آرشیو شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۸، شماره ۴۴۸۶
سیاست نامه
۱۵
اندیشه سیاسی

تحلیل نوام چامسکی از فاشیسم، جامعه امریکا و دولت ترامپ، بحران محیط زیستی در جنگل های آمازون و...

توحش سرمایه داری

مترجم: مرتضی ویسی

نوام چامسکی بدون شک از مهم ترین و جریان ساز ترین روشنفکران جهان امروز ماست. در دنیای فکر و رسانه کمتر کسی است که نام او را نشنیده باشد و با اندیشه ها و مواضعش آشنا نباشد. چامسکی از آن دسته افرادی است که هم در مقام یک دانشمند و نظریه پرداز و هم به عنوان یک روشنفکر آگاه و فعال اجتماعی کاملا جا افتاده و منطقی نقش خود را بازی می کند. از او به عنوان پدر زبانشناسی نوین یاد می شود و نظریه معروف او دستور زایشی - گشتاری است که در دهه 60 میلادی، انقلابی در زبانشناسی معاصر ایجاد کرد. به همین ترتیب مواضع و اندیشه های او درباره تحولات امروز ما چالش برانگیز و جریان ساز بوده است. چامسکی در قامت یک - بنا به قول خودش- شخصیت «سوسیالیست آزاداندیش»، یکی از مخالفان و منتقدان اصلی نظام سرمایه داری امروز و به خصوص پیشبرد این برنامه به رهبری امریکا بوده است. مواضع ضد امریکایی او در رسانه های مختلف دنیا بسیار مورد توجه قرار گرفته است و نمی توان در این حوزه صحبت کرد بدون اینکه نامی از چامسکی در میان نباشد. او در یک خانواده یهودی در فیلادلفیا به دنیا آمد و از همان کودکی مساله اقلیت بودن در جامعه امریکا را درک کرد که تاثیر مهمی بر اندیشه های او داشت. او که هم اکنون در نودمین سال زندگی خود قرار دارد، مواضع و اندیشه هایش همچنان سرزندگی و پویایی لازم را داراست و به خوبی مسائل پیرامون خود را تحلیل می کند. گفت وگوی پیش رو که در بهار سال 2019 میلادی در سایت catalyst منتشر شد، منتخبی از گفت وگوی صمیمانه شخصی به نام جان نیکلاس (John Nichols) با چامسکی است و در آن از مسائلی همچون فاشیسم در دنیای امروز، انتخابات در امریکا و همچنین قدرت گیری احزاب دسته راستی صحبت به میان آمده است.
زمانی که شما ده سال سن داشتید، مقاله ای کوتاه نوشتید که درباره برآمدن و گسترش فاشیسم بود. شما در حالی این مقاله را منتشر کردید که جنگ های داخلی اسپانیا در حال پایان بود و بارسلونا توسط نیروهای فاشیستی فرانکو در حال سقوط بود. این در حالی بود که سربازان امریکایی جرات پیدا کرده بودند که با هیتلر و موسولینی و همچنین متحدان او وارد جنگ شوند. شما همان زمان خود را یک فرد ضد فاشیسم خطاب کردید. آیا نوشته خود را به یاد دارید؟

آن مقاله ای بود که برای یک روزنامه درجه چهار نوشته شده بود. تا آنجایی که به یاد دارم جز مادرم، من تنها خواننده و ویراستار آن بودم. از خوش شانسی من بود که مادرم چیزی را نگه نمی داشت. مطمئنم که آن یادداشت امروز بسیار خجالت آور خواهد بود. تنها چیزی که من به یاد دارم، جمله اول مقاله بود که دنیایی که در ذهنم به تصویر کشیده بودم را توصیف می کرد. اولین جمله این بود: اتریش سقوط می کند، چکسلواکی سقوط می کند، تولدو و حالا بارسلونا نیز سقوط می کند.

من در حالی مقاله را می نوشتم که بارسلونا سقوط کرد یعنی مقارن با سال 1939. در آن زمان به نظر می رسید که گسترش فاشیسم به امری غیرقابل مهار تبدیل شده است. هیچ چیزی قادر به کنترل و توقف آن نبود. مقاله با توجه به اتفاقات وحشتناکی که در جهان در حال وقوع بود، نگاشته شده بود. سن من به اندازه ای رسیده بود که به سخنرانی های هیتلر در راهپیمایی های نورمبرگ را گوش فرا دهم. هرچند چیز زیادی نمی فهمیدم اما به آسانی می شد تن صدای او را درک کرد. شما فقط می توانستید اتفاقات را رصد و گسترش این طاعون در سراسر اروپا که به نظر می رسید توقفی ندارد را مشاهده کنید.

