آرشیو پنج‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۴۰
علم
۸

«آگاهی» به روایت دکتر «عبدالرحمن نجل رحیم»

مغز انسان مغزی اجتماعی است

سیده ضحی حسینی نصر

ماه گذشته دانشگاه صنعتی شریف میزبان همایشی با این عنوان بود: «نوروساینس، علوم شناختی و فلسفه: از حافظه تا آگاهی». این همایش در روزهای دوازدهم و سیزدهم شهریورماه با حضور 330 نفر از شرکت کنندگان به همت آقای مسلم صلحی راد و از سوی مدارس میان رشته ای دانشگاه شریف در سالن جابربن حیان دانشکده شیمی برگزار شد. 12 سخنران خوب در این همایش سخنرانی داشتند؛ اما به باور برخی از شرکت کنندگان همایش صحبت های دکتر عبدالرحمن نجل رحیم رنگ و بوی دیگری داشت. به همین دلیل بر آن شدم تا در صفحه علم روزنامه «شرق» در این باره گزارشی بنویسم. اگرچه موضوع آگاهی چنان پیچیده و درهم تنیده با دیگر علوم است که بدیهی است دیدگاه دکتر نجل رحیم مخالفانی نیز داشته باشد. علاوه بر این موضوعی که در این سخنرانی مطرح شد، یکی از مشغولیت های ذهنی من در دورانی بود که در یکی از گرایش های علوم انسانی در دانشگاه تحصیل می کردم. خوب به خاطر می آورم درس هایی نظیر «فیزیولوژی اعصاب و غدد» یا «احساس و ادراک» از سوی بیشتر هم کلاسی هایم به شدت مورد بی مهری واقع می شد و در برابر آن مقاومت های فراوانی وجود داشت. بارها سر کلاس بحث هایی نه چندان موثر مبنی بر کارآمدنبودن این درس ها بین استاد و دانشجو شکل می گرفت. به طور کلی با درنظرگرفتن مواردی استثنائی که وجود داشت گویی در دانشکده های علوم انسانی و (البته در دانشکده های روان شناسی کمتر) موضوع مورد مطالعه، انسان بدون بدن بود. متقابلا زمانی که دوره کارشناسی را در رشته زیست شناسی می گذراندم با واحدهای درسی ای روبه رو بودم که ردپایی از علوم انسانی در آن دیده نمی شد. آنچه در زیست شناسی اهمیت داشت (لااقل در دانشگاهی که من در آن تحصیل می کردم و یکی از دانشگاه های صاحب نام کشور است) صرفا «انسان بدون روان» بود. بنابراین شنیدن سخنان دکتر نجل رحیم با عنوان «آگاهی: نقش دیگری در نوروبیولوژی امروز» فرصت خوبی را فراهم کرد تا کمی به این درهم تنیدگی انکارناپذیری که در دانشکده های علوم مورد بی مهری قرار گرفته، بپردازم. دکتر عبدالرحمن نجل رحیم، عصب شناس و عصب پژوه، سال ها در دانشگاه شفیلد انگلستان و سپس شهید بهشتی تهران پژوهش و تدریس کرده است. حاصل تلاش او در جهت تبیین اهمیت علم عصب پژوهی در شناخت اجتماعی و ایجاد پیوند بین هنر، ادبیات و علم عصب پژوهی اجتماعی بیش از 50 عنوان مقاله و چندین کتاب و فیلم مستند است. دکتر نجل رحیم چیزی حدود 25 سال است که جلسات نوروساینس را در بیمارستان شهدای تجریش برگزار می کند و به گفته ایشان در این مدت جلسات کمی بوده که در آن درباره آگاهی صحبتی به میان نیامده باشد. بنابراین آگاهی چیزی نیست که بتوان درباره آن در مدت زمان کوتاهی صحبت کرد و در علم مغزپژوهی امروز بحثی بسیار وسیع با جایگاهی خاص دارد. چیزی که در ادامه می خوانید کلیت ارائه ایشان در همایش یادشده است. فکر می کنم بازتاب سخنرانی ایشان برای کسانی که در حوزه های علوم انسانی یا علوم محض و نه میان رشته ای به کار و تحصیل مشغول اند مورد ملاحظه و دقت بیشتری قرار گیرد.

