودی فرودست، در شهر مشهد در ایران ادعا می‎ کنند که قوم و خویش خونی فریده هستند و او عزمش را جزم می‎کند تا به قصد آزمایش دی‎.ان.ای و روشن شدن حقیقت به ایران سفر کند، مسافرتی که از نوجوانی آرزوی آن را در سر می‎پرورانده و پدر و مادر قولش را به او داده‎ بودند، اما همیشه اطرافیان او را از این کار بر حذر می داشتند. البته در همه این سال ها فریده دنبال‎کننده فرهنگ ایرانی بوده، کتاب هایی درباره ایران می‎خوانده و به کنسرت‎های موسیقی ایرانیان می‎رفته و خانه‎اش را با عناصر و اشیای فرهنگ ایرانی تزئین کرده. اما این‎همه جای مواجهه حضوری و مستقیم را پر نمی‎کند. رویارویی فریده با ایران در وهله اول مثل عمده گردشگران غربی، چنان که از سفرنامه‎های شان بر می‎آید، گام گذاشتن در راهی است دور و دراز که در هر گامش یکی از کلیشه‎های رایج غربیان درباره ایران و فرهنگش و مردمش دود می‎شود و به آسمان می‎رود. فریده این اندازه را همراه مترجمش که به طبقه اجتماعی مدرن ایرانی تعلق دارد، تجربه می‎کند و خیلی زود می‎فهمد که به لحاظ فرهنگی دست کم در ظاهر با او تفاوت‎های چندانی ندارد، هر دو مدرن هستند و هر دو در زیست‎جهان جدید به سر می‎برند. اما فریده می‎خواهد از این مقدار فراتر برود، او در جست وجوی ریشه‎های زیست شناختی‎اش باید به قلب چند خانواده ایرانی نفوذ کند؛ آن هم خانواده هایی عمیقا سنتی، عمدتا به لحاظ اجتماعی متعلق به طبقات فرودست و تحصیل‎نکرده با یک اختلاف فرهنگی و طبقاتی فاحش و چشمگیر.

این رویارویی است که فیلم را به اثری جذاب و تماشایی بدل کرده. زنی که در ثلث اول فیلم، با زیسته ها و ارزش‎ها و هنجارهایش آشنا شده ایم، اینک به میان مردمانی با زیسته ها و ارزش های یکسره متفاوت آمده. آدم‎هایی که زندگی روزمره شان حتی در خود ایران هم معمولا در آثار هنری و فرهنگی بازتاب نمی‎یابد و طبقه متوسط شهری ایرانی که متولی و سازنده عمده آثار فرهنگی و هنری است، نه شناختی از آنها و زندگی‎شان دارد، نه علاقه‎ای به بازنمایی آن. در موارد انگشت‎شماری هم که برخی از سینماگران می‎کوشند دست به بازنمایی زیست‎جهان این طبقات و اقشار بزنند، حاصل تصویری کاریکاتوری و غیرواقعی از این مردمان و زندگی آنهاست. از این منظر مخاطبان طبقه متوسط ایرانی با زندگی فریده در آمستردام بیشتر آشنا هستند تا با جهان زندگی خانواده‎های مدعی مشهدی. از این حیث «در جست وجوی فریده»، نه فقط تقابل فرهنگ مدرن غربی با فرهنگ سنتی ایرانی را به نمایش می گذارد، بلکه از عینک چشم فریده، ما ایرانیان متعلق به طبقه متوسط را به بی‎واسطه به میان گروه ها و اقشاری می‎برد که ای‎بسا بیشترمان از دل آنها آمده باشیم، اما مدت‎هاست آنها را فراموش کرده‎ایم و به روحیات و ارزش‎ها و هنجارهای متفاوتی خو کرده‎ایم یا تعمدا تلاش می‎کنیم آنها را نبینیم و به نسیان بسپاریم.

کوتاه سخن آنکه از نظر نگارنده، جذابیت و اهمیت این فیلم در آن است که از خلال تقابل فرهنگ‎ها و رویارویی آدم هایی با تجربه‎های زیسته‎ای متفاوت، نه فقط فریده به عنوان زنی با هویتی دوپاره و آزرده، به جست وجوی نیمه گمشده خود بر می‎آید، بلکه ما تماشاگران طبقه متوسط ایرانی نیز که مخاطب عمده این دست آثار (فیلم‎های هنر و تجربه) هستیم، به گوشه و کنار زوایای مغفول وجود جمعی خودمان سرک می‎کشیم و با زیست‎جهان‎هایی خیلی دور و خیلی نزدیک به جهان زندگی خودمان آشتی می‎کنیم.