زمانی که بارسلونا سقوط کرد این موضوع برای من علاوه بر پایان یک دولت لیبرال دموکراتیک در اسپانیا، مهم تر از همه پایان یک انقلاب اجتماعی بود. جنگ داخلی اسپانیا یک منازعه ساده بین فاشیسم و لیبرال دموکراسی نبود، بلکه در واقع بحث نابود شدن یک انقلاب اجتماعی شگفت انگیز در بخش بزرگی از اسپانیا بود که همزمان توسط نیروهای کمونیست ها، فاشیست ها و لیبرال دموکراسی نابود شد. این گروه ها توافق آنچنانی بر سر مسائل مختلف نداشتند ولی به توافق رسیدند که این انقلاب اجتماعی پویا باید نابود شود. بارسلونا آخرین نماد این اتفاق مهم بود. مردم در این شرایط تا آنجایی که می توانستند به فرانسه فرار کردند.

آیا برای شما مشخص بود که جنگی بزرگ تر در حال وقوع است؟

خب، باید بگویم که جنگ در آن زمان بسیار غیر قابل توقف به نظر می رسید و احتمال می رفت که سراسر اروپا حتی تمام جهان را با خود درگیر کند. من بعدا فهمیدم که مقامات امریکایی مانند وزارت امورخارجه، شورای روابط بین الملل در همان زمان گروه های مطالعاتی تشکیل دادند تا در مورد اینکه جنگ چگونه پیش خواهد رفت و دوران پس از جنگ چگونه خواهد بود، کار کنند.

در همان دوران 1939 قابل پیش بینی بود که جنگ به دو قطب تقسیم خواهد شد؛ یک سو به رهبری آلمان و سوی دیگر امریکا. بنابراین می توانید ببینید که درک کودکانه من خیلی هم غیرواقع بینانه نبود.

آیا فیلادلفیا جایی که شما در آنجا بزرگ شدید روی درک و آگاهی شما تاثیر داشت؟

این موضوع بیشتر در ارتباط با تجربه های بومی و محلی بود. به شکل اتفاقی ما تنها خانواده یهودی در یک محله عمدتا آلمانی و ایرلندی بودیم. ایرلندی ها از انگلیسی ها متنفر بودند و آلمانی ها نیز آلمانی ها را دوست داشتند. بچه های خیابانی به یک مدرسه محلی کاتولیک های متعصب می رفتند. من حتی متنفرم از اینکه به یاد بیاورم چه موضوعاتی به آنها درس داده می شد که آن همه احساسات ضد یهودی در آنها ایجاد می کرد.خیلی از آن تجربیات شخصی که برای من پیش می آمد هرگز با والدینم در میان نگذاشتم حتی تا زمان مرگ شان هم از آن مسائل هیچ اطلاعی نداشتند. در آنها روزها بسیاری از این مسائل کاملا شخصی بودند اما به هر حال ترکیب این تجربیات منجر به نوشتن آن مقاله شد.

با گذشت هشتاد سال از عمر شما و اظهارنظر در مورد فاشیسم در این مدت، نظر شما درباره وضعیت امروز چیست؟ این روزها گفت وگوهای زیادی درباره فاشیسم و تهدیدهای مربوط به این پدیده در حال انجام است. نوشته ها و کتاب های زیادی درباره این موضوع نوشته می شود. چگونه باید درباره اتفاقات در حال وقوع فکر کنیم؟

خب من درباره استفاده از کلمه فاشیسم کمی تردید دارم. امروزه استفاده از این واژه خیلی بی قاعده و قانون شده است و برای مذموم شمردن هر اتفاق ناپسندی از آن استفاده می شود. اما فاشیسم به طور واقع پدیده ای است که به دهه 30 (میلادی) باز می گردد. هرچند یادآوری این امر خالی از لطف نباشد که حتی لیبرال ها هم تا حدی متمایل به فاشیسم بودند. برای مثال روزولت، موسولینی را «یک جنتلمن تحسین برانگیز ایتالیایی» توصیف کرد.

فاشیست ها موفق شده بودند که جنبش های کارگری، سوسیال دموکراسی و همچنین کمونیست ها را از بین ببرند و این اتفاقی بود که در نظر غرب خیلی هم اتفاق بدی نبود. سرمایه داران غربی و همچنین بعضی از نهادهای دولتی در سال 1937 هیتلر را یک شخصیت معتدل و میانه رو معرفی می کردند. اعتقاد بر این بود هرچند اشتباهاتی از فاشیست ها سر زده اما باید نیمه پر لیوان را دید و با آن اقدامات خوب همراه شویم.