پژوهش درباره آگاهی تا مدت ها کار فلاسفه بوده و نه اهل علم. اما از 30 سال پیش تاکنون مطالعه آگاهی وارد حیطه علم شده و در این 30 سال دستاوردهایی که ما درباره شناخت آگاهی داشتیم، شاید بیشتر از تمامی نتایج به دست آمده فلاسفه در قرن های متمادی بوده و این موضوع به خودی خود مسئله مهمی است. صحبت امروز تا حدی نگاهی انتقادی به جامعه بشری دارد که چرا مدت های مدید از ورود علم زیست شناسی و مغزپژوهی به حیطه مطالعه آگاهی جلوگیری شده است. من فکر می کنم یکی از موانع بزرگ همان باورها، تصورها، اعتقادات و تعصبات سنتی غالب بر جامعه انسانی بوده است. فراموش نکنیم که روش شناسی علمی ما هم می تواند چنان تحت تاثیر تعصبات و تصلبات فکری حاکم بر جامعه قرار گیرد که فاصله ما را با حقیقت بیشتر کند و نتیجه اش این شود که هست و ما چندین و چند قرن در سرابی دست و پا بزنیم و از شناخت آگاهی فاصله داشته باشیم. دلیل دیگر این تاخیر طولانی در هدایت پژوهش به سوی مغزپژوهی را هم می توان نبود امکانات تکنولوژیک برای بررسی و شناخت فعالیت مغزی دانست. با پیشرفت تکنولوژی در جوامع بشری توانستیم راه هایی را پیدا کنیم که به زیست شناسی بدن و مغزمان با دیدی وسیع تر و جامع تر نگاه کنیم و از آنجا حرکت کرده و شناختمان را از خودمان عمیق تر و دقیق تر کنیم. به نظر می رسد برای رسیدن به آگاهی و شناخت خودمان راهی جز شناخت بیشتر راجع به بدن و مغزمان نداریم. خودمان را نمی شناسیم اگر بیولوژی خودمان را ندانیم و بدن، مغز و رابطه آنها را با محیط نشناسیم. همه اینها در ارتباط با یکدیگرند. بنابراین اساس رسیدن به آگاهی تنها این نیست که تقسیم بندی های آکادمیک از استنتاجات منطقی، ذهنی در سیر تفکر فلسفی بسازیم. مثلا بگوییم از نظر فلسفی چند نوع آگاهی وجود دارد. نمی گویم این تقسیم بندی ها لازم نیست. اما سخنم این است که برای شناخت واقعی آگاهی باید از پایه و از بنیاد شروع کنیم. چیزی را که من امروز برایتان می گویم شاید به این شکل در هیچ کتابی که درباره آگاهی نوشته شده پیدا نکنید. این فقط یک پروپوزال یا پیشنهاد است یا در حال حاضر پیش فرض یک نظریه یا مدل است. به نظر می رسد برای این مدل شواهد بسیار زیادی وجود دارد و دلیل آنکه ما به این مدل دیر می رسیم موانع تعصبات اجتماعی و فرهنگی است که در جوامع بشری امروز نیز کم نداریم. علم ما دو شقه شده است. از یک طرف علوم انسانی داریم و طوری از آن حرف می زنیم که انگار ربطی به زیست شناسی ندارد و از طرف دیگر از زیست شناسی ای صحبت می کنیم که انگار عالم جدا و منفصلی از علوم انسانی است.  در علوم انسانی وقتی از انسان صحبت می کنیم گویی از موجودی فاقد بیولوژی صحبت می کنیم و این مانع بزرگ پیشرفت تحقیقات در آگاهی تا همین چندین سال گذشته بوده و البته تاکنون هم ادامه دارد. اما ادعایی که من امروز دارم این است که اگر نیک به داده های علمی بنگریم، ما انسان ها از ابتدا موجودی اجتماعی هستیم؛ یعنی ما از نظر بیولوژیکی هم اجتماعی هستیم. به عبارتی حیوانی اجتماعی هستیم و مغز اجتماعی داریم. قبلا