فاشیسم آن زمان به عنوان پدیده ای متفاوت نگریسته می شد. پدیده ای طبیعی که صرفا یک سیاست اقتصادی و اجتماعی خاصی را دنبال و دولتی قدرتمند که همه اقشار و گروه های اجتماعی را با هم متحد می کرد. آنچه قرار بود اتفاق بیفتد کسب و کاری پرقدرت تحت کنترل یک دولت قدرتمند بود. این هیچ شباهتی با آن فاشیستی که ما امروزه می شناسیم، ندارد.

زمانی که شما به جهان امروز خود نگاه می کنید، جایی هست که تهدیدات اینچنینی به صورت واضح ظاهر شوند؟

خب من فکر می کنم برزیل الان مهم ترین جایی است که می توانم نام ببرم. برزیل امروز در دستان رییس جمهور جدیدش ژاییر بولسونارو قرار دارد. همان طور که می دانید برزیل یک دیکتاتوری نظامی وحشتناک داشت و بولسونارو از این شکل حکمرانی دفاع می کند. انتقاد او از این حکومت این بوده که دیکتاتوری نظامی به اندازه کافی مردم را نکشته است.واقعیت این است که چندین سال است که کودتایی راستگرایانه در برزیل در جریان است. اولین گام آنها استیضاح کاملا غیر قانونی دلیما روسف (رهبر حزب کارگر) رییس جمهور پیشین بود. زمانی که بولسونارو به استیضاح رای داد در واقع این رای تاییدی بر رژیم نظامی و شکنجه گر خود بود.اساسا سیاست های بولسونارو ذاتا گامی است برای از بین بردن جمعیت بومی و فروش کامل این کشور. وزیر اقتصادش پائلو کودیس یک نئولیبرال تمام عیار بود که در دانشگاه شیکاگو فارغ التحصیل شده بود. او در شیلی تحت حاکمیت پینوشه کار می کرد. مهم ترین هدف او خصوصی سازی همه چیز است. برای همین هم تمام کشور را به سرمایه خارجی خواهد فروخت. او قصد دارد بهره برداری اقتصادی از جنگل های آمازون را آزاد کند و این به معنای از پا در آمدن جهان ماست.

اگر امکان دارد درباره چگونگی قدرت یابی بولسونارو صحبت کنید.

نحوه انتخاب او بسیار قابل توجه است و ما باید توجه ویژه ای به این شیوه انتخاب داشته باشیم، چراکه ما انتخابات اینچنینی را در آینده بیشتر خواهیم دید. اولین اقدام آنها پیدا کردن شخصی بود که شانس بالایی برای پیروزی داشته باشد. با ارجاع به رای مردمی این شخص، کسی نبود جز رییس جمهور پیشین برزیل لولا داسیلوا، کسی که رییس جمهوری دورانی بود که بانک جهانی از آن به عنوان دوران طلایی برزیل یاد می کند، چراکه در این دوران با کاهش قابل توجه فقر، به وجود آوردن فرصت تحصیل برای اقلیت ها و دیگر اقدامات خاص، کارنامه ای درخشان با تکیه بر سیاست های کاملا موثر برجای گذاشت.

اما کاری که آنها کردند این بود، لولا دا سیلوا که در نظرسنجی ها پیشتاز بود را به دادگاه کشاندند و او را به بیست و پنج سال حبس در یک زندان انفرادی محکوم کردند. او در آنجا نه اجازه خواندن دارد و نه اجازه بیان سخنی. من و همسرم، والاریا، او را در زندان ملاقات کردیم. بیست و پنج سال انفرادی خودش یک حکم مرگ تدریجی است. در شرایطی که قاتلان محکوم به اعدام نیز حق بیان داشتند، دا سیلوا حق بیان هیچ سخنی را ندارد. اگر او زنده بماند - که بعید است - به طور قطع او به عنوان مهم ترین زندانی سیاسی جهان شناخته خواهد شد.

اما نکته ای که حایز اهمیت است چگونگی به قدرت رسیدن بولسونارو نیست، بلکه پی بردن به نشانه هایی است که دلالت بر تغییر سیاست های جهان پیرامون ما دارد.