درباره اش کم می دانستیم، به همین دلیل نیز روان شناسی، بیولوژی، بیوشیمی، فیزیولوژی و آناتومی ما علومی «فردی» بودند. به این معنا که فرد را واحد فرض می کردیم و تصور می کردیم [موجود] تک واحدی و تنها هستیم. این موضوع تا حدی از ایدئولوژی برمی خیزد؛ چه در غرب و چه در شرق. انسان تنهاست. فلسفه خیلی قشنگی هم هست. انسان در فردیت خودش به دنیا می آید و می میرد. فرد واحدی است که اجتماع از آن شکل می گیرد. یعنی در نئولیبرالیسم امروز غرب هم که نگاه کنید فردیت اهمیت دارد، اصالت با فرد است. عنصر تشکیل دهنده جامعه نیز فرد است. از فرد به جامعه می رسیم. فردگرایی است که اهمیت و اصالت پیدا می کند. در نتیجه علم (فیزیولوژی، نوروبیولوژی، نوروساینس و...) همه نیز بر اساس این فردگرایی بنا شده و نوعی تقلیل گرایی و فروکاهندگی، شیوه مرسوم در علم مربوط به بدن و بیولوژی هم به این اعتبار است. اگر کتاب های راجع به آگاهی و تقسیم بندی های مربوط به آگاهی را مطالعه کنید، دو تقسیم بندی کیفیات ذهنی consciousness و access consciousness وجود دارد. این تقسیم بندی ها همگی در توصیف آگاهی در فرد هستند، بنابراین ما همیشه فکر می کردیم باید از فرد شروع کنیم تا بعدا این فردها را کنار هم گذاشته و به جمع برسیم. بنابراین وقتی که درباره جمع و جامعه صحبت کنیم، لزومی ندارد که از اجزای بیولوژیک تشکیل دهنده فرد چیزی به میان آوریم. جامعه شناسی و علوم انسانی کاملا حوزه دیگری شناخته می شود که در آن لازم نیست سخنی از بیولوژی باشد و جامعه شناس یا فیلسوف چیزی از آن بداند یا اگر می داند دانسته های خود را به میان آورد و متقابلا زیست شناسان نیز باید گرد هم نشسته و بدون آنکه چیزی از علوم انسانی بدانند به کار خود در بیولوژی بپردازند. در نگاه اول این تقسیم بندی زیبا به نظر می رسد. علم هم به دو شق تقسیم می شود. اما به تازگی کم کم متوجه می شویم که این تقسیم بندی چه ایرادی دارد. چقدر در روش شناسی درست علمی ما تاثیر می گذارد و داده های ما را مغشوش می کند. چون اگر اجتماعی بودن ما در بیولوژی ما مستتر باشد و نشود اجتماعی بودن را از بیولوژیک بودن جدا کرد و به بررسی پرداخت، نتایج و داده های علمی که این انشقاق را پذیرفته اند، از اعتبار می افتند. اگر مغز ما اجتماعی است و این طور کار می کند، چطور می شود مغز را بدون اثرات اجتماعی و اجتماع را بدون شناخت مغز مورد بررسی قرار داد؟ به همین دلیل من می خواهم امروز ادعا کنم باید آگاهی را بر اساس کار مغز اجتماعی مورد بررسی علمی قرار داد. اینکه «ما قبل از اینکه تولد پیدا کنیم و هنوز در شکم مادر هستیم هم مغز اجتماعی ما در حال رشد است و با آثار غیرمستقیم اجتماعی - فرهنگی به طور غیرمستقیم از طریق مادر (اولین دیگری) در تماس و تعامل هستیم، زیرا که ما در اساس از نظر بیولوژی موجودی اجتماعی هستیم». بعد از تولد نیز هم بستگی ما به موجود دیگر (مادر و پدر و...) شرط تداوم زیست انسانی ما را ممکن می کند؛ یعنی چنانچه «دیگری» وجود نداشته باشد آگاهی ما شکل نمی گیرد. موضوع دیگری که در رابطه با آگاهی فراموش می کنیم رابطه آگاهی با ناآگاهی است. هر چیزی در زندگی ما با ضد خودش شناخته می شود (یک رابطه دیالکتیکی باید بین آن دو وجه مورد شناسایی وجود داشته باشد. نمی توانیم آگاهی را تعریف کنیم اگر ناآگاهی را تعریف نکنیم. بنابراین این طور فکر کنیم که ما موجودی هستیم که در ابتدا اجتماعی هستیم و از زمان پیش از تولد تا مرگ به دیگری نیاز داریم. حتی برای آینده بعد از مرگ خود هم به دیگری فکر می کنیم. در اتاق کارمان در تنهایی خود که در حال نوشتن هستیم هم به این فکر می کنیم اگر فلانی نوشته ما را بخواند چه فکری می کند. بنابراین شما هیچ وقت تنها نیستید. انسان در تنهاترین وضعیت زندگی نیز تنها نیست، همیشه با دیگری است. آیا اگر انسان تنها بود به آگاهی می رسید؟ آگاهی معنا داشت؟ از طریق تجربه ذهنی خود نیز می توانیم به پاسخ این سوالات فکر کنیم. بنابراین با دیگری بودن از ابتدای زندگی هست. حال این پرسش که دیگری به ما چه کمکی می کند تا به آگاهی برسیم مسئله بسیار مهمی است. در سخنرانی قبل راجع به کوالیا، مسئله سخت آگاهی صحبت شد که گویا علم از نزدیک شدن به آن باید بپرهیزد، چون مسئله ای فلسفی و در حیطه ای دست نیافتنی برای علم قرار دارد، اما این گونه نیست. ما برای بسیاری از کیفیات ذهنی1 (Qualia) احتیاجی به فعالیت عالی ذهن نداریم که آن را از فعالیت مغز و بدن جدا بپنداریم. حیوانی که گرسنه یا تشنه است نیز کیفیات ذهنی دارد گرچه نمی توانیم آن احساس را به طور عینی ببینیم. تشنگی یک کیفیت ذهنی است. بنابراین بهتر است کیفیات ذهنی را فرافیزیکی ندانست یا اهمیت آن را بیش از حد جلوه نداد. خیلی ساده کیفیات ذهنی می تواند در هر موجود زنده ای وجود داشته باشد. یک تجربه اولیه موجودی است که در کنش های خود قصدمندی دارد و می تواند با موجود کناری خودش ارتباط برقرار کند و اگر این ویژگی نبود موجود نمی توانست به بقای خود ادامه دهد. بنابراین کیفیات ذهنی برایمان «ارزش بقایی» دارد. بنابراین شما به داشتن کیفیات ذهنی حتی در شرایط بسیاربسیار ابتدایی زندگی احتیاج دارید. درواقع کیفیات ذهنی خیلی سریع در انسان به وجود می آید. چگونه؟ تقریبا می توان گفت کیفیات ذهنی یک «پدیده بسته به عصب شناسی» است. همان طور که می دانید، مغز در خلا کار نمی کند، در بدن کار می کند؛ یعنی اگر بدن نبود مغز هیچ کاره بود. افرادی که می پندارند اگر مغز را در گلدانی هم قرار دهند می تواند کار خودش را بکند به شدت در اشتباهند. مغزی که بدن نداشته باشد نمی تواند فکر کند. اصلا نمی تواند احساس داشته باشد. برای اینکه احساس وجود داشته باشد باید بدن وجود داشته باشد. بدن لازمه احساس است. بنابراین ما embodied [بدنمند و ملتصق به جسم خود] هستیم؛ در بدن به وجود آمده ایم و در بدن خواهیم مرد. بدن لازمه شکل گیری حافظه و آگاهی است. در تماس با بدن است که خود را می شناسیم.  