درواقع مهم ترین عامل برد انتخاباتی آنها ریشه در یک شبکه رسانه های گسترده است که بیشتر برزیلی ها آنها را به اصطلاح تنها منبع اطلاعاتی قابل اتکا می دانند. شما می دانید «واتس آپ» چیست؟ درواقع واتس آپ، رسانه ای غرق در دروغ های غیرقابل باور، تحریف و وسیله ای برای دستکاری واقعیت ها علیه حزب کارگر بود. من حدس می زنم که این روش را در انتخابات بعدی در امریکا علیه برنی ساندرز هم خواهیم دید. در اینجا اتهاماتی مطرح می شوند که اصلا نمی توان به آنها پاسخ گفت. اینها اقداماتی زشت، شنیع و ناپسند هستند، همان طور که می دانید با اتهامات سوسیالستی شروع می شود.

من متوجه شدم که در کمپین های انتخاباتی ترامپ، یک انحصار قوی در مورد سوسیالیسم وجود دارد، مشخص است که این موضوع برای بسیاری از انتقادات مردمی درون حزب دموکرات به سنگ محک بزرگی تبدیل شده است. تعداد زیادی از سوسیالیست دموکرات ها برآمده از حزب دموکرات اند. کسانی مانند: برنی ساندرز، الکساندریا کورتز و دیگران. بنابراین این واقعیت وجود دارد که برای اولین بار بعد از مدت طولانی شاهد ظهور یک گفتمان سوسیالیست دموکراتیک هستیم.

ممکن است بگویید که چطور رییس جمهور ترامپ و دیگر متحدان سیاسی اش از این اصطلاح سوءاستفاده می کنند؟

خب ما باید این نکته را در نظر داشته باشیم که ایالات متحده به لحاظ فرهنگی - فکری یک کشور کاملا منزوی است. منظورم این است که در بقیه جهان، سوسیالیست و کمونیست یک اصطلاح عادی محسوب می شوند. مردم می توانند کمونیست باشند، حزب کمونیست می تواند در انتخابات حضور داشته باشد. سوسیالیست بودن به معنای یک جور شخصیت مدرن بودن است، اما اینجا در ایالات متحده، «سوسیالیسم» یک کلمه نفرین شده است. اینجا اگر کسی را سوسیالیست خطاب کنید به شمایل هیولاهایی مانند یک نازی یا استالینی نگریسته می شوند. این محدود به امریکاست.

فرض کنید سندرز برای انتخابات ریاست جمهوری پیش روی امریکا اعلام آمادگی کرد، به کارزار انتخاباتی پیش رو چه احساسی دارید؟ فکر می کنید چه اتفاقی رخ خواهد داد؟

من فکر می کنم چه سندرز و چه کس دیگری که در انتخابات پیش رو شرکت کند، از طریق شبکه های اجتماعی و رسانه ها با یک کارزار مبتذل و بی اخلاق کنترل خواهند شد. به یاد داشته باشید جریان دست راستی از این ابزارها چه میزان استفاده می کنند. من نمی دانم شما چقدر به رادیو گوش می دهید؟ من هراز گاهی این کار را انجام می دهم. واقعا تکان دهنده است. منظورم این است که مثلا فاکس نیوز سعی می کند خود را یک رسانه لیبرال معرفی کند و این را می دانید که چه میزان این رسانه در دسترس مردم قرار دارد. چهار نهادی که بر اساس کذب و فریب بنا شده اند: دولت، رسانه، دانشگاه و علم. اینها به مردم می گویند حرف هایی که خارج از ما می آیند را باور نکنید؛ موضوعی که بخش زیادی از مردم جهان با آن درگیر هستند.

شما همواره به ما یادآوری می کنید که نخبگان تمام توا ن شان را برای محدود و ضعیف کردن گفتمان های سیاسی به کار می گیرند.

در نظر نخبگان سیاسی و تجاری هرگونه فعالیت اجتماعی نوعی تومور سرطانی محسوب می شود. اگر این فعالیت ها ادامه پیدا کند و آنها فکر کنند که این تومور بدخیم شده است حتما با اجبار جلوی پیشگیری آن را می گیرند. درواقع آنها تمام تلاش خود را می کنند تا ظهور جنبش های سازمان یافته اجتماعی که وضعیت موجود را به چالش می کشند را کنترل کنند.منحرف کردن ذهن مردم به سمت مسیرهایی غیر از مسائل اصلی از روش های دیگر رهبران سیاسی است. تقریبا همان کاری که ترامپ می کند. او همیشه درباره انبوهی از متجاوزان، قاتلان و تروریست هایی صحبت می کند که فقط می خواهند از مرز رد شده و به ما حمله کنند تا این کشور را نابود کنند. واقعیت امر این است که آنها می خواهند ذهن ما سمت مسائل و بحران های واقعی اطراف که هر روز در حال افزایش هستند، سوق پیدا نکند. در این میان آن چیزی که ما از دست می دهیم، سیستم سیاسی در حال فروپاشی است که علی القاعده باید منافع ما را برآورده می کرد. اما حقیقت امر این است که کاری که هر روز آنها انجام می دهند، نابودی نیروی کار و فقیر کردن بیشتر مردم است. پیام مشخص است؛ به مشکلات نگاه نکن، به کسانی نگاه کن که دارند از مرزها عبور می کنند. نگران آینده فرزندان تان باشید و مسائلی از این قبیل.