اولین شناختی که انسان از خودش پیدا می کند، در حالی که هنوز به آگاهی هم نرسیده، درک درونی، یعنی رسیدن به همان کیفیات ذهنی در رابطه با بدن و در تعامل با محیط است. کیفیات ذهنی ابتدایی ترین بخش زندگی انسان است. بنابراین در رابطه با این سئوال که کیفیات ذهنی اول است یا access conciosness شک نکنید که کیفیات ذهنی اول است و ما با کیفیات ذهنی به وجود می آییم. چرا؟ برای اینکه اولین احساس هایی که در شما ایجاد می شود (Core feelings) از راه ارتباط بدن در تعامل با محیط است. شما با دنیا به طریق حسی-حرکتی در ارتباط هستید. پس از اولین قدمی که در این دنیا می گذارید، با کیفیات ذهنی در ارتباط هستید. اولین حرکت زندگی با کیفیات ذهنی شروع می شود. بنابراین شما به بدن تان احتیاج دارید. بدن شما در تعامل با محیط، محدوده جغرافیایی مغزتان را گسترده تر می کند. از همان آغاز مغزتان در پی یافتن تشابهات و تفاوت های تن تان با تن های دیگری است. این کار نیز از طریق همان رابطه حسی-حرکتی صورت می گیرد. انسان از همان آغاز، جهان محدود به تن خود را گسترش می دهد، مجبور است که تن خود را در مقایسه با تن دیگری بشناسد و با تجربه و یادگیری در کنار دیگری، جغرافیای شناخت خود را گسترش دهد و به این طریق جهان انسانی در تمامی ابعاد وجود جسمانی ما پژواک و رزنانس پیدا می کند و به هماهنگی و همنوایی می رسد. در واقع این گسترش، نوعی گسترش همه جانبه فیزیکی، فضایی و زمانی است. طبق آزمایش معروف ملتزوف «Andrew Meltzoff» اگر برای بچه ای که تازه به دنیا آمده است، زبان تان را درآورده و تکان دهید (نوزادی که اولین بار با انسان دیگری روبه رو شده) با اینکه حتی نمی داند خودش زبان دارد یا نه و هیچ نوع تصور بیرونی از موجود بیرون از خودش ندارد، شروع به تکان دادن زبانش می کند. به نظر می رسد در این موجود تازه به دنیا آمده این آمادگی وجود دارد تا از تن خود در رابطه با تن دیگری استفاده کند و این احساس درونی خود را با احساس دیگری تقسیم کند و به اشتراک بگذارد. بر این اساس شما زندگی را احساس می کنید. برای تجربه کردن زندگی همه حس ها، حرکت و کنش ها با یکدیگر در تعامل اند. برای این احساس تنها به یک حس خاص وابسته نیستید، تمام این حس ها ازجمله حس عمقی (proprioceptive) و حس درونی (interoception) نیز مهم هستند و دخالت دارند. حسی که از حرکت عضلات وجود دارد هم دخیل است. تمام حس هایی که به امعا و احشا می رود، همه به شما کمک می کنند که بتوانید هم خودتان را احساس کنید و هم دیگری را؛ همان طور که کنش های بدنی نیز در این امر دخالت دارند. از این راه است که می توانید از روی خودتان مدل بسازید و از دیگری مدل بسازید و در این میان بتوانید خودتان و دیگری را بشناسید. این مدل سازی کارکرد دیگری نیز دارد. خویشتن یا self شما تنها از خودی که در رابطه با بدن تان به وجود آمده شکل نمی گیرد، بلکه در رابطه با دیگری گسترش پیدا می کند و مورد شناسایی قرار می گیرد و به یک خود بینافردی تبدیل می شود. مغز در رابطه با بدن و در تعامل با محیط در جهت آزادسازی از حیطه خود به سوی حیطه دیگری حرکت می کند. بنابراین اگر این احساس عاطفی «core consciousness» [آگاهی اولیه] باشد، می تواند اساس آگاهی های دیگر هم باشد که بعدا توسعه پیدا می کند. پس شما به عنوان یک موجود انسانی در روزهای اولیه زندگی دارید سنگ بنای آگاهی تان را می گذارید؛ درست زمانی که هنوز به آگاهی های دربرگیرنده گذشته و آینده و به زبان نرسیدید و در زمان حال زندانی هستید. چیزی که نامش را می گذارم عاطفه جسمانی (Body affect)؛ عاطفه ای که از جسم ما برمی خیزد و با جسم های دیگر نیز ارتباط برقرار می کند. این عاطفه تا آخر عمر با ما بوده و از بین نمی رود و با بخش های بالا، یعنی آگاهی های دیگر کار می کند. به طوری که هیچ وقت بدون کیفیات ذهنی نمی توان زندگی کرد. کیفیات ذهنی معناساز هستند. به عبارتی معنی از عاطفه انسان برمی خیزد، بنابراین نمی توان به شناخت رسید مگر آنکه از شاهراه عاطفه گذشت. کسانی که شناخت را بدون عاطفه بررسی می کنند، به بن بست رسیده اند. نگاهی به تمام آزمایشگاه های دنیا بیندازید؛ کسانی که فکر می کردند مغز مثل یک کامپیوتر است و با کشف منطق کامپیوتر و از روی آن می توان آگاهی را ساخت، به بن بست رسیده اند. ما باید برگردیم و ببینیم در مغز ما عاطفه چگونه شکل می گیرد؛ چگونه رابطه بینافردی با عاطفه شکل می گیرد. چطور می توانیم با دیگری از طریق عاطفی سیگنال هایی را با سرعت بسیار بالا و در زمانی بسیار کوتاه برقرار کنیم. برای مثال وقتی دوستی را پس از 20 سال ملاقات می کنیم، فوری او را می شناسیم. اینها سیگنال هایی است که به سرعت در مغز اتفاق می افتد که هیچ سیستم کامپیوتری نمی تواند با این سرعت به این شکل پاسخ دهد. چنانچه نتوانیم سیستم عاطفی مغزمان را بشناسیم، قادر به شناسایی این فرایندها نخواهیم بود. اینکه چطور می توانیم به این سرعت هیجانات آدم ها را تشخیص دهیم. چطور می توان دروغ و غیر دروغ را از چهره افراد تشخیص داد. چطور می توانیم بگوییم کسی چیزی را که می گوید از دلش برآمده یا در حال فریب ماست. همه اینها بسته به دانستن این موضوع است که بدانیم body affect چطور در مغز پردازش می شود و رابطه کیفیات ذهنی با دیگری چطور اتفاق می افتد؛ یعنی احساس همدلی با دیگری. ما حتی با اشیای دور و برمان نیز در ارتباط با دیگری چیزی یاد می گیریم. اشیای غیرجسمانی و غیرانسانی در ارتباط با دیگری معنا پیدا می کنند. به کودک نگاه کنید؛ چطور می فهمد چه چیزی برایش خوشایند است و چه چیزی ناخوشایند. افتراق این دو در ابتدا چیز بسیار خامی است که از سیستم عاطفی ما برمی خیزد. به تازگی در نوروبیولوژی فهمیدیم مغز ما فقط به خودمان نگاه نمی کند، مدام دور و برش را نگاه می کند و در پی این است که دیگری چه کار می کند. در یک کلام مغز ما اجتماعی است. به همین دلیل است که تاثیر می پذیرد و به همین دلیل است که می گویم علم بیولوژی امروز عقب افتاده است. به این علت که همه از روی دست هم نگاه کردیم و آزمایش کردیم و توجه نکردیم که تا چه اندازه کنش های مغز و بدن ما وابسته به شرایط و بافت اجتماعی کار می کند. البته فشار ایدئولوژیک از بیرون هم هست؛ چون اگر کسی از رسم و رسوم رایج پذیرفته شده بیرون بزند، برای کارش بودجه ای نمی تواند پیدا کند. در نتیجه همه یک جور کار می کنند. در نتیجه در جامعه علمی یک جور تفکر قالبی به وجود می آید. همه یک جور خاص کار می کنند و نتیجه آن این است که علم و آگاهی عقب می افتد. در قرن بیست ویکم هستیم و در الفبای آگاهی گیر کرده ایم. چرا؟ برای اینکه فشار اجتماعی اجازه اینکه از قالب خود درآییم را نمی دهد. سال ها به این فکر کردیم که کیفیات ذهنی چیزی بیرون از وجود ماست، در نتیجه فلسفه متافیزیکی برای آن ایجاد کردیم. علم اگر بخواهد شیفت پارادایمی پیدا کند، باید بتواند norm [هنجار یا روش رایج] را زیر پا بگذارد. علمی که هنجار را زیرپا نگذارد، علم پیشرو نیست. دلیل آنکه مقاله های تکراری (با صرف نظر از مقالات تقلبی) می نویسیم نیز همین است. نتیجه آن می شود که از دل institution [بنگاه]های بزرگ علمی با بودجه های عظیم، چیز مهمی درنمی آید که معضل مهمی است. من امیدوارم با تحولاتی که دارد صورت می گیرد، آگاهی از فردیت و مطالعه فردی دربیاید. برای مطالعه آگاهی به دیگری نیاز است؛ بدون دیگری فاعلیت و عاملیت ما معنی ندارد. ما به تازگی نورون های آینه ای را کشف کرده ایم که به ما نشان می دهد اگر میمونی کاری می کند، به عنوان مثال آب می نوشد، میمون دیگری که در مقابل آن ایستاده، همین حرکت در ذهنش پیدا می شود؛ انگار که خودش این کار را می کند و از این راه می فهمد که خوردن آب چه معنایی می دهد. اگر این طور نگاه کنید، شما هیچ وقت نمی توانید کیفیات ذهنی کیفی را از بخش عینی و کمی آن جدا کنید. کیفیات ذهنی و کمیت عینی همراه و دارای رابطه دیالکتیکی اند؛ یعنی هم زمان اتفاق می افتند؛ یعنی آگاهی در عین حال دو وجه بیرونی و درونی پیدا می کند، بدون اینکه از هم جدا باشد. چرا باید جدا باشد؟ یکی است. آن قدر تقسیم بندی می کنیم که در تقسیم بندی ها می مانیم. بعد می بینیم که تقسیم بندی ها ناقص است و دوباره برمی گردیم از نو تقسیم بندی می کنیم! شاید اگر به پایه بیولوژیک آگاهی نگاه کنیم این همه تقسیم بندی لازم نباشد.

در انتهای سخنرانی چند پرسش مطرح شد. یکی از مخاطبان گفت مطابق با آنچه مطرح شد، از نظر شما وقتی حیوان احساس تشنگی می کند این تشنگی نوعی کیفیت ذهنی محسوب می شود؛ در صورتی که این فرایند می تواند کاملا مکانیکی باشد. ما قادر به ساخت ماشینی هستیم که زمانی که آب مورد نیاز آن کمتر از حد مشخصی شود، هشدار دهد. دکتر نجل رحیم در پاسخ گفت فرض کنیم اصلا ماشینی در آینده بسازیم که بتواند به کیفیت های ذهنی مانند تشنگی و حتی پیچیده تر از آن هم برسد، در آن صورت هم نمی توانید از آنچه در درون ماشین به صورت کیفی اتفاق می افتد، اطلاعات اول شخص داشته باشید؛ یعنی احساس درونی آن دستگاه را هیچ وقت نمی توانید به عنوان سوم شخص مشاهده کنید. ممکن است روزی بتوانیم ماشینی بسازیم که احساس هایی شبیه انسان یا الگویی از احساسات انسان را داشته باشد، اما وقتی به آن مرحله برسیم نخواهیم توانست آن ماشین را در درونیاتش آن طور که هست، بشناسیم و همیشه تجربه ذهنی نزد تجربه گر [ماشین] نهان می ماند.