آنها برای پرت کردن حواس مردم تلاش زیادی می کنند و وسایل بسیار گسترده ای را به کار می گیرند. درواقع این سیاست ها حاصل سال ها تلاش است. قسمتی از یک صنعت تبلیغات که تمام توان شان را برای آدرس غلط دادن به مردم به کار می گیرند. آنها قصد دارند ذهن جوانان را منحرف کنند تا مانع سازمان یافته شدن، پویا شدن و فعالیت های کسی مانند الکسندریا اوکاسیو کورتز شوند. درواقع رهبران سیاسی قصدشان این است که با تمام توان خود جلوی این فعالیت ها را بگیرند و آنها را در نطفه خفه کنند.

اما به نظر می رسد که آنها در رسیدن به اهداف شان شکست خورده اند، چراکه یکی مثل اوکاسیو کورتز اگر درست بگویم الان چیزی حدود 3.3 میلیون فالوئر در توییتر دارد و در بین مردم طرفداران بسیاری دارد. به نظر شما دیدن این گونه پدیده ها شاهدی بر شکست سیاست های رهبران سیاسی حاکم نیست؟ آیا تغییری رخ نداده است؟

خب من مساله را به طرزی متفاوت می بینم. آنچه شما می بینید واکنشی به تاثیرات عصر نئولیبرال است. در میان واکنش های وسیع که به عصر نئولیبرال صورت می گیرد، می توان دو واکنش اصلی را شناسایی کرد. یک نوع واکنشی است که شما توصیف کردید و نوع دیگر جریان های نئوفاشیستی است. امروزه در اروپا و امریکا و در بسیاری کشور های دیگر خشم، خشونت و سرخوردگی سر برآورده است. اما سوال اصلی این است که چه اتفاقی خواهد افتاد؟

از نظر رهبران سیاسی و سرمایه داران تهدید اصلی «متجاوزانی هستند که در حال ورود به خاک ما هستند». اما از نظر کسانی مانند برنی سندرز یا اوکاسیو کورتز آنها قصد دارند خود را نماینده مردمی بدانند که در این سیستم به حاشیه رانده شده اند.امروزه امریکا و سراسر اروپا با چالشی بزرگ مواجه هستند که با سرخوردگی و خشم روزافزون مردم همراه است. اما فعالان سیاسی از طرق مختلفی با این سرخوردگی و خشم مواجه می شوند. بعضی ها قصد دارند که اذهان را از مواجهه با علل اصلی ماجرا دور کنند و با این کار راحت تر می توانند مردم را کنترل کنند. بعضی دیگر نیز می خواهند واقعا به علل اصلی و بحران های واقعی بپردازند. خب این در نوع خودش قابل توجه است. اما به هر حال این یک چالش بزرگ است که بسیاری از بخش های جهان با آن روبه رو هستند. منظور من این است که سیستم کاپیتالیسم طی سی، چهل سال گذشته رفتاری وحشیانه در پیش گرفته است و مردم تحت سلطه این سیستم در حال رنج کشیدن هستند و این خشم و ناراحتی منجر به واکنش ها می شود.

سوال این است مردم چه پاسخی دریافت خواهند کرد؟ در این وجه روزگار امروز ما از جهاتی شبیه دهه 1930 است. هر چند می توانست در مسیر متفاوتی پیش رود. برای مثال طی دهه های 1920 و 1930 فضای بسیار شاد و پویایی حاکم بود. فعالان کارگری، جنبش های سوسیال دموکراسی، جنبش های کمونیستی و دیگر احزاب چپ بسیار فعال بودند. جنبش های فاشیستی نیز در حال سربرآوردن بودند. همان زمان یک سوال مطرح بود که چه کسی پیروز خواهد شد؟ اما متاسفانه همه می دانیم چه اتفاقی افتاد و چه جریانی پیروز شد. فکر نمی کنم روزگار امروز ما به دهشتناکی آن روزها باشد اما به لحاظ ساختاری شباهت هایی وجود دارد.