سوال دیگر درباره همدلی بود. آیا می توان گفت من حس دیگری را می فهمم و این ربطی به من ندارد؛ مستقل از اینکه لازم باشد بدانم درون من چه می گذرد، فقط می خواهم بفهمم درون او چیست؟ دکتر نجل رحیم در پاسخ به این پرسش اضافه کرد: زمانی که سعی دارید بفهمید درون طرف مقابل چه می گذرد، مقایسه شما «خودتان» است. من او را با درون خود مقایسه می کنم. چنانچه درون خود را نداشته باشیم نمی توانیم دیگری را با خود مقایسه کنیم، بنابراین فرد با فهمیدن دیگری، خود [Self] را بهتر می فهمد؛ به این معنی که با شناخت دیگری به شناخت خویشتن خود دست می یابیم. تقویت شناخت حاصل این رابطه رفت و برگشتی است. در واقع «خود» ما که مراحل آگاهی در حول آن شکل می گیرد، در برهم کنش با دیگران ساخته می شود و اساس همدلی دارد. در نتیجه آن مداری که بین فرد و دیگری به وجود می آید، باعث فهم بیشتر شخص از خودش و دیگری می شود. این تجربه را با ماشین چطور می توان ساخت؟ مگر آنکه ماشین نیز همین تجربه را با ما داشته باشد. فرضا چیزی مثل انسان بسازیم که بتواند پاسخ های همدلانه را با موجودات دیگر ایجاد کرده و سپس بر اساس آن، تجربه و هیجانات خود را تنظیم کند و به آگاهی برسد.

بحث بعدی به میزان اهمیت تعلیم و تربیت در آموزش و پرورش اشاره داشت. به اعتقاد دکتر نجل رحیم، تربیت از درون خانه و حتی قبل از زایمان کودک شروع می شود. نکته مهمی که اغلب در نظر گرفته نمی شود این است از زمانی که کودک هنوز به دنیا نیامده و دوران نوزادی و شیرخوارگی کودک و اهمیت آن در تعلیم و تربیت غافل هستیم. در روزهای نخستین زندگی، ما چه به کودکمان می دهیم، این مهم است. اینها سوالاتی است که باید در آینده بسیار به آن فکر کرد. یادگیری های اولیه اهمیت شایانی دارند. به این دلیل که تعاملات اولیه بدن با محیط در حال به وجودآوردن ارتباطات اولیه نورون های مغزی اند؛ بنابراین ارتباطات بسیار مهمی اند. به همین علت تجربیات اولیه زندگی و تروماهای ناشی از آن تا آخر عمر گریبان گیر فرد خواهد بود.از این رو آموزش را باید از قبل از تولد آغاز کرد. لازمه آن آموزش دیدن خود والدین است. چیزی که اکنون بر آن تاکید می شود آن است که خود والدین باید «مربی تربیت» باشند. مغز کودکان در سنین بحرانی (سن کودکستان، مدرسه و بلوغ) انعطاف پذیری بسیار بالایی داشته و این پتانسیل را دارد تا به سمت و سوی هر آموزشی که به او داده می شود، برود؛ بنابراین آموزش بسیار اهمیت دارد و باید از همان ابتدای زندگی آغاز شود.

در پایان یکی از شرکت کنندگان درباره تفاوت جامعه میمون ها و انسان ها سوالی مطرح کرد: «یکی از ویژگی هایی که گونه انسان را گونه غالب ساخته قابلیت تفکر انتزاعی است. آیا میمون ها نیز می توانند به موضوعات انتزاعی نظیر اسطوره ها فکر کنند؟» دکتر نجل رحیم پاسخ داد: درجاتی از تجرید در جانورانی عالی نظیر برخی گونه های میمون ها دیده شده است. بسیاری از جانورانی که به اشتباه تصور می کنیم زندگی فردی دارند، مانند فیل ها نیز در واقع زندگی اجتماعی داشته و حس اجتماعی دارند. پرندگان، ماهی ها، حتی آمیب ها و مورچگان که داستان منحصر به فرد خودشان را دارند نیز زندگی اجتماعی دارند. پس به هیچ عنوان نباید تصور کرد فقط انسان موجودی اجتماعی است. آنچه باعث شده در انسان سطح انتزاع بالا رود، زبان است. انسان به کمک زبان توانسته جهان انتزاعی را گسترش دهد.

1- کیفیات ذهنی یا تجربه حقیقی چیزها (به انگلیسی: qualia) به ویژگی های کیفی یا احساسی وضعیت ذهن اشاره می کند؛ تجربه مستقیم رنگ ها، درد، بو و خشم مثال هایی از کیفیات ذهنی هستند.